تبليغاتX
اینبار دزیره می نویسد.
به دنیا می آییم رشد می کنیم بزرگ می شویم و بعدها خود پدر و مادر می شویم اما چگونه؟

سلام خیلی خوشحالم که دوستای خوبی دارم اینقدر خوب که همیشه به یادم هستند.

 بانو مرکوری و گوبولی جونم من رو به یه بازی دعوت کردند که خیلی تفکر برانگیز هست و اما چند تایی شرط داره که :

 یک عبارت شش کلمه ای را در وبلاگ خودتون پست کنید.

به کسی که شما رو دعوت کرده در این پست لینک بدید.

پنج وبلاگ دیگر رو به بازی دعوت کنید.

و برای وبلاگهای دعوت شده دعوتنامه بفرستید.

و حالا جمله ی من.....که یک دونه زیاد شده ببخشید دیگه .....

بودیم،

ندانستند

که هستیم

باشد که نباشیم

بدانند

که بودیم.

اگه فرد قانونمندی نبودم ببخشید اما من هم دوستای زیادی دارم که نمی دونم کدوماشون رو دعوت کنم و حالا سعی می کنم مغزم رو بکار بیندازم و روژین و مهسا و مارال و مونا و فلور رو دعوت می کنم ناراحت نشید به خدا فکرم دیگه کار نکرد.....

 

+ نوشته شده در  87/01/28ساعت   توسط دزیره  | 

سلام به دوستای خوبم شنبه سالگرد دوستی من و کیهانم بود سال ۸۴ روز ۲۴ فروردین اولین تماس بینمون حاکم شد و چه پر خاطره شد امروز ///

بعد از اداره رفتم خونه ی مریم یکی از دوستای قدیمیم چون یکسال بود که نرفته بودم خونشون پارسال برای دادن کارت عروسی رفتم خونشون حالا هم بعد از کلی شرمندگی رفتم و کادوی به دنیا اومدن سومین بچه شو بدم واقعا شرمندگی داره چون بچه اش یازده ماهشه...

خلاصه نمی دونم چیکار می کنه دیگه از اون رنگ و بوی طراوت توی صورتش خبری نیست آخه ۲ سال یکبار زایمان کردن و دردهای بارداری و مسئولیت زندگی طراوتی برای آدم نمیزاره...

تازه سه تاش هم پسره حرف بد هم می زدند از اون حرفهایی که آدم بزرگای بی ادب موقع دعوا بهم می گن...

من و کیهان هم که از قبل کادوهامون رو بهم داده بودیم کیهان برام یک مام گرفته بود و من هم یک ژل موی سر گرفته بودم خوب این ماه خیلی اوضاع مالیمون خراب بود مهم این بود که به یاد هم هستیم اما از خونه ی مریم که اومدم برای کیهان یک شاخه گل گرفتم اون از دانشگاه اومد اما یادش رفته بود گل رو بهش دادم و یه خورده ناز کردم که چرا یادش رفته اما بعد آشتی شد و کلی با هم دوست شدیم....

الان هم کار اداره خوبه و بین کارهام کتابی که دکتر روانشناسم به من پیشنهاد کرده رو می خونم کاشکی تو ادره نت داشتم دلم گرفت اگه توی اون واحد قبلی بودم می تونستم از نت همکارا استفاده کنم اما متاسفانه اینجا خط نداره...

روزهاتون شاد باشه....

+ نوشته شده در  87/01/26ساعت   توسط دزیره  | 

شاید داره کم کم روزها رنگ روز به خودش می گیره و از سیاهی شب دور میشه .... خدا رو شکر اوضاع خوبه با خوندن کتابی که برای کیهان خریدم دیدگاهش نسبت به روش زندگی تغییر کرده و این باعث خوشحالی هست . خودم هم بیکار ننشستم و کتاب خوندم تا بهبودی برای خودم بشه.

توی عید با دریا و دانا و کیهان به سینما رفتیم و فیلم زن دوم رو دیدیم و خیلی هم به دلمون نشست و قطرات اشک هم بر روی گونه هامون. دست کارگردانش درد نکنه...

سیزده بدر هم با دیبا اینها و مامانم اینها البته به جز دانا چون با همه ی ما قهر بود چون بابا و مامان رفت و آمد زیاد از حد رو با یکی از هم مدرسه ایهاش ممنوع کرده بودند و اون هم اعتصاب کرد و سیزده بدر نیومد ... رفتیم توی پارک جلوی خونه ی دیبا و ناهار خوردیم بعد از ناهار هم وسطی و فوتبال بازی کردیم و بعد بارون زد تو کاسه کوزه مون و رفتیم خونه ی دیبا....

شنبه ی حسابی دردناکی داشتم چون بعد از ۱۷ روز تعطیلی باید به اداره می رفتم و حسابی زور داشت... توی طول هفته هم خوب گذشت دید و بازدید و تبریک سال نو به همکارها...

هرشب با کیهان می شینیم بازی کامپیوتر می کنیم و این خیلی حال میده خیلی خوشم میاد که بازی ویل راک که جز یکی از بازیهای قدیمی هست رو بازی می کنیم.

توی این گیر و داری که به پول احتیاج داشتیم از مسکن ۹۹ ساله برامون نامه اومده که باید یک میلیون تومن پول بریزیم که کیهان ۵۰۰ تومنشو از خانواده اش گرفت و بقیه شو هم می خوام النگومو بفروشم.

توی این هفته بعد ۱۵ روز  با دیبا رفتیم خونه ی مامان اینها که عمو کوچیکه که خانمش فوت کرده هم بود اون غذا نخورد و بابا هم اون حالت عصبی رو به خودش گرفت و با ما هم بد رفتار کرد و حسابی غذا کوفتمون شد نه تعارفی نه... خلاصه که هوشمند ناراحت شده بود به دیبا گفته بود یا دعوت نکنه یا اینقدر اخم نکنه بابا رو که دیگه همه می شناسید.. آخر شب هم پرش کیهان رو. گرفت من یک پرتغال برای کیهان پاره کردم و دیدم خشکه خشکه و مثل سنگ بود بعد گذاشتمش تو ظرف چون قابل خوردن نبود و بعد کیهان یک خیار پوست کند و خورد و بعد راهی رفتن شدیم که بابا به کیهان گفت اینقدر مطیع نباش یا میوه پوست نکن یا اگه می کنی بخور . من از دور گفتم آخه خشک بود . و بعد کیهان حرفی نزد و یک لغزه برداشت .. اما خیلی ناراحت شد...

امروز هم که با یکی از استادهای دانشگاهم که روانشناس کودک هست مشاوره داشتم چون به این نتیجه رسیدم که مشکلاتم ریشه در کودکی داره به اونجا رفتم که گفت حالا حالاها باهات کار دارم...

روزهای بهاری خوبی داشته باشید .

+ نوشته شده در  87/01/22ساعت   توسط دزیره  | 

در اولین روز عید بعد از دعا و آرزوهای خوب عیدیهامون رو به هم دادیم و کارتهای که ضمیمه کادوهامون بود رو پر از حرفهای عاشقانه کردیم با هم تصمیم گرفتیم که سال خوبی رو آغاز کنیم که هم سلامت جسم داشته باشیم و هم سلامت روح . کیهان برای من یک ساعت کادو گرفت و من هم یک ادکلن....

روز اول عید مامان کیهان داشت اوضاع رو خراب میکرد که کیهان نگذاشت چون اولین عید مادر بزرگم بود روز اول عید همه خونه ی بابا می نشستیم اما مادر شوهرم گفت میشه من روز دوم عید بیام که با برخورد کیهان مواجه شد و اومد . شبش هم رفتیم فرودگاه  برای استقبال برادر ناتنی کیهان که متاسفانه دیر رسیدیم و اون رفته بود خونشون .

روز دوم عید هم ناهار رفتیم خونه ی مامانش و بعد با مامانش و باباش رفتیم خونه ی زن اول پدر شوهرم که برادر کیهان رو ببینیم . برای اولین بار میدیدمش چنگی به دل نمیزد و برای همین خیلی سرد و بی تفاوت بود .

روزهای بعدی هم به دید و بازدید گذراندیم و حسابی سرمون شلوغ بود تقریبا اوضاع رو به روال بود اما حالا مادر شوهرم به موبایل من زنگ میزنه برای چک کردنمون روزی ۵ دفعه زنگ میزنه خونه برای کارهای بیخودی که کیهان پیشنهاد کرده یک دفعه گوشی رو برداریم . خلاصه که داریم توی روزهای اولین سال تلاش خودمون رو می کنیم .

به برادر کیهان گفتیم که ببریمش بیرون بگردیم و موزه ها رو ببینه یک روز هم دوباره براش گل خریدیم و رفتیم که ببریمش دربند اما اون یک کم دوری می کنه چون پیش مامانش هست و تمام عمرشو با مامانش زندگی کرده. اما اون نیومد وگفت خوابم میاد بهش گفتیم فردا بیا ببریمت موزه اما میلی نشون نداد.

ماهم با کیهان اومدیم خونه مادر شوهرم و شام موندیم و بعد رفتیم خونمون و فرداش هم  خودمون با هم رفتیم کاخ سعد آباد و تمام موزه ها رو دیدیم. خلاصه خیلی خوش گذشت و حسابی این چند روز عید استراحت کردیم.

اینم یک عکس از هفت سین خودمون

  

+ نوشته شده در  87/01/08ساعت   توسط دزیره  | 

 
Daily Tip: