<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اینبار دزیره می نویسد.</title>
<link>http://diary1.blogfa.com/</link>
<description>به دنیا می آییم رشد می کنیم بزرگ می شویم و بعدها خود پدر و مادر می شویم اما چگونه؟</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 29 Jun 2008 13:11:36 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یادداشت صد و بیست و ششم</title>
<link>http://diary1.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;دیگر بر پیشانیم خواهی خواهند که امروز روز جدایی است دیگر چهره ام از خستگی فریاد خواهد کشید و دیگر سبزی چشمانم از اشک و یأس به بیرنگی گراییده... دستانم جای تک خطهای تیغ است که به نافرجامی کشیده شده...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;قرصهای آرام بخش ، سیگار صدای غلیظ شده به فریاد رفتارهای گاه و بیگاه و شکست من در زندگی .. اینها تمام آخر هفته ی من بود.... فقط بخاطر نمی دانم چه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;روز زن گذشت کیهان به منزل مادرش رفت و نتیجه ی رفتنش قهر من و اون بود چون باز دوباره تمام دویست هزار تومن مشاوره رو به باد داده بود آخرین بار مشاورمون تاکید کرده بود که اجازه ای ندهد که دربازه من و یا مسائل خصوصی زندگیمون چیزی بگوید و اگر مامانش خواست پاشو از حدش فراتر بگذارد اون از اونجا برود و محل رو ترک کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;اما کیهان نکرد مامانش ادعا کرده بود چرا زنت زنگ نزده روز مادر رو تبریک بگه ؟ حالا میخواهی تو بری خونه ی مادر زنت؟ نباید بری حالا که اون نیومده خونه ی ما  و....... نمی دونم دارم می میرم پس اون همه حرف دکتر چی بود ؟ به کیهان فقط گفتم فکر می کنم تو فقط داری تمام پول و هزینه و وقت ما رو هدر میدی چون اصلا نمی تونی به گفته های مشاور عمل کنی و آیا خودم هم به گفته های مشاورم عمل کردم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;با کیهان قهر کردم در حالیکه هیچی پول نداشتم و کیهان این رو می دونست راهی اداره شدم قرار بود برای گزینش شهرداری که نیاز به مشاور پرورشی کودک داشتند به گزینش بروم اداره ی ما خارج از شهر و من با یک کیف ۲۶ هزار تمونی و ۵۰۰ تومن پولی که از تبرک عیدی تو کیفم باقی بود .. خسته مستاصل ۲۰۰۰ تومن تو عابر بانکم بود اما شبکه قطع بود گریان نالان در خارج از شهر راه می رفتم به خودم فحش میدادم به زندگی به همسر بی شعورم که تمام پولهایم را گرفت و هیچ پولی تو کیفم باقی نگذاشت....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;رفتم گزینش شدم و برگشتم از اداره اومد قهر بودم جوابش رو ندادم شام نخوردیم و آخر شب فقط تونست با یک مفت اراجیف از دلم در بیارد. پنج شنبه صبح به قصد انجام کارهای بانکی با خودش اومدم بیرون  اینبار به من پول داد و از هم جدا شدیم خسته و کوفته به خونه رسیدم و خوابیدم کیهان از خواب بیدارم کرد برام هایدا خریده بود کلی ذوق کردم و با هم تصمیم گرفتیم که الویه درست کنیم تا جمعه به پارک جمشیدیه بریم تصمیم به خرید گرفتیم لباسها رو پوشیدم ازش سوال کردم حالا که مامان جاری میخواد بره مکه من نمی تونم به مهمونیشون برم چون مامان کیهان اونجا هست پس به جاری میگم که نمی تونم بیام چون با مامان کیهان رفت و آمد نداریم و اون هم داغ کرد که چرا میخوای زندگیشونو بهم بریزی حالا که اون میره خونه مامانم تومیخوای نره گفتم چطورداداشت زنگ میزنه و زندگی مارو بهم میریزه نمیخوام اون بشه عروس خوبه و من بد بشم چون می دونم مادرشوهرم و برادرشوهرم الکی به جاریم میگن دزیره هر هفته میادخونمون دزیره به ما زنگ می زنه که اونهم حسودیش بشه و بره خونه ی اونها.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;ممانعت کردم و باهاش به بیرون نرفتم اون قهر کرد و از خونه بیرون رفت و بعد من رفتم تا به خریدم برسم  اون بهموبایلم زنگ زد واومد دنبالم تو خیابون بحثمون بالا گرفت چون به کار اشتباهش بابت مامانش اعتقاد نداشت و می گفت میریم دکتر تا معلوم بشه کی مقصر هست.... گریه میکردم و اون هم بد شده بود رسیدم خونه به بابا زنگ زدم وگفتم من طلاق میخوام و بابا با کیهان صحبت کرد و کیهان قضیه رو گفت و گفت حتی من برای مامانم کادو نخریدم دیگه حسابی کفرم دراومده بود اون برای من حتی یک شاخه گل نگرفت حتی یک ریال تو جیبم نگذاشت اون وقت حرص و جوش کادوی مامانشو میخورد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;بابا اومد و به ظاهر واسطه شد و رفت منهم یک قرص خواب خوردم و بالشتشو به بیرون از اتاق پرتاب کردم وخوابیدم واون هم اومد کنارم خوابید ...دریغ از اینکه توی ده روز گذشته نگاهی به من بکنه روزهای  عا*دت ما*هیانه ام نزدیک میشد و هیچ حرفی ازکیهان نبود کیهان عوض شده بود بیتاب بودم آخرین بار هم خودم پیشنهاد کرده بودم و دیوانگی تا مغز استخوان پیش میرفت...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;جمعه به پارک که نرفتیم من تا یک ظهر خوابیدم کیهان من رو بلندمیکرد و با من دعوا میکرد بلند شدم یک قرص دیگه خوردم هیچ چیز نمیفهمیدم دعوا کردم تلفن رو شکوند پرتم کرد برس رو شکوند بشقابها رو میخواست بشکونه من رو پرت کرد و من هم اون رو زدم نمی دونم خاطره ای تو ذهن ندارم فقط می دونم عصر جمعه بابام به موبایلم زنگ زد و صدای گریان رو شنید اومدند نمی دونم چی شد چون خواب بودم خواب و بیدار خودم رو میزدم خطهای بریده بریده رو دستم خودکشی بود اما کیهان جلویم رو گرفت .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;شب شد بابام پیشم موند و مامانم کیهان رو برد پیش خودش من و بابام تنها بودیم فقط نیاز به توجه همسرم داشتم و اون فرار میکرد شاید اگر بوسه من رو به حال عادی برمیگردوند دو روز بود چیزی نخورده بود بابا من رو برد به آیس پک بستنی داد از گلوم پایین نمی رفت اما ضعف داشتم اومدیم خونه نمی دونم اصلا یادم نیست چه جوری اومدیم خونه....زنگ زدم به کیهان و گفتم من روتنها گذاشتی رفتی اونجا شام بخوری و فیلم ببینی اون اومد بابا داد میزد من از دست تو چیکار کنم تو دیوونه ای من هم گریه میکردم و می گفتم تو دیوونه ام کردی....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;نمی دونی چه جوری مامانم اومد نیمه شب بود بهش گفتم کی گفت شوهرم  رو با خودت ببری میخواهی دریا و دانا به من بخندندبهش گفتم ازخونه ام برو بیرون نمی رفت شوهرم رو میخواستم فرار کرده بود با بابام رفته بود پارک روبروی خونه مامانم رو بیرون کردم نمی دونم چی بهش گفتم دو تا سیگار کشیدم اشک می ریختم خودم رو میزدم کیهان اومد میخواست من رو بزنه پریدم بغلش گریه کردم مامانم رفت تو ماشین ساعت ۴ صبح بود کیهان محکم درآغوشم گرفت حرفهای زشتی که بابت نیومدن پیشم یا هم* آغوشی گفته بود رو بهش گفتم واون معذرت خواست خوابیدیم ساعت۶ صبح صدای زنگ حیاط مامانم بود به کیهان گفت نمیخواهین برین اداره کیهان گفت دزیره حالش بده می مونیم خونه  واونها رفتند....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;صبح مرخصی حالت تهوع عجیب گریه اشک پشیمونی و کبودیهای رو دستهای کیهان . بریده شده های دستهای خودم ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;راستی امروز تولدم بود من ۲۷ ساله شدم میخواهم خونه رو مرتب کنم وبه مامانم زنگ بزنم بگم شام بیان خونمون یعنی میشه ازشون معذرت خواهی کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 29 Jun 2008 13:11:36 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diary1&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>diary1</dc:creator>
<guid>http://diary1.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادداشت صد و بیست و پنجم</title>
<link>http://diary1.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;این روزها همه چیز خوب و آروم هست حتی چشمهای من و کیهان اما باید هنوز به مشاوره بریم مشاوره روند رو خیلی جدی گرفته حتی ۵ شنبه هم کلی کیهان رو سوال پیچ کرد هنوز از مامانش خبری نیست و من کلی خوشحال کیهان از من مشورت خواست که می تونه روزمادر به دیدن مامانش بره  ومن هم گفتم آره می تونه چون مانعی نمی بینم اما همش ترس از این دارم که دوباره با مادر همسرم روبرو بشم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;توی هفته گذشته واین هفته کیهان امتحاناتشو داره میده و حسابی هم درس می خونه شدیدا پیجوی یک کار توی عسلویه و جنوب هست که بتونیم حداقل ماهی یک تومن به بالا داشته باشیم تا بتونیم پس انداز کنیم. و این دوری ما رو آزار میده چون امروز کیهان میگفت بد جوری بهت وابسته شدم و من هم همین احساس رو بهش دارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;دیبا همین جوری هست و همسرش با من و کیهان و همینطور بابا و مامانم قهره اما دیبا میاد خونمون اما میگه شوهرش هنوز سر رفتارهای بی منطقش هست نمی دونم باید چیکار کرد؟ حتی همسرش میگه تقصیر تو بود که این دعواها پیش اومد اگه تحمل میکردی و به کسی نمی گفتی الان احترامها ریخته نمیشد....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;دریا هم خیلی مشکوک هست بابا به دانشگاه می برش و میارش ولی حتم دارم از دانشگاه به آقا پسر تماس میگیره با من هم اصلا حرف نمیزه حتی سلام نمی کنه چون من نرفتم جریان معتاد بودن یا نبودن پسره رو با همسرم تحقیق کنم و ثابت کنم... همه ی ما این رو قبول داریم وقتی شرایط دیگه پسره رو قبول نداریم حالا چه فرقی میکنه معتاده یا نه؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;دانا هم به تبعیت از دریا با من حرف نمیزنه و چند روز پیش با مامان و بابا اومده بودند خونه ی ما و بعد بابا از دریا گفت  واون هم حاضر جوابی کرد و بابا گفت تو چرا حرف می زنی گفت خوب خواهرمه باید ازش دفاع کنم و چون دید من مخالف هستم لباس پوشید که بره بابا هم مامان رو تهدید کرد که اگه از خونه دزیره بره من می دونم با اون و بعد از اینکه بابا از خونه ما رفت دانا هم لباس پوشید و رفت مامان رفت و جلوشو گرفت که نره چون اگه می رفت بابا میزدش و بعد از اینکه کلی با مامان کتک کاری کردند مامان رو هل داد و رفت مامان هم من رو صدا کرد و گفت برو دنبالش که نره من رفتم و گرفتمش و اون هم انچنان من رو از راه پله ها هل داد که دو دفعه نزدیک بود از پله هایی که نرده نداشت بیفتم پایین حسابی کتکم زد و آبروم جلوی کیهان رفت و کیهان اومد از زیر کتکهای خواهر کوچیکه که ۹ سال از من کوچیتره نجات داد واون هم رفت و بابا هم رفت و حسابی حالشو گرفت...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;خلاصه اوضاع خانوادگی خوبی نداریم و یک دفعه سیل عظیمی از مشکلات بر سرما هجوم آورد دیبا رفته باهاشون حرف زده و اونها گفتند دزیره به ما حسودیش میشه... واقعا خنده داره.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;با کیهان خیلی خوب هستیم خدا رو شکر این  خونه هیچ چیزی که برای ما نداشت صلح و صفا داشت و آقای صاحبخونه دو بار دیگه دختر البته همون دخترها روآورده و خبر دیگه که مستاجر برای طبقه دوم اومده که این خودش جای خوشحالی هست که می تونیم زورمون به صاحبخونه بچربه...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt; فردا روز مادر و روز زن هست خانمها همگی آماده ی کادوهای قشنگ و روزی به یاد موندنی باشید البته من فکر نمی کنم از کادو فعلا خبری باشه چون هنوز هیچکدوم از ما حقوق نگرفتیم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;روزهاتون شاد لبهاتون خندون &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;روزتون مبارک&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Jun 2008 17:56:53 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diary1&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>diary1</dc:creator>
<guid>http://diary1.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادداشت صد و بیست و چهارم</title>
<link>http://diary1.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;روز یکشنبه شوهر دیبا بالاخره اومد که شایان رو ببره خونشون مهمونهاش هم از شهرستان اومده بودند دیبا دیوونه دوست داشت تکلیفش مشخص بشه و شوهرش پررو تر از اون بود که بخواد بیاد عذرخواهی ... اومد و وسایل شایان رو جمع کردند که بره پیش باباش اما شایان بینوا گریه میکرد و بالاخره آقا هوشمند گفتی زد و به دیبا گفت تو  هم بیا بریم و دیبای دیوونه گفت باید تعهد بدی و اون هم یک تعهد الکی شفاهی به عموم داد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;و با هم رفتند خونه....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;صبح دوشنبه چون ساعت۱۱:۱۵  وقت مشاوره داشتم به اداره نرفتم و  از روز قبل مرخصی گرفتم خیلی اضطراب و تشویش داشتم کیهان هم از اون ور قرار بود بیاد مشاوره یعنی از سر کارش .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;توی مترو نشسته بودم که دیبا به موبایلم زنگ زد که مادرشوهرت به گوشی هوشمند زنگ زده و هوشمند برنداشته و مدام تکرار میکرده و تماس میگرفته هوشمند هم به دیبا زنگ میزنه و میگه و دیبا میگه برندار و اون هم میگه بالاخره چی باید گوشیمو بردارم....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;بعد از اون باز دوباره به من زنگ میزنه که مادرشوهرت به من زنگ زده من گفتم شما پشت خطی هستین چیکار کنم ؟واضح کنم جوابشو بدم؟ گفتم هر کاری دوست داری بکن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;مامانم به گوشیم زنگ میزنه و میگه مادرشوهرت به خونه زنگ زده و بابا گوشی رو برداشته و بعد از اون من به مشاوره میرم. به کیهان میگم چند دقیقه بیرون باش یک صحبت خصوصی با دکتر دارم. و برای دکتر تشریح می کنم که چه بر من گذشته مادر شوهر با شوهر خواهرم د ر ارتباط بوده و دکتر به فکر فرو میره و میگه باید فکر اساسی کرد. کیهان رو صدا می کنه و به کیهان میگه ..اون جور که تصور میکردم کیهان بهت زده نمیشه و دکتر از اون می پرسه این کارها از مادر شما برمیاد واون هم تایید میکنه.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;دکتر به کیهان میگه مرد بی کفایتی بودی و به من میگه زن بی درایتی بودی اون به کیهان میگه کفایت داشتن فقط مردانگی و همخوابگی نیست.....و دکتر قرار رو بر این میذاره که کیهان به اونها بگه تحت هیچ شرایطی به اداره کیهان زنگ نزنند و اگر کاری داشتند به خونه زنگ بزنند .من فقط سالی یکبار می تونم به خونه ی اونها برم اما کیهان هر وقت دوست داشت می تونه بره منوط به اینکه اونها به من هیچ گونه بی  احترامی نکنند و اگر کیهان دید اونها این کار رو انجام دادند از خونه ی اونها بره بیرون و اونها رو با این کار تنبیه کنه....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;من خوشحال از اینکه دکتر من رو معاف از دیدن اونها کرده و از طرفی ترس داشتم بخاطر اینکه کیهان نتونه کارشو به خوبی انجام بده. وقتی از دکتر اومدیم ازش پرسیدم تو می دونستی مامانت به هوشمند زنگ زده گفت فقط دفعه ی اولش اما نمی دونستم این حرفها رو زده گفته بود فقط گله گی کرده گفتم چرا با من مشورت نکردی گفت : گفتم تو ناراحت میشی....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;به خونه میام دیبا میگه مادر شوهرم حسابی گرد و خاک کرده و به دیبا پریده که اینها به ما سر نمیزنن و... دیبا هم گفته مشکل شما و اونها به ماربطی نداره و شما چرا شماره من رو گرفتید به موبایل دزیره زنگ میزدید و اون هم میگه بابای کیهان خواب بود نمی دونستم کدوم شماره هست دیبا هم میگه شما چطور شماره عروستون رو ندارید اونوقت شماره من یا شوهرم یا مادرم رو دارید اون هم گفته اون رو علامت زدم . و بعد دیبا دیده با اون حرف زدن بی فایده است گفته گوشی بدین شوهرتون واون هم اومده گوشی رو بده بابای کیهان دیبا هم گفته شما که گفتین شوهرتون خواب بودند . خلاصه دیبا به پدر وشوهرم میگه شما تسلطی روی همسرتون ندارین که زنگ میزنه به شوهر من ؟ اون هم خودشو خلاص میکنه میگه من خبر نداشتم....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;خلاصه مادرشوهرم زنگ میزنه به بابام وشروع می کنه از کیهان بدی گفتن چون از بابام می ترسه دیگه از من بد نمیگه و...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;عصر می بینم بابا و مامان میان خونمون و می فهمم بابا میخواد به من بگه چرا نمیری با توجه به اینکه دکتر گفته اینو مخفی نکنین ولی بروی مادرشوهر و شوهرخواهرت نیارین چون گستاخ میشن من هم به دیبا زنگ می زنم و بهش میگم به بابا اینها بگم اون هم قبول میکنه.. به بابا و مامان میگم که هوشمند این کارها رو کرده و اونها آب توی دهنشون خشک میشه که واقعا مار توآستین پروروندند مامان خونشو به اونها داد که بیان بشینن و ا جاره ای بهش میدن که خونشونو تو شهرستان دادند و مامان برای آسایش دخترش اینهمه فداکاری کرده و هوشمند اینطوری جواب ما رو داده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;کیهان همون روز به خونشون زنگ میزنه و کارخیلی ناشیانه انجام میده نمی دونم چرا همش باید کارهاشو زیر نظر داشت و امر و نهی کرد و گرنه مدام خرابکاری می کنه که خوشبختانه مامانش نبوده و باباش گله گی خواهرم رو میکنه( واقعا چه پر رو هستند زنگ زدند حالا گله گی هم می کنند.)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;تا اینکه پنج شنبه میشه و نوبت مهمونی دوره من برای دوستامون که در حقیقت دوستای خواهرم هستند و کیهان توی این روز به خونه ی مامانش میره که داداشش هم اونجا بوده البته یواشکی اومده بود در حالی که جمعه هم با خانمش قرار بوده بیان اون پنج شنبه هم یواشکی اومده بوده.مادر شوهرم شروع می کنه به نفرین کردن من که کیهان بلند میشه که بره و جلوشو می گیرن. کیهان شرایطشو میگه اما مامانش قبول نمی کنه میگه باید زنت هم بیاد خونه ی ما اما کیهان روی حرفش بوده . کیهان میگه ظاهرا چیزی نگفت اما می دونم دفعه بعد گیر میده حالا فعلا کیهان توی ترکه تا ببینیم خدا چی میخواد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;برام دعا کنید می بینید چه پر پیچ و خم شده این سر نوشت ما دومین دکتر هم روانی بودن مامان همسرم رو تایید کرد حالا باز هم بگید برو بیا.... نمی تونم همه چیز رو واضح بنویسم ولی اخبار جدید این بوده که مادر شوهرم به هوشمند گفته میخوام بالاخره طلاقشونو بگیرم.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Jun 2008 13:08:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diary1&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>diary1</dc:creator>
<guid>http://diary1.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادداشت صد و بیست و سوم</title>
<link>http://diary1.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;همون شب وقتی  اومدیم بخوابیم هنوز یک ربع نگذشته بود که موبایل من زنگ خوزد و دیدیم صاحبخونمون هست گوشی رو که کیهان برداشت اون قطع کرد که دیدیم صدای ماشین از توی حیاط میاد چون صاحبخونمون اکثر شبها ماشینشو تو حیاط میذاره و میره ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;کیهان ازش پرسید کاری داشتین زنگ زدین؟  اون هم گفت که اشتباه شده...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;کیهان داشت به رفت و آمد مشکوکش توجه میکرد که من گفتم بیا بریم بخوابیم وقتی رفتیم دیدیم از توی اتاق خواب که به یک حیاط خلوت منتهی میشه صدا میاد و به کیهان گفتم حتما اومدند خونهشونو ببینند. خلاصه بعد دیدیم ساعت شد یک نیمه شب و نرفتند صدای دو تا دختر هم میاد صدای آهنگ میاد و کرکر خنده به کیهان گفتم باور کن دختر آوردند خونه ... حس فضولیمون گل کرد و پنجره ی اتاق خواب رو باز کردیم که صداهای نامفهومی بود و بعد دیدیم صاحبخونمون از خونه رفت اما دوست صاحبخونه و دو تا دختر صداشون میاد و ما هم کشیک میدادیم که دیدیم با یک جعبه برگشت من گفتم شاید رفته یکی از روشهای جلوگیری از بارداری رو بخره و با کیهان حسابی می خندیدیم و می گفتیم بیا هندونه پوست بکنیم بریم تو حیاط بشینیم و بهشون بگیم بی خوابی زده به سرمون.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;خلاصه ما خسته شدیم و خوابیدیم هر چند که خواب دیدیم صاحبخونمون فهمیده ما جریانشو فهمیدیدم و میخواد ما رو از خونه بندازه بیرون .... خلاصه با این خواب وحشتناتک از خواب بیدار شدم و دیدیم صدای صاحبخونهمون اینبار واضح تر میاد پنجره رو باز کردم و دیدیم حالا نگو کی بگو داره دروغی برای دختره سرهم می کنه صاحبخونه ی ما متولد۶۲ هست. و شدیدا بوی مشروب و الکل از طبقه ی پایین میومد و دیدیم وای کار از اینها گذشته اون بسته که آقای صاحبخونه خریده بود اسپری بی حسی بود و توی حیاط خلوت وقتی استفاده کرده بود گذاشته بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;صبح من نرفتم اداره و کیهان که می خواست بره بارون میومد و دیدیم اینها هنوز بیدار هستند و دارند راهی میشن برند و  باز فضولی کردیم و از پشت پنجره دید زدیم که دو تا دختر حدود ۲۰ ساله بودند که چهار تایی سوار ماشین شدند و رفتند .. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;حالا اون خونمون از ترس جن آسایش نداشتیم این خونمون هم از قرار معلوم از حضور خانمهای رو*سپ*ی...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;دیبا با حالی نذار به خونه ی بابا اومد هر چند همه اعصابشون خراب بود اما بهش قوت قلب داده میشد حالا بعد از گذشت ۱۱ سال زندگی تمام سختیهایی که کشیده بود  رو رو کرد و همه  از دستش شاکی شدند که چرا تا حالا نگفتی و از طرفی هم شوهر دیبا فکر میکرد بابا دیبا رو نگه نمیداره و به خونه اش نمی پذیره.. تازه خیلی از مسائل که بو برده ممکن شوهر خانم باز باشه و یا اینکه شوهرش چند دفعه ای تریاک مصرف کرده و به طور اتفاقی دیبا اونو دیده ... دلم برای دیبا می سوخت که چطور ا ین همه سال توی شهر غریب دم نزد و حالا شوهر مدعی شده چرا ماهی یکبار با دوستات مهمونی میری چرا میری خونه ی دزیره چرا رفتی خیابون و بهانه های الکی.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;سه روز اول هفته گذشت و از شوهرش خبری نشد تا اینکه به عمو کوچیکه پیغام داده بود بهش بگو برگرده خونه دیبا هم اصرارا داشت باید بیاد مشکالاتمون رو حل کنه من کدوم دفعه بی سپاسی کردم کدوم دفعه احترام فامیل همسرم رو نداشتم .....اما اون زیر بار نمیرفت که خونه ی مامان بیاد حالا معذرت خواهی هم نکنه.... در حالیکه هنوز حرفهای بی ربط به مادر و پدرم میزد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;توی این جریانات گفته بوده که همون کیهان و خانواده اش شما رو شناختند و در مورد شما خوب حرف زدند که مامانم از دیبا پرسید که اون گفت جریانش چیز دیگه ای هست پا پیچ دیبا شدم و اون هم طفره میرفت و نمی گفت تا اینکه بعد از سه روز با هزار قسم و آیه ازش پرسیدم و اون هم گفت الان مدت ۴ ماه هست که مادرشوهرت با هوشمند ارتباط داره و زنگ میزنه به هوشمند و گریه زاری می کنه و بارها به هوشمند گفتم گوشی رو برنداره و اون برنداشته اما بارهای دیگه اون زنگ میزده و گفته بود که این دو تا با هم دوست بودند ما اصلا به این ازدواج راضی نبودیم چند دفعه دزیره اومده در خونه ی ما و التماس کرده گریه کرده که ما بریم خواستگاری اصلا این خانواده به ما نمی خوردند و.... و شوهر خواهرم هم پیروز حرفهای دیگه چه راست و چه دروغ ازش کشیده و او ن گفته این نمیذاره پسرم به من زنگ بزنه تو رو خدا شماره تو پاک کن.. که کسی نفهمه به زنت هم نگو من زنگ زدم و تا حالا بارها بهش زنگ میزده و نیم ساعت نیم ساعت با موبایل باهاش حرف میزد....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;دهنم باز موند یعنی اینقدر بدبختم که فامیل نزدیکم اینطوری با دشمنم دست به یک کنه من فهمیده بودم مامان کیهان چرا اصرار داشت ما نزدیک خونه ی خواهرم خونه بگیریم که شوهر خواهرم براش خبر بیاره من دیدم که مادر شوهرم میگه به دلم افتاده شما اونجا خونه می گیرید به کیهان گفتم مامانت بهش الهام شده میگن قلب مادر آئینه هست نگو هوشمند خبرها رو بهش میداده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;دیگه دنیا روی سرم خراب شد از طرفی دیبا شوهرشو تهدید کرده بود که زنگ می زنم به این زنیکه که چرا به تو تلفن می کنه اون هم گفته بود بفهمم به کسی بگی طلاقت میدم می کشمت....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;حالا من باید چیکار میکردم به کیهان می گفتم اون کاری نمیکرد مثل همیشه پس تصمیم گرفتم یک مشاوره اضطراری از دکترم بگیرم و روز دوشنبه باهاش مشکلمو که حالا داشت من رو از میون می برد درمیون بذارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Jun 2008 11:50:50 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diary1&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>diary1</dc:creator>
<guid>http://diary1.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادداشت صد و بیست و دوم</title>
<link>http://diary1.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;***برای سالگردی می نویسم که حضور یکسالگی زندگی رو جشن گرفتیم و &lt;A href=&quot;http://i28.tinypic.com/2e1gkrn.jpg&quot; target=_blank&gt;کیکی&lt;/A&gt; به همین مناسبت خریدیم و در لابلای اثایه منزل بین اون همه بریز و بپاش &lt;A href=&quot;http://i29.tinypic.com/qzpxte.jpg&quot; target=_blank&gt;کیک&lt;/A&gt; رو خوردیم و خندیدیم و بعد فرشته ی عذابم کوفتمون کرد و آخر سر هم با گریه خوابیدیم.***&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;از خونه ام رفتم از&lt;A href=&quot;http://i28.tinypic.com/zn3mdt.jpg&quot; target=_blank&gt;اتاق خوابم&lt;/A&gt; از اون همه عذاب دور شدم کم کم به خودم تلقین کرده بودم اون خونه نفرین شده است . اون &lt;A href=&quot;http://i30.tinypic.com/2irrnrs.jpg&quot; target=_blank&gt;راهرو دراز&lt;/A&gt; که گهگاهی صدای کشیده شدن پایی آزارم میداد و من سرم رو زیر بالش فرو می بردم و تا اومدن کیهان از ترس می میردم. باید از همه خداحافظی کرد از همون اتاق خواب بزرگ که گلهای زیادی در آنجا جا گذاشتیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;به مشاوره رفتیم و اون هم نظرات ما رو شنید و به ما گفت که ما بازیچه دست مادر  همسرم شدیم و اون باز هم کیهان و مادرش رو مقصر دونست و به کیهان گفت تو توری هستی که تمام مشکلات رو به همسرت انتقال میدی. و چه بده که بفهمی اینجا بازیچه دست دیگران شدی. برای اول خرداد قرار شد با همکارم و همسرش که ۱۸ اردیبهشت عروسیشون بود به کاشان بریم چون اونها کاشونی هستند و خاله شون اونجا زندگی می کنه که جای همه ی شما خالی خیلی خوش گذشت . من و کیهان بعد از مشاوره به اونجا رفتیم و چهار تایی با یک &lt;A href=&quot;http://i25.tinypic.com/210dsmh.jpg&quot; target=_blank&gt;پیکان مدل 53&lt;/A&gt; راه افتادیم....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;شب اول رو تا ۲ نیمه شب در قمصر گذروندیم بگذریم که خیلی سرد بود و ما حسابی یخ کردیم قرار بود فرداش بریم نیاسر که دیر شده بود و صبح رفتیم به فین کاشان و بعد از اون به روستایی به نام جزه رفتیم و گلاب اصل خریدیم و بعد از اون قرار گذاشتیم که بریم نیاسر اما یکجا دیگه که اسمش نشلج بود رفتیم و کلا باصفا بود و پر از گلهای محمدی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;ناهار رو خوردیم و برای ساعت ۵:۳۰ به سمت تهران راه افتادیم و ۱۰ شب به خونه رسیدیم خیلی سفر خوبی بود و با دوستامون حسابی خوش گذشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;صبح روز کاری بود شوهر دیبا هنوز با من قهر بود و بعد از جریان اسباب کشی که دیگه محل من و کیهان نگذاشت و حسابی هم دیبا رو اذیت میکرد طوری که دیگه مامان پشیمون شده بود که چرا اینها رو آورده تهران .. دیبا آدم خودداری هست و کمتر مشکلشو بیان می کنه اما توی این چند وقته حسابی اذیت شده بود طوری که اگه جواب شوهرشو میداده حتما کتک رو میخورده نمی دونم چرا مردها اینطوری هستند بهش گفته تلافی اذیتهایی که تو شهرستان کردی رو سرت در میارم.و یا اینکه باید بری سر کار....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;و مثل اینکه خیلی هم کار کردن من رو توی سر دیبا میزنه از قرار معلوم توی این ۱۱ ساله دیبا فقط تحمل میکرده و ما فکر میکردیم خوشبخته و هیچ مشکلی با همسرش نداره ..... دریا هم که بعد از اینکه دو دفعه اومد خونمون و به من گفت که با کیهان بریم و روبرو کنیم که پسره معتاد نیست و دید که من حاضر نیستم که برم و روبرو کنم چون همه با اصل قضیه مشکل دارن خانوداه شرایط کاری و ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;دریا هم که دیگه محل من نمیذاره و از همه مورد مورد تحریم هستم و دانا هم فروخته شد و با دریا همکاری می کنه... روز تولد دریا که۷ خرداد بود تلفن زدم و کادو هم یک ادکلن خریدم که زیاد تحویلم نگرفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;دومین جلسه مشاوره رو با کیهان رفتیم و دکتر فقط به محدود کردن روابط خانواده کیهان اعتقاد داره اما متاسفانه کیهان بلد نیست چگونه رفتارهاشو محدود کنه یا قطع می کنه و یا حسابی پسر خاله میشه....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;پنج شنبه هم سالگرد زن عموم بود و عمو توی بهشت زهرا براش مراسم ختم گرفت . تا اینکه شنبه ۱۱ خرداد بعد از اینکه دیبا ناراحت بود  از دعوای سختی که بین خودش و همسرش درگرفته بود مامانم عصر به من زنگ زد و گفت میخوام برم و ببینم مشکلشون سر چی هست که این دختر این همه آزار می بینه. و رفته بود خونه ی دیبا اینها که ۳ کوچه با ما فاصله داره و شوهرش هم محلش نذاشته بود و ازش پرسیده بود اقا هوشمند جان چرا بینتون شکراب شده اون همه نامردی نکرده بود و به مامان گفته گه میخوره کسی تو زندگی ما دخالت کنه و مامانم رو حسابی شسته بود گذاشته بود کنار حرفهای بد به مامان زده بود و گفته بود زنیکه سلیته و مامان هم جوابشو داده بود و زنگ زده بود به بابا و بابا هم حرفها رو پشت تلفن شنیده بود و با عمو کوچیکه اومدند خونه ی دیبا و هوشمند به اونها هم فحش ناموسی داده بود و بابا هم کتک  کاری رو شروع کرده بود .. یعنی هر دو طرف کاری کرده بودند که تو روی هم نگاه نکنند. هوشمند مامانم و دیبا رو کتک زده بود و لباس مامانم رو پاره کرده بود .....مامان بار اول بود به این شکل هوشمند  رو میدیده که لاتی صحبت می کنه و هر چی فحش تو دنیاست  به مامان میده و بعد دیبا لباسهاشو جمع می کنه و به همراه مامان و بابا به خونه میاد..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;&lt;EM&gt;پیوست : اگه براتون ننوشتم فقط به این دلیل بود که تلفنمون وصل نبود....&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://i31.tinypic.com/s2w1g0.jpg&quot; target=_blank&gt;عکسی از ورودی قمصر&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;&lt;A href=&quot;http://i27.tinypic.com/10zwef9.jpg&quot; target=_blank&gt;عکسی از فین کاشان&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;&lt;A href=&quot;http://i28.tinypic.com/zn3mdt.jpg&quot; target=_blank&gt;عکسی از گلاب گیری&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Jun 2008 13:09:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diary1&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>diary1</dc:creator>
<guid>http://diary1.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادداشت صد و بیست و یکم</title>
<link>http://diary1.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;روز شنبه دیبا ساعت ۶ بعد از ظهر اومد و مامان هم اومد و با هم یک مقدار از وسایلو مرتب کردیم اما چون هنوز خونه خورده کار داره نمی تونیم همه جاشو مرتب کنیم . دیبا شوهرش بعد از ظهری بود و مثل اینکه با شوهرش قهر هست و اون هم قهره  و حرف نزدند. دیبا ساعت ۸ شب با شایان رفت ولی مامان موند .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt; بابا هم آخر شب اومد و مامان رو برد . همون شب مثل اینکه حسابی شوهر دیبا دل دیبا رو سوزونده بود و گفته بود حق نداری دیگه بری خونه ی دزیره . از من دفاع نکردی مامانت فلان هستند بابا فلان خواهرات فلان .. پس فردا میخوای بری دستشویی بچه دیبا رو بشوری.. و در آخر سر هم گفته بود میخوام تلافی اذیتهایی که تو شهرستان کردی رو سرت دربیارم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;دیبا دلش حسابی سوخته بود و بر عکس من اصلا جواب نداده بود و همه می دونستیم که میخواد یک بهانه بدست بیاره چون از روز قبلش تو اخم بود. دیبا هم حرفی نزده بود و باهاش قهر کرده و چه فایده همسرش این کارها رو می کنه و بعد که کارش گیر میفته روی خوش نشون میده مهمون که براشون میاد کار میکنه خرید میره .و.... اما یکی از دیبا که میاد صد دفعه باید دیبا بگه برو بخر و با کلی اخم و ناراحتی. مثل اینکه شوهر دیبا کار کردن من رو هم تو سر دیبا میزنه و مرتب بهش میگه برو کار پیدا کن... و.... .&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;خلاصه که یک هو یک سری بلا بر سر خانواده ما فرو ریخت. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;روز بعد دریا که اعتصاب غذا کرده بود به مامان گفته بود من فهمیدم قضیه از کجا آب میخوره می دونم  اون دوستم اومده گفته و...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;خلاصه معلوم شد دختره اصلا دوست دانشگاهش نبوده بلکه زن دوست امیر بوده که دریا میرفته خونه ی اونها به گفته دریا اونها سر موبایل حرفشون شده که دختره تلافی کرده من هر چی می گفتم دریا می گفت دروغ گفته و... بهش گفتم از اینکه دروغ گفته که نمیشه کار .. اون هم گفت تو با کیهان صحبت کن بریم روبرو کنیم قضیه شمال رو هم گفت حرفش بوده که چهار تایی بریم اما من فقط رفتم فشم و خلاصه یک سری توجیه هایی آورد که اصلاْ منطقی نبود . و اون هم گفت من نمی تونم اون رو ترک کنم چون بهم قول دادیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;کم کم وسایل خونه رو مرتب می کنیم و مامان هر روز میاد کمک چون الان تو ماموریت هستم دیر به خونه میام اما ۵ شنبه و جمعه فرصت خوبی هست که به کارها برسم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;صرف اینکه فردا وقت مشاوره دارم و باید با کیهان برم.... خیلی حادثه و اتفاق افتاد که تفکیک کردنش تو ذهنم سخته......&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;&lt;EM&gt;پیوست: هنوز کامپیوتر خونه وصل نشده تا براتون عکسها رو بذارم.&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 May 2008 10:09:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diary1&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>diary1</dc:creator>
<guid>http://diary1.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادداشت صد و بیستم</title>
<link>http://diary1.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;روز &lt;FONT color=#ff3366&gt;سه شنبه به اداره اومدم در حالیکه از شدت غصه رمقی توی تن نداشتم مامان صبح زود دریا رو برده بود دانشگاه و چون دانشگاهش خارج از شهر تهران هست خیلی معطل شده بود اون اجازه نداده بود حتی باهاش راه بیاد تو مترو گفته بود جداگانه بشینند و تو دانشگاه هم همینطور... &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;مامان رو نشونده بود یک جای دانشگاه و گفته بود کلاس دارم مامان از اتاق کامپیوتر ساعت کلاسهاشو پرسیده بوداما ساعت اول استادش نیومده بود و دریا جیم زده بود مامان تا ساعت ۱۱ تو دانشگاه بوده اما دریا رو پیدانکرده بود و دست از پا دراز تر برگشته بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;خسته..مونده و افسرده همه ی ما ترس از این داشتیم که مبادا فرار کنه هفته ی پیش ساعت ۸ شب اومده و حالا ساعت ۹ شب بود هنوز نیومده بود اون دختری که برامون خبر آورد معلوم شده بود که خودش ازدواج کرده و دریا نگفته و شوهرش با امیر توی پیک موتوری کار می کنند مامان زنگ زد بهش و اون می گفت ما دریا رو با اون دعوت کردیم خونه چون دریا گفته بود ما نامزدیم و دیدند که امیر رفته تواتاق خواب و سرنگ هم دستش بوده دختر به دریا میگه اما دریا قبول نمیکنه . دریا رفته بوده خونه ی مامان پسره چون مامان و باباش از هم طلاق گرفتند و بابای پسره معتاده و مامان پسره دریا رو بی محلی کرده اونها رفته بودند تا مامان پسره رو راضی کنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;نمی دونم دریا برای چه کاری این همه خفت به خودش راه میده . دختره گفت که اونها وانمود میکردند که انگشتر بین خانواده ها ردو بدل شده اما حالا به خاطر اینکه امیر شرایط این رو نداره که عروسی بگیره خانواده ی ما مخالف هست.. دختره می گفت امیر گفته ما همدیگر رو دوست داریم اما مامان فلان فلان شده اش و دزیره فلان فلان شده نمیذارند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;گفته بوده اگه یکروز از عمرم باقی بمونه زهرم رو به دزیره می ریزم. دریا نیومده بود و همه ی ما نگران ...دیبا بخاطر اینکه شوهرش نفهمه چون سرکوفت بهش میزنه نگفته بود و توی بیخبری بسر میبرد مامان گریه میکرد ومن بهش گفتم اون روزهایی که می گفتی فقط با هم تلفنی حرف میزنن به امروز فکر میکردی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;دختره می گفت ما از اینجا فهمیدیم که توی پیک که یک دکه شهرداری بیشتر نیست دوستای امیر بهش گفتند حالا میخوای باهاش بری شمال و حال کنی ویک.... توپ بکنی( معذرت میخوام فقط برای اینکه ته جریان رو متوجه بشید نوشتم) این موضوع ما رو بهم ریخت خونه پسره زنگ میزدیم بخاطر ندادن پول تلفن قطع بود موبایل پسره زنگ میزدیم بخاطر ندادن پولش قطع بود. مامانم موبایل هم از دریا گرفته بود .فقط یک خط اضافی ایرانسل دریا داشت که دختره گفت دست امیر هست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;به سفارش مامانم به موبایل ایرانسل زنگ زدم و هر چی دلم خواست بهش گفتم صداش مثل ادمای معتاد کش میومد اینگار خمار هست وای خدای من دریا چه جوری این رو قبول کرده اون می گفت تو دزیره هستی تو دیبایی؟ یه جوری رفتار کن که بذارم دو روز دیگه بیای خونه ی دریا .. داشتم می مردم که اون کثافت اینطوری وقیح حرف میزد بعد از بغل دستیش می پرسید این کیه؟ حتما دریا پیشش بوده.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;بعد از اون دانا زنگ زد و اون هم کلی به پسره فحش داد و بعد دریا خانم تشریف آوردند خونه.. مامان بهش گفت دو راه داری یا پسره رو ترک می کنی یا به بابات میگم اون هم اعتراض کرده بود که که دیبا و دزیره هر غلطی کردند حالامیخوان جلوی من رو بگیرند. و اون هم متاسفانه قبول نکرده بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;من حالم بد بود تو خونه داشتم پس می افتادم کاسه ی چه کنم چه کنم به دستم بود  قلبم درد گرفته بود قرص پروپنالول رو خوردم اما اثری نداشت کیهان اومد و موضوع رو بهش گفتم واون هم گفت غلط کرده تهدید کرده و زنگ زد به پسره اما مودبانه تهدیدش کرد واون هم می گفت تو دیبایی ؟ تو دزیره هستی؟ تو آقای ... هستی یعنی بابام.... کیهان گفت دست از سر این دختر برمیداری یا خودمون بیاییم حالیت کنیم..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;مامان تصمیم گرفت به بابا بگه اما دریا به دوستش گفته بود مامانم از بابام می ترسه و عمراْ بگه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;.به کیهان گفتم دارم می میرم برو برام یه قرص خواب قوی بگیر که بخوابم چون حالم خوب نیست رو پا بند نبودم همش راه می رفتم و گریه میکردم کیهان رفت و لورازپام ۲ برام گرفت خوردم که مامانم زنگ زد و گفت من میخوام به بابات بگم شماها هم بیایین که ما رو نکشه این قاتله و...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;خلاصه کم کم داشت قرص اثر میکرد که راهی شدیم و اول دریا حمام بود از حمام اومد با مامانم رفتیم توی اون اتاق و باهاش اتمام حجت کردیم و داد زد بگید خودم الان میگم و نمی دونم یک حرف خیلی بد به من زد چون اصلا از اون شب چیزی یادم نیست که با هم گلاویز شدیم و شروع کرد داد زدن بابا من رو برد توی اتاق و گفت چی شده مامان هم سفارش کرده بود که نگیم مامان می دونه من هم گفتم این یک چند وقتی هستی با یک پسری دوست هست که حالا فهمیدیم معتاده شرایط خوبی نداره و حالا می خواسته از یزد بره باهاش شمال...و....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;و دریا وحشی شده بود می اومد وداد میزد و می گفت تو با کامی دوست بودی تو با کیهان دوست بودی تو کیهان رو آوردی خونه و خلاصه شجره نامه ما رو هم کشید بیرون. مانذاشتیم بابا بزنش حتی بابا گفت نمیذارم دانشگاه بره امامن گفتم نه نباید محدودش کنیم اون ترکش میکنه که دریا می گفت نذارین منم براش صبر می کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;اینگار که گذشته داشت تکرار میشد اما به طرز فجیعش... دریا داد میزد و دریا داشت همه رو بهم می ریخت حتی زندگی من حالا خوبه من از دوستای قبلیم واسه کیهان گفته بودم وگرنه حالا کیهان می گفت کامی کیه و....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;دریا جلوی بابا به مامان گفت تو باهاش حرف زدی و...بابا تو سرش میزد و گریه میکرد تا ۱:۴۵ نیمه شب اونجا بودیم و من رفتم بهش گفتم ما برای خودت اینکار رو کردیم اتمام حجت هم باهات کردیم تو داری فنا میشی و بوسیدمش اما می دونم اون از من متنفر بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;به بابا گفتم نکنه عین دیبا سرکوفت نزنه بهش سعی کنه محیط خونه بد نکنه تا اون جذب پسره بشه....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;بابا ما رو برد خونه و من ۲ خوابیدم و صبح که بلند شدم کج کج راه می رفتم بهرحال به هر بدبختی بود به اداره رفتم و زود اومدم و عصر هم رفتیم عروسی همکارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;پنج شنبه هم رفتیم خونه ی جدید روتمیز کردیم در حالیکه با دیبا و هوشمند رفته بودیم هوشمندتو اخم بود و کمک هم نکرد ما هم چیزی نگفتیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;جمعه صبح زود از خواب بلند شدیم و بقیه وسایل رو جمع کردیم و برای دو بعد از ظهر اسباب کشی کردیم . اما اخرش هوشمند یک دلخوی به وجود اورد سر اینکه به ما گفته بود باید کارگر خودتون می گرفتید من پای بار بودم در صورتی که اصلا دست به وسایل نزد یعنی ما سه تا کارگر از باربری گرفتیم که کسی دست نزنه من هم گفتم برای اسباب کشی شما که دو تا کارگرگرفتید همه هم کار کردند ما نمی خواستیم خودمون دست بزنیم که اینو کرد الم یزید و کلی قهر و بحث به وجود اورد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;مادر شوهر هم اومد و کلی اخم تحویلمون داد که اصلا نگفتم توبه کی هستی....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;الان هم هنوز خونه بهم ریخته هست و هر روز یک کمی رو با مامانم و کیهان مرتب می کنیم. البته بعد از سر کار چون الان تو ماموریت هستم نمی تونم مرخصی بگیرم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;بعدا عکسهای اسباب کشی رو براتون میذارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 May 2008 06:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diary1&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>diary1</dc:creator>
<guid>http://diary1.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادداشت صد و نوزدهم</title>
<link>http://diary1.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366 size=1&gt;پنج شنبه بعد از مشاوره با کیهان قرار داشتم تصمیم داشتیم با هم بریم کفش بخریم . مشاورم از فرایند درمان خیلی راضی بود و می گفت رشد بهتری داشتم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366 size=1&gt;کیهان رو دیدم و از من پرسید که چه اتفاقی افتاد گفتم براش و اون سریع در جواب گفت: گفتی که ناراحت شدی و به من گفتی برای خرید خونه کاری کن .. خیلی ناراحت شدم از این حرفش اما بروی خودم نیاوردم . چون توقع داشتم همسرم مشوق من باشه از روند مشاوره ام تعریف کنه نه که از عصبانیتم بگه. اون شروع کرد به حرف زدن و درست در مورد مامانش که چند روز بود گیر داده بود که میخواد بیاد و قرانی که ما برای باباش خریده بودیم رو بگیره اما ما توی اون چند روز یعنی از دوشنبه تا پنجشنبه خونه نبودیم تا اون بیاد منهم به کیهان گفتم آخه خونه بخاطر اسباب کشی خیلی بهم ریخته هست کاش میشد خودت بری . اما اون گفت مامانم اصرار داره بیاد خونمون گفتم آخه من یک ظرف پذیرایی ندارم یک دیس ندارم که توش برنج بکشم تمام وسایلمو جمع هست . گفت نمی دونم گیر داده دیگه و بعد حرف دومش رو شروع کرد که مامانم گفته حتما باید تو اسباب کشی باشه اون گفت مامانم گفته میخوام کمک کنم به دزیره بگو به خدا دست به شکستنی هاش نمیزنم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366 size=1&gt;بعد از این حرف فهمیدم بابا این قصه سر دراز دارد این خانم به پاس اینکه اون هفته رفتم خونشون و غذا درست کردم و صمیمی شدم و حالا برنج و شکری و.. به ما داد میخواد راه دخالت رو شروع کنه. این که نشد کار به کیهان گفتم روزمون رو خراب نکن توجه به حرفش نکن به خدا غلط کردم اومدم خونوشون و بحثمون شروع شد..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366 size=1&gt;و اینجا بود که بهش گفتم فکر میکردم تو مشوق من هستی اما تو فقط میخوای ضعفهای من رو زیر سوال ببری. سرم درد گرفت برای اینکه دلخوری از بین بره برام آلوچه خرید و سر درد دو چندان شد و با اینکه قرار بود به خونه ی دیبا بریم اون رو کنسل کردیم و تو خونه هم یک کمی بحث و من خوابم برد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366 size=1&gt;احساس کردم کیهان به بیرون رفت و دو ساعت بعد در حالی که حالم بهتر شده بود بیدار شدم ساعت ۱۱ شب بود کیهان کنارم خوابیده بود و دیدم یک نوشته یک کارت خوشگل و یک شاخه گل برام خریده بود و حسابی بابت کارش عذر خاهی کرده بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366 size=1&gt;و اخرش هم نوشته بود من رو ببخش اومدم که بخوابم دیدم بیداره محکم بغلش کردم و خوابیدم .&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366 size=1&gt;دریا میخواست به خاطر یکی از پروژه های دانشگاهش به یزد بره و خونه ی مادر بزرگ یکی از دوستاش که دوستش هم اونجا دانشجو هست چند روز کارهاشو انجام بده. در حالی که دستش تو گچ بود هر چی اصرار کردیم که نرو اما اون می گفت کارم دیر میشه و در این وضع دستها و پاهاشو مومک انداخت و رفت من به دیبا گفتم فکر کنم با پسره میره اما  بعد چون مامانم حامی بی چون و چرای  اون هست حرفی نزدم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366 size=1&gt;صبح جمعه که روز خوبی بود با کیهان از خواب بلند شدیم و بهم تبریک گفتیم من برای کیهان پیراهن خریدم و اون کفش خرید قرار بود ظهر با هم بریم یک رستوران و با هم باشیم که مامانم زنگ زد و گفت که میخوام بیام خونتون من هم گفتم ما نیستیم گفت چون با بابات حرفی نمیزنم نمیخوام تو خونه باشم داشتیم با کیهان میرفتیم که دیدیم مامان رسید بهش اصرار کردیم بیا بریم اما قبول نکرد بهش گفتم برای خودت غذا درست کن که اون کار رو هم نکرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;با کیهان رفتیم همون رستوران همیشگی و حسابی خوش گذروندیم و عصر برگشتیم. مامان کیهان زنگ زد و تبریک گفت من حموم بودم که داداشش هم اونجا دیدم که کیهان داره پشت تلفن میگه دعوت نکردیدبعد که قطع کرد گفتم چی شده بود گفتم کامران داداشم گفت ۲ روز پیش سالگرد برادر محبوبه زنش بود چرا تسلیت بهش نگفتید . من هم گفتم وا مگه مراسم داشتند این حرف چیه اینها اینقدر شعور نداشتند مامانم اون هفته دعوتش کرد &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt; بهش کادو داد یک زنگ نزد تشکر&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff3366&gt;کنه . کیهان هم گفت مامانت اینجاست زنگ میزنم و حسابی حالش رو میگیرم. جشن رو گرفتیم و کلی عکس گرفتیم و براتون میذارم الان دسترس نیست و بعد مامانش زنگ زد و تبریک گفت و گفت میخواستم برای تبریک بیام خونتون کیهان گفت خونمون بهم ریخته هست من هم گفتم تشریف میاوردید...&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366 size=1&gt;بعد از رفتن مامانم کیهان زنگ زد و با مامانش صحبت کرد که مگه سالگرد بوده و... که اون هم گفت اره شما جشن گرفتید تو خونتون مهمون هست ما رو دعوت نکردید چرا مهمون دعوت کردید که حسابی کیهان کفری شد .و گریه کرد و تلفن رو قطع کرد و رفت گریه کرد بهش گفتم نمی تونی جوابشونو بدی بابا چرا گریه می کنی که اینبار داداشش زنگ زد و کیهان برداشت و بعد از کلی حرف بهش گفت بابا اینقدر به اداره ما زنگ نزن خط شهری من رو گرفتند از بس با تلفن حرف زدم هر دفعه میام منشی میگه داداشت زنگ زد مامانت زنگ زد . و بعد گفت دزیره من روزی چند دفعه به تو زنگ میزنم اصلا با هم حرف میزنیم منهم که حسابی کفری شده بودم گفتم به کسی ربطی نداره که تو با من چند دفعه حرف میزنی باید جواب پس بدیم اگه اخراجت کنند کی میخواد برات کار پیداکنه همین داداشت میاد هزار تومن بزاره کف دستت. و کیهان تلفن رو قطع کرد و با هم قهر کردیم. و بعد تازه فهمیدم داداشش نگفته این حرف رو بلکهمامانش گفته چرا تسلیت نگفتید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366 size=1&gt; اینقدر توی گوشش خوندم&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff3366&gt;&lt;FONT size=1&gt;تا زنگ زد و به مامانش گفت ما اگه مهمون هم داشته باشیم نباید بیاییم از تو اجازه بگیریم اونهم مثل همیشه گفت جلوی زنت اینطوری با من حرف نزن چون هر دفعه همین رو میگه کیهان هم گفت میزنم و اون زد تریپ گریه و کیهان هم گفت فیلم بازی نکن....&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366 size=1&gt;اما شب سالگرد  عروسیمون رو خراب کردند هر چند با هم آشتی کردیم اما چشمهای من از زور گریه باز نمیشد . عوضش شنبه رو با هم مرخصی گرفتیم و کلی خوش گذروندیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366 size=1&gt;از روز دوشنبه گفتند که من برای یک کاری به صورت ماموریت باید نزدیک ۱۰ روز بیام اداره مرکزی که خوب فرصت خوبی شد برای وبلاگ نویسی چون نت داره.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366 size=1&gt;دوشنبه هم دیبا زنگ زد که ظهر دوست دریا زنگ زده و گفته عذاب وجدان گرفته و دریا اصلا می تونسته نره شهرستان میخواد دو روز باقیمانده رو بره شمال با پسره و الان تو راه شمال هستند مامان هم بهش زنگ میزنه و میگه کجایی میگه یزدم مامان هم فحشش میده و میگه برگرد تا بیایی بکشمت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366 size=1&gt;توی این موضوع می فهمیم پسره کراکی هست و نمی دونم چرا دریا این کارها رو میکنه دوستش میگفت خواهرم من گفته دریا خانواده نداره گفتم به خدا عکسهاشونو دیدم اعصاب همه ی ما خورده به دیا گفتیم کجا بودیم گفت می خواستم سوپرایزتون کنم با امیر رفتم فشم خلاصه مامان بهش ساعت ۱۲ زنگ زد و اون گفت دوساعت دیگه میام در حالی که ۹:۴۵ شب اومد. و این پدر نگفت چرا دخترم زود اومد چطوری با دست شکسته تنها از راه آهن اومد و....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366 size=1&gt;همه ی ما موندیم چیکار کنیم واقعا می ترسم دوست دریا گفت دو روز دیگه شکم دخترتو ن بالا اومد اونوقت دیگه راهی نیست!!!! دریا حتی خونه ی مامان پسره رفته واونها محلش نذاشتند و باهاش بی احترامی کردند و من ترسیدم نکنه دریا کاری که نباید میکرده کرده باشه.......   &lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 May 2008 06:13:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diary1&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>diary1</dc:creator>
<guid>http://diary1.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادداشت صد و هیجدهم</title>
<link>http://diary1.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;سه شنبه به اصرار مامانم از راه اداره رفتم خونشون دیبا هم شایان رو می خواست دکتر ببره و ناهار اومده بود  وقتی رسیدم نشستیم حرف زدیم و مامان اصرار کرد که شام بمونیم و ماهم قبول کردیم بعد از اون به موبایل دوست کیهان زنگ زدم که ما خونه ی مامان هستیم و بعد بابا رفت که شیر بگیره به من هم گفت براشون تو صف بایستم و بگیرم و بعد هم رفتم داروهای شایان رو بگیرم کم کم دریا از دانشگاه اومد و لباسهاشو درآورد ما اتاق بچه ها بودیم که یک دفعه دیدیم دریا داد زد دویدیم توی هال دیدیم که خورده زمین به سراغش رفتیم و درد زیادی داشت مامانم حسابی حول شده بود دریا گفت رفته دستشویی پاهاشو بشوره و با پای خیس روی سرامیک راه رفته و خورده زمین .. دیگه دستشو بستیم اما درد داشت....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;کم کم همسرانمون اومدند و بعد بابا اومد و مثل همیشه اخم آلود کیهان به من گفت چرا بابات تحویل نمیگیره جواب سلام من رو درست و حسابی نداد.... گفتم نمی دونم.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;شام رو خوردیم در حالی که بابا حسابی اخم کرده بود سر شام به دریا یک دیکلوفناک دادم تا درد استخوانش آروم بشه اما مثل اینکه آروم شدن تو کارش نبود بیچاره درد میکشید مامان پیشنهاد داد ببریمش اورژانس بیمارستان شرکت اونجا حسابی میرسند اما بابا اصرار داشت با آب ولرم بشورینش چیزی نیست ..&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;سر شام صحبت سفر و مسافرت اومد که مامان گفت من فقط با بچه ها بهم خوش میگذره بابا هم با طعنه گفت نه بچه هات دوست ندارند با تو بیان مسافرت مامان هم گفت نه میان و بابا گفت نشون دادند من هم دوزاریم افتاد که سر اینکه من با اونها اسم مکه ننوشتم به بابا برخورده البته به مامان حسابی غر زده بوده که چرا با ما ننوشتند خیلی دلشون بخواد با ما بیان مکه اما من می دونم اگه با بابا بریم زهرمون میکنه میگه چرا الان میرین زیارت ؟ چرا رفتین این فروشگاه و به مامان هم زهر مار میکنه و حسابی غر میزنه.. مامان که نمی خواست باهاش بره چون حج واجب هم باهاش نرفته بود چون دفعه ی قبلش که باهاش رفته بود آنچنان بلایی به سرش آورده بود که مامان از مکه رفتن با اون سیر شده بود...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;خلاصه بعد از شام دیدیم دریا توی اون اتاق داره گریه میکنه دیبا گفت به بابا بگیم اگه نبردش هوشمند ماشین رو ببره و دریا ببریم بیمارستان.... اما بابا گفت من میبرمش اما هیچ چیزیش نیست!!! توی ماشین قبل از اینکه من و دیبا برسیم بابا گفته بود چرا اینها میخوان بیان مامان هم گفته بود چون نگران خواهرشون هستند... بابا هم گفته بود می دونی چرا گفتم بچه ها ت نمیخوان با تو به مسافرت بیان چون دزیره با تو اسم ننوشت.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;تو ماشین به سرعت باد رانندگی میکرداصلا نمیگفت دست این بچه اگه تکون بخوره چی؟ رفتیم مامانم براش تشکیل پرونده داد و بابا تو سالن انتظار نشست فوتبال منچستر نگاه کرد جالب اینجاست که اصلا فوتبالی نیست.. دکتر عکس انداخت و بعد گفتند مشکوک به مو برداشتگی هستند دستشو آتل بستند و دریا از شدت ضعف حالش بهم خورد و غش کرد لبهاش سفید شده بود با اینکه من و مامان و دیبا پیشش بودیم دکتر گفت فردا دانشگاه نره و بیاد کلینیک تخصصی تا متخصص ارتوپدی ببینش ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;اومدم و جلوی مامان و بابا گفتم بابا با عصبانیت گفت یعنی فردا دانشگاه نره گفتم یعنی با این دستش باید بره.. دیگه حوصله مو داشت سر میبرد....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;دریا غش کرد بدون اینکه بابا یک آبمیوه براش بخره... و من یاد خودم افتادم که روی اون تخت دستم که تو شیشه رفت و۱۴ تا بخیه خورد بابا گفت حالت خوبه فردا برو دانشگاه؟؟؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;اومدیم خونه و ساعت ۱:۳۰ نیمه شب بود بابا با ماشینش ما رو برد و ما رو ۱۵ دقیقه تا خونه فاصله پیاده کرد چون نمی خواست یک دور اضافی بزنه...و ماهم ۱:۳۰ شب راهی خونه شدیم در حالی که پاهام به شدت درد میکرد ساعت۲ خوابیدیم و صبح ساعت ۵:۳۰ بیدار شدیم و رفتیم اداره...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;صبح به موبایل دریا زنگ زدم و گفت دستشو گچ گرفتند و مو برداشتگی تشخیص داده شده.. با خنده به دریا گفتم به بابا می گفتی تشخیصت اشتباه بود...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;ظهر مامان زنگ زد با حالت گریه که بابا باز دعوا به پا کرده و کلی مامان رو فحش داده ..که تو به دومادات احترام میذای حق ندارند دخترات بیان خونمون براشون فلان قدر مرغ درست کردی.. و به مامان فحش پدر و مادر داده و.....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#ff3366&gt;با دیبا که صحبت کردم می خواستیم عصر بریم دیدن دریا اما از بابا ترسیدیم... دیبا میگفت چرا اینطوری میکنه گفتم اون به گذشته اش برمیگرده که بابا ش محکم زدش زمین و دستش از سه جا شکسته و حالا اون داره این امکانات رو به بچه اش میده....!!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 01 May 2008 06:48:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diary1&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>diary1</dc:creator>
<guid>http://diary1.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یادداشت صد و هفدهم</title>
<link>http://diary1.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;EM&gt;&lt;/EM&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #ff7c80; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;چهارشنبه مادر کیهان و برادرش اینها خونه ی مامانم شام دعوت داشتند.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #ff7c80; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #ff7c80; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;پنج شنبه صبح تا ساعت ده خوابیدم اخه خیلی به خواب احتیاج داشتم بعد از دوش گرفتن و خونه رو تمییز کزدن یک تخم مرغ نیمرو کردم و خوردم و راهی مشاوره شدم....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #ff7c80; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;توی این جلسه مشاوره یک گزارش یک هفته ای از رفتارهام و عکس العمل هام که درست بوده یا نه به دکتر نشون دادم و با هم تحلیل و بررسی کردیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #ff7c80; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;بعد از دکتر هم اومدم خونه ی مامانم و با دیبا و مامان رفتیم خونه ی دختر دایی مامانم چون سالگرد زن دایی مامانم بود و ختم  انعام گرفته بودند تو اونجا هم زن دایی و خاله توران اینها رو دید زدیم و اونها هم ما رو دید زدند اما به روی هم نیاوردیم که شماها هستید یا نه؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #ff7c80; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;اومدم خونه و وسایل لازانیا خریده بودم که شام لازانیا درست کنم کیهان خونه بود در حالیکه دیدم داره فیلم می بینه دلم گرفت ناراحت شدم. بهش گفتم این دومین باری هست که من نیستم و فیلم گذاشتی ببینی من که هر وقت تو خواستی باهات فیلم دیدم  و اون هم گفت چرا اون دفعه که ناراحت شدی چیزی نگفتی.. گفتم برای اینکه فکر میکردم خودت درک می کنی...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #ff7c80; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;بالاخره از دلم درآورد . شروع کردم شام درست کردن .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #ff7c80; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;جمعه صبح هم با صدای زنگ دیبا از خواب بلند شدیم که کیهان تاخواست گوشی رو برداره متاسفانه قطع شد بهش زنگ زدم و اون گفت میایین خونمون چون هوشمند مسئول ر*ا*ی گیری بود و تا شب نبود بهش گفتم من الان ناهار درست می کنم بیا با شایان و اگه بچه ها خواستند بریم جمشیدیه و عصر برگردیم که هزار تا آیه نازل کرد که کمرم درد می کنه هوشمند نیست شایان امتحان داره و آیه های بعدی هم بماند سرتون رو درد نیارم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #ff7c80; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;من هم که حسابی دلم گرفته بود به کیهان گفتم بیا عصر بریم سینما و برای شام هم خودمونو بندازیم خونه ی مامانت و اون هم گفت میگم پیتزا بگیرند خلاصه زنگ زد و مادر شوهرم گفت گرون میشه کیهان هم گفت وسایلشو می گیریم دزیره درست کنه.... خلاصه رفتیم سینما فیلم دایره زنگی که ای بدک نبود ولی این همه تعریف کردند خنده دار نبود من هنوز دل درد فیلم عینک دودی رو دارم چون خیلی خندیدم.....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #ff7c80; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;بعد از اون هم رفتیم خونه ی مادر شوهر ای رفتارش خوب بود و به حمد و شکر خدا اصلاْ تیکه نینداخت.... شام را نوش جان کردیم و بعد با کوله باری از مواد غذایی از جمله برنج ، روغن، قورمه سبزی، بادنجان، شکر، آجیل و شکلات راهی خانه شدیم.....&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #ff7c80; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;امروز صبح هم اه خسته شدم &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #ff7c80; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;۲&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #ff7c80; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; ساله کار می کنم اما به خدا خیلی سخته چون توی محیط عملیاتی کار میکنم باید ساعت &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #ff7c80; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;۷&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #ff7c80; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; صبح کارت بزنم و این خیلی مشکل من ساعت&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #ff7c80; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;۵:۴۵&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #ff7c80; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; از خواب بیدار بشم..... الان هم کیهان دانشگاه هست و حسابی حوصله ام سر رفته این صاحبخونه جدیده هم خونه رو تحویل نمیده زودتر اسباب کشی کنیم.. باز هم از همتون ممنون که پر از انرژی مثبت هستید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;EM&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #ff7c80; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;پیوست &lt;/SPAN&gt;&lt;/EM&gt;&lt;EM&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #ff7c80; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;۱: &lt;/SPAN&gt;&lt;/EM&gt;&lt;EM&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #ff7c80; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;در مورد نوشته ی صد و شانزدهم به غیر از سگه چی کار کرد این جملات هم می گیم... خروس چیکار کرد؟ گوگولی گوگو... پیشی چیکار کرد؟ معو معو... رفتگر چیکار کرد؟ جادو....(جارو)&lt;/SPAN&gt;&lt;/EM&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #ff7c80; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;EM&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #ff7c80; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;ستاره کجاست: آسمون ... ماه کجاست نمی دونم.... بعضی وقتها هم که به قول کیهان برنامه هام میریزه بهم .... خروس چیکار کرد؟...هاپ هاپ.... &lt;/SPAN&gt;&lt;/EM&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #ff7c80; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: center&quot; align=center&gt;&lt;EM&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #ff7c80; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;پیوست &lt;/SPAN&gt;&lt;/EM&gt;&lt;EM&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #ff7c80; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;۲: &lt;/SPAN&gt;&lt;/EM&gt;&lt;EM&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; COLOR: #ff7c80; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;جمعه سالگرد ازدواجمون می دونم هیچکدومهامون پول نداریم شما میگید چیکار کنیم لطفاْ راهنماییم کنیم آخه اولین سالگرده دیگه...&lt;/SPAN&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 26 Apr 2008 16:45:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=diary1&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>diary1</dc:creator>
<guid>http://diary1.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
