پنج شنبه بعد از مشاوره با کیهان قرار داشتم تصمیم داشتیم با هم بریم کفش بخریم . مشاورم از فرایند درمان خیلی راضی بود و می گفت رشد بهتری داشتم.
کیهان رو دیدم و از من پرسید که چه اتفاقی افتاد گفتم براش و اون سریع در جواب گفت: گفتی که ناراحت شدی و به من گفتی برای خرید خونه کاری کن .. خیلی ناراحت شدم از این حرفش اما بروی خودم نیاوردم . چون توقع داشتم همسرم مشوق من باشه از روند مشاوره ام تعریف کنه نه که از عصبانیتم بگه. اون شروع کرد به حرف زدن و درست در مورد مامانش که چند روز بود گیر داده بود که میخواد بیاد و قرانی که ما برای باباش خریده بودیم رو بگیره اما ما توی اون چند روز یعنی از دوشنبه تا پنجشنبه خونه نبودیم تا اون بیاد منهم به کیهان گفتم آخه خونه بخاطر اسباب کشی خیلی بهم ریخته هست کاش میشد خودت بری . اما اون گفت مامانم اصرار داره بیاد خونمون گفتم آخه من یک ظرف پذیرایی ندارم یک دیس ندارم که توش برنج بکشم تمام وسایلمو جمع هست . گفت نمی دونم گیر داده دیگه و بعد حرف دومش رو شروع کرد که مامانم گفته حتما باید تو اسباب کشی باشه اون گفت مامانم گفته میخوام کمک کنم به دزیره بگو به خدا دست به شکستنی هاش نمیزنم...
بعد از این حرف فهمیدم بابا این قصه سر دراز دارد این خانم به پاس اینکه اون هفته رفتم خونشون و غذا درست کردم و صمیمی شدم و حالا برنج و شکری و.. به ما داد میخواد راه دخالت رو شروع کنه. این که نشد کار به کیهان گفتم روزمون رو خراب نکن توجه به حرفش نکن به خدا غلط کردم اومدم خونوشون و بحثمون شروع شد..
و اینجا بود که بهش گفتم فکر میکردم تو مشوق من هستی اما تو فقط میخوای ضعفهای من رو زیر سوال ببری. سرم درد گرفت برای اینکه دلخوری از بین بره برام آلوچه خرید و سر درد دو چندان شد و با اینکه قرار بود به خونه ی دیبا بریم اون رو کنسل کردیم و تو خونه هم یک کمی بحث و من خوابم برد.
احساس کردم کیهان به بیرون رفت و دو ساعت بعد در حالی که حالم بهتر شده بود بیدار شدم ساعت ۱۱ شب بود کیهان کنارم خوابیده بود و دیدم یک نوشته یک کارت خوشگل و یک شاخه گل برام خریده بود و حسابی بابت کارش عذر خاهی کرده بود.
و اخرش هم نوشته بود من رو ببخش اومدم که بخوابم دیدم بیداره محکم بغلش کردم و خوابیدم .
دریا میخواست به خاطر یکی از پروژه های دانشگاهش به یزد بره و خونه ی مادر بزرگ یکی از دوستاش که دوستش هم اونجا دانشجو هست چند روز کارهاشو انجام بده. در حالی که دستش تو گچ بود هر چی اصرار کردیم که نرو اما اون می گفت کارم دیر میشه و در این وضع دستها و پاهاشو مومک انداخت و رفت من به دیبا گفتم فکر کنم با پسره میره اما بعد چون مامانم حامی بی چون و چرای اون هست حرفی نزدم.
صبح جمعه که روز خوبی بود با کیهان از خواب بلند شدیم و بهم تبریک گفتیم من برای کیهان پیراهن خریدم و اون کفش خرید قرار بود ظهر با هم بریم یک رستوران و با هم باشیم که مامانم زنگ زد و گفت که میخوام بیام خونتون من هم گفتم ما نیستیم گفت چون با بابات حرفی نمیزنم نمیخوام تو خونه باشم داشتیم با کیهان میرفتیم که دیدیم مامان رسید بهش اصرار کردیم بیا بریم اما قبول نکرد بهش گفتم برای خودت غذا درست کن که اون کار رو هم نکرد.
با کیهان رفتیم همون رستوران همیشگی و حسابی خوش گذروندیم و عصر برگشتیم. مامان کیهان زنگ زد و تبریک گفت من حموم بودم که داداشش هم اونجا دیدم که کیهان داره پشت تلفن میگه دعوت نکردیدبعد که قطع کرد گفتم چی شده بود گفتم کامران داداشم گفت ۲ روز پیش سالگرد برادر محبوبه زنش بود چرا تسلیت بهش نگفتید . من هم گفتم وا مگه مراسم داشتند این حرف چیه اینها اینقدر شعور نداشتند مامانم اون هفته دعوتش کرد بهش کادو داد یک زنگ نزد تشکر کنه . کیهان هم گفت مامانت اینجاست زنگ میزنم و حسابی حالش رو میگیرم. جشن رو گرفتیم و کلی عکس گرفتیم و براتون میذارم الان دسترس نیست و بعد مامانش زنگ زد و تبریک گفت و گفت میخواستم برای تبریک بیام خونتون کیهان گفت خونمون بهم ریخته هست من هم گفتم تشریف میاوردید...
بعد از رفتن مامانم کیهان زنگ زد و با مامانش صحبت کرد که مگه سالگرد بوده و... که اون هم گفت اره شما جشن گرفتید تو خونتون مهمون هست ما رو دعوت نکردید چرا مهمون دعوت کردید که حسابی کیهان کفری شد .و گریه کرد و تلفن رو قطع کرد و رفت گریه کرد بهش گفتم نمی تونی جوابشونو بدی بابا چرا گریه می کنی که اینبار داداشش زنگ زد و کیهان برداشت و بعد از کلی حرف بهش گفت بابا اینقدر به اداره ما زنگ نزن خط شهری من رو گرفتند از بس با تلفن حرف زدم هر دفعه میام منشی میگه داداشت زنگ زد مامانت زنگ زد . و بعد گفت دزیره من روزی چند دفعه به تو زنگ میزنم اصلا با هم حرف میزنیم منهم که حسابی کفری شده بودم گفتم به کسی ربطی نداره که تو با من چند دفعه حرف میزنی باید جواب پس بدیم اگه اخراجت کنند کی میخواد برات کار پیداکنه همین داداشت میاد هزار تومن بزاره کف دستت. و کیهان تلفن رو قطع کرد و با هم قهر کردیم. و بعد تازه فهمیدم داداشش نگفته این حرف رو بلکهمامانش گفته چرا تسلیت نگفتید.
اینقدر توی گوشش خوندم تا زنگ زد و به مامانش گفت ما اگه مهمون هم داشته باشیم نباید بیاییم از تو اجازه بگیریم اونهم مثل همیشه گفت جلوی زنت اینطوری با من حرف نزن چون هر دفعه همین رو میگه کیهان هم گفت میزنم و اون زد تریپ گریه و کیهان هم گفت فیلم بازی نکن....
اما شب سالگرد عروسیمون رو خراب کردند هر چند با هم آشتی کردیم اما چشمهای من از زور گریه باز نمیشد . عوضش شنبه رو با هم مرخصی گرفتیم و کلی خوش گذروندیم.
از روز دوشنبه گفتند که من برای یک کاری به صورت ماموریت باید نزدیک ۱۰ روز بیام اداره مرکزی که خوب فرصت خوبی شد برای وبلاگ نویسی چون نت داره.
دوشنبه هم دیبا زنگ زد که ظهر دوست دریا زنگ زده و گفته عذاب وجدان گرفته و دریا اصلا می تونسته نره شهرستان میخواد دو روز باقیمانده رو بره شمال با پسره و الان تو راه شمال هستند مامان هم بهش زنگ میزنه و میگه کجایی میگه یزدم مامان هم فحشش میده و میگه برگرد تا بیایی بکشمت.
توی این موضوع می فهمیم پسره کراکی هست و نمی دونم چرا دریا این کارها رو میکنه دوستش میگفت خواهرم من گفته دریا خانواده نداره گفتم به خدا عکسهاشونو دیدم اعصاب همه ی ما خورده به دیا گفتیم کجا بودیم گفت می خواستم سوپرایزتون کنم با امیر رفتم فشم خلاصه مامان بهش ساعت ۱۲ زنگ زد و اون گفت دوساعت دیگه میام در حالی که ۹:۴۵ شب اومد. و این پدر نگفت چرا دخترم زود اومد چطوری با دست شکسته تنها از راه آهن اومد و....
همه ی ما موندیم چیکار کنیم واقعا می ترسم دوست دریا گفت دو روز دیگه شکم دخترتو ن بالا اومد اونوقت دیگه راهی نیست!!!! دریا حتی خونه ی مامان پسره رفته واونها محلش نذاشتند و باهاش بی احترامی کردند و من ترسیدم نکنه دریا کاری که نباید میکرده کرده باشه.......