تبليغاتX
اینبار دزیره می نویسد.
به دنیا می آییم رشد می کنیم بزرگ می شویم و بعدها خود پدر و مادر می شویم اما چگونه؟

توی اون دغدغه ها بابا با کیهان و هوشمند وقتی نزدیکی خونه ی مامانم دنبال خونه بودند چون اونجا ارزون تر بود.. اون ور مادر شوهرم دیگه حرفی نمیزد که بیایین نزدیک ما خونه بگیرین چون می دونست نمی تونه حرفی بزنه چون بقیه بهش میگن پول دادی و ادعا می کنی؟

بابا دنبال خونه هایی با پول پیش هشت میلیون تومن بود در حالی که ما اگه خودمونو می کشتیم و زیر قرض و قله می رفتیم می تونستیم دو میلیون جور کنیم و این من رو خیلی آزار میداد. بابا می خواست ما اجاره کمتر بدیم اما به این بذل و بخشش های بابا اعتمادی نبود چون منتش رو بعدها مثل پتک رو سرم احساس میکردم. به کیهان گفته بودند و کیهان هم گفته بود من به دزیره نمیگم. اون روزها حس بدی داشتم حس تلخی که نداشتن پول اون رو تلخ تر میکرد از کیهان بدم اومده بود که چرا مثل مردهای دیگه نمی تونه پول جور کنه؟ چرا خانواده اش اینقدر بیخیالند؟ و هزار تا سوال دیگه تو ذهنم نقش بسته بود و یک تنفر گنده از شوهرم.....!

بابا با تصمیم خودش یک جایی رو با هشت تومن بیست و پنج تومن اجاره می خواست معامله کنه اما خدا رو شکر طرف زد زیر قولی که داده بود . روز بعد اون با اون تعطیلات عید ما دنبال خونه ای بودیم که تخلیه شده باشه مستاجر توش نباشه و زود بتونیم جهیزیه رو ببریم اونجا.....

بالاخره یک جایی توی منطقه اطراف مامانم جور کردیم که شیک نبود اما نسبت به تمام خونه هایی که دیده بودیم هم بزرگ تر بود و هم مناسب تر . خوب هوشمند چونه زد که یک میلیون اجاره شو کم کنند و بالاخره با دومیلیون و ماهی ۱۵۰هزار تومن قولنامه کردند هر چند که بابا اصرار داشت پول بیشتری خودش بده تا ما اجاره کمتر بدیم اما چون من بابام رو می شناختم قبول نکردم بابا چکی نوشت به مبلغ دو میلیون و قرار شد برای ۲۸ فروردین پاس بشه و تا اون روز کیهان یک میلیونی که قرار بود قرض بگیره رو به بابا بده ۵۰۰ تومن هم خانواده اش بدن ۵۰۰ هم من.....

دیگه کم کم به عجله افتادم با کیهان لباس عروس روانتخاب کردیم و پارچه پا تختی هم خریدم و باید برای پیدا کردن آرایشگاه تحقیق کنم.

کمتر از یک ماه به عروسیم مونده بود و کم کم جهیزیه ام رو از تو انباری آوردم بیرون و لیست کردم و باقیمانده اش رو خریداری کردیم از کیهان در مورد جهیزیه اش سوال میکردم و می دیدم به جز ضبط و تلویزیونی که خودش خریده و الان خانواده اش ازش استفاده می کنند از چیز دیگری خبری نیست.... بهش گفتم ما هم رسم داریبم پسر هم یک مختصر جهیزیه ای داشته باشه و بهش گفتم تو پارچ و لیوان داری من دو دست دارم تو هم یک دست بگیر تا تکمیل بشیم و بهش گفتم خودت نگیر بذار مامانت از قسطی شون بگیره و اون هم گفت باشه باشه و اون زمان زورم میومد که خودش بگیره با اون وضع مالیش...

یک شب که با کیهان تلفنی صحبت میکردم مامانش گوشی رو گرفت و به من گفت کدو براتون سرخ کردم و بادمجان...و بعد به من گفت تنهایی رفتی لباس عروس دیدی گفتم :آره گفت لختی هست گفتم بله گفت اااااااااااااااا کیهان مگه اونوقتا تو نمی گفتی لباس خانمم باید پوشیده باشه و کیهان هم گفت : من به این کارها کار ندارم. من هم بهش گفتم راستی کیهان تو وسایلش پارچ و لیوان داره؟ گفت: نه گفتم من دو دست دارم برای کیهان هم یک دست بخرید تا تکمیل بشه و اون گفت نمیشه خونه دارم از خونه بردارم گفتم مسئله ای نیست گفت آکبنده ... همونی که توش دوغ میریزم میارم سر سفره منو بگی داغ کردم از سرم دود بلند شدگفتم اون کهنه هست گفت : نه... گفتم باشه مسئله ای نیست خودم میخرم بهش میدم بذاره تو جهازش....

بعد گفت اون چینی که گفتم میذارم تو جهازش میدم روز جهاز بیارن ولی پاتختی بگید کادوی پاتختی هست و من آوردم.... ( حالا چینی معلوم نیست استفاده شده بود یا نه.. چون یک نمک دون یک پلو خوری و یک ماست خوریش شکسته بود یعنی اینها رو نداشت بدون کارتن و شش نفره با گلهای زیادی زشت....) و بعد گفت ما اون ۵۰۰ تومن هم نتونستیم جور کنیم خودش جور کنه گفتم اون مشکل خودشه من تا حالا ۷۰۰ و ۸۰۰ هزار تومن بهش کمک کردم وظیفه ام هم نبوده میخواد بره قرض کنه میخواد بره نزول کنه هر کاری کیهان دوست داره انجام بده پدر من اعتماد کرده و این پول قرض بهش داده و تا ۲۸ فروردین باید بهش بده... و مادر شوهرم خداحافظی کرد و شروع کرد به جیغ زدن ..دادزدن که ای بیشعور ، عوضی می خواد تلویزیون و ضبطمونو ببره همه ی چیزهامو برد و یک عالم حرف مفت زد و دوباره اعصابمو بهم ریخت دلم از این میسوزه که تلویزیون و ضبط مال کیهان بوده و اونها بازش کردند و ازش استفاده میکردند و قرار بوده وقتی کیهان عروسی کرد اونها ببره.. و بعد به خاطر اینکه کیهان باز بهش هیچی نگفت باهاش دعوا کردم بهش بی احترامی کردم و از اون ور کیهان هم کم نیاورد و بعد آخر شب مامانش رفت خونه ی زن عموش که کوچه بغلیشون هست و شوهرش مرده و تنهاست و فردا صبحش هم مامانش دو بار به موبایلم زنگ زد اما بر نداشتم

اما نمی دونم آخر و عاقبتم با این آدم زبون نفهم چه خواهد شد؟

+ نوشته شده در  86/08/27ساعت   توسط دزیره  | 

کم کم به این فکر افتادم که یک وبلاگ بزنم و خاطراتم رو توی اون درج کنم چون از قایم موشک بازی و نوشتن و دردسرهای اون خسته شده بودم اول هم فقط برای دل خودم  وبلاگ رو زدم و قصدم کامنت گذاشتن نبود اما کم کم دوستای خوبی پیدا کردم و با اونها تبادل نظر کردیم.

کم کم عید نزدیک میشد کیهان عیدیشو گرفت و با مختصر پولی که گرفت برای من لباس و مانتو و.. خرید خلاصه از هیچ چیزی کم نذاشت و من هم سعی کردم که ملاحظه شو بکنم. برای کادوی عید نوروز تصمیم داشتم برای کیهان که کاپشن بگیرم چون کاپشنش خراب شده بود و بالاخره یک کت دو رو چرم گرفتم که می تونست از سرما هم جلوگیری کنه. و با هم تصمیم گرفتیم برای عیدی عید نوروز من یک انگشتر بگیریم که هر جا رفتم و انگشتر بدون نگین که ارزون هم باشه پیدا نکردم . توی راه بودیم و دیگه داشتیم از خرید طلا منصرف میشدیم که کیهان یک زنجیر که طرح ایتالیایی بود و ادامه اش آویز داشت انتخاب کرد و همون رو خریدیم اما تصمیم گرفتیم که به مادر شوهرم نگیم که با هم انتخاب کردیم چون باز دوباره یک شر گنده به پا میشد .

بابای من هم تا دید من برای کیهان کت گرفتم قاطی کرد و حس حسادتش گل کرد آخه براش گرون تموم میشد من پولامو برای همسرم خرج کنم. تصمیم گرفتیم عیدی به مامانم پول بدیم چون نیاز داشت و مستاجرش بهش کرایه نداده بود و برای مادرشوهرم هم استکان دسته دار کریستال بخریم.

عید هشتاد و شش شد و این سومین عیدی بود که در کنار کیهانم بودم . بابا برای عیدی کیهان یک قواره پارچه کت و شلواری گرفت. صبح زود عید شد و ساعت نه صبح کیهان به خونمون اومد و بعد همگی با هم رفتیم خونه ی عموی کوچیکم چون مادر (مامان بابام) اونجا بود . از خونه ی اونها رفتیم خونه ی زن دایی مامانم و بعد سریع اومدیم خونه تا ناهار بخوریم و به بقیه فامیلها سر بزنیم. ظهر شد و من به خونه ی مامانش تلفن کردم که عید رو تبریک بگم که باز دوباره با اخمش مواجه شدم که چرا صبح تا حالا زنگ نزدی . جوابی نداشتم بدم چون اون بالاخره متلک خودشو به من مینداخت.

بعد از ناهار به ترتیب با عمو و خانمش به همه ی فامیلها سر زدیم و بعد حدود ساعت چهار بود که به سمت خونه ی مامان کیهان حرکت کردیم که زن عموم هم در گوش عموم غر غر کرد که من نمیخوام بیام خلاصه اونجا رفتیم و مادر شوهرم تحویلم نگرفت و کیهان رو میبرد اون اتاق و بهش غر میزد . بعد از اون کادوشو بردم اون اتاق و بهش دادم و دیگه اخماش باز شد و بعد پدر شوهرم پنج هزار تومن به من عیدی داد . اونها برای روز چهارشنبه سوری به رسم ترکها برام ربع سکه آورده بودند و جاریم هم گفته بود باید به من هم عیدی ربع سکه بدید که برای اون هم بیست تومن پول داده بودند. خلاصه چون قرار بود روز دوم عید با کیهان بریم خونه ی دیبا مامان کیهان باز اخم کرد و حسابی با کیهان بیچاره دعوا کرد. 

بعد از اون خونه ی یکی از عمه های کیهان رفتیم و بعد رفتیم خونه ی مامانم تا برای صبح آماده باشیم. فردا صبح با آژانس به سمت ترمینال حرکت کردیم اما بلیط برای صبح نبود و مجبور شدیم برای عصر بلیط بگیریم و چون قضیه کنسل شد به کیهان گفتم بیا بریم خونه ی برادرت و اون هم بهش زنگ زد و اون گفت میخواهیم بریم خونه ی فامیلهای خانمم و نیستیم و من هم گوشی موبایل رو گرفتم و تبریک گفتم.

شهرستان خوش گذشت و حسابی به دیدن فامیلها رفتیمو به پارک رفتیم و عکس انداختیم. و با دیبا و شوهرش و شایان به سمت تهران حرکت کردیم.

توی چند روز عید به دیدن فامیلهای کیهان هم رفتیم به منزل برادرش رفتیم و جاریم از قبل گفته بود من خونه ی پدر و مادر دزیره نمیام. و بهانه اش این بود که چرا دزیره گوشی رو نگرفته و به من تبریک عید بگه.. با این حال چون دهم عید تولد بچه اش بود براش عروسک گرفتم و عیدی هم دادیم و بهش گفتم مادر و پدرتون خونه هستند ؟ چون اون طبقه بالای پدر و مادرش زندگی می کنه و اون گفت نه....

روز دهم عید قرار بود مستاجر مامان خونه رو تخلیه کنه اما وقتی به خونشون رفتیم هنوز پرده هاش به چوب پرده بود یک ماه دیگه عروسیم بود و هیچ کاری نکرده بودم خونه نقاشی می خواست کابینت و.... و مستاجر میگفت بیرون نمیرم چون خونه گیر نیاوردم ولی ما از ۴ ماه قبل بهش گفته بودیم خلاصه خودش گفت برید شکایت کنید. و ما هم رفتیم در خونشون دعوا کردیم و بعد رفتیم شکایت کردیم.

 روز یازدهم عید کیهان به سر کار نرفت و با هوشمند و بابام رفتند دنبال خونه ..حالا باید فکر پول پیش بودیم یک میلیون قرار بود کیهان از کی از فامیلهاشون که قبلاْ براش کار میکرده بگیره و یک میلیون دیگه هم؟؟؟؟ معلوم نبود از کجا گیر بیاریم وقتی پدر و مادرش اومدند خونمون بابام بهشون گفت یک ماه دیگه عروسی پسرتون هست هنوز خونه نداره شما به فکر نیستید و مامانش در حالی که طلا توی دست وبالش بود گفت نداریم حاج آقا از کجا بیاریم برم خون خودم رو بفروشم اگه میشد این کا رو میکردم و شروع کرد به گریه.... باباش هم که اصلاْ عین خیالش نبود فقط گفت من قبلاْ پول داشتم اصلاْ براش ارزش قائل نبودم اما حالا ندارم بابا هم گفت باید برای پول ارزش قائل بود که یک زمانی درمونده نباشیم....

قرار شد پدر و مادرش ۵۰۰ هزار تومن قرض کنند و اگه اونها به کیهان ۵۰۰ تومن رو بدند من هم ۵۰۰ تومن بهش بدم. درحالی که از لباس پاتختی و آرایشگاه و لباس عروسی تاج و.... رو خودم پولشو دادم. کیهان دست تنها مستاصل و بی پول مونده بود با دو میلیون پولی که در هوا بود و عید و بی خونگی!!!!

+ نوشته شده در  86/08/26ساعت   توسط دزیره  | 

بعد از اون توهین و تحقیرها بعد از اون اشکها و ناله ها با مامانم و کیهان تصمیم گرفتیم که کیهان تا زمان عرسی مثل قبل با مامانش باشه تا عروسیمون بگذره و بعد هر جور خواستیم رفتار کنیم....

فردای اون روز جاریم از فرصت استفاده کرد و بعد از سه ماه من رو پاگشا کرد همراه خانواده ام .. از طرفی هم مادر شوهرم که با مادر جاریم رقیب سرسختی بود و قبلابا هم فحش کاری حسابی در مقاطع مختلف زمانی کرده بودند نمی تونست بشینه و اونها بهش بخندند که عروسش بد از آب دراومده . مامانش تو گوش کیهان خونده بود که به زنت بگو به من یه زنگ بزنه ولی کیهان زیر بار نرفته بوده و به من نگفته بود . و خودم از روی صحبتهاش و سوتی دادنهاش فهمیده بودم اما به روی خودم نیاوردم.

تا اینکه دیدم از خونه ی کیهان به موبایلم زنگ زدند اول خواستم گوشی رو برندارم اما بعد گفتم ولش کن . گوشی رو برداشتم و دیدم باباشه احوالپرسی کردم و بعد گفت مامان کیهان نذر داره بیاد امامزاده طرف خونتون تو هم باهاش برو که کدورتها برطرف بشه من هم گفتم تا ساعت شش سرکار هستم و اون گفت میاد سر کوچتوتون و نمیاد خونتون!!!

خلاصه رفتم سر کوچه ودیدم ایستاده اونجا.. سلام و علیک کردیم و اون روبوسی کرد و به سمت امامزاده راه افتادیم اون گفت یک خانم چادری با یک دختر دیدم گفتم حتما با مامانت اومدی گفتم: مامانم نمی دونه من با شما اومدم گفتم میرم بیرون . توی راه هم گفت این پدرشوهرت می ترسه من رو دزد ببره من خونه نبودم زنگ زده به تو مزاحم تو هم شده. ( تو دلم گفتم رو رو برم هی)

رفتیم آجیل مشکل گشا خرید و تو حرم پخش کرد و یک مقدار اضافه اومد گفت اینو ببر خونتون برای مامانت گفتم مامانم نمی دونه اصلاْ چه اتفاقاتی افتاده. بعد نماز خوندیم دعای توسل رو بلند خوندم و دیدم منتظره تا دعام تموم بشه و بعد شروع کرد: من اینها رو بزرگ کردم سختی کشیدم و گریه کرد برام مهم نبود چون اگه مسابقه گریه بزارن اون بهتریم امتیاز رو می گیره .. ازش متنفر بودم دوست داشتم نبود دوست داشتم خودم هم نبودم چون دیگه مجبور نبودم این همه بدی رو به چشم ببینم.

من هم وقتی حرف میزد سرمو بلند نکردم  خیلی حرف زد و من بهش گفتم شما واقعا فکر می کنید من از کوچه پیدا شدم دختری باشرایط من تحصیلات خانواده دار کارمند و... فکر می کردید برای کیهان ریخته بود گفت دهنمو باز نکن آره فت و فراوون بود.. هیچی نگفتم چون اگه می خواستم بگم می تونستم بگم از اون دو تا عروسی که برای پسر اولیت انتخاب کردی معلوم بود.....آخر سر هم گفت که به کیهان نگم که چی گفته . منهم گفتم آخه کیهان قسمم میده اون هم گفت نگو....؟؟!!!

بعد از اون سوار اتوبوسش کردم و رفتم آخر شب هم وقتی کیهان حرف میزد گوشی رو ازش گرفت و حرف زد و پرسید چیزی که نگفتی گفتم : نه... که البته به کیهان گفتم.

بعد از اون هم از خونه ی دیبا زنگ زدند که شایان پسرش به بیمارستان رفته و لوزه اش باد کرده و نفسش بند میاد که باید چند روز تحت درمان باشه.

فردای اون روز هم مامانش به موبایلم زنگ زد که به کیهان نگفتی که و بعد احوال شایان رو پرسید و بعد گفت  دیشب با کیهان یک عالم شوخی کردیم و کیهان من رو قلقلک داد..( از این حرفش خنده ای کردم که از صد تا گریه غم انگیز تر بود)

بابا هم از شایان و احوالش چیزی نمی پرسه از اون هم که دیگه متنفرم....

دیگه کارها رو رله کردیم با کمک بابا از طرف اداره شون سالن گرفتیم که خیلی خوب وشیک هست . مستاجر مامان هم هنوز بلند نشده و با پول ما جایی گیر نمیاد.

بابا باز دوباره دعوا به راه انداخت همه ی ما میدونیم چون باز نزدیک عید شد دعوا براه انداخت که چیزی نخره. دعوا سر مادر(مامان بابام) بود { مادر نزدیک به پانزده ساله که از  خونه و زندگیش تو بروجرد کنده شده چون سکته کرده تو این ۱۵ سال بیشتر مامانم ازش پذیرایی میکرد و بعد که عموها زن گرفتند نوبتی دو ماه دو ماه می بردنش خونشون البته عمو بزرگم این کا رو نمیکنه و حالا مادر خیلی پیره و نمی تونه دستشویی بره و توی جاش نم میده } عمواومد خونمون و گفت مادر اذیت می کنه حرف گوش نمیده و... من و مامان هم موضوع خونه رو مطرح کردیم که چه اشکال داره نزدیک خودمون یک آپارتمان براش اجاره کنید و یک پرستار بگیرید کارهاشو بکنه که بابا مثل همیشه پرید به من و مامان و به مامان فحش پدر و مادر دادبه منهم گفت برو گمشو از خونه ام بیرون به شوهر پدرسگت بگو بیاد ببرت.. چند بار به من گفت برو گمشو بیرون و خلاصه اومد مامان رو بزنه که عمو جلوشو گرفت . و بعد گفت همتون بیرون می کنم و مادرمو نگه می دارم..دریا هم گفت آبروت نمیره مارو بیرون کنی. که با این جمله اش از تمام نعمتهای بابا که همون پول دانشگاه و خرج لوازم دانشگاه بود محروم ماند.

فردای اون روز که پنج شنبه بود من به خونه ی کیهان رفتم و شب اونجا خوابیدم.

پیوست: این خاطره برای اسفند ماه سال ۸۵ هست قابل توجه دوستان عزیزم.از همه تون ممنونم

+ نوشته شده در  86/08/19ساعت   توسط دزیره  | 

عید غدیر بود و کیهان برای من سکه ای که اداره اش به عنوان کادوی ازدواج داده بودند رو آورد البته گفته بود خانواده اش نفهمند پدر شوهرم هم به مادرشوهرم پول داده بود و اون هم یک بلوز ایرانی که خیلی می ارزید سه تومن بود با رنگ بنفش تند گرفته بود.

صبح کیهان اومد خونمون و من رو برد خونشون از طرفی هم شب قبلش چون عید سیدها بود به جاریم زنگ زدم که عید رو تبریک بگم اما نبودند به موبایل برادر شوهرم زنگ زدم اون هم گوشی رو برنداشت وقتی به کیهان گفتم سریع مامانش زنگ زد خونه ی مامان جاریم و گفت اونجا هستین بنشین پای تلفن که دزیره الان زنگ میزنه . من هم به کیهان گفتم من زنگ به خونه ی مامانش نمی زنم نمی تونم که دوره بیفتم دنبالش زنگ بزنم.

خلاصه مامانش هم ناراحت شده بود و خودشو باز زده بود به غش و.... صبحش هم به کیهان غرغر کرده بود که چرا زنگ نزده .. وقتی هم من رفتم خونشون حموم بود و زیاد تحویل نگرفت من هم به روی خودم نیاوردم. وقتی اومد گفت خانم شدی زنگ نمی زنی؟ من هم گفتم خانم بودم .. سرم شلوغه...

گفت چرا زنگ نزدی محبوبه منتظر بود گفتم من زنگ زدم خونشون نبود اون شماره ی من رودیده اون باید جواب میداد. من شعورمو رسوندم .. اون هفته هم عید قربون بود اگه می خواستم به اون نگاه کنم اصلاْ زنگ نمی زدم.. اون رفت و شماهر جاریم رو گرفت  احوالپرسی کرد و گفت دزیره میخواد باهات حرف بزنه..../

فیلم و عکسها آماده شد یک نسخه از فیلم خونه ی ما بود و یکی دیگه خونه کیهان و بعد عکسها هم دست من بود تا آلبوم بخرم و برای پنج شنبه که مشاوره رفتیم از اون ور ببریم خونه ی مامان کیهان....

وقتی به مشاوره رفتیم تمام حدسهای من درست از آب دراومد... مشاور که یکی از استادهای دانشگاهمون بود و جز مشاورهای برجسته خانواده بود گفت که مامانش یک سایکوتیک هست و شخصیتی ایزوله پیدا کرده و از ناکامی های خودش دور نمیشه تمام اون انقباضها جلب نظر داره وباید چندین سال تحت روان پزشک و همزمان مشاور  باشه دارو بخوره و.... اون گفت باید مسیر زندگی خودتون رو پیش ببرید و هیچ به حرفهاش اهمیت ندید باید زندگی خودتون رو انجام بدید اگه دوست داشتید به خونش برید اگه دوست نداشتید نرید چون اون در کل از هر وضعیتی ناراضی هست.. من بهش گفتم من بهش تلفن میزدم و بعد از چند وقت می گفت جداگانه هم بایذ زنگ به پدرشوهرت بزنی....

و حالا من مونده بودم با یک مریض روان گسیخته.. و پسری که در نهایت میگه اون مادرمه و کارهاش دست خودش نیست اون بیمار روانی هست.... ما با این افکار به طرف خونشون حرکت کردیم...وقتی عکسها رو دید گفت برای من هم عکس زدید گفتیم آره و یک ۲۵*۲۰ هم برای اون زده بودیم و بعد از اون گفت از فیلم هم یک دونه میخوام کیهان هم گفت چون دزیره حساسه فیلم دست خودمون می مونه هر وقت دوست داشتی بیا خونمون ببین اون هم آتیشی شد و گفت من فیلم عروسی همو رو تو خونمون دارم فیلم پسر خودمو نداشته باشم باید به ما بدین من هم جوابی ندادم . بعد  اومد و گفت بده من فیلمو من هم گفتم شرمنده من به مامان خودم هم نمیدم مامان من مکه رفته توی فیلم بی حجابه خواهرم هم همینطور کیهان هم فیلمو ندیدیه اگه اشتباهی بابای کیهان و یا کسی دیگری فیلمو بذارن خوبیت نداره . واون اصرار میکرد و کیهان توی این بین داشت میرفت حموم و مادر شوهرم برگشتو گفت وقتی دختر از کوچه پیدا می کنی همینطوری میشه  کیهان فقط چشماشو گرد کرد رفت تو حموم داشتم میمردم آخه چقدر تحقیر از طرف یک مریض روانی از کسی که یک کلاس هم سواد نداره از یک ..نمی دونم به خدا نمی دونم و این شوهرم بی دست و پا که حتی نیومد بگه حرف دهنتو بفهم زن .. این زن منه نباید بهش بی احترامی کنی....

من رفتم و در اتاق کیهان رو بستم یک دفعه دیدم مامانش با همسایشون اومد تواتاق همونی که به خواستگاری من اومده بود.. اون هم گفت نه باید عکس وفیلمتونو بدید پس اگه میخواهید اینطوری بشه عروسی نگیرید و رفت آلبومی آورد و عکس همه ی فک و فامیلاشون توش بود و گفت من عکس عروسی همو رو دارم...

بعد از شام اومدم تو اتاق و گفتم بریم و اومدیم که بریم مادرشوهرم گفت باید سی دی رو بدی مگر نه حق ندارین برین گفتم دوستم فردا میخواد بیاد خونمون و باید برم از طرفی من می گفتم میخوام برم اون هم کیهان رو می کشوند تو آشپزخونه و می گفت می خوام می خوام می خوام... کیهان هم بنای گریه رو گذاشت و آی قلبم آی قلبم مثلاْ می خواست ما رو بترسونه که کوتاه بیاییم پدرشوهرم هم که تر*یا*ک سِرش کرده بود بی خیال همه چیز....

حال کیهان رو بهتر کردم و سرشو گذاشتم تو بغلم مامانش محکم از بغل من کشیدش بیرون و خودش بغلش کرد. و بعد کیهان دراز کشید بود مامانش همون حالت رو انجام داد و مثلاْ غش کرد . کیهان هم حول شد و اورژانس اومد و گفتند فشارش طبق معمول بالاست باید بره تا فشارش بیاد پایین اون هم برای اینکه نظر همه رو جلب کنه می گفت من رو نخوابونید بیمارستان تو رو خدا وووو... ازش می پرسیدند تا حالا سی سی یو رفتی می گفت آره در حالیکه تا حالا نرفته بود....

من تو آمبولانس باهاش رفتم و کیهان هم با ماشین خطی حالا ساعت یازده شب بود پدرشوهرم هم بی خیال..... وقتی رفتم بیمارستان هنوز  کیهان نرسیده بود براش پذیرش کرده و بردمش دستشویی ازش آزمایش ادرار و خون گرفتم با این دست و مچ علیلم که هنوز درد می کرد با ویلچر از سربالایی و سر پایینی می بردمش و اون هم گریه کرد وگفت دزیره من رو حلال کن ....

کیهان اومد و اونجا جا نبود و ما به مرکز قلب تهران بردیمش و تا ساعت سه نصف شب اونجا بودیم و بعد اومدیم خونه و خوابیدم صبح ساعت ده از خواب بلند شدیم صبحانه خوردیم و لباس پوشیدیم که بریم گفت کجا حالا سرحال و قبراق بود گفتیم خونه دزیره.... گفت نه سی دی رو بدید من می خوام سی دی رو میخوام.. و ماهم گفتیم نه نمی تونیم بدیم میدونستم نمیشه وعده ی سر خرمن بهش بدم مثلا بگم بعداْ میدم چون مثل جورابا میشد و فرداش میومد در خونمون و سی دی رو میخواست..

تو راهرو اومد و به کیهان گفت خاک بر سر زن ذلیلت کنند کیهان هم برای اولین بار زبونش باز شد گفت آره زن ذلیلم.. از پله ها رفتیم پایین برام مهم نبود فقط می خواستم از اون جهنم بیام بیرون .. وقتی به کوچه رسیدیم سرشو از پنجره آورد بیرون و گفت دختر از کوچه پیداشده خاک بر سرت که از کوچه پیداش کردی من هم برگشتم و گفتم برو زنیکه روانی..... همون دقیقه به موبایل کیهان زنگ زد و اون جواب نداد.. رفتیم خونمون همه بودند به جز بابا دیگه نتونستم طاقت بیارم و زجه زدم و به دریا و دانا گفتم تو رو خدا اشتباه من رو تکرار نکنید....وبعد برادر شوهرم زنگ زد و به کیهان گفت اگه زن من اینکارو کرده بود من میزدمش..

پیوست: اشکام جاریند خاطره های بد همیشه برام تکرار میشند تو رو خدا به من بگید اگه شما جای من بودید چه می کردید.. ؟نگید که کیهان باید از طرف خودش این چیزها رو بگه چون اون می دونه کیهان هیچ نظری تو زندگیش نداده جز جسارتش تو زن گرفتن...؟؟؟؟

+ نوشته شده در  86/08/18ساعت   توسط دزیره  | 

یک خبر خوب امام رضا بار دیگه حاجتمو داد کیهان کار پیدا کرد یک کار تو حیطه ی رشته ی خودش حالا دیگه خیلی خوشحالیم . و دیگه اینکه با دوستم که خواهر علی بود تماس گرفتم و اون گفت علی ازدواج کرده اصلاْ باورم نمیشد اون گفت یک سال ازدواج کرده و من شوکه شدم پس اون همه زندگی گوسفند وار و نمی خوام تولید مثل کنم مثل حیوانات!! واینکه یک چیزی یا نیرویی من رو اذیت می کنه!! الکی بود  ؟ یا من خیلی احمق و زودباور بودم و یا اون......

توی این سه ماهی که نامزد کردیم هنوز مادربزرگ پیرم رو ندیده بودیم وچون حالش خوب نبود برای جشن نامزدی هم نیومده بود با کیهان تصمیم گرفتیم به دیدنش بریم چون به دیدن بزرگترها بنا بر ادب می رفتیم چه بسا که به دیدن سه تا از عمه های کیهان هم رفتیم. چون نتونسته بودند جشن نامزدی بیان...

خلاصه قرار شد که برای جمعه با کیهان به منزل عموم که تو کرج زندگی می کرد بریم و برای دوشنبه که فکر می کنم عید غدیر بود به منزل مادر شوهرم بریم... کیهان حول وحوش ساعت یک اومد خونمون و ناهار خوردیم و با مترو ساعت سه به سمت کرج حرکت کردیم. توی راه که می رفتیم کیهان گفت میخوام به یک روانشناس برم گفتم مگه اتفاقی افتاده اما اون گفت : نه!! خلاصه من هم جدی نگرفتم و به کرج رفتیم و هنگام برگشت موبایل کیهان زنگ زد و من دیدم مشکوک حرف زد و با بی میلی گفت خداحافظ..

ازش پرسیدم کی بود چی بود؟ گفت مامانم گفته صبح برادرم با زنش طبق معمول دعوا کرده اعصابش خورده و گفته زود بیا پیش برادرت... شک کردم و بعد بهم برخورد که اگه صبح این اتفاق افتاده پس چرا کیهان الان داره میگه؟؟؟

فقط شک کردم و به کیهان گفتم خیلی نامردی.. کیهان دیگه ول کن نبود. همش می پرسید از چی برای چی ؟چی فهمیدی؟ خلاصه ایستگاه امام  گفتم تو برو خونتون و اون هم گفت نه و از این حرفها . و منهم به سمت خط یک راه افتادم و کیهان محکم دستو گرفت و گفت تو هیچ جا نمیری.. و خلاصه اعصابش خراب شد..از مترو اومدیم بیرون توی سرمای دی.. و اون هم گفت مامانم از صبح گیر داده که چرا امروز خونه ی ما نمیایین و دوشنبه نمیرین خونه ی عموی دزیره... و بعد به کیهان گفت تو زن ذلیلی...

کیهان گفت مامان پشت تلفن گفته یا با زنت صحبت می کنی که دیگه از این رفتارها انجام نده یا زنگ می زنم خونه به پدر و مادرش میگم.. واونوقت فهمیدم دعوای برادر و.. الکی بوده/// اما تعجب کردم کدوم رفتارها من که با اون کاری نداشتم.

بعد از این کیهان گریه کرد هق هق زد نفسش بند اومده بود پاهاش شل شده بود دلداریش دادم بهش گفتم توجه نکن اما خودم هراس داشتم که نکنه به بابا اینها بگه // بعد خونمون رفتیم و بعد وضو گرفتیم و رفتیم امامزاده و دعا کردیم که ما رو از این برزخ که اسمش دوران عقد هست نجات بده ..بعد از اون با کیهان حرف زدم و گفتم به حرفهاش اهمیت نده بی خیال شو. محلش نذار گفت: مادرمه زحمتم رو کشیده می ترسم عاق والدین بشم.

گفتم خوب اون هم تو رو دوست داره فقط من اینجا زیادی هستم که ناگاه کیهان گفت: لب کلام : مامان نمی خواست من به این زودی زن بگیرم.

دلم گرفت غذامو با بی میلی خوردم به بخت خودم لعنت فرستادم همش این سوال تو ذهنم بود ! تو خانواده لجنزارتو می شناختی چرا من رو بازی دادی؟ حس بدی داشتم احساس شکست خوردگی می کردم با بررسی هایی که کردم مادر شوهرم مشکل روانی داشت اما نمی دونستم چی بود؟ نمی دونستم با کسی که به رابطه ج*ن*س*ی و عاطفی من و پسرش حسودی می کنه کسی که روبروی من می ایسته و میگه اگه کیهان فلان کار رو کرد شب پشتتو بهش کن ..معذورش بدار و.....

وای خدای من چرا من ؟ چرا ؟ به خدا خودم گیر افتادم دیگه نمی تونم با اون پدر نفهم و با اون سرگذشت بدفرجام حالا چرا وقتی اونجا که کیهان رو می خواستم این مادر شوهر این کارها رو بکنه.....؟؟؟؟

گریه کردم خسته شده بودم کیهان اومد کنارم و به راهمون ادامه دادیم کیهان اعصابش از دست خودش خورد بود گفت دیدی برای همین نمی خواستم بهت بگم. و میزد تو سر خودش.... بهش گفتم برو دست از سرم بردار مامانت نمیذاره ما زندگی کنیم توی همین گیرو دار باباش به موبایلش زنگ زد و اون هم با عصبانیت جوابشو داد اما نگفت با منه گفت تو اتوبان داره قدم میزنه.. بعدش مامانش زنگ زد و گفت بیا خونه مگر نه زنگ میزنم خونه ی اونها و دوباره زنگ زد و یک سری چرت و پرت گفت و بعد کیهان من رو رسوند خونه و خودش تونیومد وقتی رسید خونه اس ام اس زد که من رسیدم.

نمیدونم چی میشه این زن با زندگیمون چیکار میخواد بکنه اما کیهان میخواد بره مشاوره تا ببینیم خدا چی میخواد.....

+ نوشته شده در  86/08/16ساعت   توسط دزیره  | 

تصمیم گرفتم با کیهان صحبت کنم و بهش یادآوری کنم زندگی ما ارزش داره و نباید اون رو نادیده بگیریم بهش گفتم به کارهای مامانش توجه نکنه اگه  اون خودشو به مریضی میزنه .. سعی کنه جذبه داشته باشه و.... اگه اینها رو قبول کنه من هم حرف از جدایی نمیزنم. چون من کیهان رو دوست دارم و اصلاْ نمیخوام از دستش بدم البته اگه رفتارهای مامانش بذاره...

بعد از شب چله که من پالتو خریدم مادر شوهرم که غالباْ از گرما بیزاره گفت من هم پالتو میخوام و باید دزیره بیاد و با سلیقه ی خودش انتخاب کنه من هم برای اینکه شر نشه همراه کیهان و مامانش رفتیم و براش پالتو خریدیم اما تعجب می کنم که زمستون و تابستون مادر شوهرم با تیشرت میگرده و کلاْ از گرما بدش میاد پس چرا اصرار به خریدن پالتو داشت؟

تصمیم شد در حین بیکاری کیهان بریم تبریز پیش فامیلهای مادرشوهرم .. در حالی که هیچ پولی تو حساب کیهان نبود اما با این حال پول قطار درجه دو تهیه شد و من هم پول تو حسابم رو به مسافرت آوردم روز اول گذشت و روز دوم با کیهان تصمیم به خرید گرفتیم یک مقدار برای مامانم آجیل گرفتم و بعد دنبال لباس بافتنی می گشتم چون شنیده بودم یک جایی جنسهای ترکیه رو می فروشند و ارزون هم هست.

اون محل رو پیدا نکردم اما بالاخره یک بلوز بافتنی خریدم وقتی آوردم خونه مادرشوهرم گفت چی خریدی وقتی نشونش دادم رنگ چهره اش دگرگون شد و گفت خوب برای من هم یکی می خریدید؟ تعجب کردم و باز سوال بزرگی تو ذهنم نقش بست؟؟؟؟

از اونجا نمی تونم بگم چی کشیدم تنها بودم حرف هیچکس رو نمی فهمیدم با اینکه همه فارسی بلد بودند اما هیچکس فارسی حرف نمیزد از ده تا کلمه هم کیهان دو تاشو تعریف میکرد وقتی ازش می پرسیدم چی گفتند می گفت : هان گوش ندادم.. دقت نکردم ... نفهمیدم...

فردای اون روز مادر شوهرم ما رو کشید بازار صائب تا برای اون هم بلوز بافتنی بخریم خلاصه یک دست فروش دیدیم که جوراب می فروشه من هم که عاشق جوراب هستم سه تا خریدم که یکیش برای دریا و یکیش برای دانا و یکیش برای خودم در همون حال مادرشوهرم گفت آقا یکی دیگه از این مدل جوراب به من هم بده و آقاهه گفت این مدلی تموم کردیم و اون با ناراحتی و سرخوردگی گفت من این مدلی می خواستم ومن هم با تعارف گفتم مال من رو شما بردارید قابل نداره... رفتیم و یک بلوز انتخاب کردم واون خرید و بعد از اون به خونه داییش رفتیم چون اونجا اقامت داشتیم وقتی توی ساکم رو مرتب میکردم مادر شوهرم اومد و گفت لباسم از لباس تو خوشگلتره و با ناباوری نگاهش کردم وبعد گفت اون جوراب ها رو بده می خوام بپوشم وای که چه دلم سوخت چون خیلی طرح جوراباش زیبا بود با کفش اسپرت خیلی قشنگ میشدو سه تا جورابها رو جلوش گذاشتم وگفتم هر کدوم رو می خواهید بردارید و همون که خودم دوستش داشتم رو برداشت و پاهاش کرد و با کفش پاشنه دار راهی مهمونی شد... درست می دیدم که همسان سازی می کنه با من.بعد اومد و به من گفت به بابای کیهان گفتم تو پول لباس رو دادی و از باباش پول پیراهن رو گرفت و برای خودش برداشت هر جا هم میرفت می گفت این جوراب و این بلوز رو عروسم برام خریده در صورتی که من فقط انتخابش کرده بودم.

خلاصه گیج شده بودم از کیهان پرسیدم معنی این کارهای مامانت چیه گفت : حسادت....!!!! بعد از اینکه آخرین مهمونی رو رفتیم توی اون مهمونی کاملاْ به من و کیهان بی محلی کردند حتی تعارف غذا هم نکردند و کیهان هم ناراحت شد از مهمونی اومدیم بیرون عوض اینکه ما ناراحت باشیم مادرشوهرم اخم کرد و روشو برگردوند و جلوتر راه رفت و زیر لب فحش داد.. ما نمی تونستیم چیزی بگیم چون همدیگر رو دوست داشتیم واون تهدید میکرد که موضوع دوستی ما رو به خانواده ام میگه و با اینکه ما نقطه ضعف نشون نداده بودیم اما اون تهدید میکرد و ما برای اینکه با فهمیدن این مسئله بابا نظرش نسبت به کیهان عوض میشد و یا تلافیشو سر دادن جهیزیه میکرد می ترسیدیم.

مسیر برگشت شد ووارد قطار شدیم وقتی شب تو قطار خواستیم بخوابیم برادر شوهرم که از اون گیرهای سه پیچه هی اس ام اس الکی میداد و من گفتم باز شروع کرد مادر شوهرم هم تا اینو دید گفت وای فشارم بالا رفته اما غش نکرد چون تو قطار موقعیتش نبود.

صبح شد و مادر شوهرم با یک عروس وداماد تو قطار بودند با دختره ترکی می گفت و می خندید و دختره هم منو زیر لب نگاه میکرد و پوسخند میزد خیلی برام زجر آور بود و باز هیچی نگفتم . وقتی از راه آهن پیاده شدیم به کیهان گفت بیایین خونه ی ما بعد برین خونه ی دزیره اخه اون روز عید قربان بود و می دونستم مادر شوهرم گوشواره خریده کیهان هم گفت الان با ساک سخته ./ وبعد اون به کیهان گفت دیگ حق نداری بیای خونه....؟؟

رفتیم خونه و صبحانه خوردیم و مادر شوهرم به کیهان زنگ زد که امروز روزعید اون عروسمون زنگ زده و تبریک گفته به دزیره هم بگو زنگ بزنه و تبریک بگه..من هم گفتم من رفتم مکه ومثلاْ حاجی شدم اونها باید زنگ بزنند من عروسم واونها باید کادو بیارن خلاصه کیهان رو کشت و ساعت هفت شب اومد وتا عیدی رو بده من هم تادیدم اون اومده خونمون زنگ زدم و به باباش تبریک گفتم. اومد . کلی اخم کرد و لباس بافتنیش هم پوشیده بود وقتی ده دقیقه نشست گرمش شد و لباسشو عوض کرد و تو پلاستیک گذاشت . منهم تحویلش گرفتم مامان هم یک تعارف کرد واون هم از خدا خواسته موند . وقتی تاکسی گرفتند و رفتند . شب که رسیدند کیهان گفت مامانم پلاستیک لباسشو خونتون جا نگذاشته: گفتم : نه و بعد گفت : مامان بی حواس بلوزیتو گم کردی!!!!!!!

+ نوشته شده در  86/08/15ساعت   توسط دزیره  | 

چه بر من گذشت خدای من لحظه های پر اضطراب، بی احترامی و....

با اینکه کیهان پول نداشت ولی باید برای شب چله یک چیزی می خرید به هر کسی گفت کسی بهش پول قرض نداد و بالاخره با اکراه از باباش پول گرفت که حقوق آخر هم براش بریزند تا بهش بده.

با هفتاد هزار تومن رفتیم پالتو و چکمه خریدیم بعد از اون کیهان گفت بیا خونمون  من هم قبول کردم شب ساعت نه رسیدیم خونشون اما مامانش جلوی در نیومد و سرسنگین بود و می دونستم به خاطر زنگ نزدن من هست . بعد با بی محلی سلام کردو بعد به کیهان گفت سوسیس خریدی اون هم گفت : نه! مگه گفتی سوسیس بخر؟ بعد گفت ولش کن نمیخواد همین غذاها رو می خوریم و من دیدیم دو نوع غذای گرم شده و حاضر روی گازه اول هیچی نگفتم با کیهان رفتیم توی اتاق گریه ام گرفت کیهان گفت خودم بعداْ به حسابش میرسم. اومدیم که بشینیم چند دفعه مامانش صداش کرد و بعد باباش یک داد بلند سرش زد که من خیلی ناراحت شدم اومدم سر سفره و کیهان رفت دستاشو بشوره که باباش جلوی من وقتی کیهان تو دستشویی بود گفت تلافی این کارهاتو بعداْ می بینی!!!!

مامانش تخم مرغ درست کرد و آشی که مال چهار روز پیش بود و برنج و مرغ ظهرشون...به من برخورد چون کیهان با اینکه زیاد میاد خونمون ولی مامانم غذا آبرومند جلوش میذاره خلاصه غذای مونده گرم نمی کنه اما مامانش می دونست ما میاییم خونشون و......

غذا کم کشیدم و خوردم واونها هم اصرار کردند بخور. من گفتم مرسی با کیهان ته بندی کردیم و مامانش آتیش گرفت . سر شام مامانش گفت الان برنامه هزار راه نرفته می گفت جوونا ندارن باید مراعاتشون کرد.

بعد از شام به کیهان گفتم میخوام برم گفت نماز بخونم بعد گفت چایی بریزم و خلاصه لفتش داد. بعد مامانش گفت بیا فشار من رو بگیر بعد کیهان فشارشو گرفت و گفت قرص زیر زبونی بخور ( مادر شوهرم باید روزی دو تا قرص فشار بخوره امانمیخوره ومراعات هم نمی کنه برای همین همیشه فشارش بالاست) خلاصه یک عالم ادا درآورد وخودش رو به غش زد دستاشو کلید کرد و توی ده دقیقه حالش خوب شد و گفت چایی بیارین و آجیل هم آورد من لباس پوشیده بودم که برم از باباش خداحافظی کنم و اومدم برم که گفت وایسا ببینم!!! کارت دارم. دیگه شروع کرد مگه ما چیکارت کردیم من هم گفتم مگه من چیزی گفتم؟ و بعد گفت به خدا محبوبه هر چی بود ولی نه خودش نه خانوادش زبون درازی نکردند.

من هم بهش فهموندم کارش اشتباه ..ما که نمی خواستیم جراحی خواهرم رو مخفی کنیم.خلاصه کیهان هم اعتراض چشم گیری نکرد فقط گفت من نمیذارم دزیره ناراحت بره بیرون باید با هم آشتی کنین و ما هم الکی آشتی کردیم.

تو ماشین گریه می کردم و بعد که کیهان می خواست بره گفتم فکر نمی کردم اینطوری باشی که اجازه بدی به من بی احترامی کنه حالا من و خانواده ام زبون دراز شدیم؟ اعصابم خورده همش فکر می کنم اشتباه کردم اینها وصله ی تن ما نبودندو.....

برای وام مهر رضا هم کسی نمیاد ضامنش بشه به هر کی رو میندازه قبول نمی کنن. بهش گفتم یا تا به حال بد حسابی کردین یا کسی بهتون اعتماد نداره که از این حرفم ناراحت شد. فرداش برام اس ام اس زد من کلاهبردار نیستم و دیگه زنگی نزد عصر که از اداره اومدم مامانم گفت با هم بریم خونه ی زن داییش که من هم رفتم  بعد کیهان به من زنگ زد که چرا بدون اجازه ی من رفتی مهمونی .. خلاصه بهش گفتم بیا خونمون اومد و با سردی باهاش سلام کردم و رفتم تو اتاق سشوار کنم که اومد و سلام کرد جواب ندادم داد زد سللللللللللللام.. گفت برای چی گفتی بیام گفتم الان که بابا اومد دو تایی میریم با هاش حرف می زنیم گفت درباره چی؟ گفتم آیندمون زندگیمون و....گفت نه ما اینکار رو نمیکنیم گفتم چرا! گفت تو هیچ حا نمیری گفتم میرم دستم رو گرفت کنار زد دستاشو گذاشت روی گلوم و به سمت عقب هلم داد اصلاْ باورم نمیشد کیهان این کارها رو بکنه گریه ام گرفت بهش گفتم کثافت ازت بدم میاد هم خودت و خانواده ات رفتار خوبی با من ندارین . نمی خوام باهات زندگی کنم گفت باید زندگی کنی نمیذارم گفت طلاقت نمیدم خودمو می کشم. گریه کرد اشک ریخت خودشو زد اما من دلم چرکین بود برام غیر باور بود اون یه جورایی دست رو من بلند کرد مامانش بعد از دوماه توهین کرد .....

التماسم کرد دستامو بوسید پاهامو بوسید از این کارش اعصابم خورد شد گریه کردم اون هم گریه میکرد. از طرفی می گفتم باید بترسه بهش فهموندم از این کارش متنفرم!!

ولی دلم به حالش سوخت و این دومین باری بود که دلم به حالش می سوخت و باهاش آشتی میکردم . اون تنهاست بی پوله بیکاره و.... اون اشک می ریخت و من به مامانش فحش میدادم خیلی حال بدی داشتم .... بعد آرومش کردم گفتم باید قول بدی اجازه ندی کسی به من بی احترامی کنه گفتم باید بریم حضانت فرزند رو به من بدی بعد از شام می خواست بره که دوباره کارو خراب کردم وبهش گفتم من از روی اجبار بهت گفتم می خوامت باز ناراحت شد ولی بالاخره آشتی شد.  

+ نوشته شده در  86/08/12ساعت   توسط دزیره  | 

 

چه روزهای سختیه گناه من شوهر کردن هست به گناه شوهر کردن باید آزار و اذیت بشم اونم از طرف کسی که اسم خودشو گذاشته پدر!!!!

یک شب کیهان اومد خونمون و با هم رفتیم بیرون و آخر شب که کیهان من رو گذاشت خونه صحبت خط آزاد اداره شد بابا به من گفت از اون تلفن استفاده نکنی من هم گفتم من فقط با دیبا حرف می زنم ( اخه قبلاْ گفته بود اگه به شهرستان خواستی با این تلفن بزن )اون هم گفت آبروی چهل ساله ی من رو خراب نکنی بیان تلفنو قطع کنند من فردا برش میدارم. من هم گفتم خوب اشکالی نداره بردار هر چی هم قبض اومد پولشو میدم .. یکی نبود بهش بگه آخه قبض تلفن اداره میاد و اون هم گفت اداره بی پول نیست و حسابی جلوی کیهان خیطم کرد. آخر شب هم به مامان گفته بود من تلفنو برمیدارم مامان هم گفته بود بردار.

این گذشت و بعد ازاون سرسنگین بود وقتی پنج شنبه از اداره اومد به مامان گفته بود باید از قسمت من بره و بره اداره مرکزی یعنی جای قبلی که بودم مامان هم گفته بود روزیشو خدا میده مگه تو اداره پایین آوردیش که حالا می خوای ببریش بعد گفته بود همه گفتند اینو نیار پیش خودت .. دیگه اعصابم خورد شد آخه به خاطر یک تلفن زدن ؟؟ خودش اداره رو غارت کرده بود حالا به من که رسید تلفن نباید بزنم.؟؟؟

روز تولد کیهان هم اخم و تخم کرد محل کیهان و هیچکس نگذاشت از کیکم نخورد تازه سر عکس انداختن هم فیلم درآورد و چند تا متلک هم سر درس کیهان بهش انداخت و آخر شب دنبال اونها تا پارکینگ نیومد.

آخر شب هم که رفتم بخوابم مامانم ظرف غذام رو گذاشته بود که بابا بهش گفته بود ظرف غذاشو نذار فردا باید بره اون یکی اداره!! مامان هم گفته بود مگه چیکار کرده ؟ فقط داشتم میمردم خدا کنه خدا بهمون رحم کنه امام رضا کمکمون کنه که کار کیهان جور بشه.

صبحش با ماشین بابا نرفتم اداره توی اون سرما  ساعت شش صبح رفتم به سمت سرویس همش می ترسیدم خواب بمونم . وقتی رسیدم اداره از روی اضطراب حالت تهوع و دل پیچه داشتم رفتم دستشویی که دیدم در اتاقم محکم بسته شد وقتی اومدم دیدیم بابا تلفنی که خط آزاد داشت رو برداشته بود.

بعد از این دریا برای جراحی فکش به بیمارستان رفته بود اما به خاطر پلیپش عملش نکرده بودند اما فقط بیهوشش کرده بودند.خلاصه رفتم بیمارستان و در ظاهر آشتی کردیم. از اون ور مامان کیهان ظهرش بدون اطلاع رفته بود بیمارستان و برای مامان غذا برده بود بعد هم به مامان گفته بود چرا به ما نگفتین دخترتون عمل کرده؟ من می دونم دززیره نذاشته که کیهان به ما بگه... از اون ور هم مامانم گفته بود النگوم کج شده مامانش هم گفته بود من هم طلاهامو برای کیهان فروختم حالا فقط النگوهاشو فروخته بود... و با اضافه پولی که از النگوها باقی اومده بود دو تا النگو پهن خریده بود حالا یک میلیون داده بود کیهان فکر میکرد کار شاقی کرده و به مامان گفته بود من تا النگوهام پر نشه نمیندازم.

چند روزم هست بهش زنگ نزدم بهش برخورده ....

+ نوشته شده در  86/08/05ساعت   توسط دزیره  | 

اوضاع خیلی بهم ریخته است اشکام تند تند جاری میشن. دریا منو آدم حساب نکرد و با دوست وبلاگیش قرار گذاشت در حالیکه اون یک پسر مشکل دار بود که تا حالا به خاطر ندیدن دوست دخترش از دریا کمک میگرفت.

وقتی با دوست دریا در این مورد صحبت کردم اون هم گفت ما توی این مسائل همدیگه دخالت نمی کنیم . من هم به دیبا گفتم و بعد به مامان . چون اون پسر اصلا ایده آل نبود پسری با اختلاف سنی نه سال از دریای هجده ساله و زیر دیپلم سربازی نرفته مادرش بخاطر هوسش طلاق گرفته و رفته. بیکار...و.. حتی یک گواهینامه نداشت دلم می سوزه چرا ما خواهرها ارزش خودمون رو نمی دونیم دیگه دریا نورعلا نور شده بود...

وقتی جریان رو فهمیدم که دریا جریان باچت آشنا شدن من و کیهان رو به مامان گفت و این جریان رو به دوستاش هم گفت و بعد از اون دوستش به من زنگ زد و گفت دریا میگه اگه من هم بخوام رازداری نکنم و زندگی جدید دزیره رو بهم بزنم می تونم . بگذریم که دریا گفته بود دزیره همه کاری قبلاْ کرده و حالا شوهر کرده فراموش کرده اما من منکر کارهای اشتباهم نیستم اما میگم وقتی دیدیم یکی اشتباه کرد تو همون شرایط ما هم یک اشتباه رو دوبار تکرار نکنیم.

اوضاع خرابه چون اداره ی کیهان بخاطر تعدیل نیرو باهاش قرارداد نبستند و اون بیکار شده و فقط خودم وخودش می دونیم خیلی برام سخته هضمش آسون نیست .

یک شب کیهان اومد خونمون که دریا بهش فیزیک یاد بده و مامانش هم باهاش اومد . دلو زدم به دریا و یک جوری بهش گفتم آخه کیهان مجبور بود ۵ صبح از خونشون بزنه بیرون چون خانواده اش نمی دونستند. به مامانش گفتم حساب کیهان خالیه و چهل هزار تومن بیشتر توش پول نیست خلاصه مامانش هم زد تو سرش و گریه کرد آخه قرار بود اداره ی کیهان وام بده مامانش هم گفت میرم فردا طلاهامو می فروشم

خیلی حالم بده اگه بابا اینها بفهمند می زنند تو سرم نمی خوام هیچکس بفهمه .

تولد کیهان هم رسید اینبار براش دوربین دیجیتالی گرفتم که خیلی خوشحالش کرد واین کارم خشم بابا رو نسبت به کیهان چند برابر کرد آخه بابا ذاتاْ آدم حسودی هست !!!! برای کیهان تولد گرفتم بی آنکه خودش بفهمه داداشش و مامانش اینها رو هم دعوت کردم که این کارم حسابی ذوق زده اش کرد.

کیهان مرتب دنبال کار هست و چند جایی هم بهش قول دادند امام رضا نذر کردم همون که کیهان رو به من داد که مشکلمون حل بشه.....

+ نوشته شده در  86/08/02ساعت   توسط دزیره  | 

فردای عقد مادر شوهرم افطاری دعوتمون کرد عقدمون توی محضر بود و قرار شد بابا برای آبان ماه نامزدی بگیره . دو روز بعد از عقد به نمایشگاه قران رفتیم و قران عروسیمونو گرفتیم و بعد با کیهان اومدیم خونمون. اما اوضاع خونه بهم ریخته بود چون بابا باز قاطی کرده بود و نمی خواست پول دانشگاه دریا رو بده و بعد دعوا شده و می خواسته مامان رو بزنه مامان هم زنگ زده این جریان رو به عموم گفته بود.

یک هفته بعد از عقد چون تعطیلات عید فطر بود همراه بابا و مامان و کیهان به خونه ی دیبا رفتیم و سه روز اونجا بودیم که واقعاْ خوش گذشت اما طبق معمول که بابا محل کسی نمیگذاره محل کیهان هم نمیگذاشت.اما فعلاْ کیهان تو نخ این حرفها نیست.

بعد از اومدن از خونه ی دیبا با بابا رفتیم قرداد سالن رو بستیم که برای هفدهم آبانماه وقت داشتند.کم کم جشن نامزدی نزدیکه و یک عالم کار داریم . از طرفی یک حرفهایی شده که بریم خونه ی مامان بشینیم اما کم اجاره بدیم تا بتونیم خودمون رو ببندیم.

درست نزدیک نامزدی خواهر ناتنی و بچه خواهر مریم دوستم فوت کردند و برای همین مریم نتونست به نامزدیم بیاد.

مراسم نامزدی هم اجرا شد هم کیهان و هم من خوشگل شده بودیم لباس نامزدیم بسیار زیبا بود که همه فکر می کردند کار دوخت خارج هست. آرایش موهام هم زیبا بود. اما آخر شب بابا طبق معمول زهرمون کرد وقتی اومدیم تو ماشین بابا .. بابا گفت بابای کیهان یک تشکر خشک و خالی هم نکرده و مهموناشون زیاد بوده که انصافاْ راست می گفت از اون حدی که گفته بودند بیشتر دعوت کرده بودند.

خلاصه شب همراه دو تا عموهام و دیبا اومدیم خونمون و یه ذره رقصیدیم و بعد از اون رفتیم خوابیدیم و کیهان هم اون شب پیش ما موند.

فردا صبحش هم با کیهان رفتیم فرم وام مهر رضا رو پر کردیم . فرداش دیبا و شوهرش به خونشون رفتند و مامان روهم باخودشون بردند بابا هم به مامان گفته بود تو نیستی اینا اینقدر نیان اینجا منظورش کیهان بود یه چیزی بهشون میگم بینشون رو بهم می زنم ... واقعا برای طرز فکر بابام متاسفم.

کیهان هم  جسته و گریخته یک چیزهایی فهمیده اما به روی خودش نمیاره . به خونه ی مامان کیهان رفتیم و جاری جان هم اونجا بود به من گفت من چایی ریختم تو برو میوه رو بیار من هم رفتم میوه رو بیارم که کیهان نگذاشت و خودش این کارها رو کرد. فقط خدا رو شکر می کنم که خدا کیهان رو به من داد.

هوشمند به دیبا گفته معلومه زن و شوهر خوبی میشند!!! صبح نامزدی جریان دوستیم با کیهان رو هم به دیبا گفتم اول ناراحت شد که چرا بهش نگفتم من هم گفتم چون مامان به من آزادی داد اما به تو نه و من می ترسیدم تو ناراحت بشی...

کیهان رو دوست دارم چون عشق، امید و ارزومه امیدوارم زندگی خوبی داشته باشیم.

+ نوشته شده در  86/08/01ساعت   توسط دزیره  | 

 
Daily Tip: