تبليغاتX
اینبار دزیره می نویسد. - یادداشت صد و هیجدهم
به دنیا می آییم رشد می کنیم بزرگ می شویم و بعدها خود پدر و مادر می شویم اما چگونه؟

سه شنبه به اصرار مامانم از راه اداره رفتم خونشون دیبا هم شایان رو می خواست دکتر ببره و ناهار اومده بود  وقتی رسیدم نشستیم حرف زدیم و مامان اصرار کرد که شام بمونیم و ماهم قبول کردیم بعد از اون به موبایل دوست کیهان زنگ زدم که ما خونه ی مامان هستیم و بعد بابا رفت که شیر بگیره به من هم گفت براشون تو صف بایستم و بگیرم و بعد هم رفتم داروهای شایان رو بگیرم کم کم دریا از دانشگاه اومد و لباسهاشو درآورد ما اتاق بچه ها بودیم که یک دفعه دیدیم دریا داد زد دویدیم توی هال دیدیم که خورده زمین به سراغش رفتیم و درد زیادی داشت مامانم حسابی حول شده بود دریا گفت رفته دستشویی پاهاشو بشوره و با پای خیس روی سرامیک راه رفته و خورده زمین .. دیگه دستشو بستیم اما درد داشت....

کم کم همسرانمون اومدند و بعد بابا اومد و مثل همیشه اخم آلود کیهان به من گفت چرا بابات تحویل نمیگیره جواب سلام من رو درست و حسابی نداد.... گفتم نمی دونم.....

شام رو خوردیم در حالی که بابا حسابی اخم کرده بود سر شام به دریا یک دیکلوفناک دادم تا درد استخوانش آروم بشه اما مثل اینکه آروم شدن تو کارش نبود بیچاره درد میکشید مامان پیشنهاد داد ببریمش اورژانس بیمارستان شرکت اونجا حسابی میرسند اما بابا اصرار داشت با آب ولرم بشورینش چیزی نیست ..

سر شام صحبت سفر و مسافرت اومد که مامان گفت من فقط با بچه ها بهم خوش میگذره بابا هم با طعنه گفت نه بچه هات دوست ندارند با تو بیان مسافرت مامان هم گفت نه میان و بابا گفت نشون دادند من هم دوزاریم افتاد که سر اینکه من با اونها اسم مکه ننوشتم به بابا برخورده البته به مامان حسابی غر زده بوده که چرا با ما ننوشتند خیلی دلشون بخواد با ما بیان مکه اما من می دونم اگه با بابا بریم زهرمون میکنه میگه چرا الان میرین زیارت ؟ چرا رفتین این فروشگاه و به مامان هم زهر مار میکنه و حسابی غر میزنه.. مامان که نمی خواست باهاش بره چون حج واجب هم باهاش نرفته بود چون دفعه ی قبلش که باهاش رفته بود آنچنان بلایی به سرش آورده بود که مامان از مکه رفتن با اون سیر شده بود...

خلاصه بعد از شام دیدیم دریا توی اون اتاق داره گریه میکنه دیبا گفت به بابا بگیم اگه نبردش هوشمند ماشین رو ببره و دریا ببریم بیمارستان.... اما بابا گفت من میبرمش اما هیچ چیزیش نیست!!! توی ماشین قبل از اینکه من و دیبا برسیم بابا گفته بود چرا اینها میخوان بیان مامان هم گفته بود چون نگران خواهرشون هستند... بابا هم گفته بود می دونی چرا گفتم بچه ها ت نمیخوان با تو به مسافرت بیان چون دزیره با تو اسم ننوشت.....

تو ماشین به سرعت باد رانندگی میکرداصلا نمیگفت دست این بچه اگه تکون بخوره چی؟ رفتیم مامانم براش تشکیل پرونده داد و بابا تو سالن انتظار نشست فوتبال منچستر نگاه کرد جالب اینجاست که اصلا فوتبالی نیست.. دکتر عکس انداخت و بعد گفتند مشکوک به مو برداشتگی هستند دستشو آتل بستند و دریا از شدت ضعف حالش بهم خورد و غش کرد لبهاش سفید شده بود با اینکه من و مامان و دیبا پیشش بودیم دکتر گفت فردا دانشگاه نره و بیاد کلینیک تخصصی تا متخصص ارتوپدی ببینش ...

اومدم و جلوی مامان و بابا گفتم بابا با عصبانیت گفت یعنی فردا دانشگاه نره گفتم یعنی با این دستش باید بره.. دیگه حوصله مو داشت سر میبرد....

دریا غش کرد بدون اینکه بابا یک آبمیوه براش بخره... و من یاد خودم افتادم که روی اون تخت دستم که تو شیشه رفت و۱۴ تا بخیه خورد بابا گفت حالت خوبه فردا برو دانشگاه؟؟؟

اومدیم خونه و ساعت ۱:۳۰ نیمه شب بود بابا با ماشینش ما رو برد و ما رو ۱۵ دقیقه تا خونه فاصله پیاده کرد چون نمی خواست یک دور اضافی بزنه...و ماهم ۱:۳۰ شب راهی خونه شدیم در حالی که پاهام به شدت درد میکرد ساعت۲ خوابیدیم و صبح ساعت ۵:۳۰ بیدار شدیم و رفتیم اداره...

صبح به موبایل دریا زنگ زدم و گفت دستشو گچ گرفتند و مو برداشتگی تشخیص داده شده.. با خنده به دریا گفتم به بابا می گفتی تشخیصت اشتباه بود...

ظهر مامان زنگ زد با حالت گریه که بابا باز دعوا به پا کرده و کلی مامان رو فحش داده ..که تو به دومادات احترام میذای حق ندارند دخترات بیان خونمون براشون فلان قدر مرغ درست کردی.. و به مامان فحش پدر و مادر داده و.....

با دیبا که صحبت کردم می خواستیم عصر بریم دیدن دریا اما از بابا ترسیدیم... دیبا میگفت چرا اینطوری میکنه گفتم اون به گذشته اش برمیگرده که بابا ش محکم زدش زمین و دستش از سه جا شکسته و حالا اون داره این امکانات رو به بچه اش میده....!!!!

+ نوشته شده در  87/02/12ساعت   توسط دزیره  | 

 
Daily Tip: