تبليغاتX
اینبار دزیره می نویسد.
به دنیا می آییم رشد می کنیم بزرگ می شویم و بعدها خود پدر و مادر می شویم اما چگونه؟

فکرنمیکردم به این زودی زندگیم رنگ سیاهی به خودش بگیره فکر نمی کردم به این زودی حرفهای دوست داشتنی جای خودشو به طعنه های تلخ بده ، فکر نمی کردم انزجار بخش بزرگی از زندگیم رو فرا بگیره اما افسوس با ندونم کاریهای خودم و لجبازیهای همسرم این اتفاق به زودی زود انجامید.

بعد از اون دعوا باهاش به ظاهر آشتی کردم اما روحم توی خونه نبود و جسمم هم ازش کناره گیری میکرد. باهاش حرف میزدم اما پرده ای به نام ابهام روش رو پوشونده بود دلم بدرد اومده بود باهاش بیرون میرفتم اما خودم نبودم کنارش میخوابیدم اما دیگر هیچ رغبتی نبود.

تصمیم گرفتم با کادوی ولنتاین رنگی به این زندگی بدم و تصمیم گرفتم اینبار دوتا کتاب از باربارا براش بخرم که اسمش رازهایی درمورد زنان که هر مردی باید بداند بود تا حالا نصفشو خونده و خیلی خوشش اومده و اون هم یکدسته گل رز قرمز برام گرفت زندگی از اون اوضاع وحشتناک بهتر شد به طوری که به من گفت فکرنمیکردم برام چیزی بخری!!

 

با آماده شدن واممون تصمیم گرفتیم تا قبل از عید خونه رو عوض کنیم تا سال جدیدتوی خونه ی جدید باشیم از این خونه خسته بودم چون پذیراییش کوچیک بودکابینت نداشت قدیمی بود پر ازمورچه بود و هزار تا مشکل دیگه از طرفی هم یک آبروریزی که کرده بودیم همسایه روبروییمون به من تذکر داد یک کم ارومتر دعوا کنید و این به معنای کامل خورد شدن بود.

 

به کیوان گفتم خونه ی شخصی ساز میخوام که مجتمع نباشه میخوام خونه آشپزخونه اش بزرگ باشه و کابینت داشته باشه میخوام کف خونه ام سرامیک باشه که بالاخره رنگی به جهیزیه ام بده توی این خونه که اصلاً وسایلم معلوم نبود.

 

 کیهان روفرستام دنبال خونه اما خودم باهاش نرفتم هر روز می رفت ناامید تر از روز قبل کرایه ها بالا پول پیش سرسام آور.. و تا اینکه بنگاهها می گفتند تنها نمیشه بری و خونه رو ببینی. تا اینکه بالاخره یک خونه پیدا کرد و من هم دیدم همونی که من میخواستم هست با صاحبخانه حرف زدیم گفت من چک دارم و تا دو روز دیگه پولو آماده کنیم رفتیم از بانک بگیریم که اون گفت یک هفته دیگر اماده میشه و به خاطر همین سهل انگاری با اینکه اکثر وسایلم رو جمع کرده بود خونه رو از دست دادیم هر جا رو میگشتیم خونه ای با شرایط اون پیدا نمیکردیم. هر روز ساعت 6 از اداره می اومدیم و با پای پیاده تا 10 شب دنبال خونه بودیم شرایط سخت و دشواری بود.

                                                                               

به کیهان می گفتم من مثل اون خونه رو میخوام اون هم با تلخی به من گفت اون خونه مرد گفتم تقصیر تو بودکه نتونستی برای دو روزاز یکی پول قرض بگیری.

 

تا اینکه یک خونه پیدا کردیم که در مرحله نازک کاری بود و قرار شد برای اردیبهشت 87 تحویلمون بده . ما هم بخشی از پول رو بهش دادیم و قولنامه کردیم.

توی این اوضاع که یک تومان پول کم داشتیم معلوم شد که برای عمره مفرده ثبت نام میکنند از طرفی خودم دوست داشتم برم از طرفی دیگه هم اگر ثبت نام میکردند تا دوسال دیگه می بردند یعنی اگر ثبت نام نمیکردیم تا چندین سال دیگه نمی تونستیم بریم. به هر حال با کیهان تصمیم گرفتیم که دستبند من رو بفروشیم تا پول کیهان رو بدیم اما بعد فکر کردم و گفتم اگر دستبند رو بفروشم پولش اضافه میاد و حیف و میل میشه پس تصمیم گرفتیم که خط موبایل کیهان رو بفروشیم و این کار رو کردیم چون اداره کیهان هم از بس با تلفن با مامان و داداشش حرف زده بود خط شهریشو ازش گرفته بودند و دیدیم این موبایل معضلی هم هست برای زندگیم چون عامل دعواهای ما این موبایل بود و کیهان هم خطش رو فروخت خطی که 700 تومن خریده بود حالا240 تومن فروختش روزی که خطش رو فروخت خیلی دلم گرفت و اشک ریختم چون تو زمان دوستیمون خیلی برای بدست آوردن این خط زحمت کشیده بود.

همش دوست داشتم براش اس ام اس بزنم اما اون دیگه موبایل نداشت.

با کیهان دو هفته پیش تصمیم گرفتیم که به خونه ی مامانش بریم البته عصر و کیهان هم قبلش بهش زنگ زد و اتمام حجت کرد که متلک نگه و گله گی بازی درنیاره. و ما هم رفتیم ومشکلی پیش نیومد.

اوضاع روحیمون خوبه و تقریبا بر سر تمرین هستیم که زندگیمون رو تلخ نکنیم من سعی میکنم روی اعصابم مسلط تر بشم و کیهان هم توی ترک و دو روز درمیون به مامانش زنگ میزنه اما مامانش دست بردار نیست و شبها مدام زنگ میزنه خونه و کیهان هم یک شب برمیداره یک شب برنمیداره. مامانش ناراحت شده که چرا موبایلشو فروخته و گفته حالا ما چه جوری باهات تماس داشته باشیم....

برای روزاول عید قرار داداش ناتنی کیهان از ا*م*ر*ی*ک*ا بیاد و احتمالا چند روزی سرمون گرم هست دوست داشتم عید شیراز باشم چون قراره نوروز تو تخت جمشید برگزار بشه اما متاسفانه بودجه مالیش تامیین نیست.

تقریبا یک سال گذشت تا خاطرات 26 ساله ی زندگیم رونوشتم شاید دل همتون رو خون کردم بارها شده بود که دوست داشتید سر به تنم نباشه و حماقت هایی کرده بودم که زمانیکه از دید یک خواننده خودم هم می خونم اعصابم خورد میشه که چرا اینکار رو کردم . از همتون عذرمیخوام توی سال جدید میخوام یک زندگی سرشار از عشق روشروع کنم البته توی فروردین ماه وقت مشاوره دارم که یک حالی به روحیه ام بدم تا از این همه تنش رها بشم. از همه دوستایی که همیشه همراهم بودند از شیلا جون که مدام مثل یک خواهر خوب برام مرحله به مرحله زندگی رو باز میکرد از ماهی عزیز که نمونه یک کارگشا بود ممنونم و بدونید توی این همه سال برام یک نتیجه داشت اون هم دوستای گلی که توی یک دنیای مجازی پیدا کردم.

این بدونید از پستهای بعدی شما به روز خواهید بود و خاطرات آنلاین من رو میخونید دوستتون دارم و امیدوارم سالی به نیکویی دلهاتون داشته باشید توی این سال دوتا نی نی به جمعمون اضافه می شه یکی نی نی گولوی شیلا جون و دیگری تمشک کوچیک لیلا جون هست امیدوارم دوستیهامون پایدار باشه.

دوستتون دارم.

سال نو مبارک 

+ نوشته شده در  86/12/29ساعت   توسط دزیره  | 

و این بهانه ای بود براش برای یک شروع دوباره اینگار خدا میخواد ما همیشه با این بشر در ارتباط باشیم و یک روز خوش نبینیم. از همون شب خاکسپاری زنگ زدن هاش شروع شد تذکر دادنهاش که چی خوردین ؟ کی اومدین ؟ کجا رفتین؟ وای که داشت زندگیم یک ذره آروم میشد اما نمی دونم چیکار باید انجام بدم؟

و دقیقا از همون شب من و کیهان تصمیم گرفتیم که به تلفنهاش جواب ندیم و اون به موبایل زنگ میزد و حرفهایی که غالباْ هیچ ارزشی نداشتند جز بهم زدن روان من.. و از همون زمان بود که همسرم از فرداش تو اداره شروع به زنگ زدن کرد و دقیقا فهمیدم که پشت گوش رو دیدن به چه آسانی حاصل می شود.

برای مراسم هفتم فقط جاریم اومد به همراه مادرش مادر شوهرم و فامیلهای دیگرشون نیومدند ومن هم حسابی از این موضوع ناراحت شدم.

تحمل سختیها دیگه برام غیر ممکن بود که کیهان برنامه ای ترتیب داد که به سفر کربلا بریم بر خلاف اصرار من که نا امن هست اما اون اصرار داشت که حتما این سفر انجام بشه به گذرنامه رفت و پاسپورتش رو گرفت و در حالی که یک شب توی خونه ی مامانم مچشو گرفتم اون به من گفته بود که با مامانش رابطه ای نداره چون من بهش گفته بود اونها به من احترامی نذاشتند و به مراسم مادربزرگم نیومدند اما وقتی که کنار خود کیهان اس ام اس هاشو رو چک میکردم یک دفعه هم دیدم هم به مامانش زنگ زده و هم مامانش به اون زنگ زده. دلم گرفت که اگه تو بعنوان همسر برای من ارزشی قائل نیستی حداقل برای پدر و مادرم ارزش قائل باش که اونها اینطوری رفتار کردند حرفی نزدم اما خودش فهمید که اوضاع مناسبی نیست.

شب به خونه رفتیم و فقط بهش گفتم امشب رو حق نداری تو اتاق خواب بخوابی اما اون اصرار داشت و بالاخره نصف شب دیدم به زیر پتوی من خزید. عصبانی بودم چون هیچ ارزش و حرمتی نداشتم به یک اشاره همه می تونستند خوردم کنند به زمینم بزنند و.... و این شوهر به ظاهر عاشقم هیچ دفاعی از من نمیکرد.

فرداش قرار شد به خونهی مامانم بره و گذرنامه رو بگیره و برای شب اومد وخوشحال و خندان گذرنامه من رو خواست تا فرداش بره اسم بنویسه و من هم گفتم باشه بهت میدم اما مشکل رو حل نکردی توضیحی برای این کارت ندادی چرا به من دروغ میگی؟ چرا من رو بی حرمت می کنی؟

اون میخواست با خنده تمومش کنه و گفت باشه باهم حرف میزنیم گذرنامه رو از من گرفت و بعد گفت الان تو حالت خوب نیست باشه بعداْ از رودستی که خورده بودم افسرده شدم و بهش اعتراض کردم که نشد تو داری من رو سرکار میذاری چه تضمینی داری که من رو ببری کربلا و بعد دوباره مثل ماه عسل مامانت زنگ نزنه قطع کنه و بعد تو زنگ بزنی تو نمی فهمی که من جون می کنم  و تو میدی پول موبایلی که به مامانت زنگ بزنی درحالی که خط آزاد تو اداره داری آخه چرا؟

اما اون اینگار حرفهای من رو نمی شنوید پسم زد هولم داد و خواست گذرنامه رو قایم کنه به سمتش رفتم تا گذرنامه رو بگیرم اما....

متاسفانه کارمون به یک دعوای سخت کشید بلندم میکرد به زمینم میزد دستامو گاز می گرفت و آخرین بار که خواستم گازش بگیرم تا گذرنامه رو بگیرم دیدم روی دستش خونی شد وحشت سرتا پام رو فرا گرفت با خودم گفتم من که سفت گازش نگرفتم چرا خون اومد که دیدم نه اون روی دستش رو پاک کرد دست به صورت خودم بردم که دیدم دهن و دماغم پر از خون هست لبم پاره شد و ... گریه میکردم اما اون وحشی شده بود موهامو می کشید گردنم رو فشار میداد و می خواست خفه ام کنه....

تلفن ها رو قطع کرده بود موبایلمو گرفته بود که نتونم به کسی زنگ بزنم و بعد گفت بیا زنگ بزن از جایی که می دونست من دوست ندارم خانواده ام چیزی بدنند اجازه داد اما من هر چی زنگ میزدم پشت خطی دریا خانم بودم که یکسره با دوست پسرشون حرف میزدند به موبایلش زنگ زدم وتا گفتم چرا تلفن رو برنمیداری اون قطع کرد داشتم میمردم چون تو شرایط وحشتناکی که از کیهان کتک می خوردم تماس گرفتم به موبایل بابا زنگ زدم و بعد کیهان تلفن رو قطع کرد.

بابا و مامان اومدند و بابا بهش گفت چرا دختر من رو به این روز انداختی کیهان که پشیمون شده بود گفت حاج آقا بیا من رو بزن.... اما من لباسهام رو جمع کرده بودم و به سمت خونه ی بابا به راه افتادم .

به سمت زوال حرکت میکردم به عمق نیستی رسیده بودم کیهان هم همون شب به خونه ی دیبا رفته بوده و ماجرا رو تعریف کرده از ریز ریز مسائل زندگیمون براشون گفته و بعد خوابیده و صبح رفته اداره.

من هم خونه ی بابا بودم و روز دوم هم گذشت اما از کیهان خبری نشد به خونه ی دیبا اینها رفته بوده به بهانه ی اینکه نمی تونه تنها باشه شامشو خورده بوده و فیلمشو دیده بوده و شب هم رفته خونه....

شب سوم هم همین طوری طی شده بود اما اون اینگار نه اینگار شوهر خواهرم باهاش صحبت کرده بوده که خانواده ی درست و حسابی نداری که حداقل به عنوان بزرگتر راهنماییت کنند و بیان قضیه رو صلح بدن و خلاصه از روز دوشنبه که من قهر کرده بودم پنج شنبه شب کیهان به همراه دیبا و شوهرم اومدند و مامانم طبق معمول خواست خودش رو عزیز کنه و بعد اون هم یک سری اراجیف بافت من رو هم خواستند من هم گریه کردم اما قرار شد به خونه ی مادرش بریم اما دیر به دیر اون زنگ زدنهاشو کم کنه ویک سری تصمیم هایی که معلوم بود عملی نمیشه.

و شب به خونه رفتیم از زندگیم بدم می اومد از کیهان متنفر شده بود و از خودم بیزار بود که همسری داشتم که من رو کتک زد اجازه داد من رو ببرند .و حالا بدون حل شدن مشکلی من رو به خونه آورد. و خودم این مشکل مثل خوره ذره به ذره وجودم رو می بلعید.

+ نوشته شده در  86/12/26ساعت   توسط دزیره  | 

دونه دونه مهمونها می آمدند وکم کم خونه شلوغ میشد کیهان هم به سر کار نرفت و انصافا کمک کرد برای روزدوشنبه ولیمه بابا تنظیم شده بود که یک سری از مهمونها نیامدند از جمله مادر شوهر من البته جاریم اومده بود و از لج مامان کیهان هم یک ربع سکه کادو اورده بود و هر چی مادر شوهرم به برادر شوهرم گفته بود سکه نبرید سکه زیاده اما جاریم خواسته بود لجبازی کنه و اورده بود. البته پدر شوهرم اومده بود اما خانمش نیومد. خلاصه یک جوری جلوی مهمونها آبرو داری کردیم. و مجلس برگزار شد.

روزهای خوبی بود زندگی کم کم آروم بود چون کیهان با مامانش صحبت نمیکرد و دیگه حرفهای اون رو به من انتقال نمیداد اخلاقش تغییر نمی کرد و....

تا اینکه بعد از یک ماه که از اومدن بابا گذشت نزدیک اومدن مادر به خونه ی ما . البته توی این مدت که بابا نبود عمو کرجی زنگ زده بود به مامان که بیایید ببریدش من زندگیم بهم خورده مامان هم گفته بود الان شوهرم نیست و عموم هم به مامان بیچاره ام بد و بیراه گفته بود.

بعد از اینکه بابا اومد عمو مرتب زنگ میزد که این بار آخر که مادر رو نگه میدارم بابا هم گفت که اینجوری فقط من نگه میدارم و عمو گفت یا ببریمش سالمندان یا براش خونه بگیریم. و قبول نمیکرد که خونه تو کرج باشه میگفت نزدیک خودتون باشه..

تا اینکه یکروز عمو به بابا زنگ زد که مادر حالش بده و داره میمیره بیایید ببینیدش. بابا رفته بود و دیده بود مثل اون دفعه که خونه ی ما بوده نفسش تنگ میشه به عمو میگه خوب دکتر بیار بالای سرش و عمو هم یک دکترمیاره و براش سرم میزنه و....

وقتی بابا اومد خونه درمورد مادر ازش سؤال کردیم گفت خوب بود بهتر شده اما حواسش سر جاش نیست و پرت و پلا میگه دیبا گفت خوب میبردینش بیمارستان و بابا گفت : ولش کن.

فرداش توی یکی از روزهای سرد دی دیبا برام اس ام اس داد که مادر مٌرد و یک مرتبه تمام قلبم فرو ریخت . بهش زنگ زدم ودیدم درسته... صبح زود که پرستار میره پوشکشو عوض کنه میبینه مرده... وای خدای من توی اون زیر زمین تاریک با اون تنهایی هیچکس نبود براش قران بخونه هیچکس نبود که دستاشو بگیره هچکس نبود که براش اشهد بخونه.... و تمام تنم یکباره فرو ریخت.

از اداره به هر بدبختی بود به سمت شهر اومدم و به خونه ی دیبا اومدم و باهم شایان رو گذاشتیم خونه پیش دریا و توی ایستگاه مترو با هوشمند و کیهان قرار گذاشتیم و به سمت کرج براه افتادیم.

هیچ خبری نبود مادر رو برده بودند سردخونه زن عمو که قهر بود اما مادرش بود . و خانم پرستار هم بود . گریه کردیم و کم کم چند تا مهمون اومدند.عمو کرجیم گیر داده بود که اینجا مرده و باید تو کرج دفن بشه بابا اینها هم هر چی اصرار کردند نشده بود عمو کوچیکه هم همینطور....

و قرار شد تو کرج دفنش کنند.بابا دیگه تو مایه های گیر دادن بود شب می خواستیم بریم. می گفت چرا دارین میرین بمونید گفتیم صبح زود میاییم و به دیبا گیرداد. بهش اهمیت ندادم چون از دست عمو دلخور بود و گیرشو به ما میداد.

همون شب مادر شوهرم به بابا زنگ زد و به من هم زنگ زد و تسلیت گفت همینطور برادر شوهر و جاریم....  

فردا ساعت 5 صبح همگی به سمت کرج حرکت کردیم و شش و نیم صبح رسیدیم طوری که همه خواب بودند و بابا حسابی شرمنده شد که ما زود رسیدیم ودیدیم شاخ شمشاد خانم زن عمو جان از اتاق بیرون اومد و سلام کرد خیلی رو میخواد تا مادر اومده تو خونش قهر کرده رفته و حالا که مرده اون اومده.

بابا به من و مامان گفت برین غسالخونه و من و عموکرجی و دوستش و مامان رفتیم. مادر رو از سردخونه در آوردند اما اونجا مثل غسالخونه ی بهشت زهرا نبود چون توی وان های مخصوص مرده رو می شستند و ما بالای سر مرده بودیم بدون هیچ حفاظ و شیشه ای... تمام خاطراتی که از مادر تو ذهن داشتم چه تو بچگی و چه تو بزرگی به یادم اومد وقتی بابا دعوام میکرد ومی خواست من رو بزنه می رفتم تو بغل مادر قایم می شدم وقتی خودمو لوس میکردم و غذا نمی خوردم مادر نازمو میکشید. و وقتی بزرگ شدم مادر از بدبختی های زندگیش میگفت و من دونه دونه اشک می ریختم که چه مادر بدبخت بود تودوران مجردیش مادرش اذیتش میکرده وقتی با پسر عمویی که هیچ وقت نمیخواستش عروسی کرده واون یک مرد بیکار و معتاد بود واون مجبور بوده خیاطی کنه و شکم چهار تا پسرشو سیر کنه و بعد از اون یک دزد کثیف تمام اثاثیه اش میبره  سکته میکنه ومجبور میشه توی خونه ی عروسها بمونه و طعنه پسرها رو تحمل کنه.

یادم میومد معرق که کار میکردم پیشم مینشست واز من تعریف میکرد و برام خاطره تعریف میکرد خاطره هایی که هزار بار تعریف کرده اما بازم دوست داشتم گوش بدم. اما راحت شد خدا رحمتش کنه.

 

+ نوشته شده در  86/12/20ساعت   توسط دزیره  | 

این تکرارهای من تموم شدن در کارش نیست چرا نمی دونم؟ با دیبا رفتیم که طلا بخریم می خواستیم بازار تهران بریم کیهان هم گفت من هم کارتهای مامانم رو می برم. گهگداری هم می گفت شاید ناهار اونجا موندم توجهی نکردم . گفتم بزار دلش به ناهار موندن خونه ی اونها گرمه خوب گرم باشه از هم جدا شدیم و بعد از ۴۰ دقیقه دیدم که کیهان به موبایلم زنگ زد که کجا هستی گفتم تو بازار گفت من دارم میام .. گفتم چرا؟ گفت برات تعریف می کنم.

بهم ریخته بود چیزی ازش نپرسیدم فهمیدم با برخورد خوبی مواجه نشده. جلوی دیبا چیزی ازش نپرسیدم. بعد از خریدن طلا با دیبا و کیهان به یک کباب ترکی خودمون رو دعوت کردیم و بعد از اون توی اون سرمای توصیف ناشدنی به سمت خونه حرکت کردیم با کیهان جلوی بخاری خوابیدم و برام تعریف کرد که مامانش کارتها رو پرت کرده و گفته نمیام و داد و بیداد راه انداخته کیهان هم چیزی بهش نگفته و فقط گفته اگه نیایی و آبرو ریزی کنی پشت گوشت و دیدی من و دیدی.... بابای کیهان هم به مامانش گفته این رفتار رو نکن خودت پشیمون میشی اما باز هم مامانش کارتها رو انداخته بیرون .. شاید بپرسید حرف حسابش چی بوده ؟ باید بگم حرف حسابی نداره...

خوشحال بودم چون حالا کیهان تصمیم گرفته بود که دیگه به مامانش زنگ نزنه و خودشو از دیدن مامانش محروم کنه حالا دیگه تحت تاثیر مامانش قرارنمی گرفت و من حالا برنده بودم.

کم کم همه چیز برای اومدن بابا آمده شده بود بابا قرار بود پنج بعد از ظهر شنبه برسه ومن هم بعد از اداره اومدم خونه ی مامان و کلاس یوگا نرفتم اما وقتی اومدم معلم شد بخاطر برف وهوای نامناسب پروازشون تاخیر داشته خلاصه بابا ساعت یک نیمه شب به ایران رسید و همه ی ما خوشحال بودیم حتی مامان هم خوشحال بود . وقتی رسیدیم خونه ساعت 2:45 صبح بود و تا ساعت 4 صبح تمام سوغاتی ها رو باز کردیم انصافا ً بابا برامون چیزهای خوبی آورده بود.

بعد از اون که اومدیم بخوابیم با دیبا و دانا و مامان صحبت به دریا کشید که چگونه خام این پسر شده و چه جوری خودش و همه ی ما رو می پیچونه دیبا گفت هوشمند بو برده و شکاک شده از بس که دریا پای تلفن هست...و همه ی ما حرف می زدیم حتی دانا که سنش ازدریا کمتره اینکار دریا رو تایید نمیکرد چون همه ی ما به دریا گفته بودیم حداقل بهش بگو وضعیت سربازیشو مشخص کنه تا عید چون اصلا درست نیست که یک پسر 28 ساله هنوز سربازی نرفته باشه.

فردا صبح شده و بابا به زیارت امامزاده رفت که بعد از اون بیاد دم خونه و همه دوستان و آشنایان همراهیش کنند. همه ی ما اخم دریا دیدیم و بعد چک و چونه زدنش با مامان تو آشپزخونه فهمیدیم که گفته من راضی نیستم در مورد این پسره حرف بزنید دیبا هم بهش تند شد و گفت تو غلط می کنی آبروی ما رو بردی البته اون جلوتر گفت معذرت می خوام کسی گ*ه می خوره پشت سر اون حرف بزنه و ماهم اعتراض کردیم که یک دفعه به من گفت برو بدتر از تو نبودم که می....دی....

ومن دنیا بر سرم خراب شد که چرا.......

 

+ نوشته شده در  86/12/19ساعت   توسط دزیره  | 

فردا صبح به فرودگاه رفتيم و بابا رو راهي كرديم جالب اينجا بود كه مامان اصلا گريه نكرد چون اضطرابهاش كمتر ميشد بابا توي اين ده ماهي بازنشسته خيلي بدتر از دفعه هاي قبل شده بود... تا مادر بود بهش فحش ميداد و مي گفت غذا رو نريز چرا اينوري مي خوابي كه از پوشكت نم بدي و... واي خداي من مادر بيچاره.. حالا قراره باز بياد البته تو خونه ي عمو كرجيم تو زير زمين بووده با امكانات نمي دونم چه جوري اما مي دونم براش پرستار گرفته بودند كه هر روز صبح بياد و پوشكشو عوض كنه آخه زن عموم از وقتي مادر اومده قهر كرده و رفته خونه ي مادرش زن عمو آخري هم كه فوت كرد زن عمو اولي هم با عمو چندين ساله گفتندنگهش نميدارين بزارينش سالمندان اينجا ديگه ما هستيم كه نگه ميداريم كه اونم مامانم از دست بابا روزگار نداره از بس غر ميزنه و فحش به مادر ميده اعصاب مامان خورد شده مامان ميگه من كارهاشو انجام ميدم تو غر ميزني؟

توي اين هفته به عروسي يكي از فاميلهاي مامان دعوت شديم اون هم شب چله مامان م گفت زشته مادر شوهرت اون شب گفته ما مياييم با هم باشيم و بعد يواشكي زنگ زده بود به مامانش و عذر خواهي كرده بود يك شب قبل از شب چله رفتيم خونه ي مامان و همه مسخره بازي درآورديم وكلي رقصيديم و فيلم گرفتيم و حسابي خوش گذشت .

خلاصه كه توي اين يك ماهي كه بابا نبود كه به همه ي ما اخم كنه و ما هم حسابي رفتيم خونه ي مامان و شب هم اونجا خوابيديم و كلي هم مي خنديديم.

چند روزي بود كه مي ديدم كيهان باز تو هم هست اما ازش چيزي نمي پرسيدم تا بالاخره خودش به زبون اومد كه مامانم گفته بيخود براي من كارت نفرستيد براي وليمه ي باباي دزيره من نميام . كادومو مي فرستم اما خودم نميام . تا اين مسئله تموم شد و....

من تصميم گرفتم با ربع سكه اي كه اداره داده بود و يك گوشواره كه از قبل داشتم يك  انگشتر بخرم. با كيهان خواستيم بريم هفت حوض كه طلا ببينيم توي راه حرف مامانش پيش اومد و اون به منگفت ازخود راضي هستي مغروريو هزار تا حرف ديگه زد و حسابي خردم كرد دلم گرفت و هيچي نگفتم.. وبعد بهش گفتم من ميخوام برم پيش يكي همكارام كارت هاي اداره بده به همكارا... خلاصه توي راه باز بحث كرديم ومن قهر كردم و قسمت زنونه ايستگاه سوار شدم و بعد ايستگاه مورد نظر پياده شدم و در حقيقت كيهان رو قال گذاشتم و بعد قرار بود شام خونه ي مامانم باشيم زنگ زدم و كنسل كردم اما اون اصرار كرد حالت خوب نيست نيا....

خواهرم اينها هم فهميديند ما با هم قهر هستيم چون كيهان بعد از من اومد خلاصه آخر شب هوشمن من رو صدا كرد و گفت بياييد مشكلاتمون رو بگيد تا راه چاره اي بگيم . حرفهامون زديم و در آخر سر به من گفتند بايد راهي پيدا كنم. و به كيهان گفتند تو بايد يك سازمان به زندگيت بدي تامادرت خوردت نكنه همسرت رو نكوبه و... و كيهان به فكر فرو رفت......

 

+ نوشته شده در  86/12/16ساعت   توسط دزیره  | 

ديشب يكي از همكارامو كه با من نامزد كرد دعوت كردم چون هفته ي ديگه ماه رمضون شروع ميشه و سخته مهمون دعوت كنم. اومدند و آخر شب كارشون داشت به دعوا ميكشيد اينگار اومده بودند جلسه ي مشاوره اونها هم مشكلات خاص خودشون رو داشتند .

بعد از اون تصميم گرفتم درس بخونم و فوق شركت كنم اما خواستم برم آموزشگاه كه حدود 500 هزار تومن هزينه اش ميشد و ديدم از توان ماليمون خارج هست الان كيهان درس ميخونه و نميشه من هم دانشجو بشم.. بالاخره منصرف شدم. با كيهان رفتيم سكه ها رو فروختيم كه شد 500 هزار تومن و گذاشتيم تو بانك تا با بقيه پولي كه جمع كرديم يك وام بتونيم بگيريم. مامان كيهان هم پيغام و پسغام مي فرسته كه بايد كيهان با زنش خونمون بياد و....

توي ماه رمضون جاريم رو دعوت كردم اما پدر و مادر كيهان دعوت نداشتند آخر شب صحبت به مامان كيهان كشيد يعني جاريم و برادر شوهرم صحبت رو كشوندند و جاريم گفت من ازش نميگذرم چون پسرشو وادار ميكرد بياد من رو بزنه و برادر شوهرم گفت شما برين خونشون اگه دفعه ديگه خواسته نابجا داشت من فلان ميكنم و...

مادر شوهرم هم هفته ي بعد از اون مهموني داد و شب قبل از اون به ما زنگ زد كه شما هم بياييد و كيهان به من گفت چيكار كنيم گفتم من نظري نميدم هر كاري خودت مي دوني درسته انجام بده .اون شب اصلا بروش نياوردم كه با ما چيكار كرده تازه رفتم ظرفهاشو شستم و بعد از اون هفته ي بعدش هم ما رو دعوت كرد و كلي مواد غذايي داد. ما هم تشكر كرديم . و اون هم ذوق زده شد و گفت برامون بخاري ميخره.

يك اتفاق خوب هم افتاد و قرار شد با كيهان به شمال بريم البته توي روزهاي پاياني مهر به شمال رفتيم مادر شوهرم هم رفت تبريز خلاصه تو شمال يك سوئيت كه از طرف دوست كيهان به ما معرفي شده بود و وابسته به اداره ي دوستش بود رفتيم. با اتوبوس رفتيم سفر به شمال اون هم با اتوبوس برام جالب بود چون اولين بار بود با اتوبوس به شمال مي رفتم سه روز به شمال رفتيم و حسابي با هم خوش گذرونديم خستگي اين دوران رو از تن بدر كرديم و با روحي آروم به خونمون با گذشتيم .

تولد كيهان شد و براش پوتين گرفتم و اون هم كلي خوشحال شد روز تولدش با هم توي ميدون ونك قرار گذاشتيم 8 شاخه بخاطر روز هشتم كه تولدش هست گل رز قرمز گرفتم و مثل زمان دوستيمون خوشحال و شاد بوديم...

قرار بود با كارتهايي كه اداره ي كيهان  داده بود به يك رستوران بريم كه رفتيم اما اون رستوران جمع كرده بود پس تصميم گرفتيم به نزديكترين مكان كه خانه كودك ساعي بود بريم يك پيتزا خورديم و راهي خونه شديم.

هفته ي آينده اش مامان كيهان رو دعوت كردم و بعد از اون بابا و مامانش رو دعوت كردم و تا اومد خونمون هنوز در ورودي رو نبسته بود گفت دزيره خودتي نشناختمت مثلاً مي خواست بگه شما دير به دير به ما سر ميزنيد. كه من هم اهميتي ندادم.براي كيهان كادو خريده بود كه يك ژاكت زنونه بود كه از كيهان تنگ بود و كيهان گفت اين رو نميخوام گفت خوب دزيره تو برش دار من هم قبول نكردم و گفتم اين كادو براي كيهان هست. روز بعد از اون زنگ زد خونه و به من گفت كيهان گفت براش شلوار لي بگيرم من هم چيزي نگفتم گفت آخه رفتم پرسيدم گفته 22 هزار تومن هست خنده ام گرفت و باز هيچي نگفتم بالاخره گفت آخه ندارم گفتم خوب نگيريد اشكالي نداره . و بعد گوشي رو قطع كرديم.

رفته رفته تو بطن زندگي رفتيم تا اينكه اسم بابا براي حج تمتع در اومد و كم كم عازم رفتن شد از همه خداحافظي كرد اما از هيچكدوم از ما حلاليت نطلبيد آخه ميگن حج واجب بايد همه از دستت راضي باشند تا مورد قبول واقع بشه. اما هيچي نگفت مامان كه گفت من حلالش نمي كنم. البته مامان باهاش نرفت چون گفت اون دفعه توي سفر اذيتم كرده و خون به جيگرم كرده و ديگه باهاش نميرم.

من و ديگر خواهرام هم به نوبه ي خودمون حلالش نكرديم چون بد ضربه اي به همه ي ما زد كه توي تربيت ما اثر منفي داشت.// شب آخر مادر شوهر و پدرشوهرم به خونه مامانم اومدند و مامانم اونها رو شام نگه داشت و غذايي رو هم از پيش تدارك ديده بود قبل از اينكه من برسم مامان كيهان چوغولي من رو پيش بابا و مامانم كرده بود و گفته بود دزيره به من زنگ نميزنه و كيهان 2 روز يكبار زنگ ميزنه ما تنهاييم و... من كلي آتيش گرفتم چون 5 روز پيش از اون بهش زنگ زده بودم واحوالشو پرسيده بودم و كيهان هم هر روز بهش زنگ ميزنه.

كيهان ديرتر اومد و بعد يك ميوه پوست كند و خيار دهن من گذاشت به گفته خواهرم ديبا و هوشمند مادرشوهرم عصباني شد و حسابي اخم كرد... آخر شب هم رفتند و قرار شد براي شب چله همه با هم باشند.

آخر شب همه با هم اومديم وسط و مسخره بازي درآورديم و رقصيديم و كلي فيلمبرداري كرديم كه بابا با خاطره اي خوش از ايران بره.

 

+ نوشته شده در  86/12/12ساعت   توسط دزیره  | 

 
Daily Tip: