صبح زود ساعت شش صبح از خواب بلند شدم به حمام رفتم و برای ساعت هفت صبح آژانس گرفتم که به آرایشگاه برم همیشه فکر میکردم وقتی بخوام برم آرایشگاه آقای دوماد میاد دنبالم و من رو میبره آرایشگاه اما خودم رفتم در حالی که میدیدم عروسهای دیگه دارند با آقای دومادشون میان آرایشگاه.
ابروهام رو رنگ کردند و بعد روی صورتم ماسک گذاشتندو بعد گفتند منتظر باش که نوبتت بشه که شینیون کنی آخه شاید نزدیک سیزده تا عروس بودیم عروسها همه منتظر بودند تا خوشگل بشن..
نوبت من رسید و موهام قشنگ درست کرد تاج رو هم که نزدیک یک کیلو بود روی سرم گذاشتند آخه من از بچگی تاج بلند دوست داشتم... ساعت یک نوبت میکاپم شد و وقتی خودم رو توی آینه دیدم هیچ گریمی تو صورتم ندیده بودم انصافاْ آرایش نامزدیم قشنگ تر بود اما خوب بد هم نبود اما یک خط چشم نقره ای زیر پلکم کار رو خراب کرده بود .
لباس پوشیدم و تقریباْ کیهان هم اومده بود به سمت در آرایشگاه رفتم و اولین چیز توی ذوقم خورد: من دسته گلم رو لیلیوم نارنجی سفارش داده بودم اما دسته گلم مثل نامزدی زرد و سفید بود.
سوار ماشین شدیم و آقای فامیل رانندگی کرد ساعت سه از آرایشگاه اومدیم بیرون به باغ نرفتیم چون لباس خیلی لخت بود و خودم معذب بودم اما خوب کیهان هم راضی نبود اما می دونم که فیلم بازی میکرد چون از این جور آدمها نبود.
به آتلیه که رفتیم ساعت نزدیک چهار بود دیدم پیتزا آوردند تعجب کردم و بعد فهمیدم آقای فیلمبردار که پسر دختر عمه ی کیهان بود همه رو از طرف ما به پیتزا دعوت کرده غصه مون شد آخه پولی تو جیب نداشتیم...
عکس انداختیم و به سمت سالن حرکت کردیم توی سالن هم فقط خودمونی ها بودند دیبا و مامانم و بابام اینها و دو تا عموهام و از طرف کیهان هم برادر شوهرم و دختر عمه ی کیهان و زن عمو و یکی دختر عموش . و یکی داییش.
کادوها رو دادند و اینجا فهمیدم که چقدر کادوهای خانواده ی ما با اونها فرق داره. مهمونها اومدند چیز زیادی یادم نیست اما کمتر از نامزدی رقصیدم نمی دونم چرا اما حال خوبی نداشتم تو نامزدی تو آسمونها پرواز میکردم اما حالا نمی دونم چرا اینطوری هستم.
توی دستای مادر شوهرم طلا بود اما دلم سوخت که گفت هیچ پولی نداریم که برای پول پیش خونه به کیهان بدیم هیچکس به ما قرض نمیده . دلم به حال خودم سوخت که چه زجری کشیدم تا این پول پیش رو جور کردم.
شب شد موقع خداحافظی اکثر مهمونها پاکت آوردند و به مادر شوهرم دادند و مادر شوهرم هم میاورد به دیبا میداد. اما دیبا یک چیزی گفت که خیلی رفتم تو فکر اون گفت مادر شوهرت یک پاکت پول داده و گفته بیا این بیست تومن هست و همون لحظه دیبا شمرده و دیده شانزده تومن هست و اون هم چهار تومن دیگه از توی اون دستش داده و گفته بیا بقیه اش تو دستم جا موند... و بعد پولهای شاباش رو هم به دیبا داده اما فقط سی و پنج تومن در حالی که من خیلی بیشتر شاید دو برابر شاباش گرفتم حالا که فیلم عروسی رو گرفتم با کیهان می فهمیم که چقدر به ما شاباش دادند و اون چقدر پسمون داد و چه سخته بفهمی به جز مشکل روانی، مادرشوهرت هم دست کج داره....
کیهان خودش با کمک بقیه به جز خانواده اش تمام میوه ها رو تو ماشین ها گذاشتند غذا هم اضافه اومده بود و همگی به سمت خونه ی مادر شوهرم حرکت کردیم .
رفتیم توی کوچه سوت و کور بود نه یک چراغونی نه صدایی تازه از سر کوچه مامانش آروم آروم به سمت خونشون حرکت کرد و رفت بالا تا زغال پیدا کنه اسفند درست کنه و بیاره دود کنه ....
دو تا تخم مرغ هم به سفارش همسایشون زیر پامون شکوندند. رفتیم خونه ی همسایشون اما قرار بود همه با هم یکجا باشند مادر شوهرم می رقصید که مامانم ازش پرسید پس مهمونهای مرد ما کجا هستند که اون گفت همه رو فرستادم خونه ی خودمون چایی هم درست کردم براشون دادم...
بعد از یک ربع دیدم همه دارند میرند دم در نگو اون آقا فامیل خودشون اعراض کرده که زشته همه ما مردها رو تو کوچه نگه داشتین و بعد هم بابای من؟؟؟؟
هیچکس به مهمونهای ما تعارف نکرده که بفرمایید بالا و عموهام و بابام و هوشمند همه تو کوچه ایستاده بودند به همراه چند تا فامیل خودشون .. پدرشوهرم که سرشو انداخته پایین و رفته خونشون و نماز خونده مادر شوهرم هم می رقصیده....کیهان هم تو زنونه بوده . و بابا هم این وضعیت رو دیده بود به کیهان که رفته بود کنار در گفته یا بلد نیستید یا نمی خواهید کاری کنید و بعد گفته گدا گشنه ها و داداش کیهان هم داد زده که جوابشو میدم و بحث شده بود . بعد خانواده شون که دیدند اوضاع خرابه عذرخواهی کردند و من هم خیلی ناراحت شدم وهمه رفتند طبقه ی بالا خونه ی مادر شوهرم یک سری مهمونها هم رفتند خونشون...
یک جوری سر و ته قضیه هم اومد و مامانش هم اومد بوسم کرد و گفت ناراحت نباش... ببخش داداش کیهانم رو و ما با اون آقای فامیل به سمت خونمون حرکت کردیم... بی سرو صدا رفتیم خونمون موقعی که خواستیم از ماشین آقا فامیل پیاده بشیم اون گفت همین جا این موضوع رو فراموش کنید و بریزید دور... ما هم دوتایی تصمیم گرفتیم این خاطره بد رو توی روز شروع زندگی مشترکمون از یاد ببریم...
بعد از اون به خونه اومدیم و دیدیم دیبا با شوهرش و شایان اومدند خونمون و بعد از اون کیهان و بابا اومدند وقتی اومد اصلاْ نگاهش نکردم جواب سلامش هم ندادم اما نذاشتم کسی هم بفهمه. سعی میکرد آشتی کنه و همه ی قضیه ها رو تموم کنه اما حوصله شو نداشتم اینقدر عذاب کشیده بودم که این چیزها برام اهمیتی نداشت اصلاْ روحیه ی خوبی برای عروس شدن نداشتم .
اون شب با هوشمند و دیبا و کیهان تصمیم گرفتیم که گوسفند نخریم چون باید صد و خورده ای پول میدادیم و آخر سر هم گوسفند دم خونه ی مادر شوهرم کشته می شد و هنوز که ما گوسفند و نخریده بودیم آوازه شو سر داده بود باید به من زیاد گوشت بدید . این نون کوری ما رو نمی رسوند اما چون اون موقع پول نداشتیم زورم میومد که خودم پول بدم برای گوسفند اون وقت بسته بندی بشه و بره تو فریزر مامانش .شوهر خواهرم گفت مهمون زیادی نمیاد دنبال عروس این رو بی خیال بشید. ماشین عروس هم قرار شد پژو شوهر دختر عموی کیهان رو انتخاب کنیم اما چون کیهان تمرین رانندگیش کم بود خود آقاهه راننده بود. معضب بودم اما چاره ای نداشتم چون اگه می خواستیم از آژانس کرایه کنیم پول زیادی می گرفتند. قرار بود میوه ها رو روز عروسی با همون آقا فامیله برند بخرند اما شوهر خواهرم گفت یک روز مونده به عروسی میریم می خریم و هوا هم خنک هست .
خلاصه این برنامه ریزی ها رو کردیم و همگی به جز بابا به سمت خونه ی آیندمون براه افتادیم تا دیبا جای چیدمان وسایل رو بررسی کنه و جهزیه ام رو هم ببینه. با کمک دیبا و هوشمند وسایل رو جابجا کردیم و تا نصف های شب اونجا بودیم بعد همه اومدیم خونه و قرار شد ۵ صبح فردا یعنی چهارشنبه که یکروز مونده به عروسی بود کیهان و هوشمند برن و میوه ها رو بخرن .
صبح چهارشنبه در حالی که بدنم خسته و کوفته بود و حسابی درد گرفته بود سوار سرویس شدم و به سمت اداره حرکت کردم خوشبختانه زیارت عاشورا داشتیم و من نیم ساعت توی نماز خونه خوابیدم و هیچ صدایی رو متوجه نشدم و فقط صدای یکی از همکارام رو شنیدم که گفت بلند شد صبحانه بخور با بی حوصلگی صبحانه رو خوردم و به اتاقم رفتم.
قرار بود ساعت یازده آرایشگاه باشم
و میخواستم ساعت نه مرخصی بگیرم اما ساعت نه به ده رسید و بعد از اون ماشین اداره من رو به نزدیکترین ایستگاه مترو رسوند.
مترو میرداماد پیاده شدم و به سمت جردن حرکت کردم چون آرایشگاهم فهمیمه ۲ بود.وقتی به آرایشگاه رسیدم ساعت ۱۱:۳۰ بود ابروهام رو برداشتم و صورتم هم اصلاح کردم و به سمت کوچه برلن براه افتادم لباس رو پرو کردم دیدم خوشگل شدم و همراه تور و شنل تحویل گرفتم خیلی تورم ناز بود از این تورهای بلند که کشیده میشه به زمین....
تو مترو یکی از دوستان دوران دبیرستان رو دیدم و به من تبریک گفت اومدم خونه خوابیدم و بعد به کیهان زنگ زدم که یاد آوری کنم همون پیراهنی که سفید بود با دوختهای سفید برای عروسی همونو بپوشه چون اونو یکبار پوشیده بود اون هم برای جشن نامزدی... که گفت تو لباسهام نیست هی من گفتم بابا تو لباسهایی هم که خونه ی خودمون آوردی هم نیست اون هم گفت نمی دونم مامانم کجا گذاشته خلاصه اینکه بدو بدو رفتیم یک پیراهن براش خریدیم و بعد از اون تاج رو گرفتیم و بعد از اون به وسایل سفره عقد رفتیم وسایل رو تحویل گرفتیم و آژانس گرفتیم و فرستادیم خونه ی مادر شوهرم چون به سالن نزدیک بود.
به کیهان گفتم حالا ساعت نه شب هست بیا امروز سوم داداش محبوبه ( جاریم) بوده بیا بریم خونه ی مامانش و خودشو ازشون اجازه بگیریم و عذر خواهی کنیم خلاصه با کیهان اونجا رفتیم و اونها هم خوشحال شدند و بعد به سمت خونه ی خودمون حرکت کردیم .
شام خوردیم بابا هم رفته بود شیرینی ها رو گرفته بود و چون سالنی که گرفته بودیم از طرف اداره بابا بود گفتند ما نوشابه نمیدیم اگه می خواهید خودتون تهیه کنیم بابا از یک عمده فروشی نوشابه ها رو تهیه کرد و شب برای کیهان آژانس گرفتیم و با شیرینی . نوشابه ها راهی خونشون کردیم تا زود بخوابه تا صبح زود از خواب بلند بشه....
من هم شب ساعت ۱۲ که توی این مدت برام خیلی زود بود خوابیدم تا ببینم این عروس خسته با صورتی خسته تر رو چطوری درست می کنند.
دو روز مونده به عروسی آنچنان دعوایی به کیهان کردم که خودم هم وحشت کردم توی دقایق پایانی بهش گفتم برو همون کت و شلوار فروشی نزدیک خونشون و اون کت و شلواری که همون شب انتخاب کردیم و نشد رو بخر از اداره که اومدم دیدم یک کت و شلوار آشغال خریده که سی هزار تومن قیمتش بوده دیگه داشتم شاخ درمی آوردم بهش گفتم : این چیه ؟ می گفت: خوبه . گفتم : برو عوض کن و هزار تا حرف دیگه اما اون رفت سر کلاس دانشگاهش و من هم خونه موندم و بربخت بد خودم گریه کردم که چطور شوهرم نمی تونه واسه خودش یک کت و شلوار بخره من که گفته بودم چی رو بخره قبلاْ انتخاب کرده بودیم.
بابا اومد اون هم رفته بود از همون جایی که کیهان کت و شلوار خرید کت و شلوار بخره دیدم وای که بابام چه کت و شلواری خریده زیبا خوش دوخت و خیلی قشنگ اما کیهان از همونجا چی خریده کت و شلواری که کیس تو تنش وایساده بود. بابام هم جنس کت و شلوار رو دید و گفت اصلا خوب نیست چرا نرفت عوض کنه؟ من هم که همش گریه میکردم دلم به حال خودم می سوخت بعد از این همه فشار این همه خستگی مردی هم داشته باشم که حتی یک لباس هم نتونه بخره دیگه نوبره . همراه بابا و مامان و دریا به سمت خیاطی که لباسهامونو سفارش دادیم رفتیم توی ماشین بابا نشستم اعصابم خورد بود اخم کرده بودم بابا گفت معلومه بلد نیست لباس بخره باباش هنوز پیراهن ارتشی که معلوم نیست از کجا آورده تنشه آدم با همچین آدمهایی عروسی کنه هم همینه من هم منتظر یک جرقه بودم که به جای آتیش زبانه بگیرم داد زدم بسه بسه خسته شدم از این همه کنایه بابام هم به من گفت برو گمشو خفه شو.... و من از ماشین زدم بیرون و گریه میکردم نمی دونم به کجا میرفتم اما فقط می دونم ماشین گرفتم که تا نزدیک اون خیاطی برم نمی دونم از کجا زدم که به یک امامزاده ی متروکه که توش باغ گنده ای هست که پر از قبره برخوردم .
تلفن زدم به کیهان و فحش رو کشیدم بهش گفتم عروسی رو بهم میزنم میرم طلاقمو میگیرم بهت میگم بیا کت و شلوارتو عوض کن بی اعتنا میزاری میری دانشگاه . گفتم هیچکدومتون آدم نیستید و اون هم همش می گفت آروم باش حالا مگه چی شده گفتم اونوقت که نباید من رو مضحکه دست این و اون میکردی یادت می افتاد.. و بعد موبایلو قطع کردم و از داخل قبرها رد شدم باز دوباره کیهان زنگ زد داشتم باهاش دعوا میکردم که دیدم یک سایه از پشت قبرها تعقیبم می کنه دیدم یک مرد لاابالی هست داد زدم میری گم شی یا بیام پدرتو دربیارم ولی از ترس مرده بودم .
و بعد موبایلمو خاموش کردم و رفتم خیاطی دیدم مامان و دریا اونجا هستند و چشمای پف کرده ام رو دیدند مامان رفت و من و دریا تو خیاطی موندیم تا لباسها رو امتحان کنیم لباس پاتختی هم گرفتم و در حالی که مثل همه ی چیزهایی که برای خودم خریده بودم اون رو هم پولشو خودم حساب کردم و مایوس به ادامه زندگی از میان همون قبرستان متروکه با دریا عبور کردم راه رو گم کردیم و حالا دیگه شب شده بود و صدای سگ میومد و ما داخل قبرستان بودیم.
دوشنبه شد و تصمیم گرفتیم با کیهان بریم کت و شلوار بخریم خیلی گشتیم اما چیزی پیدا نکردیم یه خورده هم تو راه حرفمون شد و من قلبم درد گرفت ازش دیگه بدم اومده بود همش مشکلات به من فشار واردمیکرد و اون خونسرد بود...
تصمیم گرفتیم که نزدیک خونه ی مامانش به یک کت و شلوار فروشی بریم تو گیر و دار انتخاب بودیم که برادر شوهرم که همیشه تو خوش خبری خبره هست زنگ زد که برادر زنم مُرد وای که دنیا رو سرمون خراب شد یعنی دو روز مونده به عروسیمون برادر جاریم بمیره آخه این چه حکمتی هست که تمام ذهن من باید درگیرش بشه؟ از تو مغازه اومدیم بیرون و گریه کردیم تو خیابون بودیم آسمون گریه میکرد و ماهم گریه میکردیم .
از طرفی یکی از دوستای قدیمی کیهان از طریق نت کیهان رو دست انداخته بود و کیهان فهمیده بود اونه باهاش کل انداخته بود زنگ زد به موبایلش و حسابی به کیهان بد و بیراه گفت که عروسیتو عزا میکنم به پدر زنت میگم که با زنت دوست بودی و اینجا بود که توی اون بهبهه از کیهان دروغ شنیدم اون به من گفته بود جریان دوستیمونو به کسی نگفته اما حالا که به مشکل برخورده بود فهمیدم که به دوست صمیمیش گفته و حالا اون از روی حسادت میخواد انتقام بگیره...
دیگه همه ی اینها قاطی شد با هم تا ما یک حمله ی عصبی بهمون دست بده .. رفتیم خونه ی مادر شوهرم و اون گفت برادر جاریم که از خانواده طرد شده بوده و معتاد بوده هنگام تزریق تو سن سی و دو سه سالگی مُرده و از بد شانسی من دو روز مونده به عروسی من تزریق زیادی انجام داده.
کیهان گریه میکرد و مادرشوهرم میگفت عزیزم ناراحت نباش فوقش بزن و برقص نمیکنیم و من آتیش میگرفتم که با وجود اون همه خرج و مخارج حالا یکی از فامیل ما مُرده بود یکی از فامیل کیهان و چه بد میشد که تعداد مهمونامون کم شده بود و حالا جاریم نمیومد.
کیهان حالش بد شده و براش آب قند آوردیم ومن هم دست و پاهام بی حس بود دیگه جونی تو تنم نمونده بود از طرفی حجم کارم توی اداره زیاد بود و اونها می گفتند اضافه کار وایسا و از طرفی کارهای باقیمانده عروسی و..... باور کنید خودم تنها رفتم وسایل سفره عقد دیدم چون سالنمون اتاق عقد نداشت و باید یک گوشه از سالن رو تزیین میکردیم. از یک جا تاج انتخاب کردم از یکجا لباس عروس و از یک جا سفره عقد وای که چه بر سرم اومد ...
حالم بد بود وافتاده بودم گوشه ی اتاق و بعد مادر شوهرم اوضاع رو بر وفق مراد دید که برای آخرین بار تو زندگی مجردی کیهان خودی نشون بده و باز دوباره خودشو به غش زد و چون طبق معمول قرص فشارشو نخورده بود اورژانس گفت ببریدش بیمارستان تا فشارشو بیارن پایین .
خلاصه اون شب تا ساعت یک نصف شب علاف مادر شوهرم شدیم البته من و پدرشوهرم خونه بودیم و کیهان مامانشو برد بیمارستان. شب آژانس گرفتیم و اومدیم خونه ی ما و بعد ازاون هر کدوم از ما به اداره ی خودمون رفتیم. از تو اداره چند بار به موبایل جاریم زنگ زدم اما برنداشت چند بار هم به خونشون و بعد از اون مادر شوهرم زنگ زد که: زنگ زدی به محبوبه زشته زنگ بزن تسلیت بگو یکی نبود بهش بگه آخه من خودم حالیم نیست؟؟؟
بعد از اداره به پرو لباس عروس رفتم اما دیدم اون مدلی که من تو ژورنال انتخاب کرده بودم پشتش همش بند بند بود تا کمرم و من چون گن میخواستم بپوشم نمیشد این لباس رو بپوشم بهشون گفتم نمیشه عوض کنید گفتند نه.. پس بیخیال بیعانه ای که داده بودم شدم و بعد از اون به کوچه برلن رفتم و دنبال لباس گشتم خلاصه یک لباس پیدا کردم که زیاد قشنگ نبود اما بالا تنه اش مدل آتیشی بود و دکلته و خیلی قشنگ بود به دانا زنگ زدم بدو بیا ببین اگه خوبه اجاره کنم که اون هم گفت خوبه و بیعانه دادیم.
خانواده جاریم هم گفتند عروسیتون بگیرید چون به همه کارت دادید ما نمی آییم و فقط برادر شوهرم و بچه اش رو می فرستیم.....
اینقدر دویده بودم اینقدر خسته بودم که حال و حوصله ی هیچی رو نداشتم قرار شد پنجشنبه ششم اردیبهشت جهاز رو ببرند مادر شوهرم اومد و طبق معمول اخم کرده بود چون یک عروسک سگ که سال پیش من برای کادو ولنتاین به کیهان داده بودم رو می خواست و بهش گفته بود اینو دیگه نبر . زیاد من رو تحویل نگرفت و من هم اعتنایی بهش نکردم بابا بهشون سیاهه جهاز رو داد و من هم خیلی اصرار کردم که قیمت نزن توش خیلی از این کار بدم میاد اما اون می گفت باید این کار رو بکنیم اما من نذاشتم قیمت بزنه.جاریم هم نیومد و فقط مادرشوهر و پدرشوهر و برادرشوهرم بودند.
جهاز رو بردیم خونه و کیهان از موسسه باربری کارگر گرفته بود.. مادر شوهرم حسابی فضولی کرد و بابا هم اوقاتمون رو تلخ کرد که پرده کوچیک شده بود و من و کیهان اندازه مفید پنجره رو داده بودیم و اون آقا پرده دوز فکر کرده بود با ده سانت این ور و اون ورش هست . خلاصه هی متلک انداخت من هم اخم کردم مامانش هم بل گرفت به مامانم گفته بود دزیره خیلی بداخم هست همش اخم می کنه. بابا هم تا می تونست منت سر اونها گذاشت که جهیزیه فلان قیمت شده و یک عالم چرت و پرت.. از طرفی هم مادر شوهرم به کیهان پیغام داده بود که سرویس طالا رو بده ما سر عقد بدیم من هم لجم گرفت که اونها نخریدند که به من کادو بدند چرا از جیب شوهرم کم بشه من هم به کیهان گفتم بگه چون نامزدی انداختم و بعد تو آتلیه میخوام بندازم نمیشه در بیاری...
بعد به کیهان گفته بود اون ربع سکه ای که بابات سر عقد محضری به دزیره داده بود رو بدین کیهان هم راستشو گفته بود که فروختیم. خلاصه کیهان یواشکی به باباش پول داد که مثلاْ پول باربری رو حساب کنه . بعد کیهان بیچاره برای همه ناهار چلوکباب خرید و چقدر دلم سوخت چون این کارها رو بابای داماد می کنه.
بعد از ظهر هم بابام هی یواشکی با برادر شوهرم پچ پچ می کردند و عصر مادر شوهرم رفت و فرداش هم جهیزیه کیهان رو آوردند و دیدم مادرشوهرم اخم کرده و بعد رفت و زنگ زد و با مامانم حرف زد که آقای... یعنی بابام نباید منت بزاره رفته به پسر من گفته فلان قیمت جهاز خریدم خوب خریدی که خریدی مامانم هم گفته آخه پسر شما ( یعنی برادر شوهرم ؟؟؟؟؟؟) گفته حاج ضبط و تلویزیون نداره؟ آخه این حرف درست نیست و مثل اینکه عموم اومد خونمون و به من گفت میدونی تلویزیون سامسونگ فلان کار رو می کنه گفتم آره کیهان از تلویزیونش استفاده کرده نو نیست... خلاصه خانواده شوهرم بدشون اومده بود .. آخه من دروغ گفته بودم...مثلاْ....خلاصه حسابی گریه کردم و وقتی کیهان خواست از دلم دربیاره بهش پریدم که نمی خواد من رو دلداری بدی برو به مامانت یک چیزی بگو آبروم جلو عمو رفت..
صبح جمعه هم زنگ زدند که زن دایی مامانم که نزدیک ۱۰۰ سالش بود به رحمت خدا رفت که البته حالش بد بود و اونها گفته بودند دعا کنید بمیره شماهم برید جشنتون رو بگیرید و حسابی اعصابم خورد شد چون از مهمونای مامانم کم شدند آخه مامانم با دایی اینها قهر هست دیگه سر جریان سر راهی بودن.و غذایی که سفارش داده بودیم اضافه میومد.
۵ روز به عروسی مونده بود و خیلی کارها روانجام نداده بودیم از جمله چیدن ریزه کاریهای خونه . وقتی مجرد بودم چقدر دوست داشتم داخل یخچالم رو به خوراکیهای مختلف تزیین کنم اما فقط فرصت کردم نوشیدنی و شکلات بخرم و نتونستم با میوه خوشگلش کنم..
به عروسی نزدیک می شدیم و روزی یک نفر روی اعصاب من راه میرفت.
دعوا دعوا دعوا این چند روزه همش با کیهان دعوام شده توی چند روز قبل به موبایلم زنگ زد که میخواد شریکی با یکی از همکاراش وام ۱۷ درصد سود بگیره و برای اینکه هیچکس ضامن همکارش نمیشه اون میخواد ضامن پیدا کنه اون هم ۵ میلیون تومن .. سرم سوت کشید بهش گفتم این کاری نیست که من و تو انجام بدیم از کجا ضامن میخواهی پیدا کنی؟ گفتم بیا حساب کن اول ببین با حقوق من و خودت خرجی خونمون میرسه با این قسطها و پول کرایه خونه اما اینگار به سرش زده بود که این وام رو بگیره از طرفی هم می ترسیدم اون همکارش سرش کلاه بذاره. اما از قراره معلوم همه ی کارهاشو هم کرده بود . و بعد گفتم برای دادن قسطش که ماهی نمی دونم صد و خورده ای هزار تومن بود گفتم باید خودت قسطشو بدی و اون هم گفت باشه...
شب با دیبا صحبت کردم و اون گفت باهاش صحبت کن تو شرایطی که شما دارین این وام به صلاح نیست اما باهاش صحبت کن و بگو اگه کم آوردی کامپیوترتو بفروش موبایلتو بفروش و خلاصه از این حرفا.
اما من همه ی این حرفها رو به کیهان زدم اما اون آخرش گفت: من این وام رو می گیرم ولی دانشگاه نمیرم که بتونم با پول شهریه دانشگاه قسط این وام رو بدم من هم عصبانی شدم و بهش گفتم پس لیاقتت اینه که یه پسر دیپلم آسمون جُل باشی اون هم گفت بهتر از تو لیسانسه هست که حقوقت از من پایین تره . من خودم می تونم برای خودم کار پیدا کنم ولی تو اگه بابات نبود همین کار رو هم نداشتی خلاصه این حرفا رو زد و من رو بهم ریخت دیگه هیچی برام مطرح نبود قرار نبود داشته ها و نداشته هامو به رُخم بکشه من داشتم توی سخت ترین شرایط سازش میکردم و حالا اون....
من هم هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم گفتم حالم ازت بهم میخوره تو عرضه نداری پول پیش خونتو جور کنی به پر و پای من می پیچی برو گیر به خانواده ات بده که ولت کردند به امون خدا...و بعد قطع کردم و دوباره زنگ زد و ادامه دادم توی این حین از بلند حرف زدن من صدامو بابا شنید و باز دوباره کیهان زنگ زد و بابا گوشی رو برداشت و با هم حرف زدند و بابا با آرامش باهاش حرف زد و نتیجه این شد بابا فعلاْ پولی که بابت پیش خونه داده از کیهان نگیره تا زمانی که ما پول رو داشتیم بهش بدیم.
و دیگه با کیهان حرف نزدم مرتب گریه میکردم و اعصابم درست ۱۵ روز مونده به عروسیم داغون بود موبایلمو خاموش کردم زنگ زد اس ام اس زد جوابشو ندادم نمی تونستم خودم رو جلوی آیینه ببینم اینقدر زشت و بد شده بودم چشمام پر از پف!!!
گوشیم رو روشن میکردم و اس ام اس هاشو می خوندم بعد از دو روز ! روزی رسید که سالگرد دوستیمون بود من و کیهان به هم قول داده بودیم توی این روز از هم به خاطر احیاناْ رفتارهای بدی که توی این یکسال داشتیم عذرخواهی کنیم و حالا ما با هم قهر بودیم. ساعت سه بعد از ظهر دیدم دریا رفت بیرون و بعد با یک کارت و یک گل به خونه اومد ... فهمیدم که کیهان باهاش قرار گذاشته و اینها رو بهش داده البته من هم براش کیف اداری و یک کارت پستال خریده بودم اما اصلاْ به این فکر نمیکردم.
براش اس ام اس زدم و تشکر کردم و بهش گفتم بیا خونمون ولی اون قبول نکرد و گفت من پولی نداشتم برات کادو بخرم ببخش...خیلی بهش اصرار کردم که بیا اما اومد مخالفت کرد و بالاخره به موبایلش زنگ زدم و دیدم صدای دست و سوت و ارگ قدیمی باباش میاد و حالا فهمیدم نمی خواست بیاد چی بود من اینجا داشتم از بی پولی از رنج پول پیش خونه می سوختم و پدر و مادرش به ریش من و بابام می خندیدند و اصلاْ به فکر این چیزها نبودند.
بهش گفتم پس جمعتون جمع بوده که هر چی گفتم بیا خونمون نیومدی . خلاصه قطع کردم و اون زنگ زد من هم گریه کردم و یک خورده مته به خشاش زدم و گفتم حالم بده و اون به سرعت اومد خونمون. وقتی اومد به جز دانا هیچکس خونمون نبود چون همه رفته بودند که بخاطر پلیپ دریا اون رو بستری کنند. اومد توی اتاق بوسم کرد و من گریه کردم از هم گلایه کردیم حس کردم عشقم شکسته ،خرد شده، دورم ازش ، ازش خبر ندارم و چه حس بدی بود.
شب دوباره بابا باهاش حرف زد و همه چیز فعلاْ تموم شد. همچنان به خاطر اون رفتار بد مامانش باهاش حرف نمی زدم و می دونستم مامانش مرتب به اون میگه که با من آشتی کنه.
کیهان چند دفعه گفت بذار این قضیه مسالمت آمیز تموم بشه و بعد ازش پرسیدم یعنی چی؟ گفت یک قدمی بردار. گفتم من فحش خوردم من باید پا پیش بذارم و آشتی کنم. و هزار تا حرف دیگه رد و بدل شد که آخر سر هم قرار شد درباره ی این مسئله حرف نزنیم.
بعد از اینکه دریا رو عمل کردیم یک روز توی بیمارستان بود و بعد اومد خونه. یک روز از اداره به خونه اومدم که دیدم مادر شوهرم خونمون هست اومده بود عیادت دریا با هم سلام علیک کردیم و زیاد دمخور نشدم. لباسهامو در آوردم و اومدم نشستم بعد از چند دقیقه مامانش با مامانم رفتند توی اتاق خواب که دریا رو ببینند و بابام به من غر زد که مهمون تو خونه ی من میاد بی احترامی نکن. خلاصه ما رفتیم تو اتاق و سر صحبت رو باز کردیم صحبت سر این که بود که دریا از بچگی تا الان پلیپ بینی داشت و ما نفهمیده بود و صحبت خواب و از این جور حرفا بود که مامان به من گفت دیشب فکر کنم دانا تو خواب حرف میزد که مادر شوهرم هم گفت دزیره هم توی خواب ناله می کنه. من و مامانم به تعجب بهش نگاه کردیم مامانم گفت تا الان که من می دونم هیچوقت دزیره تو خواب حرف نزده و یا ناله نکرده گفت چرا یک شب وقتی اومده بود خونمون رفتند خوابیدند خودم شنیدم .گوشم گذاشتم به در دیدم داره آه و ناله می کنه و بعد وقتی با چشمان گرد من و مامانم روبرو شد گفت آخه بابای کیهان رو شبها میرم سر میزنم که یک وقت خدای نکرده تو خواب سکته نکرده باشه دیدم از اتاق کیهان صدا آه و ناله میاد و گوشمو گذاشتم و دیدم صدای دزیره هست و من اون وقت بود که مُردم.
و چه زشت که به خانواده ی همسرت اعتماد کنی و شب خونشون بخوانی و توی روزهای پایانی عقد کرده ایت مادر شوهرت از دهنش بپره که پشت در اتاقتون گوش می ایستاده و تو فکر میکردی جای امنی رو برای به آغوش کشیدنت همسرت انتخاب کردی اما گوشی نامحرم صدای معاشقه هاتو با عشقت می شنیده....!!!!