اون روز به کیهان گفتم چرا اینکار رو کردی وضعو خراب تر کردی اما کیهان گفت دو راه داریم یا اینکه من باید متوسل بشم به همسایه روبروییمون تا مامانم رو راضی کنه و راه دوم که من بهت نمیگم بری ولی اگه خودت می خوای برو گفتم : چی؟ گفت اینکه باهاش تلفنی صحبت کنی ....
دیگه داشت دنیا روی سرم خراب میشد اول کاری گفتم با آبروریزی نشه که شد مامانش آدم قالتاقی بود که همه کاری از دستش برمی اومد. یکباره گفت مامانم اومد قطع کن دوباره بهت زنگ میزنم من هم گفتم نمی خواد بعد دیدم با مامانش حرف میزنه صحبتشون طولانی شد با گوشیم به موبایلش زنگ زدم و گفتم گوشی رو بده به مامانت . سلام و علیک کردیم گفتم شما از دست من ناراحتی من که منظوری نداشتم من از طرف کیهان از شما معذرت میخوام من میخوام دخترتون باشم. اون هم فهمیده بود کاره ما گیر اونه تاقچه بالا میذاشت.
اون گفت کیهان تا حالا به من تو نگفته حالا داره میگه غلط کردی و زد زیر گریه . قضیه رو ختم به خیر کردم و کیهان از من معذرت خواهی کرد در حالی که اعصابم متشنج بود خداحافظی کردم .
دو روز بعد از اون ماجرا اومد خونمون و شناسنامه شو به بابام داد . و قرار شد بابا نامه از محضر بگیره قرار شد که به بازار تهران بریم تا طلا بخریم مامان کیهان گفت من هم میخوام باهاتون بیام که فقط چونه بزنم و تو انتخابش خودتون می دونید. من هم گفتم حالا که مامانش میاد پس بزار به مامان خودم هم بگم بیاد.
وقتی رفتیم طلا بخریم هر چی من می پسندیدم یا گرون بود و یا اینکه مامان کیهان یه چیزی می گفت حلقه هامون رو با سادگی خریدیم . سرویس هم به سختی انتخاب کردیم چون من طلا سفید می خواستم و مامانش می گفت طلا زرد بخر چون خودش طلا زرد دوست داره وقتی رفتیم حلقه نامزدی بگیریم نگین هاش یه خورده بیشتر بود که دیدم مامانش اخماش تو هم رفت دلم از این می سوزه که خود کیهان این پولها رو میداد.مامان کیهان هم میخواست یک زنجیر برای روز عقدم بخره پولهای کیهان دست من بود و به کیهان گفت صد تومن بده من /من هم به کیهان گفتم بزار خرید خودمون رو بکنیم اگه پول اضافه اومد که خانم شنیدند و بهشون برخورد و جلو جلو راه میرفت و زیر لب فحش میداد به کیهان علنی غر میزد خلاصه صد تومن رو گرفت چادر هم خریدیم .
مشکل بعدی این بود که یک روز تو اداره کار میکردم دیدم مامان زنگ زد و گفت مامانش زنگ زده و گفته خودتون اون روز به من گفتید دختر رو ببریم ماما ( توجه کنید منظورش متخصص زنان و زایمان بود) ببریم. مامانم هم از همه جا بی خبر گفته بود من گفتم؟ گفته بود آره مامانم هم گفته بود باشه بزارید مراسم عقد بخوبی برگزار بشه چشم. اون هم با وقاحت گفته بود ما قبل از عقد رسم داریم. این رو که مامان گفت دنیا رو سرم خراب شد مامانم گفت نمی دونم اینها کی بودند که تو برای خودت پیدا کردی . دلم برای خودم می سوخت چون باید دختر بودن خودم رو ثابت میکردم. این زن انگ همه چی رو رو پیشونی من گذاشت و این من رو می شکست.
کیهان با این کار مخالف بود و هر چی به مامانش گفته بود اون قبول نکرده بود خلاصه مامان هم که دید اینها چه آدمهایی هستند گفت باشه فقط هر جا که خودتون میخواهید ببرید مامانش گفت : شما هر جا دکتر میرید همون جا ببرید منظورو داشته باشید مامان هم الکی گفت ما دکتر شرکت میریم. و شرط دوم مامانش این بود که باید نزدیک خونه ی خودشون دکتر برند. ما هم از روی ناچاری به خاطر عشق به کیهان همه ی این گذشت ها رو میکردم رفتیم تومیدون اصلی نزدیک خونمون گفتیم سمت چپ راست شمال جنوب میدون همشون دکتر زنان داره کدوم طرف بریم؟ مامانش هم گفت سمت راست!
خلاصه که ۱۴ هزار تومن پول ویزیت شد که مادرشوهر با کلاسم دو تومن تخفیف گرفت دیگه داشتم دیوونه می شدم دختر بودن من ثابت شد و برگه سلامت رو گرفتیم و رفتیم پایین . از پله ها پایین نرفته بودیم که مادر شوهرم گفت جوون بود اصلا چیزی حالیش نبود و تجربه نداشت.... ( شیلا تو بودی چیکار میکردی... رژین اگه این اتفاق برات بیفته چه می کنی؟؟؟؟)
تنها کاری که کردم به کیهان گفتم متاسفم و خداحافظی کردیم بگذریم که چقدر گریه کردم.
هفدهم مهر نامزد کردیم و لحظه شیرینی بود شب پانزدهم ماه رمضون بود خوشگل شده بود چون دیبا آرایشم کرده بود یک کت دامن آبی پررنگ پوشیدم و آرایش آبی کردم بگذریم که روز نامزدی هم مامان کیهان الکی گفت ما رسم داریم روز نامزدی حلقه عروسی رو می بریم و روز عقد حلقه ی نامزدی!!!!
روزها گذشت هر دومون آزمایش دادیم و به این فکر میکردیم که عقد کنیم که از شر تهدیدهای مامانش نجات پیدا کنیم. و بالاخره تو یک روز پاییزی وقتی که بارون میومد در حالی که آفتاب بود و رنگین کمون تو آسمون بود به کیهانم رسیدم باورم نمی شد و دوتاییمون فقط خدا رو شکر میکردیم می دونستیم راه سختی رو در پیش داریم اما لذت رسیدن زیبا تر بود.
خیلی اضطراب داشتم به مطب دکتر رفتم و اصل اون چیزی که باهاش درمیون گذاشتم این بود که چه جوری بابا رو راضی کنم اون هم گفت اول برای اثبات عشقتون چهل روز از هم دور باشید به اون بگو با کس دیگه ای دوست بشه و تو هم همینطور اگه بعد از این چهل روز باز همدیگر رو مثل الان دوست داشتید اونوقت اقدام کنید اما اینو می دونستم نه من می تونم چهل روز از کیهان دور باشم نه اون. و بعد چطوری می تونم وقتی کیهان تو قلبمه به کس دیگه ای فکر کنم خلاصه منصرفش کردم و اون گفت که بگو هفته دیگه به خواستگاری بیان و بعد خودت برای بابات توضیح بده و شرایطشو بگو که اون متوجه بشه تو این شرایط رو قبول داری...
عصر اون روز بعد از اداره تو کافه گودو با کیهان قرار داشتم بهش گفتم و باکمال میل پذیرفت که برای هفته ی دیگه با مادرش به خواستگاری بیان و بعد گفت از مامانش قول گرفته که به همه بگه که شوهر دوست من دوست کیهان بوده و ما به هم معرفی شدیم.
مامان کیهان مسافرت بود و از مسافرت برگشت اما به کیهان گفته بود مهریه از ۴۰۰ تا بالاتر نمیرم.
روز خواستگاری شد ومامان کیهان به اتفاق دو تا از همسایه هاشون که یک سر وگردن از خودش بهتر بودند اومدند خونه ی ما..وقتی مامانش از پله ها بالا میومدند دستام میلرزید و صدام لرزش داشت . مامانش بوسم کرد و بعد به کیهان گفته بود خوشگله مثل اون ختر ژاپنی نیست که تو مترو دیدم و خلاصه مادر کیهان نفهمید من همون دختر تو مترو هستم.
عصر که بابا اومد با بابا صحبت کردم و اون چیزی نگفت اما فهمیدم اشتیاق من رو دید و گفت باید بریم تحقیق و قرار شد مامان کیهان فرداش زنگ بزنه بطور رسمی با زن داداششو دختر عموش و زن عموش بیان.
کیهان به من اس ام اس داد عروس خانم بله ؟ منم جوابشو دادم عروس رفته گل بچینه.
از فردای خواستگاری کیهان سرماخورده و مریضه توی این چند روز هم مامانش هی به کیهان گفته چرا زنگ نمیزنه و بامن حرف نمیزنه حلاصه با کیهان که صحبت میکردم گفتم گوشی رو بده با مامانت کار دارم اون هم گفت بزار برای بعد از بله برون من هم گفتم نه! خلاصه با مامانش احوالپرسی کردم .
یک شب پیش مامان و بابا نشسته بودند و بهشون گفتم نمی دونم چرا این هفته اینقدر دیر گذشت اونها هم گفتند غصه نخور جمعه هم میاد و من هم گفتم نه به اون خاطرنگفتم.
روز جمعه هم رسید و اونها اومدند بابا در مورد دانشگاه کیهان پرسید کارش و... به دریا گفته بودم امپيتيري پلير كه براش خريده بودم رو آماده كنه وقتي من و كيهان رفتيم تو اتاق صدا رو ضبط كنم و اون يك دكمه اي زده بود كه متاسفانه صدامون ضبط نشده بود . استرس داشتم و تنها چيزي كه مي تونست آرومم كنه دست آرامش بخش كيهان بود.
بعد از اينكه از اتاق اومديم بيرون مامان كيهان پرسيد دخترم به توافق رسيدين ؟ و من چيزي نگفتم و دختر عموش پرسيدكيهان يك سري تكون داد و همه دست زدند. و فكر كنم بابا هم دست زدو قرار شد چند جلسه ديگه صحبت كنيم و كيهان آدرس خونه ومحل كارشو دادو باورم نميشد بابا چيزي نگه اصلا ً نه نياورد اينگار دهنش قفل شده بود.
بعد از اينكه رفتند بابا گفت آدماي خوبي هستند اما وضع ماليشون خوب نيست من هم با پرويي گفتم مهم اينه كه پسره خودش خوب باشه همه كه همه چيز رو ندارند.
مراسم تحقيق و پرس و جو هم تموم شد. بگذريم كه چقدر خواب پرت و پلا ديدم. كيهان به من زنگ زد كه مامانم ميگه تا طلا ارزونه بيايين از قسطي ما بخريم كيهان هم گفته بود ندارم قسط بدم اون هم گفته بود خودم به دزيره ميگم عصر كه به اتاق كيهان زنگ زدم مامانش گوشي رو برداشت و موضوع رو گفت من هم گفتم هر چي كيهان بگه و اون هم گفت كيهان حرف تو رو بيشتر گوش ميكنه.
بالاخره مامان و باباي كيهان همراه خودش اومدند تا درباره ي مهريه با هم حرف بزنند من كه از همون روز اول به كيهان گفته بودم هفتصد تا خلاصه كيهان هم با خانواده اش حرف زده بود و گفته بود زير هشتصد تا چونه نزنيد. بابا گفت هفتصد تا واونها هم چونه زدند و صد تا كمش كردند.و كردند ۶۱۴ تا و من هم چيزي نگفتم و يك چشم غره به كيهان رفتمو بعد با كيهان رفتيم تو اتاق كه دوباره حرف بزنيم كيهان متاسف بود و بهش گفتم خوب حق حضانت فرزند رو به من بده واون هم قبول كرد . رفتيم از اتاق بيرون و گفتيم مامان و باباش اول نفهميدند كه يعني چي؟ بعد مامانش گفت سرپرست بچه پدرشه ما هم گفتيم طي اين قراداد مامانش هست و اونها رفتند.
برام اس ام اس زد اين بود استقلالي كه برام جهنم درست كرد؟مثل اينكه مامانش سرش جيغ جيغ كرده بود و هزار تا حرف ديگه بهش زده بود خلاصه يك ساعت با كبهان اس ام اس ميداديم حالم بد بود چون اونها قبول نكرده بودند خيلي گريه كردم.
صبح هم كيهان نرفته بوده سر كار و مامانش ميخواد زنگ بزنه خونمون. كيهان حالش بد بوده چون مامانش تا صبح رو اعصابش راه رفته و اعصابشو خورد كرده . اون به من گفت من فقط تورو دارم تنهام نذار. مامان كيهان زنگ زده بوده خونمون و گفته ما با اين شرط راضي نيستيم و مامان من هم هر چي خواسته مجابش كنه نتونسته . من هم بهش گفتم من از حق خودم گذشتم .
فرداي اون روز از صبح از كيهان خبر نداشتم اون به من گفت بد از عروسي وكالت تام بهت ميدم. بهش اس ام اس زدم و برام اس ام اس زد هر وقت اومدي خونه اس ام اس بزن زنگ نزن.
براش زنگ زدم و گفتم چي شده واون گفت تحمل شنيدنشو داري گفتم بگو چي شده؟ گفت مامانم ميگه بايد يك كدوم از ما رو انتخاب كني يا دزيره يا ما؟ مامانم ميگه شما بعدن ميرين حضانت بچه رو بهش ميدي بايد بهش بگي مهريشو كم كنه . خلاصه كيهان هم عصباني شده و اون هم گفته به مامانش زنگ ميزنم و ميگم.و كيهان هم گفته تو غلط ميكني و زده تو سر خوذش و داد زده . مامانش شناسنامه كيهان رو قايم كرده و خلاصه دعوا شده و من مستاصل فقط گريه ميكردم.
هدفم از نوشتن اين وبلاگ دست نويس كردن خاطره هام و دور ريختن ناهنجاريهاي اون بوده تا حالا سعي كردم با نوشتنشون تهي از كينه بشم...
دزيره متولد نهم تير سال يكهزارو سيصدو شصت خورشيدي. پدرم از اهالي بخشهاي بروجرد بوده و مادرم زاده شهر هميشه اصيل ري بوده است. فارغ التحصيل علوم تربيتي (گرايش كودكان استثنايي ) شاغل در يكي از ادارات دولتي و متاهل ميباشم.
فصل بهار رو دوست دارم و ماه ارديبهشت و مهر و روز دوشنبه....
رنگ مورد علاقه ام سبز هست چون تنها رنگي هست كه به من جان ميده البته بعد از اون آبي و سفيد هست....
غذاي مورد علاقه ام : مثل همه ماكاروني و قورمه سبزي و پيتزا هست..
موسيقي مورد عاقه ام از آثار كلايدرمن و ترانه هاي سياوش قميشي از سبك هاي موسيقي هم راك برام جذاب تره.
بدترين ضد حالي كه خوردم: كنسل شدن قضيه پسر خانم امامي بود چون اون زمان فكر ميكردم عروس شدم وتموم شد.
بزرگترين سوتي كه دادم يك دفعه جلو شوهر ديبا شعر يك آگهي رو خوندم: داني استيك كيكه و اون بلند به من خنديد و گفت داني اسم يك كيكه... خلاصه قرمز شدم....
بهترين خاطره زندگيم روز عقدم بود كه در عين حال كه اضطراب داشتمك اما خوشحال بودم.
بدترين خاطره زندگيم : وقتي كه علي بدون هيچ علتي تنهام گذاشت چون ضربه روحي شديدي خوردم هنوز هم موهاي تنم سيخ ميشه و اشك تو چشمام حلقه ميزنه.
شخصي كه بخوام ملاقاتش كنم :مامان جوني هست كه مرده و بايد صبر كنم تا برم اون دنيا !
الان براي خودم وهمسرم و خانواده ام و خانواده ي ديبا دعا مي كنم اما يك زماني فكر كنم سال 79 بود كه ختم قران كردم يك ليستي داشتم و براي همه دعا ميكردم و آمرزش مردگان رو هم از خدا مي خواستم.
كسانيكه نفرينشون كردم : بيشتر از دست ديگران قاطي مي كنم و بدو بيراه ميدم اما كساني كه با مامانم اونطوري كردند و مهر سرراهي رو به پيشونيش زدند و تو ماه عسلم پيش امام رضا شكايت مادر شوهرم رو كردم.
وضعيتم در ده سال آينده : خونه خريدم و انشااله يك ني ني چاق و خرس دارم.
حرف دلم : به خدا ته دلم هيچي نيست. قبول كن كه هميشه دوستت دارم حتي اگه تلخي از من مي بيني.
بهترين خصوصيتم : مهرباني و بدترين تا دلت بخواد زود عصباني ميشم.
اسم بهترين دوستي كه در دنياي نت داشتم تو وب قبليم رز... و الان رژين . اسكارلت، دلفين، شيلا،چون همدم و مونسم بودند و بعد مامان كودكي كه به دنيا نيومده، دريا ، مونا و همه كه به من لطف دارند.
و در دنياي حقيقي : مريم
بزرگترين آرزوم رو بهش رسيدم و اون ازدواج با كسي كه دوستش داشتم بود اما حالا زنده موندن و سلامتي مامانم و سلامتي همسرم چون دوست دارم عشقمون پايدار باشه.
از همه سپاسگذار و ممنونم چون همتون به من لطف دارين. دوستتون دارم وپايدار باشيد.
من دوباره دستم رو عمل کردم کیهان اومد بیمارستان و مامان کیهان رو دید برام یک دسته گل گرفت . حال خوبی نداشتم و کیهان من رو با بادبزن باد میزد حس خوبی داشتم حتی پرستار هم به ما حسودیش شده بود.حالم بد بود اما چون از بیمارستان بدم میاد همون شب از بیمارستان اومدم.
یک هفته از عملم گذشته بودم که یک سری خرید داشتم با کیهان قرار داشتیم از طرفی هم قرار بود کیهان عصر بره خونه ی دادشش و بعد می خواست بره شهریار به یکی از دوستاش سر بزنه . ساعت یک شد هنوز ناهار نخورده بودیم کفش نخریده بودیم و از البسکو هم لباس نخریده بودم. رفتیم البسکو دیدم تعطیل شد و تا ساعت سه هم باز نمیکرد... به کیهان گفتم میریم ناهار میخوریم کفش هم میخریم بعد می آییم البسکو کیهان هم گفت استراحت هم می کنیم با خیال راحت میاییم . بهش گفتم اگه کار داری تو برو ..هیچی نگفت گفتم خودم میرم میخرم تو برو خونه ی داداشت .. گفتم چه ساعتی میخوای بری ؟ گفت بعد از ظهر حالا که دادشم خونه نیست اداره هست پنج و شش میاد..گفتم زنش تنهاست گفت اون پیش من نمی شینه میره خونه ی مامانش طبقه پایین گفتم یعنی آدم حسابتون نمی کنه ...
بهش گفتم وقتی برو که داداشت خونه باشه گفت یعنی به من اعتماد نداری؟ گفتم موضوع اعتماد نیست دوست ندارم بی ارزش بشی.خلاصه از اونجا با هم حرف نزدیم بعد بهش گفتم اگه میخوای بری خونتون برو چون من می خو ام برم کفش بخرم .
خلاصه ماشین گرفت برای بهارستان هر چی کفش دیدم نپسندیدم باهاش هم حرف نزدم باهاش هم راه نمی رفتم اون هم مثل ماست نگاه میکرد و عقب عقب من راه میرفت از کفش خریدن ناامید شدم و به سمت ایستگاه مترو حرکت کردم کیهان محکم بازوم رو گرفت و فشار بدجوری داد و سرشو آورد تو صورتم با حرص گفت دیگه داری حوصله مو سرمیبری من هم گفتم ولم کن بابا و دستمو از دستش کشیدم و رفتم.
توی ایستگاه منتظرش شدم نیومد بعد از یک مدت اومد بهش گفتم وسایلمو بده گفت نمیدم اصرار کردم نداد و بعد رفتم دنبالم اومد و بعد همه ی وسایلو داد و بعد از ایستگاه بهش زنگ زدم بیا شلورتو بگیر "شلوار رو همون روز براش خریده بودم." گفت نمیخوام به هم چند تا اس ام اس زدیم تو مترو بودم به من گفت صبر کن میام صبرکردم و تلفنش آنتن نمیداد ۴۰ دقیقه تو مترو منتظرش بودم معلوم شد آقا قطار رو اشتباهی سوار شده. خیلی عصبانی بودم چون همیشه گیج بازیهاش عذابم میده . قطار اومد به سمت قطار حرکت کردم اومد طرفم و گفت دزیره کجا میری گفتم من با تو کاری ندارم بعد رفتم تو مترو و بعد اون رفت روی صندلی نشست و بعد من هم رفتم وسایلشو پرت کردم رو صندلی و گفتم برو گمشو با این رفتارت حالم ازت بهم میخوره با ناباوری وایساد و نگاهم کرد و از نگاهش خودمو دزدیدم.
تو مترو به من زنگ زدم وگفت تقصیر منه که خودمو کوچیک می کنم و به حرفات گوش میدم مرتب اس ام اس زد و چرت و پرت گفت براش نوشتم عصر برو مهمونی عیب نداره منم خدایی دارم . رسیدم خونه و داشتم می خوابیدم که اس ام اس داد اجازه میدی برم خونه داداشم من هم براش نوشتم من زن تو نیستم که از من می پرسی!
خلاصه عصر زنگ زد و کلی حرف زدیم و حسابی گریه کردم روی بازوم که فشار داده بود حسابی کبود شده بود و بعد معذرت خواهی کردیم وتموم شد.
دریا دانشگاه غیرانتفاعی قبول شد و اینکه من رفتم مطب یکی از استادهام تا در مورد ازدواج با کیهان و اینکه چطوری بابا رو راضی کنم مشاوره بگیرم.که تو نوشته ی بعدیم می نویسم.
ماه خرداد تموم شد اما هفته ی پیش قرار بود از شهرستان دیبا خواستگار بیاد بابا تا اینو شنید گفت : نه من میگم آره نه میگم نه! هر چی خودتون می دونید و خلاصه ترش کرد بعد معلوم شد که فکر کرده پسر خواهر همسایه دیبا ایناست که گروهبان بود اما وقتی فهمید طرف وکیله خرکیف شد و ذوق کرد!!
توی طول دوستیمون اگه روز مادر بود اگه تولد مامانش بود و اگه... به کیهان می گفتم که کادو خوب برای مامانش بخره مامانش هم یک جورایی می فهمید که انتخاب من بوده و به کیهان می گفت چه با سلیقه هست کیهان ذوق میکرد و به من می گفت من هم خوشحال بودم.
تولدم نزدیک شد و بیست و پنج ساله شدم روز تولدم با دریا و دانا به یک کافی شاپ رفتیم و کیهان هم اومده بود اما دنیایی با پارسال فرق داشت خیلی خوشگل شده بود و لبخند بر لب داشت تا به من رسید تولدم رو تبریک گفت . تو کافی شاپ عکس انداختیم و دیدم توی یک ساک کادویی زیبا یک قاب عکس و یک دمپایی روفرشی برام خریده بود.
خلاصه خوشحال شدم و بهش آروم گفتم ممنونم سرفرازم کردی هر چی بود از کادوی پارسالش بهتر بود. یک ماه گذشت و نتایج دانشگاه علمی کاربردی رو دادند وقتی کیهان به اداره زنگ زد و گفت از خوشحالی می خواستم بال دربیارم و برم بوسش کنم. توی این ماه کیهان موضوع مون رو یواش یواش به مامانش گفت البته هیچ کس به جز خواهرام که تو صحنه بودند نمی دونست از چت با هم آشنا شدیم به مامانش و مامانم گفتیم که تو راه مترو آشنا شدیم.
بعد از گذشت سه ماه حقوقمو گرفتم وقرارداد بستم یک پولی رو برای خریدن موبایل گذاشتم کنار و بقیه شو برای بابا وخواهرها کادو خریدم . بابا مدام میگه موبایل ارزون میشه نمی خوای بخری و من هم که می خوام بخرم قهر کرد و اخم کرد و فکر کنم پشیمون شد که من رو فرستاده سر کار چون از لحاظ مالی بهش وابسته نیستم.
با پولهام شام خریدم شیرینی خریدم و کلی ذوق کردم. یک شب کیهان به من زنگ زد که حال مامانم به خاطر دعوای زن داداشم و داداشم خراب شده و بردیمش بیمارستان بهش گفتم از طرف من احوالشو بپرس.. توی این مدت هم مامانش مدام میگه قبل از خواستگاری من میخوام ببینمش و یا باهاش تلفنی حرف بزنم من هم به کیهان گفتم از طرف خودش بگه که باید بری خونشون....
کارت عروسی سوسن خواهر مسعود به دستم رسید از محمد همون پسری که تو مکه از من خواستگاری کرد خبر داشت که عروسیش نزدیکه و با یک دختری که مامایی خونده و از خودش چند سال بزرگتره ازدواج کرده با پراید مسافرکشی می کنه و همون جا از خدا تشکر کردم که راه ازدواج من واون رو بست و من رو با کیهان آشنا کرد. مسعود هم از بانک بیرونش کردند اما مامانش به خاطر مریضیش خبر نداره دلم سوخت که مسعود تا این حد معتاد شده.. اون خیلی پسر پاکی بود...خیلی..
خواستگاری هم دوباره اومد که بابا مایل بود اما خانواده شون به جز پسره اومدند و نپسندیدند. و بابا هم حسابی سرافکنده شد.
کیهان بنا به نذری که کرده بود با یکی از همکارهاش به مشهد رفت . برای دریا نگرانم چون از توی وبلاگ با یک پسری آشنا شده که اون میگه بایکی دیگه دوست هست و ادای آدمای مشکل دار رو درمیاره و گفت میخوام با پسره قرار بزارم من هم بهش گفتم اون خودش دوست دختر داره هدفتو از این کار بگو اون هم گفت هدفی ندارم دلم گرفت چون دوست ندارم بازیچه بشه میگه می خوام خودم تجربه کنم.!!!
درست هفت ماه از عمل دستم نگذشته بود که باید باز هم برم اتاق عمل این احساس گناه من رو آزار میده نمی دونم علت این همه عذاب کشیدن از دستم چیه؟؟؟دستم به خاطر چهره بدی که از بخیه ها پیدا کرده به لطف بیمارستان اداره بابا میخواد جراحی پلاستیک بشه تا ببینیم خدا چی میخواد چهارم شهریور ۱۳۸۵ به اتاق عمل میرم و کیهان هم گفته حتماْ به دیدنم میاد.
با کیهان حرفم شد سر اینکه دیر سر قرار اومدم اون میگه من عوض شدم قبلاْ زودتر از اون میومدم حالا دیر تر میام نه ۱۰ دقیقه نه ۲۰ دقیقه نیم ساعت!....
بهش گفتم چون تو درس نمی خونی وقتی تکلیف خونه مشخص نیست وقتی... بهش گفتم بیا یک قولی بهم بدیم بیا یک مدت همدیگر رو نبینیم بیا تا سه سال دیگه همدیگر رو نبینیم فقط تو روزهای مهم .. اما اون قبول نکرد و گفت یک پیشنهاد دیگه بده.گفتم بیا یک کاری کن بیا توی این یک هفته حسابی کتاب اقتصاد یا روان شناسی رو بخون که حداقل تو دانشگاه آزاد قبول بشی ... وقتی رفتی خونه با کسی حرف نزن برو تو اتاقت و حسابی درس بخون حالا که تعطیلی رحلت امام هست... التماسش کردم اشک ریختم که ما همین یک فرصت رو داریم درس بخون...نمی دونم آخرش چی شد اما یک بوس کردیم و ختم به خیر شد.
کیهان گفت هوس امام رضا کردم نذر کردم اگه دانشگاه قبول بشم میرم مشهد.. توی این تعطیلی های خرداد دیبا اومدند خونمون و ما هم سرمون شلوغ شده . به کیهان گفته بودم یک جوری بزار مامانت اینا برات خونه بخرند اینطوری نمیشه زندگی کرد تو خونه غذا نخور بابا بذار دلشون واست بسوزه اما صبحانه نخورده مامانش هم گفته اصلاْ زنگ بزن به دختره(واژه دختره خیلی دردناکه) خودم باهاش حرف بزنم که صبر کنه.. اما متاسفانه هر وقت به اتاق کیهان زنگ میزدم دیر گوشی رو برمیداشت معلوم بود توی حال داشته تلویزیون نگاه میکرده . وقتی باهاش تلفنی حرف زدم باباش صداش کرد که بیا فیلمه شروع شد.
وای دیگه داشتم داغون میشدم.که گفت زن داداشم برای فردا شب شام دعوتمون کرده تو اجازه میدی برم ؟ من گفتم شما نمیری کمتر از یک ماه دیگه به کنکورمونده شما میخوای مهمونی بری؟ اما اون گفت آخه خیلی خواهش کرد گفتم من هم ازت خواهش کردم درست رو بخونی ولی مثل اینکه خواهشهای من اهمیتی نداره... بهش گفتم خودت میدونی و خداحافظی کردم . شش روز گذشت و با کبهان صحبت نکردم ایمیل زده و گفته تو خونه غذا نخوردم دو دفعه هم زنگ زده و دانا گوشی رو برداشته و گفته بگید من درسهای پیش دانشگاهیمو قبول شدم.
داشتم دیوونه می شدم بعد از یک هفته به دریا گفتم به کیهان زنگ بزن و اظهار بی اطلاعی کن و حالشو بپرس. یک ایمیل زدم و پر از توهین و تاسف براش نوشتم و اون هم جواب داد تو کم اوردی ..تو خسته شدی آبرومندانه داری تموم می کنی نمی دونی من زیر چه فشاری هستم از اون روز تو پارک می خواستی فراموش کنی اما من به یادت بودم و اومدم دم در شرکت که تو رو ببینم. خلاصه همین حرف کیهان دلم رو سوزوند و گفتم اون من رو دوست داره بهش زنگ زدم و ازش سوال و جواب کردم و معلوم شد که آقا دروغ گفته و اصلا شرکت نیومده اون اصلاْ تا حالا شرکت ما نیومده ببینه من کجا کار می کنم.
بهش دوبار زنگ زدم و اون گفت مامانش جیغ و داد کرده که توی این چند روز زنگ نمیزد چرا حالا زنگ زده ما نمیریم برات خواستگاری ... اون دختر خیابونی که با هزار تا دوست شده .. بهش گفته بود تو اخلاقت عوض شده گفته بود بهش خونه نمیدن گفته بود به دختره بگو هیچی نداره به مال و ثروتت چشم ندوزه.. خنده ام میگیره که از داره دنیا یک آپارتمان تو وسط شهر داشتند مال و ثروت محسوب میشه؟؟؟؟
مامانش تا تقی به توقی میخوره غش می کنه و دکتر هم نمیره به کیهان می گم خوب ببرینش دکتر میگه ایشااله عروسش میاد خوبش می کنه باز هم غش کرده بود.خلاصه آقا کیهان به جای درس خوندن چون داییش سکته کرده بود با مامانش رفته بودند یکی از شهرستانهای آذری زبان تا به داییش سر بزنند.
يك شب يكي از دوستاي ديبا زنگ زد كه يك فاميل داريم كه دنبال يك دختري با شرايط تو ميگرده پسر خوبي هست و كارمند هست ويك خونه هم داره خلاصه كي بيان خونتون بهش گفتم بزار فكر كنم .. اما فكري در كار نبود چون من همه ي فكرام حول كيهان مي چرخيد . خلاصه كه به مامان گفتم اصلاً به بابا نگو چون بل ميگيره.
به كيهان گفتم باز اعصابش خورد شد و كلي گريه كرد و گفت اين خواستگارهاي تو كلي كار رو مشكل مي كنه من هم بهش گفتم قراره به بابا نگيم و خواستگارها رو دك كنيم.
مامان دوباره در مورد خواستگار عرب ها با بابا صحبت كرد مي خواستيم مزه ي دهنشو ببينيم چيه خلاصه بابا هم گفت هر كسي كه تو فاميل مي بيني يك دوماد خوب داره من دختر به اين گري گوري ها نميدم مامان هم گفت همش بگو نه آخر سر اين دختر مي ترشه خلاصه بابا هم از اين حرف ناراحت شد و به مامان تند شد. بيچاره ي مامان كه به خاطر من بايد اين رفتارها رو تحمل ميكرد. مامان هم گفت به محمد نداديش گفتيم تو مكه ديدند همديگر رو بابا هم گفت به اون ميدادمش با اون مامانش كه الان برمي گشت. مامان هم گفت مگه همه اولش چي دارن؟ مگه تو اولش چي داشتي؟ چي بودي بابا هم گفت بگو الان كي هستم..........
نمي دونم نمي دونم چرا اشتباه كردم چرا زندگي كوفتي خودم رو خراب تر از اين كردم كه حالا جور عشق رو هم بكشم. به كيهان وابسته شدم چون عاشقي معني لغويش بين ما گنجانده شده عاشق يعني كسي كه عيب معشوق رو نبينه اما من عيبهاي كيهان رو ميديدم و...
خسته ام نمي خوام زنده باشم كه گناه كنم نمي خوام زندگي كنم.باز هم هيچ كس من رو آدم حساب نكرد . كاش كيهان بره كاش تركم كنه .....
تقريبا هفده روز هست كه سر كار ميرم اما هنوز شركت پيمانكاري با من قرار داد نبسته چون با پارتي اومدم و سرپرست امور اداري هم پارتي پيمانكاره سنگ جلوي پام ميندازه و حسابي اعصابمو خورد كرده. كيهان با خانواده اش دنبال خونه هستند. اعصابم از دست مامان خورده چون به موبايل كيهان زنگ زده بود و قطع كرده و بهش ميگم ميگه مي خواستم صداشو بشنوم. خلاصه من هم زنگ زدم به كيهان و گوشي رو دادم به مامان كه باهاش حرف بزنه.
چند روز پيش داشتم با كيهان تلفني صحبت ميكردم كه داداشش هم اونجا بود و بهش گفت بس كن ديگه قطع كن اعصاب ندارم . و من هم ناراحت شدم كيهان گفت ميخواي بهش چيزي بگم من هم گفتم نه نميخواد بگي اما داداشش خيلي بي شعوره . چند روز بعد بهش گفتم داداشت چرا اون كار رو كرد مزخرفه بي شعور اون هم گفت خوبه من هم به دريا بگم بي شعور ! من هم گفتم دريا هيچوقت كارهاي كامران رو نمي كنه.خلاصه باز دوباره بحث كرديم و كلي با هم دعوا كرديم... خلاصه اون گفت باباي تو به من ميگه گري گوري من گفتم بابام از كجا تو رو ميشناسه اون به كسي كه شرايط كاريش مشابه تو بوده گفته و اون هم گفت نه هر كي ديپلمه هست گري گوريه. من هم گفتم مامان تو هم خيلي چيزها به من گفته اما تو ميگي چون روت شناخت نداره اين كارها رو مي كنه به خدا تو رو ببينه عاشقت ميشه.. خلاصه قضيه رو فيصله داديم و تموم كرديم. و از هم معذرت خواهي كرديم.
اون گفت غلط كردم گفتم اين حرف رو نزن فقط بگو ببخشيد....
فعلاً اوضاع خونه مرتبه مامان داره باهام مدارا مي كنه و هيچي بهم نمي گه .. با كيهان در مورد مخارج عروسي صحبت كردم مامانش گفته از كجا ميخواي بياري كه الان زن بگيري كيهان هم گفته مگه شما نمي خواهيد كمك كنين اون هم گفته چرا اما زياد نمي تونيم. كيهان هم به من گفت بايد يك عروسي جمع و جور بگيريم.
خيلي هم مي ترسم دانشگاه قبول بشم اونوقت نقشه هام نقش بر آب ميشه. اما آرزو دارم فوق ليسانس قبول نشم اما به كيهان برسم.
فردا سال تحویله و درست فردا یکسال میشه که من با کیهان تو چت آشنا شدم توی این یک سال خدا خیلی بهم کمک کرد که کسی نفهمید البته مامانش فهمید اما به وجود اصلی من هنوز پی نبرده. خوشحالم یکسال عاشق مردی بودم که لیاقتشو داشت یک کم بی تجربگی کرد اما خوب همه یک بی تجربگی هایی دارند.
توی تعطیلات عید مامان و بابا و دانا قراره برند خونه ی دیبا سه روزی بمونند و من به خاطر کلاس کنکور دریا مجبورم خونه بمونم.روز پنج شنبه کیهان اومد خونمون و کلی پیش هم بودیم و عکس انداختیم وخیلی خوش گذشت . شب براش آژانس گرفتم و رفت و فردا صبح ساعت ۷:۴۵ دقیقه اومد خونمون خیلی خوش گذشت با هم صبحانه خوردیم و بعد دریا به کیهان درس داد و کلی با هم درس کار کردند و من هم رفتم توی آشپزخونه که به سفارش کیهان براش قورمه سبزی درست کنم وای که چه روزهایی بود.
توی فروردین ماه سالگرد آشناییمون کیهان اومد دنبالم و دیدم موهاشو همون جوری که من دوست داشتم زده و درستش کرده و حسابی خوشگل شده بود حالا که نگاه می کنم می بینم ازپارسال چقدر تغییر کرده و این خیلی خوبه چون می دونم اون داره توی همه چیز تلاش می کنه.توی سالگرد دوستیمون یک سرویس ست ساعت انگشتر گوشواره و گردنبند برام گرفت که بدلی بود ولی خیلی زیبا بود خوشحالم که حالا می دونه برای یک دختر باید چه چیزهایی خرید کنه.
توی سالگرد دوستیمون کلی خندیدم و از هم عذرخواهی کردیم به خاطر اینکه همدیگر رو اذیت کردیم به هم قول دادیم که اشتباهات سال گذشته رو تکرارنکنیم.
ماه اردیبهشت شد و من به سفارش بابا توی یکی از واحدهاشون مشغول بکار شدم نمی دونم کارم چیه اما کارمندم و خوشحالم که نامه تایپ نمیکنم از این کار خوشم نمیاد هر چند کارم هیچ ربطی به رشته تحصیلیم نداره اما خوب کاچی بعض هیچیه.
توی این هفته فکر کردم که باید کم کم موضوع دوستیم با کیهان رو بگم اما نمی دونم چه جوری وقتی این موضوع رو به مامان گفتم باورش نمیشد و فکر میکرد سر کارش میزارم اما بهم گفت تو به من خیانت کردی چرا از اول به من نگفتی من هم گفتم می خواستم ببینم جدی میشه و اون مرد زندگیم هست یا نه؟ خلاصه به من گفت انشااله همنطور که به من نارو زدی بچه ات هم بهت نارو بزنه..به مامان گفتم به دیبانگه چون اون حس بدی بهش دست میده که مامان موقع دوستی با پیام هیچ کمکی بهش نکرد.
یک روز هم یکی از دوستای دوران دبیرستانم رو دیدم و اون از من پرسید ازدواج کردی یا نه خلاصه گفت یک خواستگار برات میارم که عرب هست من هم گفتم نه اون گفت خیلی پولدارند به مامان گفتم گفت چون شرایط آنچنانی نداره بزار بیان که وقتی کیهان اومد خواستگاریت بابات فکر کنه که باید همین رو قبول کنه.
خلاصه خواستگارا یعنی مادر شوهر و خواهر شوهر اومدنددیدم همشون سیاه پوشیدند مامانه هم گفت من مادرم تازه مرده و این دخترم برای اینکه زن داداش می خواد هی منو می بره این ور و اون ور فهمیدم بابا برای سرگرمی اومدند . خلاصه اصلا از پسرشون حرف نزدند و ما هم فحششون دادیم.
به بابا نگفتیم چی شده یک شرایطی مشابه شرایط کیهان گفتیم اما بابا با قاطعیت گفت : نه...و من حسابی گریه کردم چون گفتم خوب این رو که قبول نکرد کیهان رو هم قبول نمی کنه.
اما مامان دلداریم میداد. خانواده ی کیهان خونشون گذاشتند برای فروش و دارند دنبال خونه میگردند کیهان میخواد جریان ما رو به مامانش بگه می گه اینطوری بهتره می گه چطور تو به مامانت گفتی من نگم؟
خلاصه اینکه اون یواش یواش به مامانش گفت....مامانش هم که توی این یکسال حس فضولی داشت می کشتش گفته بود همونی که تو مترو دیدم اون زشته ... کیهان هم گفته بود اون نیست...