وقتي به تهران رسيديم فهميديم كه مادر بابام به بيمارستان رفته دلم گرفت و كلي غصه دار شدم ..با همون حالت غصه و اشك و لباس خوني از بينيم مامان و بابام اومدند كيهان سريع موضع گرفت و سعي كرد خودش رو كاملاً بي تقصير جلوه بده .. بابام هم به روي خودش نياورد و گفت آقا كيهان بره به مامانش سر بزنه و ما هم ميريم بيمارستان وقتي خواستم با مامانم برم بابام گفت از همسرت اجازه بگير من حرفي نزدم فقط اخم كردم و كيهان گفت حاج آقا مسئله اي نداره.
ما با بابام به سمت مترو نزديك خونه با ماشين حركت كرديم چون بيمارستان تو طرح بود بايد با مترو مي رفتيم.. وقتي به ايستگاه خط دو رسيديم تو خط كيهان رو ديدم نمي دونم چه جوري بال درآورده بود و به اين سرعت خودش رو به مترو رسونده بود.. ما تو بيمارستان بوديم از يك طرف زن عموم تو اون بيمارستان بود از يك طرف هم مادر بابام يك عمل تشخيصي براي مادر انجام داده بودند .. كيهان اومد و شاد و شنگول ناهارش رو خونه ي مامانش خورده بود و اون رو ديده بود.... محلش نذاشتم چون انگيزه اي براي ادامه زندگي باهاش نمي ديدم.
بعد از اون به خونه رفتيم و شب مامنش زنگ زد و گفت فردا بيا خونمون آنتنم بهم ريخته بيا درستش كن... حسابي بهم ريختم و مثل هميشه بي سياستي كردم و اعتراضم رو اعلام كردم.. ميدونستم اون ميخواد هر روز به نحوي شده كيهان رو بكشه خونشون!!!!
آخر هفته شده كم كم رابطمون بهتر شده و عصر 5شنبه رفتيم تا پوشال كولر بخريم و بعد بريم خونه ي مامانم تا به مادر كه از بيمارستان اومده بود سر بزنيم.. مادر ديگه مادر بزرگ قديمي نبود هوش و حواسشو از دست داده بود پوشكش ميكردند و حسابي از زنيت قديمي رو نداشت....
تو خونه ي مامانم بوديم كه زنگ موبايل كيهان به صدا دراومد اون حرفهاي مشكوكي زد و بعد از قطع تلفن بهم ريخت از خونه ي مامانم اومديم بيرون و گفتم چي شده گفت داداشم زنگ زده كه مامان ميخواد بياد طلاهايي كه عروسي داده بگيره....
خلاصه من هم طلاها رو داده بودم خونه ي مامانم چون خونمون ناامن هست برگشتم و طلاهارو از مامانم گرفتم و به كيهان گفتم مسئله اي نيست اما اگه اومد و طلاها رو گرفت و بعدش داد ديگه حق نداري اين طلاها رو به خونه بياري!!!
فرداش قرار بود كه با كيهان بريم جمشيديه و من قرار بود كتلت درست كنم...موبايل كيهان زنگ خورد و داداشش بود گفت مانع مامانش شدن كه نياد اما اون دست برادر شوهرم رو چنگ انداخته و پدرشوهرم هم زده تا بتونه بياد خونه ي ما اما اون يك كلاس هم سواد نداره چه جوري مي تونست بياد خونه ي ما....
موبايل كيهان زنگ خورد اون جيغ ميزد كه خونتون كجاست ميخوام بيام خونتون. كيهان هم گفت كجايي خودم ميام پيشت.. طلاها كه چه عرض كنم دو تا ربع سكه و يك گوشواره كه دوران عقد به من داده بود و يك زنجير كه سر عقد محضري به عنوان زير لفظي پدرشوهرم داد كه به جاش يك زنجير از كيهان گرفته بودند رو به كيهان دادم و گفتم ديگه حق نداري اينها برگردوني.....
كيهان اينها رو داده بود اون تازه ميخچه پاشو عمل كرده بود و خودش رو انداخته بود تو چمن هاي پارك عينكشو زده بود زمين گريه كرده بود هوار كشيده بود كه نه طلاها رو نميخوام... ميخوام بيام خونتون كيهان به من زنگ زده و گفت ميخواد بياد. بياد؟ گفتم بياد اما اگه توهين كرد چي؟ گفتم تو يك كلام هم حرف نزن خودم جوابشو ميدم....
زنگ وروديمون به صدا دراومد در رو باز كردم داشتم كتلت ها رو سرخ ميكردم اومد تو وشروع كرد هيچي بهش نگفتم حتي سلام هم نكردم اينگار اين موجود رو نديدم اينگار كرم و كورم و لالم.
يك عالم حرف زد ايشااله سر خواهرات بياد . يك ظرف ميوه از عروسي به من نداديد در حالي كه چند تا جعبه بهش داده بودند.... و خلاصه يك مشت حرف چرت و پرت..
بعد حسابي كيهان باهاش دعوا كرد و جوابشو داد و بعد از اون خودشو به غش زد و نهايت ساعت 11:30 شب كيهان براش آژانس گرفت و پول آژانسشو هم از من گرفت و راهيش كرد و رفت. فرداش باز به كيهان زنگ زد و ديگه نمي دونم چي گفت؟؟؟؟
به كيهان گفتم حرف از آشتي نمياري اون بميره هم من سر قبرش نميرم و كيهان حرفي نزد.
پيوست: ماهي و ديگر دوستان كه راهنماي خوبي براي من هستيد با كمال ميل حرفهاي خوبتون رو پذيرا هستم فقط سنجيده راهنماييم كنيد از تجربياتتون كه نتيجه داده ميخوام عبرت بگيرم..
فقط می دونم نمی خواستم هانی مونمون خراب بشه اما شد هزار بار دعوا داد و بیداد تو هتل و گریه .. روزهای سخت بود آروز داشتم زودتر به تهران برسم دوست داشتم برگردم به همون خونه ی پر از دعوای خودمون حداقل می رفتم تو اتاق و آهنگ گوش میکردم و شاید تمام غصه ها رو روی شونه های خسته مامانم می انداختم...
نمی دونم اما دعوای اصلیمون از اونجا شروع شد که مامانش بهش زنگ زد و قطع کرد و اون هم درست توی طرقبه بهش زنگ در حالی که می گفت نگیم اومدیم طرقبه یعنی همسرم می ترسید به مامانش بگه زنم رو آوردم بیرون.....
مامانش بهش گفت که چرا زنت زنگ نمیزنه احوال پای من رو بپرسه... واقعاْ برای من خنده دار بود اما نمی دونم چرا همش گریه میکردم. داداشش زنگ میزد و می گفت بی عرضه ای به زنت بگو با مامان آشتی کنه.. می خوام اسلحه داشته باشم و همه رو بکشم و هزار تا حرف مفت...
سه روز مشهد بودم و نتیجه این بود که از امام رضا خواستم جوابشو بده ...چشمهای قرمزم تو عکسها حاکی از لحظه های بد هانی مون هست.....
صبح به تهران رسیدیم تقریبا تو راه بودیم یعنی ایستگاه پیشوا ورامین که مامانش زنگ زد که فشارم بالاست به خونتون رسیدی بیا فشار من رو بگیر حالم بده... وای دیگه داشتم منفجر میشدم ما هنوز به تهران نرسیده بودیم چطور می خواست بره و به مامانش سر بزنه اون هم اون مامان؟؟؟؟
اومدیم خونه و با هم دعوا کردیم من خواستم از خونه برم بیرون اما اون کیف من رو کشید و کیف محکم تو صورتم خورد و بینیم خون افتاد و این مشاجره سخت ما به تنفر تبدیل شد.....
دوشنبه هفدهم اردیبهشت کیهان رو بوسیدم و به سمت سرویسم رفتم یک جعبه شیرینی هم بردم . وای که چقدر کار ریخته بود سرم همکارها تبریک گفتند و من هم شروع بکار کردم. بعد از اداره چون کیهان دانشگاه داشت به خونه ی مامانم رفتم و خبر جدیدی شنیدم که مادر بزرگم یعنی مامان بابا که خونه ی عمو آخری بود میخوان بیارنش خونه ی مامان . چون زن عموی آخریم که هشت سال بود ازدواج کرده بود و حدود چهل و دو سالش بود و بچه هم نداشت دوسال بود که به یک مریضی لاعلاج گرفتار بود اما ما سه چهار ماه پیش فهمیده بودیم و این مریضیش این بود که رگهای بدنش باریک شده بود و خون رسانی و اکسیژن به اندامهاش انجام نمیشد. از شب عروسی من به خاطر رفتن آرایشگاه و استفاده از رنگ و تافت بعد از تموم شدن مراسم حالش بد شده بود و به بیمارستان رفته بود و کسی نبود که از مادر مواظبت کنه و در حالی که نوبت مامانم نبود اما آوردنش خونه ی مامانم .
بعد از اون به خونمون رفتم و شام درست کردم وای که چقدر سخت بود پای گاز وایسم و غذا درست کنم. اصلاْ پاهام درد گرفته بود آخه من عادت به آشپزی نداشتم. کیهان که از اداره اومد با یک آبمیوه خستگی رو از تنش بدر بردم.
وقتی اومد خونه کلی خندیدیم و از جریان اونروز برای هم تعریف کردیم. کم کم احساس کردم که کیهان میخواد یک چیزی بگه .و بالاخره حرفشو زد که برای پس فردا یعنی چهارشنبه که ما می خواهیم به مشهد بریم اون میخواد بره خونه ی مامانش بره و ازش خداحافظی کنه بهش گفتم خوب پای تلفن خداحافظی کن گفت آخه مامانم میخواد بره میخچه ی پاشو دربیاره و یک جراحی سخت در پیش داره باید برم دیدنش . خیلی سخت بود بغض تو گلوم بود آخه چرا تنها کسی که تو زندگی جدید قرار بود بهش تکیه کنم به سادگی یک آه در اولین روزهای زندگی پشتمو خالی کنه.. اون می گفت خودم هم نمیرم بهش سر بزنم حالا با گذشت تنها دو روز رفت که مامانشو ببینه...
من هم اعتراض کردم و گفتم کیهان جان دو روز بیشتر از بی احترامی که مامانت به من و خودت کرده نگذشته و تو میخوای به حرف خودت و نه حرف من پشت پا بزنی گفت آخه مامانم گفته اگه نیایین خداحافظی کنین نظرتون قبول نمیشه..گفتم امام رضا باید بگه نظر من قبوله نه مامان تو.....
دیگه اوقات من تلخ شد وای خدای من این بار چندم بود که من رو به مامانش فروخت اون از اون دفعه که گفت دختر خیابونی گفتم خوب عقد کرده هستیم نمی تونه جوابشو بده حالا چی؟ حالا که زندگی مستقلی داریم چرا این کار رو می کنه.....
دیگه بحث رو ادامه ندادم فرداش برای اینکه ماه عسلمون خراب نشه بهش گفتم بیا یک کاری کنیم که بهمون حسابی خوش بگذره توی مدتی دو روزی که مشهد هستیم گوشی هامونو خاموش کنیم و روزی یکبار به خانواده هامون زنگ بزنیم تا از حال ما با خبر باشند و اون هم گوش کرد و من هم حسابی خوشحال شدم.
چهارشنبه شد برای ساعت هشت شب بلیط قطار داشتیم اداره که من رو تا ساعت چهار ونیم نگه داشت و آخر سر رئیسم من رو تا دم در خونه رسوند با عجله بقیه وسایلمو مرتب کردم . مامانم هم اومد تا من رو ببینه چون خودم وقت نداشتم برم خونشون اما ساعت پنج شد هنوز کیهان نیومده بود....
بالاخره نزدیک ساعت شش اومد اونوقت دیگه مامانم رفت . بهش گفتم چرا دیر اومدی گفت مترو شلوغ بود و هزار تا حرف مفت....
داشتم حاضر میشدم که موبایل کیهان زنگ زد فهمیدم مامانش هست فهمیدم که ازش پرسید که دیر شد چرا هنوز نرفتید چون کیهان گفت نه دیر نیست میریم دیگه فهمیدم آقا کیهان باز داره میزنه زیر قولش این خانم هنوز من پامو از در خونه بیرون نگذاشته بودم داشت من رو چک میکرد من هم بلند گفتم به کسی مربوط نیست . فکر کنم شنید که شروع کرده بود داد و بیداد به کیهان کرده بود چون وقتی کیهان تلفن رو قطع کرد با من دعوا کرد که چرا گفتی من هم گفتم مگه قرار نبود گوشیتو خاموش کنی خلاصه حسابی دعوا کردیم من هم گفتم حالا که تو از حالا میخوای زیر قولت برنی من نمیام...
خلاصه بالاخره در آخرین لحظات آژانس گرفتیم و رفتیم . سوار قطار شدیم قطارش تمیز بود و از این چهار تخته ها یک زن و شوهر جوون هم توش بودند چشمام اشک آلود بود و دلم از کیهان چرکین با اون خانم و آقا دوست شدیم اونها هم چهار ماه بود ازدواج کرده بودند.
فردا صبح به مشهد رسیدیم و با ماشین به سمت اون هتل رفتیم جای تمییز و شیکی بود انصافاْ شرکت حسابی سنگ تموم واسه کارمنداش میذاشت البته این هتل واسه کارمندای رسمی بود مامان با خواهرم یک دفعه رفته بود اما من تا حالا نرفته بودم وسایلو جابجا کردیم و زنگ زدیم به خانواده هامون که رسیدیم و بعدش گفتم حالا دیگه گوشیمونو خاموش کنیم و گوشی هامونو خاموش کردیم.
به زیارت رفتیم و کلی با امام رضا حرف زدم از اون همه سختی که کشیدم از سنگهایی که جلو پام بود ....
رفتیم ناهار خوردیم وبه خونه رسیدیم. بعد از اون دیدم گوشیش زنگ خورد دو تا زنگ خورد و قطع شد دیدیم داره زنگ میزنه به مامانش آخه این رمز مامانش بود دو تا زنگ میزد که پول موبایل براش نیوفته و بعد دیدم کیهان داره به مامانش زنگ میزنه گفتم کیهان مگه بهم قول ندادیم خاموش کنیم گفت اخه مامانم رفته میخچه شو دربیاره باید بهش زنگ بزنم.... اون زنگ زد و صدای گوشیش بلند بود دیدم مامانش گوشی رو برداشت و گریه گریه آی پام درد میکنه دارم میمیرم سوزش داره درد داره اون هم میگفت خوب مسکن بخورمی گفت نه میگن برای معده بده.. دیگه داشتم منفجر میشدم.... چرا باید اینطوری میشد....
بعد از اون به کوه سنگی رفتیم و اونجا بعد کلی خنده و شادی آخرش باز هم حرف به خانواده ها کشیده شد و من حسابی گریه کردم اما کیهان دیگه نگفت الماسم مرواریداتو نریز پایین......
قبل از همه چیز بگم که جشن عروسی من در روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۶ بود.
بعد تموم شدن مراسم پاتختی با کمک مامانم وسایل رو جمع کردیم و بعد اونها هم رفتند و فقط من موندیم و کیهان با هم حرف زدیم و حسابی گفتیم و خندیدیم برای ماه عسل هم که شش روز بعد عروسی قرار بود بریم یک هتل از طرف شرکت گرفتم که برای کارمندها رایگان بود و در مشهد بود تو احمدآباد مشهد جای خوب و زیبایی بود.
صبح روز شنبه مرخصی بودم اما کیهان از چهار بعد از ظهر تا هشت شب دانشگاه کلاس داشت به خاطر همین تصمیم گرفتیم که روز شنبه بره سرکارو روز یکشنبه مرخصی بگیره و با همدیگر خونه باشیم .
شنبه تا ساعت ده صبح خوابیدم حس غریب داشتم اولین بار بود که تو خونه ام تنها بودم یک جورایی می ترسیدم .. اما بلند شدم دوش گرفتم و برای عصر کارهای زیادی باید میکردم که یکیش خرید کادو برای مادر زن سلام بود.... توی این فکرها بودم که تلفنم زنگ زد و شماره مامان کیهان رو دیدم!!!!
تلفن رو برداشتم و سلام و احوال پرسی کردم که یک دفعه گفت چت بود دیروز تو پاتختی اونهمه اخم کرده بودی گفتم من اخم کرده بود؟ گفت اصلاْ نیومدی یک روبوسی بکنی گفتم آخه شما نشسته بودی گفتم شاید دوست نداشتی.....
و
.
.
.
شروع کرد که بابای تو چه حقی داشته روز عروسی تو کوچمون اونطوری کنه من هم که خرم از پل گذشته بود گفت کاری نکرد برادر کیهان حرف درستی نزد و بابا هم جوابشون دادند.. اما این مسئله که تموم شده بود . اون گفت نه/.... گفتم اصلاْ داداش کیهان حق نداشت به بابای من بی احترامی کنه که بابای من هم بگه گدا گشنه ها ... مگه بابای من پدر زن و مادرزن خودش هستند .. اون گفت کی گفته که به پدر زنش چیزی گفته گفتم: خوب دیگه ..گفت کیهان غلط کرد الهی بمیره از دستش راحت بشم...
و شروع کرد که اصلاْ ما نباید توی عقد محضری به تو ربع سکه میدادیم اصلاْ نباید بهت زیر لفظی میدادیم باید اونها رو به ما میدادی تا سر عقد اصلی بدیم گفتم اونها اونجا هست که باهاش قرض عروسیشو بده...بعد اگه ناراحتید که طلا دادید بهتون همشو پس ميدم... و يك سري حرف ديگه زد كه يادم نيست یک دفعه گفت دزیره دیگه پاتو نذاری خونه ی ما!! من هم تا این حرف رو زد گوشی روقطع کردم....
گریه کردم گریه کردم و حسابی اعصابم خرد شده بود سریع بعد ازاون کیهان به خونه زنگ زد و گفت مامانم اونجا زنگ نزده گفتم : چرا هر چی هم دلش خواست به من گفت.. گفت آره زنگ زده بود به من گله کنه و من هم بهش گفتم اگه می خوای از این حرفا ی تکراری بزنی قطع می کنم و من هم قطع کردم. باید حدس می زدم که به تو زنگ میزنه..گفتم : گفته دیگه پاتو خونه ی من نذاری ..کیهان هم گفت اگه خودت هم بخوای بری من نمیذارم.. خودم هم نمیرم...
بعد از این مامانم و دیبا و شوهرش به خونمون اومدند تا یک سری ظرف که از روز پا تختی بود ببرند من هیچی نگفتم فقط داشتم آتیش میگرفتم.. توی این حال و هوا بودیم که برادر شوهرم زنگ زد که ببخشید مامان من عصبی هست منظوری نداشته من هم برای اینکه جلوی مامانم سوتی ندم چی شده گفتم خواهش میکنم و زودی تلفن رو قطع کردم.
تا عصر دل و دماغی نداشتم اما رفتم و برای مامانم النگو خریدم اون هم پول داد تا به انتخاب خودم یک قالیچه برای خونمون برگیرم. که ساعت ۹ شب کیهان به خونه اومد و لباس پوشیدیم و برای مادر زن سلام به خونه ی مامانم رفتیم...
وقتی رفتیم خونه چراغها رو روشن کردیم و دوتایی دور اتاق چرخیدیم و بهم گفتیم بالاخره بهم رسیدیم . لحظه ی قشنگی بود دیگه اون استرس های دوران عقد تموم شد و ما می تونستیم روزهای قشنگی بسازیم.
لباس عروسم رو در آوردم و با کمک کیهان سنجاق سرم رو که یک دریایی بود از تو موهام بیرون کشیدیم .. به خونه ی مامانم زنگ زدم و به دیبا و شوهرش گفتیم بیایین خونمون تا با هم شام بخوریم آخه ما غذا نخورده بودیم خلاصه اونها هم شام رو آوردند و با هم خوردیم و از عروسی گفتند و اینکه بعضی کادوهای عروسی تو صندوق عقب ماشین بوده و یک دزد نامرد کادوهامونو برداشته اما ما گفتیم عیب نداره .. خلاصه پولهایی که جمع شده بود شمردیم و خندیدیم و غذا خوردیم و دیگه داشتیم از شدت خواب می مردیم دیبا و هوشمند به خونه ی مامان اینها رفتند و ما وقتی خواستیم بخوابیم اذان صبح رو می گفتند . من بخاطر چسب ناخن مصنوعی نتونستم نمازم رو بخونم اما کیهان خوند و با هم رفتیم که بخوابیم چشمامون باز نمیشد .. همدیگر رو به آغوش کشیدیم و با شوقی خاص همدیگر رو بوسیدیم و به خواب رفتیم...
صبح قرار بود موهام رو مش کنم اما اینقدر خوابم میومد که جون مش کردن رو نداشتم تصمیمم عوض شد با کیهان صبحانه ی مختصری خوردیم و اون رفت تا تاج و لباس عروس رو پس بده و ضبط رو که خونه ی مامانش بود بیاره دیبا و دانا و دریا هم اومدند تا موهای من رو درست کنند.
ظهر شد کیهان نیومد ساعت دو پا تختی شروع میشد نگران بودم اما بالاخره خودشو رسوند . و بعد به خونه ی مامانم رفت مهمونها اومده بودند البته زیاد نبودند همش از فامیلهای خودمون بودند من تو اتاق مونده بودم تا همه بیان و بعد برم تا بالاخره آخرین نفر مادر شوهرم و دو تا از همسایه هاشون و زن عموش اومدند که جمعاْ چهار نفر بودند... دیبا به اتاق اومد و گفت اتفاقی افتاده ؟ گفتم : نه. چطور؟ گفت مامان کیهان اخم کرده گفتم نمی دونم....
با دستهای مهمونها به پذیرایی اومدم و همه جلو پام بلند شدند و سلام کردم اما مامان کیهان دوباره می خواست همه چیز رو خراب کنه اخم کرده بود و جلو همه مهمونها بلند نشد وهمه تعجب کردند دستاشو به پاهاش تكيه داده بود من متعجب بودم كه باز دوباره چي شده؟؟؟
خلاصه همراه مهمونها رقصيديم و مامانم مامانش رو بلند كرد كه برقصه و اون گفت نمي تونم پاهام درد مي كنه.....؟؟؟؟
و بعد مامان و ديبا مهمونها را راهنمايي كردند تا جهيزيه ام رو ببينه .. اون هم اعلام ميكرد اين چيني مال كيهانه ... حالا چيني كه داده بود نمكدون و ميوه خوريش شكسته بود و چيني شش نفره چيزيش نمونده بود....
خلاصه مهمونها رفتند و بابام و كيهان اومد خونه و بابام دوباره برامون غذا آورد و دوباره چند ظرف غذا و ميوه به مامان كيهان داد و شب قبلش هم داده بود خيلي ميوه و غذا اضافه اومده بود.... مادر شوهرم گفت خداحافظ ايشا اله خوشبخت بشي و رفت.......