دیگه آخرای مرداد هست و اینترنت من تو اداره قطع شده جمعه گذشته ما برنامه مون این بود که عصر به خونه ی مامان کیهان سری بزنیم و بعد بریم بیرون برای من کفش بخریم و بعد شام رو بیرون بخوریم .
تا رسیدیم خونشون گفت شام بمونید و برید شام هایدا بخرید کیهان هم گفت باشه یک دفعه دیگه اگه می خواهین برم براتون هایدا بگیرم اما اون گفت نه شما هم باشید کیهان هم گفت ما می خواهیم بریم خرید و نمی تونیم اون هم عصبانی شد و چند تا متلک حسابی به ما انداخت . بعد که ما رفتیم به کیهان زنگ زد و هر چی دلش خواست گفت...
خبر خوبی که قراره اتفاق بیافته با انتقالی هوشمند موافقت شده و دیبا اینها قراره به تهران بیایند و مامان خونهی خودشو با اجاره ی کم یعنی همون اجاره ای که اونها تو شهرستان خونشون رو دادند بهشون میده و این خیلی خوشحال کننده هست.
یک خبر جدید هم شنیدم این هست که یکی از همکارام که خانم هست خواهرشوهرش زن علی همون دوست دو ماهه ام هست برام جالب و خنده دار هست کسی که به زندگی گوسفند وار دیگران می خندید حالا رفته و با کسی ازدواج کرده که درست بعد از دوستی ما باهاش دوست شده و جالب اینکه خانواده اش هم ناراضی هستند و عروسیش نیومدند. و علی تنها اومده خواستگاری وتنها ازدواج کرده.
بالاخره اساس کشی دیبا آغاز شده شب با کامیونی که قرار بود بیارشون راه افتادند و قرار بود صبح برسند ما هم همگی صبح رفتیم اونجا . من و کیهان هم نون بربری و پنیر خریدیم اما اینجا بابا اینگار ناراحت غالباْ بابا از جاهایی که ما جمعمون جمع هست خوشش نمیاد . دو روز بود که به مامان گیر داده بود . و حالا....
بابا داشت نون می خورد که به کیهان گفتیم زیر چایی رو روشن کنه کیهان دنبال کبریت می گشت و مامان دو دفعه به کیهان گفت کبریت کجاست اما کیهان متوجه نشد و بعد بابا با حالت عصبانیت و تحقیر آمیز بهش گفت آخه گوش نمیدی اگه حواستو جمع کنی می شنوی بعد کیهان رفت و پیداش کرد حرفی نزد اما من به بابا اخم کردم و با حالت اشاره بهش گفتم زشته .. درست صحبت کن... و بابا هم نونی که دستش بود رو پرت کرد تو سفره و گفت بی تربیت و رفت...
برام مهم این بود که احترام کیهان رو بدست بیارم که راحت تو جمع تحقیر نشه اما اون به منگفت نباید به بابات می گفتی در صورتی که کیهان اصلا نفهمیده بود من به بابا چی گفتم.....
بعد از اون هم مامان کیهان خودش بهش زنگ زده و آشتی کرده و اینجا فقط من تقصیر کار شناخته شدم خودش قهر میکنه و خودش آشتی میکنه اونوقت همه چیز سر من خراب میشه....
اما من دارم دیوونه میشم کیهان هیچ وقت نتونسته درکم کنه . به کیهان تعارف کردم که اگه می خوای تنهایی برو خونه ی مامانت و اون هم در کمال پررویی رفت اما اون داره من رو دیوونه می کنه چون هر روز بهش زنگ می زنه...
فردای اون روز از اداره اومدم خونه و برای اینکه سر مسئله مامانش با هم حرفمون نشه قرص خواب خوردم و تا کیهان از دانشگاه میاد خوابم برده باشه . اما اون زود اومد و قرص تازه داشت اثر میکرد. فهمید که قرص خوردم وباهام دعواکرد فردا صبحش هم از خواب بلند شدیم دیدم هنوز گیجه خوابم اما به اداره رفتم ساعت ۷:۲۰ صبح کیهان به من زنگ زد که خواب مونده و حوصله نداره بره و من هم بهش گفتم میخمای مرخصی بگیرم گفت آره و بعد رفتم خونه.....
نون خریدم و رفتم خونه و صبحانه خوردیم طبق معمول مامانش دو بار بهش زنگ زد و اون هم دست به سرش کرد.
تصمیم گرفتیم تخت رو جمع کنیم و فرشی که دیبا اضافه اورده بود رو بندازیم و داشتیم فرش رو بلند میکردیم که بهش گفتم اگه یک روزی مامانت بیاد و فرش رو ببینه یک بلوایی بپا میکنه که چرا فرش اتاق خوابشو نبردیم. اون هم گفت قبل از اینکه بیاد و ببینه من خودم بهش می گم من هم گفتم که دلیلی نداره خبر خونه رو بهش می گی ... و بحثمون بالا گرفت..
و اون هم تهدیدم کرد که به خونمون زنگ می زنه چند بار زدم توی صورتش که چرا به خونمون زنگ می زنه بابام بفهمه خوشحال میشه و اون هم اومد و حسابی من رو کتک زد .
از این بی احترامی ها می ترسیدم که حالا باید بهش مبتلابشم اون تمام رو تختیم رو پرت کرد بیرون و رفت و بعد مامانم اومد حرف زدیم و نصیحتم کرد دردودل کرد و رفت کیهان تا ساعت ۶ از اداره زنگ میزد اما بعد از اون بهش اس ام اس زدم و و گفت تو خیابونا سرگردونم. بعد ساعت ۱۰:۱۰ شب اومد دیگه حرفی نزدیم و تو بغل هم خوابیدیم.
خسته ام خسته این زن تا حالا تونسته تو زندگی من دخالت کنه و موفق هم شده اون هم با ندونم کاری های خودم هست وای چقدر احمقم چرا تصمیم نمی گیرم چیزی در مورد اونها نگم...
دیروز با دوست وبلاگیم مشورت کردم باید از امروز تصمیم بگیرم اونها نیستند اونها مرده اند نباید ازشون حرف بزنم تا ببینم چی میشه....
اداره بودم که کیهان به من زنگ زد که ۳۲ تا میسد کال برام افتاده گفتم: چرا؟ گفت گوشی روی میزم تو شارژ بوده و خودم تو طبقات اداره گفتم از کجا گفت چند تاش از برادرم بوده و چند تا شماره ناشناس.. گفتم خوب چی شده گفت مامانم با بابام رفته درمانگاه و پاشو نشون داده و اون هم گفته باید میخچه ی پاتو دربیاری و هزینه اش ۱۵۰ تومن میشه گفتم خوب ؟ گفت اونها هم پول کم آوردن به من زنگ زده بودند گفتم خوب حالا چیکار کردند گفت به برادرم زنگ زدند و اون هم از همکارش قرض گرفته و پول براشون بده.
به من گفت من عصر بعد از اداره میرم خونشون گفتم خوب با هم قرار بزاریم تا من هم بیام . عصر که شد با هم قرار گذاشتیم و کمپوت گرفتیم و رفتیم اونجا جاریم هم اومده بود و مادرشوهرم حسابی خوشحال شد . دیگه ما می خواستیم بریم که اون گفت تو روخدا شام بمونید وماهم قبول کردیم.
و بعد از شام هم رفتیم بماند که جاریم مونده بود و با برادر شوهرم حرفش شده بود و از لجش ظرفها رو هم نشسته بود و مادرشوهرم وبرادرشوهرم اونها رو شستند.
به خونه رفتیم اوضاع کم کم رو به بهبود بود با کیهان دعوا نکردیم وخوش بودیم سعی کردم حساسیتهامو کم کنم و زندگی خوشی داشته باشیم گاهی شبها به بیرون میرفتیم و بستنی می خوردیم...
تااینکه اوضاع روحی کیهان رو آشفته دیدم اما باز به روی خودم نیاوردم که از کجا آب میخوره . سکوت کردم و بالاخره خودش به حرف اومد که مامانم هی بهانه می گیره....
یک هفته گذشت و..... مریض شدم سرماخوردگی شدید و به اضافه ی مچ دستم که بیشتر از پیش آزارم میداد. سعی کردم با مچ بند و کم کردن کارهام بهترش کنم. درگیری کار و کارهای خونه هم این اجازه رو نمیداد البته کیهان شبها تو ظرف شستن کمک میکرد و معمولاْ غذا بامن بود و ظرفها با اون باور نمیکنید بعضی شبها بحث میکردم بخاطر اینکه من می خواستم ظرفها رو بشورم اما اون نمیذاشت.
تا اینکه یک شب مامانش زنگ زد و با کیهان حرف زد به کیهان اشاره کردم که بگو من نیستم و کیهان هم گفت حمام هست و بعد اون در مورد من باهاش بحث کرد و کیهان هم با اون بحث میکرد اما حریفش نمیشد.. جزئیات بحث اصلاْ یادم نیست.
تا اینکه گفته بود دزیره کی از حموم میاد میخوام احوال مچشو بپرسم ... زنگ زد و کیهان گوشی رو به من داد من هم احوال پاشو پرسیدم و احوال پرسی کردم که دیدم یکباره داد زد تو نباید احوال پای من رو بپرسی با تعجب گفتم مگه نپرسیدم گفت نه.. گفتم مگه همون روزی که عمل کردید ما نیومدیم خونتون شام هم موندیم گفت نه شش روز هست من عمل کردم یک زنگ نزدی احوال پای من رو بپرسی و شروع کرد.. آره تو تو ختم زن عموت محل من نذاشتی گفتم مگه من چهلمش محل شما نذاشتم گفت نه روز ختم و.. گفتم مثل اینکه شما دو هفته قبلش هر چی دوست داشتید گفته بودید و دیگه من گفتم اون گفت... چند دفعه هم کیهان گفت گوشی رو بده من جوابشو بدم اما اون نمیذاشت که من گوشی رو بدم کیهان و بعد گفت آره من ۷ میلیون خرج عروسیتون کردم گفتم شما یک میلیون النگوهاتو فروختی که به من ربطی نداره برو منت شو سر پسرت بذار آخر سر هم با بی میلی خداحافظی کردم... بعد از اون اشکم سرازیر شد و کیهان گفت میخوای زنگ بزنم حالشو بگیرم کلمه میخوای برام جالب بود و هیچی نگفتم و اونهم هیچی نگفت.
فردای اون روز کیهان طبق معمول همه ی دخترها به مامانش زنگ زد اما مامانش گوشی رو برنداشته بود باباش گفته بود مامانت حوصله نداره. عصر بهش زنگ زده بود گفته بود مامانت نمیخواد باهات حرف بزنه ..
فرداش زنگ زده بود باباشو گفته بود مامانت باهات قهره کیهان اومد و این موضوع رو به من گفت و من هم از خدا خواسته گفتم کیهان تا کی میخوای ادامه بدی اون میخواد تو رو با این کارهاش تحقیر کنه خوب تو هم چند روز بهش زنگ نزن.. اما از اون ور جبهه ی مخالف من که برادر شوهرم باشه حرفهای مادرشوهرم رو دیکته میکرد و تحویلش میداد که برو به مامان سر بزن به زنت بگو به مامان زنگ بزنه و از دلش دربیاره و من متعجب که من کاری نکرده بودم..
صبح از خواب بلند شدم انگشت وسطیم باد کرده بود و چشمام هم حسابی پف کرده بود لباس پوشیدم دنبال من تا سرویس اومد و بدون خداحافظی رفتم تا عصر هم صد بار زنگ زد اما گوشیمو برنداشتم بعد رفتم خونه ی مامانم خوابیدم و بعد رفتم خونمون اومدم خونه اون برام گل خریده بود گلش رو پرپر کردم بعد از من عذر خواهی کردگفت حالتش دست خودش نبوده من هم بهش گفتم مگه من متهمهای تو آ*گ*ا*ه*ی هستم که محکم لگد میزنی آخه سربازیش اونجا بوده .و بعد زندگی همین جور تلخ ادامه داشت...
دریا عمل فک داشت و قرار بود عروسی دختر برادر زن عموی کیهان دعوت داشتیم اما هنوز حقوق نگرفته بود چون عروسی کرج بود و تصمیم گرفتیم نریم و این خشم مادرشوهرم رو برانگیخت. اهمیت ندادم . دریا عمل فک داشت و روز اول تو آی سی یو بود بیهوش بود دلم براش سوخت ازش عکس گرفتم و فیلمبرداری کردم چون خودش دوست داشت ببینه....
بعد از اون اومدم خونه و برای کیهان لازانیا درست کردم و حسابی حال کردیم و خندیدیم و فیلم امریکن پای ۶ رو گرفته بود و حسابی خوش گذشت.
روز تولد امام علی شد با کیهان اول رفتیم خونه ی مامانم و بعد رفتیم خونه ی بابای اون و بعد رفتیم دربند و حسابی خوش گذشت یک گشت زدیم عکس انداختیم و بعد اومدیم تجریش و هایدا خوردیم وقتی اومدیم خونه ساعت دوازده شب بود .
کیهان مرد خوبیه و داره با من راه میاد و من هم سعی می کنم همسر خوبی باشم برای کیهان عینک آفتابی خریدم که حسابی خوشش اومد آخه تا حالا عینک نداشته....ترم تابستونی هم میخواست بر نداره یعنی قرار بود با پولش بریم مسافرت اومد و دیدم لباش آویزوون هست که از دوستام عقب می افتم و گفتم برو پولو بردار و ثبت نام کن///
خدا کنه اوضاع همینطور خوب پیش بره و از خدا میخوام علاقه هامونو زیاد کنه.تا زندگی خوبی داشته باشیم.
یک کمی تو نماز خوندن کاهل شدم که از خدا میخوام اون هم رفعش کنه. با کیهان هم در مورد حضانت فرزند سؤال کردیم که گفت باید بچه دار بشید بعد.... فعلاْ اوضاع مناسب هست اما با قهر مادرشوهر روبرو هستیم.....
این فضولی های من هم بدجوری اوضاع رو خراب کرد داشتم فایلهای کامپیوتر رو ورنداز میکردم تا خودم رو سرگرم کنم یک فایل ورد دیدم که حسابی عجیب بود کیهان توی اون فایل خطاب به دکتری روانشناسی که تو آنتن صحبت میکرده نامه نوشته بود از محتویات نامه فهمیدم زمان عقدمون نوشته کیهان نوشته بود هر کاری تونسته کرده حتی از طرف من به مامانش کادو داده و از طرف مامانش هم برای من کادو خریده تا اوضاع خوب بشه نوشته بود زنم رو دوست دارم و از طرفی مادرم رو هم دوست دارم و....
حرصم اومد که چرا خودخواه از طرف من کادو خریده من که خودم کادو براش خریده بودم. و بعد فهمیدم که کی اون کادو رو به من داده بود یک شب خونه مامانش بودم دیدم یک ریمل به من داد اومدیم خونه دیدیم ریمل خیلی زپرتی هست و از اون قیمت آشغالی ها من هم چیزی نگفتم تا فرداش کیهان به من زنگ زد که ریملت خوبه گفتم والا ریمل دارم میذارم برای بعد از عروسیم بعد به من گفت ریمل خوبیه مامان نه تومن خریده گفتم وای خدا بهش انداختند گفت پس میگم عوضش کن به مامانش گفت و به گفته خودش مامانش حول شد و رفت مغازه آرایشی و بعد من رفتم اونجا دیدم همون ریمل رو زده ۴۰۰۰ تومن و خانم توی این معامله که همسر خودم هم پولشو داده ۵۰۰۰ تومن کاسب شده بود هیچی نگفتم و یک کرم با همون قیمت برداشتم . بعد به کیهان گفتم مامانت می خواسته بگه کادوی گرون خریدم من قیمتشو ... دیدم.....
اومد خونه و بهش گفتم فایلو دیدم تعجب کرد و ناراحت شد و بعد گفت نمی دونستم تو کامپیوتر میگردی و جستجو میکنی.! من هم بهش گفتم من نمی خواستم به کسی باج بدم تا باهام خوب بشه چرا از طرف من بهش کادو دادی حالا چی دادی گفت دو هزار تومن پول دادم و گفتم دزیره داده تا برای خودت جوراب بخری.... آخ حرصم گرفت که تو تبریز اون جوراب من رو برداشته بود.
کیهان مقابلم ایستاد و جوابم رو میدادو من ناراحت بودم که اون چه راحت تونسته پنهون کاری کنه....اومدم تو اتاق و خوابیدم پا پیچم شد بهش گفتم من همون زمان دوستی تو پارک باید از تو جدا میشدم نباید به التماسهات گوش میدادم باید ترکت میکردم . بعد کیهان گفت بس کن نگو و بعد داد زد و باز دوباره او حرکات که ازش متنفرم رو انجام داد یعنی نفسش مثلاْ به تنگ اومد و هی داد زد بهش گفتم ساکت باش بیشتر از این نمی خوام همسایه ها بفهمند ولی اون گوش نکرد و من هم حسابی با دستام زدم تو کمرش . مثل دیوونه ها از من ترسید و رفت کنار رفت تو اون اتاق و لباس پوشید بهش گفت من رو توی این خونه ی ترسناک تنها بذاری زنگ میزنم به مامانت . رفتم که الکی این کار رو بکنم و اومد طرفم و یک لگد محکم به باسن من زد.
اون بیرحم بود و من هم بی رحم . هلم میداد دستمو می پیچوند و خلاصه کتک کاری کرد قلبم خیلی تیر میکشید و حالم بد شد و اون برام آب قند اورد....
حدود ساعت شش بود که از اداره اومدم خونه . رفتم سر فریزر که دیدم درش بازه آی اعصابم خرد شد آی حرصم گرفت که چقدر کیهان بی حواس و به زندگی بی توجه هست. بخاطر این حرصی که تمام وجودمو گرفت شام درست نکردم. تنها توی اون خونه ی لعنتی بودم و دیگه داشتم دیوونه میشدم بهش زنگ زدم اما.....و ساعت ده شب به خونه اومد و خواست کارشو توجیه کنه همیشه همینطور وقتی می خواد کارهای خراب شده رو آباد کنه نمیشه چون همیشه مقصر کارها و بی حواسی هاشه آخه بی حواسیش اونو مجبور کرده بود ده شب بیاد خونه.. در مورد فریزر گفتم باز دوباره گفت چرا آلارم نزده دیگه از اینهمه بی مسئولیتی و بی حواسی حالم بهم میخورد .
بهش میگم آشغالها رو ببر میگه اگه یادم بمونه و چند بار شده آشغالها رو تو پله ها جا گذاشته و عصر که من از اداره اومدم دیدم آشغالها تو پله هاست آخه آپارتمان نشینی و این کارها....؟بهش میگم رفتی حموم ش*ر*ت*تو بشور میگه مگه تو نمی گفتی ش*و*ر*ت*تو میشورم و بعد دستاشو به کمرش زد تا من بشورم و اون می دونه که مچ دستم رو که عمل کردم ناراحت هنوز اذیتم می کنه....و یا اینکه میگه خرجیمو تموم کردم چیکار کنم تا من از خرجی خونه بهش بدم....
بعد از اون کیهان رفت تو اتاق و به حرفام اهمیت نداد من هم لباس پوشیدم و از در رفتم بیرون اون هم با عجله به سمت من اومد اما من رفته بودم به سمت فرهنگسرا واون هی به موبایلم زنگ میزد. اومد تو فرهنگسرا و به من گفت یک زن هرزه هم اینطوری از خونه نمیاد بیرون.... خیلی بی غیرتم نه؟
مثل هرزه ها شب تو خیابونی ....من هم بهش گفتم ازت بدم میاد تو پولامو بالا کشیدی تو بی مسئولیتی تو بی غیرتی تو بی تعصبی...و از پیشش رفتم اما اون دنبال من نیومد بهش زنگ زدم بیا اینجا ماشینها جلوم نگه میدارند اما اون سلانه سلانه میومد و بعد اون بخاطر این بی غیرتیش تصمیم گرفتم که وقتی رفتیم خونه یک کشیده بهش بزنم....
وقتی رسیدیم خونه بهش گفتم بی شعور بی غیرت و محکم زدم توی گوشش...اون با ناباوری جلوی اتاقم ایستاد و بعد فریاد زدو رفت توی اون اتاق که فریاد بزنه و همه وسایلو بهم بزنه با عصبانیت به سمتش رفتم با مشت کوبیدم تو پشت و سرش و بهش گفتم ساکت .. اومدم توی اون اتاق اما اون با تندی به سمت من حمله ور شد و به من گفت تو حق نداری با من چنین رفتارهایی بکنی و کمربندشو درآورد ( درحالی که می دونست من از ظاهر کمربند هم می ترسم بخاطر رفتارهای بابام) و با دستش هولم داد گردن من رو فشار داد وچند بار روی دستم زد .
جنگ و جدال تا ساعت ۱۲:۳۰ شب ادامه داشت و بعد من خوابیدم و تا صبح کابوس می دیدم اون برام آب آورد اما صبح که می خواستم برم اداره پیشونیشو بوسیدم و اون هم بلند شد و تا در همراهیم کرد.
فرداش هم زنگ زد اما از بس داد زده صداش گرفته بود از خودم و از همه بدم میاد اون هم مثل مادرش که به من گفت خیابونی اون هم گفت هرزه ..
از همه بدم میاد از زندگیم از بابام و از کیهان.
یکی دیگه از کارهاش که عذابم میداد بدقولی بود چیزی که اصلاْ تو دوستیمون سابقه نداشت.اون قرار بود ساعت ۷ برسه اما ۷ بهش زنگ زدم و گفت هنوز شرکته می دونم شرکت می مونه بخاطر اضافه کار اما می دونه من از اون خونه لعنتی می ترسم...
دریا حسابی اعصاب همه رو خرد کرده بخاطر پسره میگم .. پسره کسی که مشکل روانی داره یعنی قرص اعصاب می خوره و سیگار میکشه و زیر دیپلم هست و تازگی بدون گواهینامه شده پیک موتوری.. البته چون سربازی نرفته....نمی دونم یک دانشجوی معماری چه انگیزه ای داره کیهان هم موقعیت خوبی نداشت اما تلاش کرد اما توی مدت یک سالی که دریا با این دوسته این پسر هیچ کاری نکرده....
به من هم محل نمیذاره رفته تو اینترنت دنبال یک کار چرت گشته .. اعصاب مامان هم از دست دریا خرد شده بابا و مادر هم مدام در جنگند مادر به پوشک شدن افتاده و بابا هم داد میزنه چرا پس دادی و.... می ترسم برای مامان اتفاقی بیفته چون نه مراعات غذایی داره سیگار هم می کشه و حرص و جوش هم که تکمیله.....
حالا بابا توی این وضعیت که حتما باید یک نفر باشه که مادر رو ببرند دستشویی بلند شده رفته شهرستان دیبا عروسی دختر پسر عموش که میشه دختر برادر شوهر دیبا و مامان هم حسابی مریضه و به بابا گفته کی مادرتو ببره پایین دستشویی گفته(معذرت میخوام.....) همونجا دستشویی بکنه و بخوره...
دلم برای مادر هم میسوزه که هیچ خیری از زندگیش ندید حالا هم اینطوری زمین گیر شده. ماشب به دیبا زنگ زدیم و گفتیم مامان حالش بده آخه حالش بد بود اصلاْ فشارش بالا بود و حسابی و ضعیت روحیش از دست بابا بهم ریخته بود.دیبا هم به بابا گفته بود چرا اومدی عروسی با مامان میومدی و حسابی به بابا تو پیده بود و بابا هم حرف زشت زده بود و بابا هم قهر کرده بود و ساعت چهار صبح از خونه دیبا زده بود بیرون و به سمت تهران حرکت کرده بود.
به مامان گفتم ممکنه بابا بیاد خونه و تو رو بزنه تو از اتاق نیا بیرون...
بعد از اون با کیهان رفتیم دکتر روانپزشک اما مشکل رو حاد ندید و گفت بعد از شش ماه خطرناک هست. بعد از اون با هم رفتیم سینما و فیلم پارک وی رو دیدیم و بعد شام پیتزا خوردیم و اومدیم خونه.
به خونه ی مامان کیهان رفتیم و اون ۵تا هزاری پاره پوره که تو دستش مچاله بود به من داد و گفت این هم کادوی تولدت..
روز مادر شد کیهان برای اضافه کاری به اداره نرفت و پیش من موند صبح بعد از صبحانه یک کتاب به من داد و یک کارت که به مناسبت روز زن بود ازش تشکر کردم و حسابی خوشحال شدم.
روز بعدش مامان و بابای کیهان رو دعوت کردم و مامان کیهان هم گفت می تونه زن عموش هم بیاد خونتون؟ تعجب کردم چون من تا حالا خونه ی زن عموش نرفته بودم یعنی عید رفته بودم اما اون ما رو دعوت نکرده بود اون شوهرش فوت کرده بود.
مامان کیهان اومد تا سیاه بردارون برام بیاره برای محبوبه اون عروسش مانتو خریده بود کیهان هم به من گفت حتما برای تو هم یک کادو خوب خریده و من هم خوشحال شدم که بالاخره خانواده همسرم تونستند بفهمند کادو دادن یعنی چی؟
کادو رو که باز کردم دیدم یک تی شرت بد رنگ بدمدل وبا جنس آشغال فهمیدم نه بابا این خانم شمشیر رو از رو بسته و میخواد تلافی کنه و چقدر دلم سوخت با حقوق خودم برای روز مادرش یک شکلات خوری پایه دار کریستال گرفتم.. باید به خودم می فهموندم دست من نمک نداره.
خلاصه خیلی جا خوردم اما به روی خودم نیاوردم..بعد از ناهار دیدم برادر شوهرم زنگ زدم خونمون و با جاریم دعواش شده بود و جاریم چون خونه ی باباش میشینه برادر شوهرم رو انداخته بود از خونه بیرون...
بعد از اون همگی رفتیم خونه ی مامانم تا برای اونها هم سیاه بردارون بدند. لباس مامانم که از من بدتر بود و بابام هم دیگه چه عرض کنم... دلم سوخت برای خودم اون زمان که اوایل نامزدی بود به من گفت من کیف مجلسی ندارم برام می خری پولشو میدم رفتم براش خریدم یک کیف خوب و شیک و پولش رو هم نگرفتم چون معتقد بودم یا برای کسی چیزی نمی خری یا اگه خریدی پولشو نباید بگیری.
بعد از این از خونه ی مامان اومدیم بیرون اولش هیچی نگفتم کیهان پاپیچم شد اذیت کرد من رو به تنگ آورد بهش فحش دادم بهش گفتم ولم کن دستم رو نگیر عاجز میشم بازو رو گرفت و فشار داد .. درد اومد خواستم دستم رو از تو دستش بکشم بیرون بهش گفتم اذیتم نکن مثل خانواده ات تحقیرم نکن اونها بلد نبودند برای من هم کادو درست و حسابی بخرند چرا بین عروسشون فرق میذارند این عروس همونی هست که پسرشون رو از خونه انداخته بیرون....
کیهان به من گفت دیگه داری کفرمو در میاری و من هم دستش در میرفتم باهاش راه نمیومدم و پام تو چاله افتاد و درد گرفت از شدت درد به خودم می پیچیدم و اون همینطوری نگاه میکرد بهش گفتم بی عرضه ماشین بگیر... و دیدم مردم که اونطرف راه میرفتند ما رو نگاه کردند.
تو خونه اومدیم و دعوا کردیم گریه کردم با دست زدم تو سرم کیهان دستم رو گرفت و زد رو دستم کیهان داد زد تمام ملحفه های تخت رو پرت کرد و داد میزد بهش گفتم پام درد میکنه تو پامو اینطوری کردی گفت لعنت به من لعنت به من////
بعد گفت بهشون میگم چرا فرق میذارین و زنگ زد به مامانش و باآرامش به مامانش گفت مامانش هم یک دروغی دیگه سرهم کرد یعنی گفت ما همه ی پولشو ندادیم داداشت بیشترش رو داده گفته برای زنم این رو بخرید.....
دلم گرفت که این بار هم هیچ ارزشی برام قائل نشدند و فقط خواستند تحقیرم کنند و من هم کوتاهی کردم و زندگیم رو به خواسته اونها خراب کردم....
کیهان از اداره اومد و گفت مامانم گفته من چند دفعه به دزیره زنگ زدم ولی اون به من زنگ نزده ... از شنیدن این حرف بهم ریختم اما چیزی نگفتم. فرداش ساعت ۶:۳۰ عصر ازاداره امومدم خسته بودم حال نداشتم ساعت ۷ هم مامانش زنگ زد و تا گفتم الو سلام گفت چرا زنگ به من نزدی و.. باز هم جوابشو ندادم .
شام درست کردم و با دلی پر خوابیدم اما اینگار این روز بر وفق مراد من نبود باد شدید می اومد می ترسیدم دو یا سه بار تو خونمون صدای پای یک نفر میومد از ترسم پتو رو کشیدم روی سرم و خوابم برد. با حس اومدن کیهان از خواب بیدار شدم اما بیحال و بیحوصله بودم درست نزدیک قاطی پاطی شدن هورمونهام بود .
بهش گفتم بره حموم و بعد از حموم شام بخوریم . از حموم اومد و طبق معمول تلویزیون رو روشن کرد داغ کردم و بهش گفتم برو لباسهات رو بپوش یا خونه نیستی یا حمومی و یا پای تلویزیون.. اعصابم خورد بود خیلی بهانه گیر بودم نمی دونستم بخاطر حرف مامانش بود و یا... براش شام کشیدم و خودم بلند شدم رفتم توی اتاق خواب جلوی پنجره اون اومد بغلم کرد نازم کرد بوسم کرد بهش گفتم از این خونه می ترسم . بعد از اون ازش معذرت خواهی کردم و کیهان ظرفها رو شست و خوابیدیم.
فرداش رفتم خونه ی مامان اینها چند روز پیش هم رفته بودم اما بابا محلم نذاشت اینگار کسی توی این خونه نیومده.. هیچی نگفتم .. وقتی رفتم تو اتاق خواب .خواب بود و در اتاق بسته و بعد با مامانم می خواستیم بریم بیرون فهمیدم تو اتاق بیدار شده اما من هم نرفتم تو اتاق بهش سلام کنم. با مامان رفتیم بیرون به موبایلم زنگ زد و گفت چرا نیومدی تو اتاق سلام کنی گفتم : آخه خواب بودی و تالاپ گوشی رو قطع کرد به مامان هم گفته بود چند ماه دیگه صاحبخونشون بیرونشون می کنه اونوقت میان به من التماس می کنند. دلم از این همه بی وفایی گرفت.
نهم تیر شد (تولد من) حالا یک خانم بیست و شش ساله شدم دو روز قبلش با کیهان رفتیم سینما و حسابی خوش گذشت .. از کیهان انتظار داشتم مطابق سالهای قبل که دوست بودیم برام ایمیل بزنه اما یادش رفت .. مامانم گفت نمی تونه بیاد خونمون دیبا برام اس ام اس زد دریا هم از وقتی مخالف عقایدش شدم حتماْ دیگه خواهرش نیستم و دانا هم برام شلوار لی خرید. کیهان هم برام یک کیف گرفت البته به انتخاب خودم... خیلی دوست داشتم یک کادو زیباتر بگیره اما خوب پول نداشت و ذاتاْ آدمی هم نیست که پولهاشو هر چند کم برای روز مبادا نگهداره...
شب کیهان اومد و با یک کیک و یک شاخه گل رز که خیلی زیبا بود دست میزد و حسابی سعی کرد من رو به وجد بیاره و این من رو خیلی خوشحال کرد که اگه کیهان دستش تنگه اما دلی داره که خیلی وسعت داره و می تونه من رو شاد کنه.
پیوست: تو رو خدا من رو نزنید من که نخواستم باردار بشم فقط گفتم : می ترسم. تا حالا هم خبری نبوده نگران نباشید تا چهار پنج سال دیگه خاله نمیشید.
تصمیم گرفتم روز چهاردهم خرداد یک مهمونی ترتیب بدم و بابا و مامان اینها و دیبا و خانواده اش و عمو که خانمش فوت کرده رو دعوت کنم. بعد از ناهار هم عموی دیگه ام که کرج خونشون هست با خانمش اومدند که به این عموم سر بزنند.
جدا از اینکه با دریا سرسنگین هستم بخاطر این کارهایی که جدیدا می کنه یعنی با این پسره که تو وبلاگ آشنا شده و.... حرفم شد. روز تولد دیبا ۱۵ خرداد بود که به ما زنگ زدند میخواهیم شام از بیرون بگیریم شما هم بیایید. من و کیهان اومدیم اما دریا رفته بود خونه ی دوستش درس بخونه و چون به همه اعلام کرده بود تو خونه کسی هست و من نمی تونم درس بخونم خلاصه که سات دوازده شب به خونه اومدو سلام کرد و محل من نذاشت من هم بهش گفتم کیفت مبارک آخه چند ماه پیش کیفمو گرفته بود برای یک هفته اما دیگه نداده بود منهم چیزی نگفتم.
اونهم با غیظ گفت الان میارم بهت میدم بابا گفت خوب بذار دستش باشه من هم گفتم آخه چند ماه هست که دستش هست و دیگه ادامه ندادم و دریا رفت تو اتا ق و دادو قال کرد و من هم رفتم تو اتاق و گفتم اینه رفتار دخترتون با من؟ و بعد با کیهان رفتیم.
از اون موقع بابا با من بد شد و رفتارش تغییر کرد و به مامان گفته بود یک کیف به دریا نمیده اونوقت از من یک میلیون قرض گرفتم تا اینو شنیدم به کیهان گفتم بقیه پول بابا رو جور کن و کیهان هم ۵۰۰ تومنی که از یک میلیون به بابا نداده بودیم رو وام گرفت و به بابا داد و بابا هم تعجب کرد.
بعد از یک ماه و نیم سعی کردم خودم مشکل ج*ن*س*یم رو حل کنم و سؤالهامو از دکتر توماه مرداد بپرسم.
بخاطر اینکه میخواستم زن همراهی برای کیهان باشم همراهش یک فیلم دیدم که خيلي ترسناک بود از سری فیلمهای حلقه که اسمش کینه بود خلاصه آخر شب که خواستیم بخوابیم کیهان کولر روشن کرد و پنجره باز بود و محکم بهم خورد و من حسابی ترسیدم و جیغ کشیدم. از خونمون هم می ترسم چون ابعادش مستطیل هست و من وقتی تو حال نشستم نسبت به اتاق خوابها اشراف ندارم و حسابی می ترسم. وقتی میخوام برم تو اتاق خوابمون احساس می کنم الان یک دست از زير تخت مياد و مچ پامو ميگيره...!
از یک چیزی تو زندگیم دارم رنج می برم که مدام باید مسئولیتها رو به کیهان گوشزد کنم. یکی از پنجشنبه ها دیبا با شوهرش وشایان اونجا بودند صبح قبل از اینکه از خواب بلند بشم رفتم و کتری روشن کردم تا صبحانه رو آماده کنم. تو خونه پنیر نداشتیم نون هم باید می گرفتیم از شب قبل از کیهان ناراحت بودم چون من دل درد داشتم اما اون اصلا ْ بهمن اهمیت نداد صبح هم نرفت نان بگیره و فهمید خواهرم از خواب بلند شده ومن هم لباس پوشیدم و خودم رفتم نون گرفتم موقع برگشتن کیهان به من زنگ زد کجایی ؟گفتم چیکار داری؟ گفت میخوام بیام دنبالت و اون هم اومد و حسابی عصبانی بود...اما من محلش نذاشتم.
ظهر هم خونه ی بابا با دیبا رفتیم و کیهان و هوشمند هم رفتند استخر . ناهار آبگوشت بود من نخوردم و بابا هم کینه ای بود یک بفرما نزد.
از طرفی برای دریا به مناسبت تولدش شارژر خریده بودم كه براي امپي تريش استفاده كنه تزيين كرده بودم اما وقتي اومدم خونشون نبود و براش گذاشتم روي ميز آرايش فرداش كه رفتم خونشون ديديم روي ميز آرايش هست و هنوز برنداشته از مامان پرسيدم گفت كادوتو قبول نكرده من هم ناراحت شدم و برش داشتم كيهان هم گفت اصلاً از اين رفتار ديبا خوشم نيومد.
بعد از دو ماه جاريم به همراه برادر شوهرم اومدند خونمو تا كادوي عروسي بيارن كه نتيجه اش سرافكندگي كيهان بودچون يك مجسمه ي پلي استر آوردند. كيهان خيلي ناراحت شد از همون مجسمه هم براي روز مادر براي مادرشوهرم بردند و اون هم از اين كادو خوشش نيومد.
ديبا و شوهرش بعد از سه هفته به خونشون رفتند و بابا هم هزار تا دريوري پشت سرشون گفت. نمي دونم ترس دارم باردار بشم و اين تو زندگيم منو از همه چيز بيشتر مي ترسونه.
ششم خرداد بود با خودم گفتم سرویسهایی که به سمت بیمارستان میره رو سوار بشم و برم عیادت زن عموم.آخه توی این نزدیک یک ماه که بیمارستان بود یعنی از شب عروسیم که راهی بیمارستان شد تا الان یک بار رفتم توی مسیر اتاق کارت زنی بودم که موبایلم زنگ خورد دانا بود و گفتم زن عمو مٌرد. وای خدای من اون هم رفت با اینکه وابستگی خاصی نسبت بهش نداشتم چون رفت و آمد جدی نداشتیم اما اشک از چشمم حلقه زد و بغض تو گلوم خونه کرد... اما خدا رو شکر کردم که بهش بچه نداد که الان یک طفل هفت ساله ی بی مادر داشته باشه....
اون دچار یک بیماری لاعلاج بود که تمام اندامهای داخلی بدنش رو به مرور از دست میداد.. خدا رحمتش کنه.
نزدیک خونه ی عمو پیاده شدم کسی گریه نمیکرد خانواده اش اینگار آماده ی چنین مسئله ای بودند و عمو گهگداری اشک می ریخت اما اضطراب پیدا کردن شناسنامه اش رو داشت آخه توی این گیر و دار شناسنامه اش نبود.
کیهان بعد از اداره اومد و تا آخر شب اونجا بودیم به دیبا هم زنگ زدیم و برای ساعت ده شب با شایان رسید . همراه بابا به ترمینال رفتیم تا بیاریمش . زنگ زدم و مرخصی گرفتم. فردا صبح کیهان هم اداره نرفت اما گفت مامانم میخواد بیاد تشیع جنازه.. وای خدای من روبرو شدن با اون زن اصلاْ برام قابل تحمل نبود نمی خواستم چهره شو ببینم چون یاد کارهاش می افتادم.خلاصه کیهان گفت میرم دم مترو دنبالش آخه خونه ی عموی من نزدیک مترو هست.. اون رفت دنبالش و من حرص میخوردم....
مامان کیهان اومد سلام کردیم و هی اصرار داشت همه چیز رو تموم شده حساب کنه اما این دفعه من اذیتش میکردم قرار نبود هر وقت دلش خواست توهین و تحقیرم کنه و بعد اظهار پشیمونی بکنه....!!
مدام باهام حرف میزد و من هم می زدم تو پرش .مثلاْ می گفت فیلم عروسیتون رو گرفتین حالا یک ماه هم نشده بود گفتم پول از کجا بیاریم که فیلم بگیریم!
و خلاصه نزدیک غسالخونه به من گفت دزیره دزیره دنیا ارزش نداره من رو ببخش می بخشی گفتم خداببخشه گفت نه ببخش . گفتم باشه.....اما نفرت از چشمام می بارید ...
اما مامانم و بابام و پسرش حسابی هواشو داشتند و سوار ماشین خودشون می کردند.. از طرفی اعصابم از دست کیهان به جوش اومد هی باید بهش می گفتم برو کنار جنازه برو کمک کن.. برو فلان کا رو بکن. اصلاْ اینگار تو باغ نبود یا نمی دونم خودشو به ندونستن میکرد.....
سر ناهار مادرشوهرم کاری کرد که میخواستم بکشمش... وقتی همه ناهار میخوردند غذا مقداری روی میزها اضافه اومد ناهار برگ و جوجه بود دیدم مادرشوهرم داره از پس مونده غذاها رو میریزه تو پلاستیک نونهای روی میز و میبره به مامانم اشاره کردم که آبرومون جلوی فامیلا رفت مامانم هم گفت خانم.... براتون غذا می گیرم اون هم گفت آخه میخوام برای بابای کیهان ببرم...گشنه هست. مامانم گفت خوب من هم برای مادر شوهرم که تو خونه هست( یعنی مادر بزرگم) میبرم اما بذارید بگم تو ظرف یکبار مصرف بریزند.... بعد نوشابه ها که شیشه ای بود رو برداشت به مامانم گفت از این ها نمی برین خونه که خودش هم برداره مامانم گفت این درش باز شده می ریزه.... سرم رو میخواستم بزنم به دیوار...می بینیدمن با چه خانم باکلاسی طرف هستم؟
برای مراسم سوم هم مسئولیت پخش میوه ها تو مسجد با من بود جاریم اومد و بعد مادر شوهرم براشون میوه گذاشتم تشکر کردم و رفتم به بقیه مهمونها رسیدم مامانم هم رفت کنارشون نشست که تنها نباشند خواهرم هر کدوم کاری میکردند یکی حلوا یکی خرما یکی شیرینی یکی شربت و......
برای شب هم تعارفشون کردیم جاریم که خودش هم عزادار برادرش بود نموند پدرشوهرم هم گفت میخوام برم و فقط این تحفه گفت من به جای همه شام می مونم.... توی بهشت زهرا اون پیش مامانم نشست و من هم که اخر اومده بودم پیش جاری خواهرم......
وقتی مراسم تموم شد دیدیم جلوی همه تو بهشت زهرا داره به کیهان شکایت من رو می کنه و کیهان رو تهدید می کنه.. گفتم هیهات برما این درست بشو نیست.....
چهلم داداش جاریم شد اول رفتیم خونه ی مامان و بابای کیهان وبعد با اونها به مزار داداش جاریم رفتیم و بعد دیدم بابام و مامانم و دیبا و شوهرش هم اومدند و ما دیگه شام نموندیم اما مادرشوهرم مرده خورم موند.
تقریباْ پانزده روز از عروسیم گذشته اما این قصه ی زندگی من خیلی پررنج شده.. بعد از اداره اومدم خونه ی مامانم یعنی تو سرویس بودم که مامان زنگ زد و گفت بیا خونمون. با هم حرف زدیم از مشکلات و حرفهای مختلف... که مثل همیشه از دهنش پرید و گفت چند روز پیش مامان کیهان زنگ زد و شروع کرد به حرف زدن و گفته بود من از میوه های عروسی برنداشتم آدم باید شعور و فهم داشته باشه که دختر شما نداره و خلاصه حسابی به مامانم انداخته بود و مامانم هم به جای اینکه یک چیزی بگه فقط شنونده بود . اما به کیهان گفته بوده اما این راز پیش خودشون مونده بود.
دیگه داشتم داغون میشدم تنم میلرزید آخه من به چه جرمی باید مؤاخذه میشدم آخه چرا باید اول عروسیم اینقدر زندگیم پر تنش باشه...؟ خلاصه که همه از این موضوع خبر داشتند به جز من!!!
زنگ زدم به اداره کیهان گفت با مامانش حرف زده و اون راضی شده بیاد مشاوره البته شرط گذاشته که هر سه تامون بریم برام خیلی خنده دار بود چون می دونستم این هم راهی هست برای ورود به زندگیم اون مشاوره بیا نیست اون باید دارو درمانی بشه اما انتظاری از کسی که قرص فشارش رو هم نمیخوره نباید داشت تازه توی این تنگدستی اول عروسی حالا بیا و پول مشاوره خانم رو بدیم....
دیگه منفجر شدم و هر چی دلم خواست به کیهان گفتم و اخر سر کیهان با مامان حرف زد و خداحافظی.... دو تا قرص خواب خوردم که سرم رو نتونم بلند کنم تمام تنم میلرزید که متأسفانه قرص ها تاریخ مصرفشون گذشته بود و فقط حالت گیجی و منگی به من دست داد.
آخر سر ساعت ۷:۳۰ رفتم امامزاده تا آروم بشم نمی دونم چطور این مسیر رو طی کردم خیلی دلم میخواست میمردم چون زندگیم دست خودم نبود چه آرزوهایی داشتم و حالا چه کابوسهایی تو زندگیم رقم خورده بود....
کیهان به من زنگ زد مامانم زنگ زد و بعد کیهان اومد دنبالم نمی خواستم باهاش راه بیام اون می دونست مامانش داره چه کاری بر سرم میاره اما هیچ اعتراضی نمیکرد.....تو راه حرفمون شد بابام اومد دنبالم تو راه چند دفعه مامانش زنگ زد و قطع کرد .. و بعد به تلفنش جواب داد و بعد دوباره زنگ زد تا بالاخره بابام صداش دراومد که چه خبره آخه چیکارت دارند که زنگ میزنند قطع میکنند. روی پای خودت بایست به احد و ناسی اجازه نده تو زندگیت دخالت کنه و من پیروز از اینکه بالاخره خانواده ام از من حمایت کردند.
کم کم نزدیک یک ماه شد که ازدواج کردیم اما رابطه ج*ن*س*ی ما شروع نشده بود یعنی از طرف همسرم هیچ پیشنهادی به من نمیشد و رابطه مون در همون حد دوران عقد بود خیلی از این موضوع عذاب میکشیدم چون با این مشکل دیگه نمی تونستم کنار بیام... همسرم سکوت کرده بود و من هر چه می خواستم تحریکش کنم به نتیجه ای نرسیده بودم....
تصمیم گرفتم با مشاور صحبت کنم چون اینها رو ریشه در خود ا*ر*ض*ا*ی*ی که در دوران نوجوانی و جوانی کیهان میدیدم شاید فکر میکردم اون با من به رضایت نمیرسه اما هیچ کس مشکلم رو حل نمیکرد جز مشاور.....
با مشاور حرف زدم و اون به من گفت که در مورد اختلافمون اصلاْ در مورد مامانش باهاش حرف نزنم و بعد در رابطه با مشکل دیگرم گفت باید از یک روان پزشک که متخصص در س*ک*س*لوژی هست در میان بگذارم....
وقت روانپزشک رو گرفتم و موکول به دو ماه بعد شد..... شب که می خواستم بیام خونه کیهان به خونه ی مامانش رفته بود و بعد دیدم بابای کیهان به گوشیم زنگ زد که چرا زنگ نمیزنی احواپرسی نمی کنی من هم گفتم هر کسی مسبب رفتار خودش هست... و بعد گفت کیهان الان اینجا بودو بعد گفت: بیا با مامان کیهان حرف بزنم که منم گفتم نه، من صحبت نمی کنم....
اومدم خونه تا ساعت ۱۰:۱۵ شب کیهان نیومد و بعد میدیدم که شماره خونه ی مامانش روی تلفن افتاد .. وای خدای من شروع دوباره ....!شماره خونه ی همسایشون افتاد برنداشتم .. کیهان اومد و هیچی بهش نگفتم اخم کردم و در همین حال مامانش زنگ زد اون گوشی رو برداشت و اون گفته بود گوشی رو بده دزیره میخوام ازش معذرت خواهی کنم من هم گفتم : نه... هر چی کیهان التماس کرد من قبول نکردم شب هم با دل پر خوابیدم ولی فرداش سعی کردیم به روی هم نیاریم.
پیوست : از دوستان خوبم کمال تشکر رو دارم زندگی همچنان سخت هست و حساسیت های من رو به کاهش اما مامان کیهان همونی که بوده و بدتر شده دیگه کیهان هم خسته شده .. شرمنده که خاطرات برای هشت ماه پیش هست که من نمی تونم به موقع اجراشون بکنم...