تبليغاتX

Daisypath Anniversary tickers

.اینبار دزیره می نویسد


.اینبار دزیره می نویسد

به دنیا می آییم رشد می کنیم بزرگ می شویم و بعدها خود پدر و مادر می شویم اما چگونه؟

از مهمونی بگم که فقط کیکم خراب شد و چون فر خودم هنوز روشن نشده بود نمیتونستم درست کنم رفتم خونه ی دیبا که اون هم برای خودش ماجراهایی داشت چهارشنبه بعد از اداره کلاس داشتم وبعداز اون هم یک مقدار خرید و ساعت 6:30 رسیدم خونه و بعد هم تا ساعت 8 گرفتار کیک بودم که اون هم خراب ازآب دراومد...

دیگه اون موقع کارهای من شروع شد درست کردن ژله ، سالاد ماکارونی ، شستن میوه ها و تمیز کردن خونه و.... بقیه ی خرید ها هم همسرم انجام داد....خلاصه همسرم گفت کمکت کنم و منهم گفتم گردگیری کن.. این گردگیری یک ساعت ونیم طول کشید آخر سر هم دیدم همه چیزها بهم ریخته است و سر جای خودش گذاشته نشده بهش گفتم این جزوه های من رو باید تو کمد بذاری اونهم گفت به من چه... که وسایل تو رو جمع کنم من هم ناراحت شدم و گفتم منهم همه بریز و بپاشهای تورو جمع میکنم میگم به من چه؟ خیلی از دستش ناراحت شدم با اینکه میدونست خسته ام و کلی هم کار دارم به من زخم زبون زد بهش گفتم نمیخوام کمکم کنی و با هم بحثمون شد.....

و بهش گفتم که بره بخوابه... از حمام که اومدم ساعت 12 نیمه شب بود به مامان زنگ زدم با بابا حرف زدیم و بعد مامان گفت به بابات گفتم امشب من رو ببر که کمکش کنم گفته بذار فردا برو منهم گفتم کارهامو کردم اگه میخوای بیا..و بابا همراه مامان اومدن نیم ساعت بابا نشست و بعد با مامان تا 2 بیدار بودیم حرف میزدیم حساب کردم توی اون 24 ساعت بیست و یک ساعت و نیم بیدار بودم .. مامان هم تا صبح فیلم ترسناک دید ونماز صبح و دعا و تازه 6 صبح خوابید.. (مامان برنامه خوابش عوض شده و اکثر روزها خواب و شبها بیداره!!!)

و صبح هم خواب بود فقط سالاد کاهو رو دیبا درست کرد و بقیه کارها روخودم انجام دادم. روز خوبی بود و خوش گذشت همسرم هم رفته بود خونه مامانش و اونروز هم فقط نیم ساعت کارشون ادامه داشت.... چون بعداز بیست دقیقه مامانش تمام جیبهاشو وارسی کرده بود که ببینه همسرم موبایل داره یا نه؟ حالا خدا رو شکر همسرم موبایلشو روی سایلنت بود و تو جیب کاپشنش..... و بعد هم گفته بود خونه ی مادر زنت میری؟ همسرم گفته بود ببخشید دیرم شده باید برم...... اونهم فهمیده بود و گفته بود  هر وقت میام از اونا حرف بزنم چرا میری؟

دیبا هم توی این مدت اسیر حسادتهای همسرش شد. و دوباره مورد بی احترامی قرار گرفت....

یک روز عصر من و دیبا رفتیم خونه ی مامانم یک ساعت نشستیم چون خواهرها نبودند و بعد مامان سمنویی که دوست دریا آورده بود رو به ما داد و اونهم از بیرون اومد وهر چی فحش بو به ما داد.. که الهی کوفتشون بشه از گلوشون پایین نره.. میذارم میرم.... چطور دوستم بده... سمنویی که میخورن حناقشون بشه..باز اومدن تا پرت کنند... بدنم می لرزید.....همون دقیقه با دیبا زدیم به چاک و حسابی بهم ریختیم از اینهمه سکوت پدرومادرم.

 

تمام احساسم در87/10/30 نوشته دزیره| |

وقتی به قلب خودم نگاه می کنم می بینم اگرهم هارت و پورت میکنم اما ته دلم چیزی نیست واقعا دوست دارم همه چیز خوب باشه اما اکثرا این احساساتی بودنم کاردستم میده وقتی تو شرایطی که احساساتی هستم تصمیم می گیرم تصمیمم خراب میشه!

بعد از فکر کردن زیاد تصمیم گرفتم این احساس بد رو که بین دوتا از خواهرهام بوجود اومده از بین ببرم تصمیم گرفتم برای دانا اس ام اس بدم که به دریا حرفهامو بزنه..چون دریا موبایل نداره.

اس ام اس زدم به دریا بگو من هر کاری کردم فقط بخاطر خودت بود نمیخواستم زندگیت بدتراز من بشه. من خوشبختی تو رو میخوام... ما خواهریم دلم براتون تنگ شده الان 7 ماهه با هم حرف نمی زنیم بهتون احتیاج دارم....

و برام یک مسیج اومد که اس ام است نصفه اومد دوباره براش فرستادم که جواب داد: به چی احتیاج داری به گاز گرفتن...! اشک تو چشمام حلقه زد چون تودرگیری با خواهرها فقط من ازشون کتک خوردم و اصلا نخواستم که دستم روشون بلند بشه حتی دعوای آخردانا جلوی همسرم من روکتک زد و از پله ها پرتم کرد پایین و من فقط گرفتمش که نره اونم به گفته ی مامان.

دلم واقعا شکست اشک وحشتناکی از تو چشمام رد شد کیهان دلواپس بود که چی شده چون اصلا به اون نگفته بودم که چیکار کردم....! اما بهش گفتم وقتی آروم شدم برات میگم.....

اون شب گذشت و فرداش که اصلا حوصله ودل و دماغی نداشتم با مامان حرف زدم و بهش گفتم بچه ها بهت گفتند من براشون اس ام اس زدم گفت: نه.. چی بوده گفتم الان تو شرکتم ممکنه گریه ام بگیره حال خوبی ندارم....

خلاصه گذشت تا اینکه شبش مامان برام زنگ زد حال خوبی نداشت از دانا پرسیده اون هم گفته براش مامان هم بهش گفته خوب براش اس ام اس میزدی اونهم گفته براش زدم اما بدستش نرسیده.....

مامان بهش گفته : خوب الان برو براش زنگ بزن ..دیگه نمی دونم اون چی گفته ؟ که مامان باهاشون بحثشون شده و گفته خواهر بزرگتون رو اذیت کردین اونها هم به مامان فحش دادن و گفتند حیوون مامان هم رفته تو حموم از بس گریه کرده حالش بد شده....

به بابا گفته و بابا گفته دزیره اشتباه کرده بهشون اس ام اس زده و خودشو سبک کرده...

می دونم بازتاب خوبی نداشته اما احساس بدی ندارم دلم خرد شده به جای شکستن اما بالاخره من تلاش خودم رو کردم.....

درسته مامان ناراحته اما مشکل اصلی اونه اون به من گفت بیا و به بابات بگیم شوهرت باشه بابات اینا رو میکشه نذاره دست روشون بلند کنه..اون به من گفت برو جلوی دانا رو بگیر نره ازخونه ات بیرون تا بابا کتکش نزنه... اون مدام میومد ناله میکرد و از ما راهنمایی میخواست وبعد میرفت میگذاشت کف دست خواهرهام..

دلم از همشون گرفته از همشون......

توی این دو روز با یکی ازدوستای وبلاگی رابطه پر رنگ تری پیدا کردیم احساس میکنیم که بخاطر حقایق زندگیمون می تونیم دوستای قابل اعتمادی برای هم باشیم...

پنج شنبه هم مهمونی دوره نوبت منه و حسابی با وجود اینکه چهارشنبه هم کلاس دارم سرم شلوغه..می دونم همه چیز به بهترین نحو انجام میشه اما خوب بالاخره وقتم کمه و کارها زیاده.

همواره دوستتون دارم.

تمام احساسم در87/10/26 نوشته دزیره| |

تعطیلات خوبی بود مخصوصا برای من که تشنه ی چند روز تعطیلی هستم..شب تاسوعا قرار بود بریم بیرون اما خیلی خسته بودیم و ترجیح دادیم استراحت کنیم روز تاسوعا هم همسرم صبح بره به خانواده اش سر بزنه که خوابش می اومد و موکول شد به بعد از ناهار .. خلاصه اون رفت و منهم رفتم خونه ی مامانم . دیبا و همسرش اومدند  و بعد همسرم هم اومد اون رفته بود ولی مادرش نبود و فقط  پدرش خونه بود مادرش رفته بود چندتا کوچه اونطرف تر هیئت از جایی که همسر من خیلی با سیاسته  رفته بود کوچه ها رو گشته بود  تا هیئت رو پیدا کنه و به مامانش بگه بیاد خونه...اما هیئت رو پیدا نکرده بود/

از قضا خانمی توی همون کوچه همسرم رو می بینه و میره به مادرشوهرم میگه پسر کوچیکتو تو کوچه دیدم اون هم گفته پسر کوچیکه ی من این طرفها پیداش نمیشه اشتباه میکنی و بالاخره اومده خونه و خانم همسایه راست می گفته.....

از زبان همسرم....

وقتی مامانم رو دیدم شروع کرد گریه گریه گریه......

و بعد بهش گفتم بسه دیگه گریه نکن..( اولین اشتباه)..چون دکترگفته بوداصلا به گریه مامانش واکنش نشون نده......

و بعد هم از همه چیزها صحبت شده بود و مادرش شروع کرد و گفته بود اونروز که من زنگ زدم که همسرم گفته بود:آخ  دیرم شده باید برم هیئت و اون گفته بود وایستا وایستا... بذار منهم لباس بپوشم باهات تا سر کوچه بیام که همسرم رفته بود......( اولین نکته مثبت)

همسرم می گه توی این زمان کوتاه نمیشه فهمید که باز هم میخواد شروع کنه یا نه؟ اما من می دونم مثل همون آقاهه که تو گالیور میگفت من می دونم/// این ماجرا حل شدنی تو کارش نیست.... بخاطر همین اصلا نکته ی منفی رو به همسرم نگفتم شاید من باید خودم رو با این موضوع وفق بدم تا کی باید به کیهان بگم این رو باید می گفتی ..کاش اون رونمی گفتی.... و هزار تا مسئله ای دیگه.....

مسئله بعدی توی این دو روزی که تاسوعا و عاشورا بود رفتیم خونه ی مامان و شبها بر می گشتیم خونمون.... شوهر خواهرم مدام با من و کیهان با حالت مسخره  حرف میزد طوریکه دیبا هم فهمیده بود... با حالتی که شب آخر رفته بودیم مسجد و توی اون مسجد بابام هم یکی از افرادی که کمک می کنه غذا که گرفته بودند کیهان غذاشو گذاشته بود روی پله تا بند کفشهاشو ببنده و شوهر خواهرم غذای کیهان رو برداشته بود حالا نمی دونم کیهان فهمیده بود یا نه؟ و بعد این دیگه سوژه شده بود واسه هوشمند که کیهان رو مسخره کنه ... حالا کیهان هم اکثرا گیج میزنه اما دیگه نباید کسی به خودش اجازه بده اینطوری رفتار کنه..هم من و هم کیهان ازاین موضوع ناراحت شدیم.... اما وقتی میخوام باهاشون در ارتباط نباشم دیبا میگه اونوقت خوش به حال شوهرامون میشه بذار هر جوری شده باهم ارتباط داشته باشیم..

واقعا توی این شرایط مستاصل هستم.......پنج شنبه شب هم با همسرم رفتیم بیرون و غذا خوردیم و بعد جمعه ناهار هم خونه ی همکارم دعوت بودیم که واقعا تو این چند روز هم تونستیم استراحت کنیم وهم تونستیم عزاداری کنیم و هم تفریح....

امیدوارم به شما هم خوش گذشته باشه.

تمام احساسم در87/10/21 نوشته دزیره| |

خونه ی ما بیشتر محل آرامش شده تا جنگهای پارسالی. این رو میگم چون وقتی سال گذشته رو مقایسه می کنم اصلا باورم نمیشه که ما تونستیم بهتر خودمون رو بشناسیم. همسرم هنوز نتونسته با خانواده اش ارتباط برقرار کنه.. البته باخودش کلنجار رفت که روز تاسوعا به خونه ی اونها بره اما هنوز اضطراب داره . با اینکه خرجها زیاده و با اینکه قسطها سر به فلک کشیده اما برکت هم توی خونه ی ما خونه کرده و خدا رو شکر اوضاع خوبه... هر چند هر دو کار دوم داریم اما هنوز حقوق های کار دوم رو نگرفتیم .

منهم هفته ای سه بار به پایگاهها و مدارس می روم و تدریس های مختلف دارم مثلا این هفته تدریس روشهای مقابله با اضطراب امتحان داشتم که مورد توجه همه قرار گرفت احساس خوبی دارم وقتی تو کارم موفق هستم وقتی نسبت به گروه کلاسهای من از جمعیت بیشتری برخوردار هست وقتی همه برای ادامه کلاسها اشتیاق نشون میدهند...

اوضاع مامان و بابا هم به همون ترتیب هست و من سعی می کنم روی اصول خونشون برم و ترجیحا زیاد باهاشون درگیر ارتباط نمیشم واونها میان خونه ی ما چون بهرحال هنوز خواهرم من رو مسبب تغییر زندگیش و بدبختیش که همون ازدواج با اون پسر هست می دونه..نمی دونم اما امیدوارم خودش بفهمه که چقدر دوست داشتم باهاش راحت باشم و چقدر خودتون می دونید که ناراحت بودم از این قضیه حتی همه ی شما ها هم ناراحت بودید برای ادامه دادن دریا با اون پسره البته دریا کاملا الان آزادی داره دوماهی هست سرکار میره و اصلا توی خونه جو بدی نیست جوی که اون موقع دیبا داشت اصلا توی خونمون حکمفرما نیست....اما با این حال مخالفت با اون پسر ادامه داره البته به نظراز اون پسر هم خبری نیست چون بهرحال اگه کسی روی حرف خودش مصمم باشه باید حرکتی کنه فکرمیکنم دریا بیشتر از این ناراحته که چرا اون پسرنتونست خودش روبه خانواده ی ما ثابت کنه....

هر چند که دریا بهر بهانه ای شده توی یک ساعتی که ما خونه ی مامان هستیم جلوی هر کس بلند میگه سلام فلانی و بعد به من و یا کیهان سلام نمی کنه و طرف مقابل می فهمه با این حال فکرمیکنم خیلی بچه هست چون اون با این کار ناتوانیشو نشون میده.... منهم ترجیح میدم با این کارها کمتربه خونه مامان برم....

فکرمیکنم اگر همه چیز بر وفق مراده از دعای شما دوستان هست دعا کنید همسرم هم توی برخورد با اونها موفق باشه و این یک نشانه از هدف ماست....

دوستتون دارم.

تمام احساسم در87/10/15 نوشته دزیره| |

با وجود این اوضاع باز هم برای شب چله بهش گفتم اگه دوست داری برو بهشون سر بزن و اون گفت خودم هم توی این فکر بودم اما الان وقت نیست.توی کلاسها خیلی موفق هستم و استقبال خوبی شده و تعداد نفرات هر جلسه بیشتر میشه.

یک تصمیماتی گرفتم اول از اینکه اداره مون کلاس آموزش شنا گذاشته که چند روز دیگه شروع میشه و من ثبت نام کردم . دوم اینکه یک رژیم غذایی رو شروع کردم چون حسابی چاق شدم و باید به تناسب اندام برسم.

بر خلاف میلم که خسته بودم به مشاوره برم اما رفتم چون حوصله دوباره مورد امتحان و آزمایش قرار گرفتن رو نداشتم . اون به من میگه تو نباید با حرفهای دیگران بهم بریزی و واقعا حرفش درسته چون من با انتقاد دیگران بهم میریزم شاید اصلا نمی دونم که چطور میشه راحت با این قضیه کنار اومد در ابتدا هر تندی که بابا با من میکرد به شدت بهم می ریختم اما بعد از رفتن به مشاوره این قضیه کاملا رفع شد و دیگه نسبت به حرفهای بابا حساسیت به خرج نمیدم خودم و همه ی اطرافیان می دونند که زودرنج هستم....

دکتر روابط من رو با اون به شدت رد میکنه چون هم من زود رنج هستم و هم اون درصدد آسیب زدن به من هست. از نظر اون رفتارهای تکانشی مادر همسرم زیاد هست و فقط و فقط همسرم رو به رفتن و دیدار کردن حتی هر روز اگر روزی 5 دقیقه هم بود تاکید می کنه و من می دونم از ]i چه شیوه درمانی استفاده می کنه اون میخواد با این رفتار درمانی همسرم مهارتهای ارتباط رو بدست بیاره یعنی بتونه در موقعیتهای تنش زا چطور عمل کنه و تحت تاثیر گریه های مادرش قرار نگیره جالبه که شیوه ی درمانی خودم هم فهمیدم چی هست اون گفت از این به بعد هر اتفاقی بین همسرم و مادرش افتاد برای من هم شرح داده بشه. باز هم میدونم که میخواد من از آسیب پذیری و حساسیت پیدا کردن اشباع بشم واینقدر حرفهای مختلف رو بشنوم که بعد از مدتی برام رفتارهای نابهنجار اون عادی بشه.

اون گفت الان برای این ناراحتم که حاصل 5 ماه خوشی و زندگی بدون دغدغه از بین رفته اما باید مطمئن باشم که دوباره برمیگرده.

یک مسئله ای ذهنم رو درگیر کرده دیبا و مشکلات خانوادگی اش هست شوهرش به شدت اذیتش می کنه  و یک جورای داره کارهای انسانهای روانی رو انجام میده مثلا اون دفعه سر  اینکه شب چله قرار بود بریم خونه ی مامانم اون نیومده بوده و با دیبا حرفش شده و حتی هنوز پشت سرمن و کیهان حرف میزنه . نمی دونم اما فکر میکنم بی اهمیتی هایی که نسبت بهش داریم اون رو آزار داده.

پنج شنبه هم خونه ی یکی از فامیلهای مامان دعوت بودیم بعنوان پاگشای من ...دیبا و شوهرش  و مامان اینها هم بودند خلاصه برای خودش لطفی داشت....

روزهای خوبی داریم اگر چه مشکل اقساط زیاد و یا مسائل دیگر رو داریم اما هم اینکه می دونم علاقه ای بینمون هست که باوجود اینهمه مشکل باز هم مارو به خودش متصل کرده خدا  روشکر می کنم.

جالبه اینکه دکتر می گفت شما روزهای سخت و پر مشقتی رو گذرونده و به اندازه بیست سال رنج کشیدید . و سهم من بعد از اون سختی توی خونه ی پدرم اینهمه رنج در خونه ی همسرم بود؟

 

تمام احساسم در87/10/07 نوشته دزیره| |

شاید اگه می اومد حرفاشو واضح و روشن میزد مشکلها کمتر میشد وقتی که کارها خراب شد تازه میاد و همه چیز رو برملا می کنه. بازم دلم نیومد خانواده اش رو نبینه بهش گفتم تورو خدا برو بیا بهشون زنگ بزن ولی جلوی من اینکارها رونکن چون دیگه نمیخوام در مورد این مسائلت حرفی بشنوم برو خونشون اما به من نگو .. در جواب گفت دروغ بهت بگم؟ گفتم مگه تا حالا نگفته بودی گفت اخه دروغم بر ملا میشه.. از این ها دلم میگیره که دروغ گفتن براش مشکلی رو بوجود نمیاره فقط از اینکه نمی تونه خوب نقش دروغگو رو بازی کنه مستاصل هست.

گفت نه اصلا نمیرم بهش گفتم خودت می دونی هر کاری خواستی بکن اما دورمن رو خیط بکش چون من نیستم. گفتم بهش میام دکتر اما دیگه باهاش حرف نمیزنم یعنی من شرح ماجرا رونمیگم چون احساس می کنم موش آزمایشگاهی هستم که همه ی راهها رو روی من امتحان می کنید.

بالاخره درحد نیم ساعت رفتم خونه ی مامانم و چون میخواستیم با هم جایی بریم بهانه ای شد برای رفتن. و مامان اصرار داره بیایین گفتم خوب یا به اونها بگو حداقل به کیهان سلام کنند و یا تا وقتی که ما اونجا هستیم تو اتاق خودشون بمونند. چون اونها اکثرا اتاق خودشون هستند .

برای روز عید قربان چون بابا و مامان حاجی هستند گوسفند کشتند و از همسرم پرسیدم بریم یا نه و اون موافق بود و رفتیم و یک ساعت نشستیم با اینکه دیبا شام اونجا بود به من اصرار کردند اما من ترجیح دادم در کلبه ی خودم باشم.

کارهای آموزش روانشناسی خوب پیش میره و من رو معرفی کردند به یک مدرسه ابتدایی که یک روز توی هفته برم با بچه ها صحبت کنم و بامادراشون هم راجع به کودکانشون حرف بزنم احساس میزنم در زمینه رشته خودم یعنی کودک درمانی موفق تر هستم طوری که کلاسهام که به صورت اختیاری هست 120 تا 130 نفر جمع میشن و حسابی شلوغ میشه و همه اسقبال می کنند.

هم من و هم همسرم دو شغله شدیم و این یعنی فعالیت جدید و خیلی راضی هستم با اینکه شغل دوم هیچی از جونم باقی نمیذاره اما تو زمینه رشته خودم هست احساس خوبی به من میده.

هفته ی گذشته مهمونی دوره مون با دوستامون بود و بعد دیبا با بابا با کاروان به مشهد رفتند و ما هم تصمیم گرفتیم با یکی از همکاهام و شوهرش بریم شمال . ویلامون هم مشخص شد چون بابای همکارم تو ارتش هست و قرار شد برامون ویلا بگیره که سه شنبه شب برف بارید و تصمیم گرفتیم چون جاده ها برفی بود به اصفهان بریم خلاصه با این تصمیم خوابیدیم و صبح چهارشنبه دیدیم هوا خوبه و به قصد شمال حرکت کردیم . به قول مارال شمال تو همه ی فصلهاش زیباست و برگهای نارنجی زرد خیلی طبیعت شمال رو زیبا کرده بودند یک روز نیم از سفرمون رو بارون بارید و بعد هوا خوب شد جمعه صبح به سمت تهران حرکت کردیم. و کلی خوش گذشت..

من وهمسرم در کنار دریا 

تمام احساسم در87/10/01 نوشته دزیره| |


Design By : Night Skin