تبليغاتX
اینبار دزیره می نویسد. - یادداشت صد و بیستم
به دنیا می آییم رشد می کنیم بزرگ می شویم و بعدها خود پدر و مادر می شویم اما چگونه؟

روز سه شنبه به اداره اومدم در حالیکه از شدت غصه رمقی توی تن نداشتم مامان صبح زود دریا رو برده بود دانشگاه و چون دانشگاهش خارج از شهر تهران هست خیلی معطل شده بود اون اجازه نداده بود حتی باهاش راه بیاد تو مترو گفته بود جداگانه بشینند و تو دانشگاه هم همینطور...

مامان رو نشونده بود یک جای دانشگاه و گفته بود کلاس دارم مامان از اتاق کامپیوتر ساعت کلاسهاشو پرسیده بوداما ساعت اول استادش نیومده بود و دریا جیم زده بود مامان تا ساعت ۱۱ تو دانشگاه بوده اما دریا رو پیدانکرده بود و دست از پا دراز تر برگشته بود.

خسته..مونده و افسرده همه ی ما ترس از این داشتیم که مبادا فرار کنه هفته ی پیش ساعت ۸ شب اومده و حالا ساعت ۹ شب بود هنوز نیومده بود اون دختری که برامون خبر آورد معلوم شده بود که خودش ازدواج کرده و دریا نگفته و شوهرش با امیر توی پیک موتوری کار می کنند مامان زنگ زد بهش و اون می گفت ما دریا رو با اون دعوت کردیم خونه چون دریا گفته بود ما نامزدیم و دیدند که امیر رفته تواتاق خواب و سرنگ هم دستش بوده دختر به دریا میگه اما دریا قبول نمیکنه . دریا رفته بوده خونه ی مامان پسره چون مامان و باباش از هم طلاق گرفتند و بابای پسره معتاده و مامان پسره دریا رو بی محلی کرده اونها رفته بودند تا مامان پسره رو راضی کنند.

نمی دونم دریا برای چه کاری این همه خفت به خودش راه میده . دختره گفت که اونها وانمود میکردند که انگشتر بین خانواده ها ردو بدل شده اما حالا به خاطر اینکه امیر شرایط این رو نداره که عروسی بگیره خانواده ی ما مخالف هست.. دختره می گفت امیر گفته ما همدیگر رو دوست داریم اما مامان فلان فلان شده اش و دزیره فلان فلان شده نمیذارند.

گفته بوده اگه یکروز از عمرم باقی بمونه زهرم رو به دزیره می ریزم. دریا نیومده بود و همه ی ما نگران ...دیبا بخاطر اینکه شوهرش نفهمه چون سرکوفت بهش میزنه نگفته بود و توی بیخبری بسر میبرد مامان گریه میکرد ومن بهش گفتم اون روزهایی که می گفتی فقط با هم تلفنی حرف میزنن به امروز فکر میکردی.

دختره می گفت ما از اینجا فهمیدیم که توی پیک که یک دکه شهرداری بیشتر نیست دوستای امیر بهش گفتند حالا میخوای باهاش بری شمال و حال کنی ویک.... توپ بکنی( معذرت میخوام فقط برای اینکه ته جریان رو متوجه بشید نوشتم) این موضوع ما رو بهم ریخت خونه پسره زنگ میزدیم بخاطر ندادن پول تلفن قطع بود موبایل پسره زنگ میزدیم بخاطر ندادن پولش قطع بود. مامانم موبایل هم از دریا گرفته بود .فقط یک خط اضافی ایرانسل دریا داشت که دختره گفت دست امیر هست.

به سفارش مامانم به موبایل ایرانسل زنگ زدم و هر چی دلم خواست بهش گفتم صداش مثل ادمای معتاد کش میومد اینگار خمار هست وای خدای من دریا چه جوری این رو قبول کرده اون می گفت تو دزیره هستی تو دیبایی؟ یه جوری رفتار کن که بذارم دو روز دیگه بیای خونه ی دریا .. داشتم می مردم که اون کثافت اینطوری وقیح حرف میزد بعد از بغل دستیش می پرسید این کیه؟ حتما دریا پیشش بوده.

بعد از اون دانا زنگ زد و اون هم کلی به پسره فحش داد و بعد دریا خانم تشریف آوردند خونه.. مامان بهش گفت دو راه داری یا پسره رو ترک می کنی یا به بابات میگم اون هم اعتراض کرده بود که که دیبا و دزیره هر غلطی کردند حالامیخوان جلوی من رو بگیرند. و اون هم متاسفانه قبول نکرده بود .

من حالم بد بود تو خونه داشتم پس می افتادم کاسه ی چه کنم چه کنم به دستم بود  قلبم درد گرفته بود قرص پروپنالول رو خوردم اما اثری نداشت کیهان اومد و موضوع رو بهش گفتم واون هم گفت غلط کرده تهدید کرده و زنگ زد به پسره اما مودبانه تهدیدش کرد واون هم می گفت تو دیبایی ؟ تو دزیره هستی؟ تو آقای ... هستی یعنی بابام.... کیهان گفت دست از سر این دختر برمیداری یا خودمون بیاییم حالیت کنیم..

مامان تصمیم گرفت به بابا بگه اما دریا به دوستش گفته بود مامانم از بابام می ترسه و عمراْ بگه.به کیهان گفتم دارم می میرم برو برام یه قرص خواب قوی بگیر که بخوابم چون حالم خوب نیست رو پا بند نبودم همش راه می رفتم و گریه میکردم کیهان رفت و لورازپام ۲ برام گرفت خوردم که مامانم زنگ زد و گفت من میخوام به بابات بگم شماها هم بیایین که ما رو نکشه این قاتله و...

خلاصه کم کم داشت قرص اثر میکرد که راهی شدیم و اول دریا حمام بود از حمام اومد با مامانم رفتیم توی اون اتاق و باهاش اتمام حجت کردیم و داد زد بگید خودم الان میگم و نمی دونم یک حرف خیلی بد به من زد چون اصلا از اون شب چیزی یادم نیست که با هم گلاویز شدیم و شروع کرد داد زدن بابا من رو برد توی اتاق و گفت چی شده مامان هم سفارش کرده بود که نگیم مامان می دونه من هم گفتم این یک چند وقتی هستی با یک پسری دوست هست که حالا فهمیدیم معتاده شرایط خوبی نداره و حالا می خواسته از یزد بره باهاش شمال...و....

و دریا وحشی شده بود می اومد وداد میزد و می گفت تو با کامی دوست بودی تو با کیهان دوست بودی تو کیهان رو آوردی خونه و خلاصه شجره نامه ما رو هم کشید بیرون. مانذاشتیم بابا بزنش حتی بابا گفت نمیذارم دانشگاه بره امامن گفتم نه نباید محدودش کنیم اون ترکش میکنه که دریا می گفت نذارین منم براش صبر می کنم.

اینگار که گذشته داشت تکرار میشد اما به طرز فجیعش... دریا داد میزد و دریا داشت همه رو بهم می ریخت حتی زندگی من حالا خوبه من از دوستای قبلیم واسه کیهان گفته بودم وگرنه حالا کیهان می گفت کامی کیه و....

دریا جلوی بابا به مامان گفت تو باهاش حرف زدی و...بابا تو سرش میزد و گریه میکرد تا ۱:۴۵ نیمه شب اونجا بودیم و من رفتم بهش گفتم ما برای خودت اینکار رو کردیم اتمام حجت هم باهات کردیم تو داری فنا میشی و بوسیدمش اما می دونم اون از من متنفر بود.

به بابا گفتم نکنه عین دیبا سرکوفت نزنه بهش سعی کنه محیط خونه بد نکنه تا اون جذب پسره بشه....

بابا ما رو برد خونه و من ۲ خوابیدم و صبح که بلند شدم کج کج راه می رفتم بهرحال به هر بدبختی بود به اداره رفتم و زود اومدم و عصر هم رفتیم عروسی همکارم.

پنج شنبه هم رفتیم خونه ی جدید روتمیز کردیم در حالیکه با دیبا و هوشمند رفته بودیم هوشمندتو اخم بود و کمک هم نکرد ما هم چیزی نگفتیم.

جمعه صبح زود از خواب بلند شدیم و بقیه وسایل رو جمع کردیم و برای دو بعد از ظهر اسباب کشی کردیم . اما اخرش هوشمند یک دلخوی به وجود اورد سر اینکه به ما گفته بود باید کارگر خودتون می گرفتید من پای بار بودم در صورتی که اصلا دست به وسایل نزد یعنی ما سه تا کارگر از باربری گرفتیم که کسی دست نزنه من هم گفتم برای اسباب کشی شما که دو تا کارگرگرفتید همه هم کار کردند ما نمی خواستیم خودمون دست بزنیم که اینو کرد الم یزید و کلی قهر و بحث به وجود اورد.

مادر شوهر هم اومد و کلی اخم تحویلمون داد که اصلا نگفتم توبه کی هستی....

الان هم هنوز خونه بهم ریخته هست و هر روز یک کمی رو با مامانم و کیهان مرتب می کنیم. البته بعد از سر کار چون الان تو ماموریت هستم نمی تونم مرخصی بگیرم.

بعدا عکسهای اسباب کشی رو براتون میذارم.

+ نوشته شده در  87/02/22ساعت   توسط دزیره  | 

 
Daily Tip: