تبليغاتX

Daisypath Anniversary tickers

.اینبار دزیره می نویسد


.اینبار دزیره می نویسد

به دنیا می آییم رشد می کنیم بزرگ می شویم و بعدها خود پدر و مادر می شویم اما چگونه؟

روزهامون شده پر از كار شده تفريح دونفره خوبيم خوشيم هرچند هراز گاهي مي خواهند عنان زندگيمونو از دستمون بگيرن اما ديگه نمي تونند. چون ديگه بينش ما عوض شده....توي هفته ي گذشته تصميم گرفتم دو روز مرخصي بگيرم تا خونه تكوني كنم به دليل انبارگرداني اداره مون مجبورم زودتر اين كار و بكنم. اما ازهمون روز به شدت مريض شدم طوري كه 3 روز فقط خوابيده بود مرخصي ها دود شد رفت هوا .. دكتر ، دارو و به شدت مريض بودم و همسرم حسابي از من مراقبت كرد و حسابي مريض داري كرد و من  هم ازش مرتب تشكر ميكردم

به گفته ي دكتر رفتم يك خط خريدم تا دوباره خانواده ي همسرم رو مورد امتحان قرار بديم اما اينگار اونها از نقشه ي ما خبر دار بودند چون محاسباتمون اشتباه از آب دراومد چون اصلا زنگ نزدند مادرشوهرم كه اصلا و برادر شوهرم هم در حد اس ام اس و خيلي كم دو روز يك دفعه داشتيم از تعجب شاخ درمي آورديم از طرفي هم خط رو براي كار دومم خريدم به همسرم گفتم اونها كه توي اين امتحان هم مردود ميشن اين خط يك هفته اس مال تو اما نه اونها فعلا سربلند از آب در اومدند.

 براي ْآخر هفته كمي بهتر شدم و با دوست وبلاگيم يك قرار ملاقات گذاشتيم چون غير از جمعه هم نمي تونستم دوستم رو ببينم به همسرم هم گفتم تو هم خونه نمون اگه ميخواي برو خونه ي مامانت و با برادرت فوتبال ببين . اون هم گفت باشه با برادرش هماهنگ كرد و تماس گرفت به مامانش مامانش نبود وباباش گفت مامانت از دستت دلگيره....

بالاخره اين دو تا باهم حرف زدند و منهم گوش ميكردم البته اين خواسته ي خودم بود مامانش گفت نفرينت مي كنم كه بچه دار نشي و يك مشت چرت و پرت. و بعد دفعه ي بعد كه تماس گرفت به همسرم گفت 200 تومن برامون پول بيار ميخواهيم راهرومونو رنگ كنيم....خلاصه گفت با زنت مياي كيهان هم گفت : نه... خلاصه اين قضيه تموم شد تااينكه موبايل من زنگ خورد شماره ناشناس بود برداشتم گفتم الو جواب نداد و قطع كرد 5 دقيقه بعد زنگ زدم يك خانمي برداشت گفتم شما كاري داشتيد به موبايلم زنگ زديد قطع كرديد گفت نه اشتباه گرفتم گفتم شما خانم؟ مكثي كرد و گفت كريمي دوزاريم افتاد كيه// همسايه ي واحد روبرويي مادرشوهرم كه بارها به من زنگ زده بود و هي از طرف مادرشوهرم مزاحمت ايجاد ميكرد همين طوري گوشي رو به همسرم هم دادم اونهم تاييد كرد كه خودشه منهم گفتم خانم ... لطف كنيد ديگه زنگ نزنيد به موبايل من قطع كنيد و گوشي رو گذاشتم.... اينكار و كردم چون نميخواستم دوباره شماره گرفتن من بشه عادتشون و مخيل آسايشم بشن.

 

5 دقيقه بعد براي اولين بار به موبايل همسرم مادرشوهرم زنگ زد و گفت بهش بگو آخه بيشعور ما به موبايل تو چيكار داريم اشتباه گرفتيم همسرم هم گفت درست صحبت كن كسي كه اشتباه ميگيره معذرت خواهي مي كنه نه قطع. گفت بهش بگو فقط اميدوارم... كه همسرم گوشي رو قطع كرد . تمام دستام مي لرزيد .. به شدت ضربان قلبم تند شده بود نمي دونستم اين چه نقشه اي بود كه سوار كرده بودند . به همسرم گفتم خيلي پر رو هستند تا كي ميخواد بي احترامي بكنه حالا وقتي فردا نرفتي خونشون حالشون ميشه كه نبايد بي احترامي كنند. اونهم گفت : چرا نرم... گفتم واقعا بدي تو الان اينها به من حرف بد زدند حالا ميخواي فردا بلند شي بري خونشون بگي چي واقعا درك نمي كني و درك نمي كنه و كاش اون موقع نگفته بودم بهش وبعدا تلافيشو سرش در مي آوردم كه بفهمه بايد هر كسي حرمت ديگري رو حفظ كنه.

 

بعد گفت آره تو راست ميگي من نبايد فردا برم... خلاصه به برادرش زنگ زد و اون هم مهموني بود و گفت من نميام گفت چرا گفت با مامان حرفم شده.موبايلش دوباره زنگ زد مامانش بود گفت الو چرا نمياي و از اين حرفها اين هم گفت نميام و اون گفت به خونمون زنگ بزن همسرم گفت تو بزن گفت شماره تونو بلد نيستم جالبه كه اين همون كسي بود كه تا ديد همسرم خونه نيست زنگ زد به خونه تا منو تحقير كنه.

همسرم زنگ زد ومنم شنونده بودم اون گفت چرا دل اون پسر رو شكوندي فردا بيا اين گفت من نميام گفت اين كليد اسرار رو ببين حالا هر چي بهتون پاداش بدن آخر سر عاقبت به خير نميشين بيا اين هم گفت نميام اون هم فقط اگه فردا نياي كاري مي كنم كه .. من هم تلفن رو قطع كردم بهش گفت دكتر كه نگفته وايسا ببين اون چي ميگه سكوت كن نبايد وقتي مي بيني داره چرت و پرت ميگه به صحبت باهاش ادامه بدي.

فرداش با دوستم به بيرون رفتيم به مناسبت رو تولدش يك كادوي كوچيك گرفته بودم واون هم من رو به ناهار دعوت كرد روز خوبي بود و خيلي باهم احساس راحتي كرديم عصر به خونه اومدم و همسرم گفت چند دفعه با برادرم زنگ زدند و گفتند بيا بعد هم معذرت خواهي كرده.....

اين روزها از اداره كه ميام جاني در بدن ندارم چون خيلي كار ازمون مي كشند و از بس كامپيوتر رو نگاه كردم چشمام سياهي ميره.

ديروز عصر هم رفتم خونه ي ديبا چون اون هم مريض شده كه اگه غذايي ميخواد براش درست كنم كه شوهرش گفت به كيهان بگو بياد كارش دارم من هم زنگ زدم و بعد شروع كرد كه من از زندگيم راضي نيستم شما خونه  ي ما نميايين خواهرت ميگه به خاطر تو هست ماهم گفتيم مااينجوري راحت تريم و كلي حرف بي ربط زد كه خواهرت تنه گنده كرده من يك تنه خرج زندگي در ميارم خواهرت ميگه خواهر من نمياد نبايد خواهر تو هم بياد ديبا هم گفت من ميگم چطور 10 سال تو شهرستان با همهي فاميلاتون ساختم تو با يك دونه خواهر من نساختي پاشو بروندي ما هم گفتيم به پير به پيغمبرماخودمون دوست نداريم بياييم. بعد شوهر خواهرم زنگ زد به مامان و بابام كه اونها هم بيان و خلاصه كلي حرف ردو بدل شد من هم به بي زبوني بهش فهموندم كسي  ديگه تورو از اين رو به اون رو كرده يعني مادرشوهرم.

ولنتاين هم حسابي خوب بود شام خوشمزه درست كردم و همسرم برام يك قلب كه خرس روش بود با يك بلوز خريد من هم براش ادكلن خريدم كه بعدا عكسشو ميذارم.

 

بعد گفت من اصلا كاري دارم بابام هم گفت ما اصلا دوست نداريم شما دوتا با هم باشيد يعني من و شوهرم و ديبا و شوهرش مگه اون دفعه به ديبا نگفته بودي اگه دزيره بخواد فلان كار رو بكنه به مادرشوهرش ميگم طلاقش بده من گفت بابا جون اين حرفها رو به ميون نكش اصلا درست نيست اصلا درمورد اون صحبت نكنين اون كه سهله ر  ئي  س ج م هو ر مملكت هيچ غلطي نمي تونه تو زندگي من داشته يعني به شوهرخواهرم هم فهموندم خلاصه براي حل مشكلات اونها تا ساعت 12 گشنه و تشنه اونجا بوديم يعني از 6  كه من رفتم اونجا تا 12 بعد  هم اومديم خونه و با همسرم با دوتا تخم مرغ يك املت درست كرديم وخورديم.

دوستتون دارم

 

تمام احساسم در87/11/29 نوشته دزیره| |

هفته ای که گذشت خیلی پرکار بودم هر روز کلاس داشتم یکروز درمورد استرس کنکور ، یکروز آسیب شناسی بلوغ، یکروز مشکلات اجتماعی جوانان، یکروز محول کردن مسئولیت به کودکان..جوری بود که پنج شنبه سه جا کلاس داشتم....

احساس خوبی داره شکل میگیره .. توی هفته ی گذشته با یکی از دوستای خوبم تلفنی صحبت کردم و بعد از اون رابطه ی خوبی با یکی از دوستان وبم که قبلا نوشته بودم برقرار شده بود ادامه داره...مراسم مادر هم مهمون خاصی نبود فقط خودمون بودیم اون عموم که از شهرستان میخواست بیاد توی برف گیر کرده بود و نتونسته بود بیاد.

شوهر دیبا همچنان اذیتش می کنه و مدام بهانه گیری هاش از سمت و سوی منه!!! چرا جلوی من چادر می پوشه دیبا توهم باید بپوشی . چرا فلان حرف رو زد چرا اینطوری کرد در حالی که اصلا سلام علیک درست و حسابی نمی کنه همسرم میگه ادم عجیبی شده وقتی با آدم کار داره اخلاقش خوبه بعد ازاون رفتارهای نادرستی می کنه..... مثلا همش درصدد خرد کردن شخصیت همسر منه.....

اما اصلا بهش توجه نمی کنم و سعی می کنم اون رو هم جزء آدمهای بیمار بحساب بیارم...

با همسرم وقت مشاوره داشتیم و رفتیم شاید توی اون جلسه من فقط چند تا کلمه اونهم نقل قول کردم دکتر بیشتر روی همسرم کار می کنه اینقدر با روانش بازی کرد که همسرم گفت الان میخوام گریه کنم و کلی اشک ریخت ومندلم براش گرفت... دکتر میخواد همسرم متوجه بشه برای خودش شخصیتی داره و همسرم اجازه نده هر کسی مثل مادرش اون رو کاملا لگدمال کنه....

دکتر کاملا از اینکه مامان همسرم بازرسی بدنی اش کرد ناراحت شد و یک سری گوشزدهایی به همسرم کرد اما حق میدم به همسرم چون با اون طمانینه ای که دکتر حرف میزنه و میگه جواب مامانشو بده اصلا روی مادرشوهر من کارساز نیست... کاش یک دفعه دکتر میدیدش بعد می فهمید با چه شخصیتی طرف هست....

همسرم تردید داره حتی به من میگه حوصله ندارم زنگ بزنم اگه زنگ بزنم اونروزم زهر میشه..

اما از خودمون بگم که خدارو شکر خیلی زندگی خوب هست واحساس آرامش در وجود دوتامون فراوون هست...کار دوم ، من رو پر انرژی کرده احساس می کنم فکرم بازتر از قبل شده ...و رفتارم کارشناسی شده .... اینقدر کم رفتیم خونه ی مامان اینها که خودشون چند دفعه زنگ زدند و گفتند دلمون براتون تنگ شده و بالاخره خودشون اومدند شب نشینی دیدنمون ...

با همسرم یک تصمیم جدید گرفتیم که توی سیزدهم هر ماه یک جشن عاشقانه دو نفره بگیریمچون روز سیزدهم ازدواج کردیم اگه خونه بودیم سعی کنیم یک غذای خوب و فضای شاعرانه و کلی ترکوندن لاو و توی نور شمع و بوی عود احساس آرامش کنیم... تا بهتر بتونیم به آرامش برسیم.. اگه بشه برای هفته ی دیگه میخوام چند روز مرخصی بگیرم  تا خونه تکونی بکنم آخه توی ماه اسفند تا شب عید ما انبار گردانی داریم و هر روز حتی پنجشنبه ها باید تا ساعت 6 بعد از ظهر بیاییم سر کار  این رو گفتم که اگه کم لطف شدم بدونید درگیر کار هستم..

روی ماهتون رو می بوسم ودوستتون دارم.

تمام احساسم در87/11/12 نوشته دزیره| |

گاهی اوقات یک خاطره رو ده مرتبه شنیده بودم اما باز هم خودم رو مشتاق جلوه میدادم که اصلا این رو نشنیدم . یادمه یک روز عصر وقتی توی حیاط نشسته بودیم اون برام تعریف میکرد و من زار زار اشک میریختم واون فقط و فقط روزهای سخت زندگیش جلو چشمش رژه میرفت.

بعد از مرگ مامان جونی به خودم گفتم حالا که ناغافل مامان جونی که عزت فامیل بود رفت و با رفتنش مامان اینقدر بی حرمت شد . خدا کنه مادر دیگه حالا حالاها باشه. اما این اخری ها با اینکه دوست نداشتم بره اما گفتم کاش راحت بشه.

آخه هیچکدوم ازما دوست نداریم یک عمر زیر دست مادر زورگویی باشیم بعد بدون اینکه بخواهیم با پسرعمومون ازدواج کنیم بعد از دو تا بچه همسرمون ناپدید بشه و بعد از 5 سال بیاد ودوباره ما رو بچه دار کنه و بعد از اون خیاطی کنیم و روزها و شبها لباس بدوزیم تا خرج شکم چهار تا پسر و شوهر معتادمون رو در بیاریم.

هیچکدوم ازما دوست نداریم وقتی بالاخره پسرامون هر کدوم بزرگ شدند و بعد اومدند تهران و درس خوندند و کار کردند و بعد همسرمون بمیره و حالا اسیر دست چهار تا پسر نفهم بشیم.

هیچکدوم ازما دوست نداریم که به جای اینکه پسرامون به ما محبت کنند فحش و کتکمون بزنند.

هیچکدوم از ما دوست نداریم بعد ازاون همه خون دلی که خوردیم پسرامون برامون شاخ و شونه بکشند و بخاطر اینکه ما پیریم و خیلی از چیزها رو نمی فهمیم فحش پدر به ما بدهند.

هیچکدوم از ما دوست نداریم تو سن 90 سالگی بخاطر درست غذا نخوردن ، پسرمون به ما سیلی بزنه.

هیچکدوم از ما دوست نداریم که تو تاریکی شب وقتی همه از بوی بدن ما بدشون میاد و ما رو به زیر زمین منتقل کنند و بطرز نامعلومی بمیریم....

هیچکدوم ازما دوست نداریم وقتی همه می دونند تنگی نفس داریم اما فقط منتظر هستند زودتر این نفسه بالا نیاد.

گرچه همیشه سوگلی مادر بودم و به من میگفت انشااله یک مونس خوب که معتاد نباشه گیرت بیاد اما با این کارهای بابا و عموها این آخرا دوست داشتم بمیره.

هنوز هم وقتی میرم خونه مامان و توی پاگرد پایین معرق کار می کنم صدای پاهاشو و صدای صلوات فرستادنش رو می شنوم . می بینمش کنار میز کارم نشسته و به هنر دستم آفرین میگه.

اگر چه رفت اما از این جماعت همیشه بد راحت شد.

 مادر روحت شاد.

 

تمام احساسم در87/11/02 نوشته دزیره| |


Design By : Night Skin