تبليغاتX
اینبار دزیره می نویسد.
به دنیا می آییم رشد می کنیم بزرگ می شویم و بعدها خود پدر و مادر می شویم اما چگونه؟

روز شنبه دیبا ساعت ۶ بعد از ظهر اومد و مامان هم اومد و با هم یک مقدار از وسایلو مرتب کردیم اما چون هنوز خونه خورده کار داره نمی تونیم همه جاشو مرتب کنیم . دیبا شوهرش بعد از ظهری بود و مثل اینکه با شوهرش قهر هست و اون هم قهره  و حرف نزدند. دیبا ساعت ۸ شب با شایان رفت ولی مامان موند .

 بابا هم آخر شب اومد و مامان رو برد . همون شب مثل اینکه حسابی شوهر دیبا دل دیبا رو سوزونده بود و گفته بود حق نداری دیگه بری خونه ی دزیره . از من دفاع نکردی مامانت فلان هستند بابا فلان خواهرات فلان .. پس فردا میخوای بری دستشویی بچه دیبا رو بشوری.. و در آخر سر هم گفته بود میخوام تلافی اذیتهایی که تو شهرستان کردی رو سرت دربیارم...

دیبا دلش حسابی سوخته بود و بر عکس من اصلا جواب نداده بود و همه می دونستیم که میخواد یک بهانه بدست بیاره چون از روز قبلش تو اخم بود. دیبا هم حرفی نزده بود و باهاش قهر کرده و چه فایده همسرش این کارها رو می کنه و بعد که کارش گیر میفته روی خوش نشون میده مهمون که براشون میاد کار میکنه خرید میره .و.... اما یکی از دیبا که میاد صد دفعه باید دیبا بگه برو بخر و با کلی اخم و ناراحتی. مثل اینکه شوهر دیبا کار کردن من رو هم تو سر دیبا میزنه و مرتب بهش میگه برو کار پیدا کن... و.... .خلاصه که یک هو یک سری بلا بر سر خانواده ما فرو ریخت.

روز بعد دریا که اعتصاب غذا کرده بود به مامان گفته بود من فهمیدم قضیه از کجا آب میخوره می دونم  اون دوستم اومده گفته و...

خلاصه معلوم شد دختره اصلا دوست دانشگاهش نبوده بلکه زن دوست امیر بوده که دریا میرفته خونه ی اونها به گفته دریا اونها سر موبایل حرفشون شده که دختره تلافی کرده من هر چی می گفتم دریا می گفت دروغ گفته و... بهش گفتم از اینکه دروغ گفته که نمیشه کار .. اون هم گفت تو با کیهان صحبت کن بریم روبرو کنیم قضیه شمال رو هم گفت حرفش بوده که چهار تایی بریم اما من فقط رفتم فشم و خلاصه یک سری توجیه هایی آورد که اصلاْ منطقی نبود . و اون هم گفت من نمی تونم اون رو ترک کنم چون بهم قول دادیم.

کم کم وسایل خونه رو مرتب می کنیم و مامان هر روز میاد کمک چون الان تو ماموریت هستم دیر به خونه میام اما ۵ شنبه و جمعه فرصت خوبی هست که به کارها برسم.

صرف اینکه فردا وقت مشاوره دارم و باید با کیهان برم.... خیلی حادثه و اتفاق افتاد که تفکیک کردنش تو ذهنم سخته......

پیوست: هنوز کامپیوتر خونه وصل نشده تا براتون عکسها رو بذارم.

+ نوشته شده در  87/02/25ساعت   توسط دزیره  | 

روز سه شنبه به اداره اومدم در حالیکه از شدت غصه رمقی توی تن نداشتم مامان صبح زود دریا رو برده بود دانشگاه و چون دانشگاهش خارج از شهر تهران هست خیلی معطل شده بود اون اجازه نداده بود حتی باهاش راه بیاد تو مترو گفته بود جداگانه بشینند و تو دانشگاه هم همینطور...

مامان رو نشونده بود یک جای دانشگاه و گفته بود کلاس دارم مامان از اتاق کامپیوتر ساعت کلاسهاشو پرسیده بوداما ساعت اول استادش نیومده بود و دریا جیم زده بود مامان تا ساعت ۱۱ تو دانشگاه بوده اما دریا رو پیدانکرده بود و دست از پا دراز تر برگشته بود.

خسته..مونده و افسرده همه ی ما ترس از این داشتیم که مبادا فرار کنه هفته ی پیش ساعت ۸ شب اومده و حالا ساعت ۹ شب بود هنوز نیومده بود اون دختری که برامون خبر آورد معلوم شده بود که خودش ازدواج کرده و دریا نگفته و شوهرش با امیر توی پیک موتوری کار می کنند مامان زنگ زد بهش و اون می گفت ما دریا رو با اون دعوت کردیم خونه چون دریا گفته بود ما نامزدیم و دیدند که امیر رفته تواتاق خواب و سرنگ هم دستش بوده دختر به دریا میگه اما دریا قبول نمیکنه . دریا رفته بوده خونه ی مامان پسره چون مامان و باباش از هم طلاق گرفتند و بابای پسره معتاده و مامان پسره دریا رو بی محلی کرده اونها رفته بودند تا مامان پسره رو راضی کنند.

نمی دونم دریا برای چه کاری این همه خفت به خودش راه میده . دختره گفت که اونها وانمود میکردند که انگشتر بین خانواده ها ردو بدل شده اما حالا به خاطر اینکه امیر شرایط این رو نداره که عروسی بگیره خانواده ی ما مخالف هست.. دختره می گفت امیر گفته ما همدیگر رو دوست داریم اما مامان فلان فلان شده اش و دزیره فلان فلان شده نمیذارند.

گفته بوده اگه یکروز از عمرم باقی بمونه زهرم رو به دزیره می ریزم. دریا نیومده بود و همه ی ما نگران ...دیبا بخاطر اینکه شوهرش نفهمه چون سرکوفت بهش میزنه نگفته بود و توی بیخبری بسر میبرد مامان گریه میکرد ومن بهش گفتم اون روزهایی که می گفتی فقط با هم تلفنی حرف میزنن به امروز فکر میکردی.

دختره می گفت ما از اینجا فهمیدیم که توی پیک که یک دکه شهرداری بیشتر نیست دوستای امیر بهش گفتند حالا میخوای باهاش بری شمال و حال کنی ویک.... توپ بکنی( معذرت میخوام فقط برای اینکه ته جریان رو متوجه بشید نوشتم) این موضوع ما رو بهم ریخت خونه پسره زنگ میزدیم بخاطر ندادن پول تلفن قطع بود موبایل پسره زنگ میزدیم بخاطر ندادن پولش قطع بود. مامانم موبایل هم از دریا گرفته بود .فقط یک خط اضافی ایرانسل دریا داشت که دختره گفت دست امیر هست.

به سفارش مامانم به موبایل ایرانسل زنگ زدم و هر چی دلم خواست بهش گفتم صداش مثل ادمای معتاد کش میومد اینگار خمار هست وای خدای من دریا چه جوری این رو قبول کرده اون می گفت تو دزیره هستی تو دیبایی؟ یه جوری رفتار کن که بذارم دو روز دیگه بیای خونه ی دریا .. داشتم می مردم که اون کثافت اینطوری وقیح حرف میزد بعد از بغل دستیش می پرسید این کیه؟ حتما دریا پیشش بوده.

بعد از اون دانا زنگ زد و اون هم کلی به پسره فحش داد و بعد دریا خانم تشریف آوردند خونه.. مامان بهش گفت دو راه داری یا پسره رو ترک می کنی یا به بابات میگم اون هم اعتراض کرده بود که که دیبا و دزیره هر غلطی کردند حالامیخوان جلوی من رو بگیرند. و اون هم متاسفانه قبول نکرده بود .

من حالم بد بود تو خونه داشتم پس می افتادم کاسه ی چه کنم چه کنم به دستم بود  قلبم درد گرفته بود قرص پروپنالول رو خوردم اما اثری نداشت کیهان اومد و موضوع رو بهش گفتم واون هم گفت غلط کرده تهدید کرده و زنگ زد به پسره اما مودبانه تهدیدش کرد واون هم می گفت تو دیبایی ؟ تو دزیره هستی؟ تو آقای ... هستی یعنی بابام.... کیهان گفت دست از سر این دختر برمیداری یا خودمون بیاییم حالیت کنیم..

مامان تصمیم گرفت به بابا بگه اما دریا به دوستش گفته بود مامانم از بابام می ترسه و عمراْ بگه.به کیهان گفتم دارم می میرم برو برام یه قرص خواب قوی بگیر که بخوابم چون حالم خوب نیست رو پا بند نبودم همش راه می رفتم و گریه میکردم کیهان رفت و لورازپام ۲ برام گرفت خوردم که مامانم زنگ زد و گفت من میخوام به بابات بگم شماها هم بیایین که ما رو نکشه این قاتله و...

خلاصه کم کم داشت قرص اثر میکرد که راهی شدیم و اول دریا حمام بود از حمام اومد با مامانم رفتیم توی اون اتاق و باهاش اتمام حجت کردیم و داد زد بگید خودم الان میگم و نمی دونم یک حرف خیلی بد به من زد چون اصلا از اون شب چیزی یادم نیست که با هم گلاویز شدیم و شروع کرد داد زدن بابا من رو برد توی اتاق و گفت چی شده مامان هم سفارش کرده بود که نگیم مامان می دونه من هم گفتم این یک چند وقتی هستی با یک پسری دوست هست که حالا فهمیدیم معتاده شرایط خوبی نداره و حالا می خواسته از یزد بره باهاش شمال...و....

و دریا وحشی شده بود می اومد وداد میزد و می گفت تو با کامی دوست بودی تو با کیهان دوست بودی تو کیهان رو آوردی خونه و خلاصه شجره نامه ما رو هم کشید بیرون. مانذاشتیم بابا بزنش حتی بابا گفت نمیذارم دانشگاه بره امامن گفتم نه نباید محدودش کنیم اون ترکش میکنه که دریا می گفت نذارین منم براش صبر می کنم.

اینگار که گذشته داشت تکرار میشد اما به طرز فجیعش... دریا داد میزد و دریا داشت همه رو بهم می ریخت حتی زندگی من حالا خوبه من از دوستای قبلیم واسه کیهان گفته بودم وگرنه حالا کیهان می گفت کامی کیه و....

دریا جلوی بابا به مامان گفت تو باهاش حرف زدی و...بابا تو سرش میزد و گریه میکرد تا ۱:۴۵ نیمه شب اونجا بودیم و من رفتم بهش گفتم ما برای خودت اینکار رو کردیم اتمام حجت هم باهات کردیم تو داری فنا میشی و بوسیدمش اما می دونم اون از من متنفر بود.

به بابا گفتم نکنه عین دیبا سرکوفت نزنه بهش سعی کنه محیط خونه بد نکنه تا اون جذب پسره بشه....

بابا ما رو برد خونه و من ۲ خوابیدم و صبح که بلند شدم کج کج راه می رفتم بهرحال به هر بدبختی بود به اداره رفتم و زود اومدم و عصر هم رفتیم عروسی همکارم.

پنج شنبه هم رفتیم خونه ی جدید روتمیز کردیم در حالیکه با دیبا و هوشمند رفته بودیم هوشمندتو اخم بود و کمک هم نکرد ما هم چیزی نگفتیم.

جمعه صبح زود از خواب بلند شدیم و بقیه وسایل رو جمع کردیم و برای دو بعد از ظهر اسباب کشی کردیم . اما اخرش هوشمند یک دلخوی به وجود اورد سر اینکه به ما گفته بود باید کارگر خودتون می گرفتید من پای بار بودم در صورتی که اصلا دست به وسایل نزد یعنی ما سه تا کارگر از باربری گرفتیم که کسی دست نزنه من هم گفتم برای اسباب کشی شما که دو تا کارگرگرفتید همه هم کار کردند ما نمی خواستیم خودمون دست بزنیم که اینو کرد الم یزید و کلی قهر و بحث به وجود اورد.

مادر شوهر هم اومد و کلی اخم تحویلمون داد که اصلا نگفتم توبه کی هستی....

الان هم هنوز خونه بهم ریخته هست و هر روز یک کمی رو با مامانم و کیهان مرتب می کنیم. البته بعد از سر کار چون الان تو ماموریت هستم نمی تونم مرخصی بگیرم.

بعدا عکسهای اسباب کشی رو براتون میذارم.

+ نوشته شده در  87/02/22ساعت   توسط دزیره  | 

پنج شنبه بعد از مشاوره با کیهان قرار داشتم تصمیم داشتیم با هم بریم کفش بخریم . مشاورم از فرایند درمان خیلی راضی بود و می گفت رشد بهتری داشتم.

کیهان رو دیدم و از من پرسید که چه اتفاقی افتاد گفتم براش و اون سریع در جواب گفت: گفتی که ناراحت شدی و به من گفتی برای خرید خونه کاری کن .. خیلی ناراحت شدم از این حرفش اما بروی خودم نیاوردم . چون توقع داشتم همسرم مشوق من باشه از روند مشاوره ام تعریف کنه نه که از عصبانیتم بگه. اون شروع کرد به حرف زدن و درست در مورد مامانش که چند روز بود گیر داده بود که میخواد بیاد و قرانی که ما برای باباش خریده بودیم رو بگیره اما ما توی اون چند روز یعنی از دوشنبه تا پنجشنبه خونه نبودیم تا اون بیاد منهم به کیهان گفتم آخه خونه بخاطر اسباب کشی خیلی بهم ریخته هست کاش میشد خودت بری . اما اون گفت مامانم اصرار داره بیاد خونمون گفتم آخه من یک ظرف پذیرایی ندارم یک دیس ندارم که توش برنج بکشم تمام وسایلمو جمع هست . گفت نمی دونم گیر داده دیگه و بعد حرف دومش رو شروع کرد که مامانم گفته حتما باید تو اسباب کشی باشه اون گفت مامانم گفته میخوام کمک کنم به دزیره بگو به خدا دست به شکستنی هاش نمیزنم...

بعد از این حرف فهمیدم بابا این قصه سر دراز دارد این خانم به پاس اینکه اون هفته رفتم خونشون و غذا درست کردم و صمیمی شدم و حالا برنج و شکری و.. به ما داد میخواد راه دخالت رو شروع کنه. این که نشد کار به کیهان گفتم روزمون رو خراب نکن توجه به حرفش نکن به خدا غلط کردم اومدم خونوشون و بحثمون شروع شد..

و اینجا بود که بهش گفتم فکر میکردم تو مشوق من هستی اما تو فقط میخوای ضعفهای من رو زیر سوال ببری. سرم درد گرفت برای اینکه دلخوری از بین بره برام آلوچه خرید و سر درد دو چندان شد و با اینکه قرار بود به خونه ی دیبا بریم اون رو کنسل کردیم و تو خونه هم یک کمی بحث و من خوابم برد.

احساس کردم کیهان به بیرون رفت و دو ساعت بعد در حالی که حالم بهتر شده بود بیدار شدم ساعت ۱۱ شب بود کیهان کنارم خوابیده بود و دیدم یک نوشته یک کارت خوشگل و یک شاخه گل برام خریده بود و حسابی بابت کارش عذر خاهی کرده بود.

و اخرش هم نوشته بود من رو ببخش اومدم که بخوابم دیدم بیداره محکم بغلش کردم و خوابیدم . 

دریا میخواست به خاطر یکی از پروژه های دانشگاهش به یزد بره و خونه ی مادر بزرگ یکی از دوستاش که دوستش هم اونجا دانشجو هست چند روز کارهاشو انجام بده. در حالی که دستش تو گچ بود هر چی اصرار کردیم که نرو اما اون می گفت کارم دیر میشه و در این وضع دستها و پاهاشو مومک انداخت و رفت من به دیبا گفتم فکر کنم با پسره میره اما  بعد چون مامانم حامی بی چون و چرای  اون هست حرفی نزدم.

صبح جمعه که روز خوبی بود با کیهان از خواب بلند شدیم و بهم تبریک گفتیم من برای کیهان پیراهن خریدم و اون کفش خرید قرار بود ظهر با هم بریم یک رستوران و با هم باشیم که مامانم زنگ زد و گفت که میخوام بیام خونتون من هم گفتم ما نیستیم گفت چون با بابات حرفی نمیزنم نمیخوام تو خونه باشم داشتیم با کیهان میرفتیم که دیدیم مامان رسید بهش اصرار کردیم بیا بریم اما قبول نکرد بهش گفتم برای خودت غذا درست کن که اون کار رو هم نکرد.

با کیهان رفتیم همون رستوران همیشگی و حسابی خوش گذروندیم و عصر برگشتیم. مامان کیهان زنگ زد و تبریک گفت من حموم بودم که داداشش هم اونجا دیدم که کیهان داره پشت تلفن میگه دعوت نکردیدبعد که قطع کرد گفتم چی شده بود گفتم کامران داداشم گفت ۲ روز پیش سالگرد برادر محبوبه زنش بود چرا تسلیت بهش نگفتید . من هم گفتم وا مگه مراسم داشتند این حرف چیه اینها اینقدر شعور نداشتند مامانم اون هفته دعوتش کرد  بهش کادو داد یک زنگ نزد تشکر کنه . کیهان هم گفت مامانت اینجاست زنگ میزنم و حسابی حالش رو میگیرم. جشن رو گرفتیم و کلی عکس گرفتیم و براتون میذارم الان دسترس نیست و بعد مامانش زنگ زد و تبریک گفت و گفت میخواستم برای تبریک بیام خونتون کیهان گفت خونمون بهم ریخته هست من هم گفتم تشریف میاوردید...

بعد از رفتن مامانم کیهان زنگ زد و با مامانش صحبت کرد که مگه سالگرد بوده و... که اون هم گفت اره شما جشن گرفتید تو خونتون مهمون هست ما رو دعوت نکردید چرا مهمون دعوت کردید که حسابی کیهان کفری شد .و گریه کرد و تلفن رو قطع کرد و رفت گریه کرد بهش گفتم نمی تونی جوابشونو بدی بابا چرا گریه می کنی که اینبار داداشش زنگ زد و کیهان برداشت و بعد از کلی حرف بهش گفت بابا اینقدر به اداره ما زنگ نزن خط شهری من رو گرفتند از بس با تلفن حرف زدم هر دفعه میام منشی میگه داداشت زنگ زد مامانت زنگ زد . و بعد گفت دزیره من روزی چند دفعه به تو زنگ میزنم اصلا با هم حرف میزنیم منهم که حسابی کفری شده بودم گفتم به کسی ربطی نداره که تو با من چند دفعه حرف میزنی باید جواب پس بدیم اگه اخراجت کنند کی میخواد برات کار پیداکنه همین داداشت میاد هزار تومن بزاره کف دستت. و کیهان تلفن رو قطع کرد و با هم قهر کردیم. و بعد تازه فهمیدم داداشش نگفته این حرف رو بلکهمامانش گفته چرا تسلیت نگفتید.

 اینقدر توی گوشش خوندم تا زنگ زد و به مامانش گفت ما اگه مهمون هم داشته باشیم نباید بیاییم از تو اجازه بگیریم اونهم مثل همیشه گفت جلوی زنت اینطوری با من حرف نزن چون هر دفعه همین رو میگه کیهان هم گفت میزنم و اون زد تریپ گریه و کیهان هم گفت فیلم بازی نکن....

اما شب سالگرد  عروسیمون رو خراب کردند هر چند با هم آشتی کردیم اما چشمهای من از زور گریه باز نمیشد . عوضش شنبه رو با هم مرخصی گرفتیم و کلی خوش گذروندیم.

از روز دوشنبه گفتند که من برای یک کاری به صورت ماموریت باید نزدیک ۱۰ روز بیام اداره مرکزی که خوب فرصت خوبی شد برای وبلاگ نویسی چون نت داره.

دوشنبه هم دیبا زنگ زد که ظهر دوست دریا زنگ زده و گفته عذاب وجدان گرفته و دریا اصلا می تونسته نره شهرستان میخواد دو روز باقیمانده رو بره شمال با پسره و الان تو راه شمال هستند مامان هم بهش زنگ میزنه و میگه کجایی میگه یزدم مامان هم فحشش میده و میگه برگرد تا بیایی بکشمت.

توی این موضوع می فهمیم پسره کراکی هست و نمی دونم چرا دریا این کارها رو میکنه دوستش میگفت خواهرم من گفته دریا خانواده نداره گفتم به خدا عکسهاشونو دیدم اعصاب همه ی ما خورده به دیا گفتیم کجا بودیم گفت می خواستم سوپرایزتون کنم با امیر رفتم فشم خلاصه مامان بهش ساعت ۱۲ زنگ زد و اون گفت دوساعت دیگه میام در حالی که ۹:۴۵ شب اومد. و این پدر نگفت چرا دخترم زود اومد چطوری با دست شکسته تنها از راه آهن اومد و....

همه ی ما موندیم چیکار کنیم واقعا می ترسم دوست دریا گفت دو روز دیگه شکم دخترتو ن بالا اومد اونوقت دیگه راهی نیست!!!! دریا حتی خونه ی مامان پسره رفته واونها محلش نذاشتند و باهاش بی احترامی کردند و من ترسیدم نکنه دریا کاری که نباید میکرده کرده باشه.......    

+ نوشته شده در  87/02/17ساعت   توسط دزیره  | 

سه شنبه به اصرار مامانم از راه اداره رفتم خونشون دیبا هم شایان رو می خواست دکتر ببره و ناهار اومده بود  وقتی رسیدم نشستیم حرف زدیم و مامان اصرار کرد که شام بمونیم و ماهم قبول کردیم بعد از اون به موبایل دوست کیهان زنگ زدم که ما خونه ی مامان هستیم و بعد بابا رفت که شیر بگیره به من هم گفت براشون تو صف بایستم و بگیرم و بعد هم رفتم داروهای شایان رو بگیرم کم کم دریا از دانشگاه اومد و لباسهاشو درآورد ما اتاق بچه ها بودیم که یک دفعه دیدیم دریا داد زد دویدیم توی هال دیدیم که خورده زمین به سراغش رفتیم و درد زیادی داشت مامانم حسابی حول شده بود دریا گفت رفته دستشویی پاهاشو بشوره و با پای خیس روی سرامیک راه رفته و خورده زمین .. دیگه دستشو بستیم اما درد داشت....

کم کم همسرانمون اومدند و بعد بابا اومد و مثل همیشه اخم آلود کیهان به من گفت چرا بابات تحویل نمیگیره جواب سلام من رو درست و حسابی نداد.... گفتم نمی دونم.....

شام رو خوردیم در حالی که بابا حسابی اخم کرده بود سر شام به دریا یک دیکلوفناک دادم تا درد استخوانش آروم بشه اما مثل اینکه آروم شدن تو کارش نبود بیچاره درد میکشید مامان پیشنهاد داد ببریمش اورژانس بیمارستان شرکت اونجا حسابی میرسند اما بابا اصرار داشت با آب ولرم بشورینش چیزی نیست ..

سر شام صحبت سفر و مسافرت اومد که مامان گفت من فقط با بچه ها بهم خوش میگذره بابا هم با طعنه گفت نه بچه هات دوست ندارند با تو بیان مسافرت مامان هم گفت نه میان و بابا گفت نشون دادند من هم دوزاریم افتاد که سر اینکه من با اونها اسم مکه ننوشتم به بابا برخورده البته به مامان حسابی غر زده بوده که چرا با ما ننوشتند خیلی دلشون بخواد با ما بیان مکه اما من می دونم اگه با بابا بریم زهرمون میکنه میگه چرا الان میرین زیارت ؟ چرا رفتین این فروشگاه و به مامان هم زهر مار میکنه و حسابی غر میزنه.. مامان که نمی خواست باهاش بره چون حج واجب هم باهاش نرفته بود چون دفعه ی قبلش که باهاش رفته بود آنچنان بلایی به سرش آورده بود که مامان از مکه رفتن با اون سیر شده بود...

خلاصه بعد از شام دیدیم دریا توی اون اتاق داره گریه میکنه دیبا گفت به بابا بگیم اگه نبردش هوشمند ماشین رو ببره و دریا ببریم بیمارستان.... اما بابا گفت من میبرمش اما هیچ چیزیش نیست!!! توی ماشین قبل از اینکه من و دیبا برسیم بابا گفته بود چرا اینها میخوان بیان مامان هم گفته بود چون نگران خواهرشون هستند... بابا هم گفته بود می دونی چرا گفتم بچه ها ت نمیخوان با تو به مسافرت بیان چون دزیره با تو اسم ننوشت.....

تو ماشین به سرعت باد رانندگی میکرداصلا نمیگفت دست این بچه اگه تکون بخوره چی؟ رفتیم مامانم براش تشکیل پرونده داد و بابا تو سالن انتظار نشست فوتبال منچستر نگاه کرد جالب اینجاست که اصلا فوتبالی نیست.. دکتر عکس انداخت و بعد گفتند مشکوک به مو برداشتگی هستند دستشو آتل بستند و دریا از شدت ضعف حالش بهم خورد و غش کرد لبهاش سفید شده بود با اینکه من و مامان و دیبا پیشش بودیم دکتر گفت فردا دانشگاه نره و بیاد کلینیک تخصصی تا متخصص ارتوپدی ببینش ...

اومدم و جلوی مامان و بابا گفتم بابا با عصبانیت گفت یعنی فردا دانشگاه نره گفتم یعنی با این دستش باید بره.. دیگه حوصله مو داشت سر میبرد....

دریا غش کرد بدون اینکه بابا یک آبمیوه براش بخره... و من یاد خودم افتادم که روی اون تخت دستم که تو شیشه رفت و۱۴ تا بخیه خورد بابا گفت حالت خوبه فردا برو دانشگاه؟؟؟

اومدیم خونه و ساعت ۱:۳۰ نیمه شب بود بابا با ماشینش ما رو برد و ما رو ۱۵ دقیقه تا خونه فاصله پیاده کرد چون نمی خواست یک دور اضافی بزنه...و ماهم ۱:۳۰ شب راهی خونه شدیم در حالی که پاهام به شدت درد میکرد ساعت۲ خوابیدیم و صبح ساعت ۵:۳۰ بیدار شدیم و رفتیم اداره...

صبح به موبایل دریا زنگ زدم و گفت دستشو گچ گرفتند و مو برداشتگی تشخیص داده شده.. با خنده به دریا گفتم به بابا می گفتی تشخیصت اشتباه بود...

ظهر مامان زنگ زد با حالت گریه که بابا باز دعوا به پا کرده و کلی مامان رو فحش داده ..که تو به دومادات احترام میذای حق ندارند دخترات بیان خونمون براشون فلان قدر مرغ درست کردی.. و به مامان فحش پدر و مادر داده و.....

با دیبا که صحبت کردم می خواستیم عصر بریم دیدن دریا اما از بابا ترسیدیم... دیبا میگفت چرا اینطوری میکنه گفتم اون به گذشته اش برمیگرده که بابا ش محکم زدش زمین و دستش از سه جا شکسته و حالا اون داره این امکانات رو به بچه اش میده....!!!!

+ نوشته شده در  87/02/12ساعت   توسط دزیره  | 

 

چهارشنبه مادر کیهان و برادرش اینها خونه ی مامانم شام دعوت داشتند.

پنج شنبه صبح تا ساعت ده خوابیدم اخه خیلی به خواب احتیاج داشتم بعد از دوش گرفتن و خونه رو تمییز کزدن یک تخم مرغ نیمرو کردم و خوردم و راهی مشاوره شدم....

توی این جلسه مشاوره یک گزارش یک هفته ای از رفتارهام و عکس العمل هام که درست بوده یا نه به دکتر نشون دادم و با هم تحلیل و بررسی کردیم.

بعد از دکتر هم اومدم خونه ی مامانم و با دیبا و مامان رفتیم خونه ی دختر دایی مامانم چون سالگرد زن دایی مامانم بود و ختم  انعام گرفته بودند تو اونجا هم زن دایی و خاله توران اینها رو دید زدیم و اونها هم ما رو دید زدند اما به روی هم نیاوردیم که شماها هستید یا نه؟

اومدم خونه و وسایل لازانیا خریده بودم که شام لازانیا درست کنم کیهان خونه بود در حالیکه دیدم داره فیلم می بینه دلم گرفت ناراحت شدم. بهش گفتم این دومین باری هست که من نیستم و فیلم گذاشتی ببینی من که هر وقت تو خواستی باهات فیلم دیدم  و اون هم گفت چرا اون دفعه که ناراحت شدی چیزی نگفتی.. گفتم برای اینکه فکر میکردم خودت درک می کنی...

بالاخره از دلم درآورد . شروع کردم شام درست کردن .

جمعه صبح هم با صدای زنگ دیبا از خواب بلند شدیم که کیهان تاخواست گوشی رو برداره متاسفانه قطع شد بهش زنگ زدم و اون گفت میایین خونمون چون هوشمند مسئول ر*ا*ی گیری بود و تا شب نبود بهش گفتم من الان ناهار درست می کنم بیا با شایان و اگه بچه ها خواستند بریم جمشیدیه و عصر برگردیم که هزار تا آیه نازل کرد که کمرم درد می کنه هوشمند نیست شایان امتحان داره و آیه های بعدی هم بماند سرتون رو درد نیارم...

من هم که حسابی دلم گرفته بود به کیهان گفتم بیا عصر بریم سینما و برای شام هم خودمونو بندازیم خونه ی مامانت و اون هم گفت میگم پیتزا بگیرند خلاصه زنگ زد و مادر شوهرم گفت گرون میشه کیهان هم گفت وسایلشو می گیریم دزیره درست کنه.... خلاصه رفتیم سینما فیلم دایره زنگی که ای بدک نبود ولی این همه تعریف کردند خنده دار نبود من هنوز دل درد فیلم عینک دودی رو دارم چون خیلی خندیدم.....

بعد از اون هم رفتیم خونه ی مادر شوهر ای رفتارش خوب بود و به حمد و شکر خدا اصلاْ تیکه نینداخت.... شام را نوش جان کردیم و بعد با کوله باری از مواد غذایی از جمله برنج ، روغن، قورمه سبزی، بادنجان، شکر، آجیل و شکلات راهی خانه شدیم.....

امروز صبح هم اه خسته شدم ۲ ساله کار می کنم اما به خدا خیلی سخته چون توی محیط عملیاتی کار میکنم باید ساعت ۷ صبح کارت بزنم و این خیلی مشکل من ساعت۵:۴۵ از خواب بیدار بشم..... الان هم کیهان دانشگاه هست و حسابی حوصله ام سر رفته این صاحبخونه جدیده هم خونه رو تحویل نمیده زودتر اسباب کشی کنیم.. باز هم از همتون ممنون که پر از انرژی مثبت هستید.

پیوست ۱: در مورد نوشته ی صد و شانزدهم به غیر از سگه چی کار کرد این جملات هم می گیم... خروس چیکار کرد؟ گوگولی گوگو... پیشی چیکار کرد؟ معو معو... رفتگر چیکار کرد؟ جادو....(جارو)

ستاره کجاست: آسمون ... ماه کجاست نمی دونم.... بعضی وقتها هم که به قول کیهان برنامه هام میریزه بهم .... خروس چیکار کرد؟...هاپ هاپ.... 

پیوست ۲: جمعه سالگرد ازدواجمون می دونم هیچکدومهامون پول نداریم شما میگید چیکار کنیم لطفاْ راهنماییم کنیم آخه اولین سالگرده دیگه...

+ نوشته شده در  87/02/07ساعت   توسط دزیره  | 

چه خوبه...

چه خوبه هنوز وقتی تو آئینه ماشین همدیگر رو نگاه می کنیم بهم لبخند می زنیم...

چه خوبه هر روز صبح از من سؤال می کنی که برام تعریف کن سگ چیکار می کنه؟ منم میگم هاپ هاپ..

چه خوبه وقتی هر روز بهم زنگ می زنیم بهم میگیم با من دوستی؟ بعد می خندیم می گیم ... آره دوستم....

چه خوبه دور اتاق دنبال بازی می کنیم و من بالاخره گیر می افتم....

چه خوبه وقتی تو ماشین نشستیم دستای همدیگر رو می گیریم و با نگاه چپ چپ آدمها روبرو میشیم.

چه خوب اکثر روزها یه به خوشمزه برام میخری.....

چه خوبه تو دلخوریهامون از بین اون همه عروسک هنوز هم ببری ما رو با هم دوست می کنه...

چه خوبه داره همه چیز خوب پیش میره ......

+ نوشته شده در  87/02/03ساعت   توسط دزیره  | 

 
Daily Tip: