ولنتاین شد با چه ذوق و شوقی یک سگ خیلی قشنگ خریدم و تا اونجایی که تونستم تزیینش کردم یک شاخه گل رز** و یک کارت پستال **همه رو توی یک جعبه که درست کرده بودم گذاشتم و به سمت کافی شاپی که باز نظر خودم بود براه افتادم کیهان از اداره میومد و تو دستاش هیچی نبود تعجب کردم اون که می دونست امروز واسه ولنتاین با هم قرار داریم .. گذشت و گذشت منو رو دیدیم و سفارش دادیم و کادو رو بهش دادم و اون هم از لای کیفش یک کادو رو که مچاله شده بود در آورد و گفت این مال تو... همون جا به خودم فحش دادم که چرا باید اینطوری باشه تو کادو خریدن مگه من دو ماه پیشش واسش سکه نگرفتم با اون تزیین های زیبا .. خوب قبول دارم پسره و بلد نیست که خودش تزیین کنه اما همه ی این پسرا که تو کافی شاپند خودشون تزیین می کنند؟؟
دیگه حوصله ام سر رفت خودش از کادوی من کیف کرد اما من باز هم از کادوی اون که یک قلب کوچیک بود و دوتا موش روش نشسته بودند و مثل یک جا سوزنی بود به من داد ناراحت بودم .. هیچی نگفتم و فقط دلگیر شدم بعد از اون به پارک رفتیم...
بهش گفتم که از این شرایط خسته شدم داره یکسال میشه و هیچ کاری نکردی تو به من قول دادی دوسال شرایط رو آماده کنی حالا که یکسال شده و هیچ کاری صورت نگرفته پس تو نمی تونی آدم مناسبی باشی گفتم دیگه باهات کاری ندارم از اول هم رابطه ی ما اشتباه بود از من خواهش کرد صبر کنم درخواست کرد اما واقعاْ خسته شده بودم هرچه روی این پسر کار میکردم اما نتیجه نداشت با اون وضع اسفناک کادوی تولدی که برام خرید اما سعی کردم با سختی هم شده کادوی خوبی براش بگیرم و حالا ولنتاین!!!
خواستم برم و این کا رو جدی می کردم که کیهان محکم زانوم رو گرفت و به پام افتاد و التماس کرد که ترکش نکنم. این برام عجیب بود که چه اصراری توی این وصلت و دوستی هست..؟ هر چه اون التماس میکرد و اشک می ریخت من مصمم تر میشدم که ازش جدا بشم اما موفق نشدم همیشه یک چیزی تو دلم می گفت که کسی که تو رو اینقدر دوست داره پس لایق عشق تو هست اما آخه با چه شرایطی؟؟؟
بالاخره راضی شدم تا بهش فرصت بدم اما ته دلم دوستش داشتم ... بعد از چند روز جواب امتحانات پیش دانشگاهیش اومد و اون درسهای اون ترمشو قبول شده بود به جز ریاضی ... و این نشانه ی خوبی بود.
از طرفی با مامانش صحبت کرده بود و اونها هم گفته بودند که برای تابستون تکلیف خونه رو روشن کنند و کیهان وام مسکن بگیره.
دومین شانسی که توی دانشگاه علمی کاربردی امتحان کردیم باز هم قبول نشدن کیهان بود و این ما رو مایوس نکرد و تا دیگه شرکت نکنیم.
خودم هم بکوب دارم می خونم اما بابا آب پاکی رو دستم ریخت که اگه فوق لیسانس قبول بشی من خرج دانشگاهت رو نمیدم یعنی ندارم که بدم این همه خوندم و می دونم دولتی قبول نمی شم.وهمین من رو سرد می کرد برای درس خوندن دانشگاه آزاد!!!
این وسط باید نقش هول بده ی کیهان رو داشته باشم همش باید بهش بگم درس می خونی ؟ درسات فراموش نشه تو یکبار امتحان داری سه ماه دیگه باید کنکور بدی و.....
به سفارش بابا توی اداره ی مرکزیشون رفتم وفرم پر کردم تا ببینم حالا که درسم تموم شد و لیسانسمو گرفتم می تونم کار کنم؟
توی اسفند بود که امتحان ریاضی داشت از من اجازه گرفت که عصر بره خونه ی داداشش تا کامپیوترشو رو درست کنه و عصر برام آف لاین گذاشته بود که ما رو شاید شام نگه دارند ببخشید دارم مهمون بازی میکنم اعصابم خورد شده بود بخاطر اینکه خودش می دونه الان وقت این کارها نیست و باید درسشو رو بخونه..
چند روز بیشتر تا عید هشتاد و پنج نمونده کیهان درس ریاضیشو قبول شد و حالا چهار تا درس دیگه داره که برای ترم بهار بگیره و پاس کنه. با هم رفیتم خرید عید کردیم من براش یک شلوار کتان خریدم و اون هم برام کفش خرید .. خلاصه اینکه خرید ها ی عیدشو با هم رفتیم و این باعث حسادت مامانش می شد چون مامانش علناْ کارهای پسرهاشو قبول نداشت و سالهای گذشته باید با خودش می رفتند خرید می کردند این خیلی بد بود !!!
خلاصه سعی کردیم با روی خوش سالی جدید رو باز کنیم پارسال چه اتفاقاتی افتاد و امسال چه اتفاقاتی انشاا... سال خوبی باشه....
یک اتفاق خوب باعث شد که من به کیهان نزدیک بشم کامپیوترم خراب شد و همراه دریا و دانا تصمیم گرفتیم کیهان رو به خونمون دعوت کنیم تا بیاد کامپیوتر رو درست کنه اون روز چند نوع غذا پختم و حسابی به وضعیت شکم کیهان رسیدم... حس خیلی خوبی بود وقتی خونمون بود و ویندوز رو عوض میکرد براش چایی می آوردم و حس میکردم این همون شوهرم هست.
یک شب که کیهان سر کار دومش بود بهش زنگ زدم واون گفت خودم بهت زنگ میزنم خلاصه هر چی صبر کردم زنگ نزد تا رفتم اون اتاق و برگشتم بابا گفت یک نفر زنگ زد تا من برداشتم قطع کرد سه دفعه هم زنگ زد و به من گفت از روی کالر آی دی ببین کی بود خوشبختانه مامان چون تلفن دیبا قطع بود از بیرون به ما زنگ زده بود و من گفتم از بیرون بوده اما بابا شک کرد . وقتی اومدیم شام بخوریم با دانا دعواش شد و دانا هم نیومد غذا بخوره و اومد تو اتاق دست دانا رو گرفت و هولش داد تا بره شامشو بخوره و با دعوا به دریا گفت معلوم نیست کدوم پدر سوخته ای زنگ زده برای تو قطع کرده دریا هم بهش گفت چرا تهمت میزنی.خلاصه گفت حق ندارین گوشی رو بردارین . فرداش با کیهان قرار داشتم واون گفت من فقط یک دفعه زنگ زدم و وقتی دیدم باباته هول شدم و قطع کردم . اما باز هم بابا دروغ گفت.
روز تولد کیهان فرارسید با بدبختی و با قرض از دریا و دانا تونستم یک ربع سکه براش بخرم برام لذت بخشه که کسی روخوشحال کنم کادوشو حسابی تزیین کردم و داخل یک ساکی که خودم درست کردم گذاشتم . اون خیلی خوشحال شد و تصور نمیکرد این کادو رو براش بگیرم.
بعد خیلی مشکل داشت که کادو رو چه جوری ببره خونه و کجا بزاره شب که بهش زنگ زدم گفت تزیین ها رو به مامانش نشون داده و گفته سکه رو همکاراش دادند. بعد مامانش گفته این تزیین ها رو خودش انجام داده به به چه باسلیقه هست.
کیهان توی روزهای سرد زمستون میاد پارک و با دریا درس کار می کنند یعنی درسهای پیش دانشگاهیشو دریا کمکش می کنه تا یاد بگیره بعضی درسهای دیگه شو هم از دوستاش می پرسه.
وقتی به کیهان زنگ میزنم مامانش تیکه میندازه مثلاْ این دفعه به کیهان گفته بود که حالا بنشین سه ساعت حرف بزن و یا به کیهان گفته بود این دختره چطوری جمعه ها ساعت زیادی با تو هست و مامان و باباش چیزی بهش نمیگن. خوب من جمعه ها آزمون کارشناسی ارشد قلم چی داشتم. وقتی کیهان این چیزها رو از مامانش میگه اعصابم خورد میشه و داغون میشم. برای همین دو روز بهش زنگ نزدم و اون چند بار زنگ زده بود و مثل اینکه مامان و بابا گوشی رو برداشته بود و خلاصه که برام آف لاین زده بود که حالت چطوره این کارها چه معنی داره؟؟؟ من هم براش آف لاین زدم من خوبم برام اتفاقی نیافتاده..اون باید بفهمه که از دستش ناراحتم بخاطر اینکه برام ارزش نمیگذاره . مامانش بی ادبه و اون هم چیزی نمیگه.
برای کاورزی هم توی همون مدرسه ای که خودم دوره ابتدایی رو خوندم گرفتم از قرار معلوم مامان پژمان و پیام هم اونجا دفترداره و من رو نگاه میکرد از معلمهای دیگه هم پرسیده من اینجا چیکار دارم الکی گفته واسه امر خیر میخوام بدونم.
دستم خیلی درد می کنه یک کیستی که چند ساله به خاطر معرق روی مچم در اومده حالا با گذروندن واحد تربیت بدنی عود کرده و از کار منو انداخته... اعصاب ندارم احساس می کنم این بلا به خاطر سیلی که به زن داییم زدم سرم اومده و یا به خاطر اون رفتار بدم که ترکم نشده. شبی که فرداش می خواستم عمل کنم با کبهان قرار داشتم خیلی گریه کردیم که او ن نمی تونه بیاد و من رو ببینه. اما بهر حال من عمل کردم.
نمی دونم چرا؟ اما کیهان دانشگاه بدون کنکور هم قبول نشد و این اولین شکست ما بود توی این دوستی چهار ماهه بود. اما روزهای به خوبی پیش میره چون کیهان کار دوم گرفته و تا ده شب میره سر کاره دومش خیلی خسته میشه اما به جاش داریم یک پس اندازی می کنیم . به سفارش من هم موبایل خرید و از فکر خط اعتباری و این جور چیزها اومد بیرون. خطشو قسطی خرید و با سودش نزدیک یک میلیون براش در اومد. چون خط هشتصد و پنجاه هزار تومن بود.
اولین روز پاییز رو با هم توی جمشیدیه جشن گرفتیم و مثل همه ی زوج های جوون وسیله آوردیم و غذا خوردیم. کیهان خیلی صمیمی و با گذشت و این صمیمیتش من رو به خودش جذب کرده کیهان مثل پسرهای دیگه نیست و به شخصیتم احترام میگذاره...یعنی میشه خوشیهامون دوام پیدا کنه....؟
کیهان تصمیم گرفته درسهای پیش دانشگاهیشو پاس کنه به خاطر همین هم اسمشو نوشت دروس غیر حضوری تا بره امتحان بده. مرتب درساشو میخونه . در مورد خونه هم باهاش صحبت کردم و گفتم شصت درصد مشکلاتمون رو خونه تشکیل میده چون اگه خونه داشته باشیم خیالش راحته. و اون هم گفت با مامانش راجع به خونه صحبت کردند و اونها هم گفتند الان خونشونو بفروشن و باهاش دوتا خونه ی کوچیک بخرن و تا وقتی که کیهان ازدواج می کنه با کرایه اش قسطاشو بدن. اما مامانش گفته به شرطی که نزدیک خودمون خونه بخری!!!
یک شب به کیهان زنگ زدم و کلی با هم توی اتاق حرف زدیم بعد از اینکه قطع کردم یادم افتاد که یک چیزی رو هنوز بهش نگفتم پس دوباره شماره اتاقشو گرفتم چند تا زنگ خورد و یک دفعه دیدم مامانش گوشی رو برداشت و بدون مقدمه گفت گوشی رو نگه دار الان میاد. من قطع کردم و دوباره زنگ زدم و همین جمله رو تکرار کرد و دوباره قطع کردم دریا گفت فعلا زنگ نزن بعد دیدم کیهان خودش زنگ زد و ناراحت بود تو زنگ زدی مامان اینطوری گفته بود اما من چیزی نگفتم و قضیه رو کشش ندادم. حس می کنم مامانش داره به من توهین می کنه از طرفی میگم اهمیت ندم وزندگیمو خراب نکنم. اما این رو می دونم مامانش واقعاْ آدم بی درکی هست.
برای امتحان زمانی که خونمون هیچ کس نبود به کیهان گفتم میای خونمون؟ و در کمال ناباوری اون به من گفت: نه... برام عجیب بود اگه هم میگفت آره این کار رو نمی کردم چون دوست نداشتم خاطره های قبلی تکرار بشه... از خدا فقط می خواستم ما رو زودتر بهم برسونه و شرایطمون زودتر مهیا بشه.
یک شب خواب عجیبی دیدم که من رو خیلی به فکر واداشت خواب دیدم که کنار خونه ی حضرت زهرا ایستادم و حضرت علی نماز می خوند و ما هم پشت سرش بعد از اینکه نماز تموم شد به حضرت علی گفتم می خوام بخشیده بشم واون هم گفت خدا همه ی مارو می بخشه بعد صحن پیامبر ساکت و آروم شد و اینگار هیچ کس توی اونجا نبود یک دفعه گوشه حیاط دیدم چند نفر روی زمین نشستند دیدم کیهان با چند تا از فامیلامون هست... ازش پرسیدم کی اومدی؟ و بعد دست هم رو گرفتیم و با هم دور شدیم وقتی برای کیهان خوابمو گفتم خیلی گریه کرد و خودم هم گریه کردم و به من گفت دزیره ما به هم می رسیم اینه تعبیر خوابت و همون جا از خدا خواستم با وجود همه ی این مشکلات که میدونم چی هست با کیهان ازدواج کنم.
دلم خیلی گرفته دلم پره غصه هست باز هم بخاطر انتظارهایی که از دیگران داشتم سرشکسته شدم از عشقم کیهان .... هیچکس برای تولدم یک شمع هم روشن نکرد دریا و دانا کیک پخته بودند که به لعنت خدا هم نمی ارزید!! البته به من گفتند تولد برات بگیرم گفتم : نه.. در صورتی که توقع داشتم یک شمع برام روشن کنند.
من هم برای دریا تولد گرفتم از مامان پول گرفتم و یواشکی رفتم براش کیک خریدم. البته مامان به دریا گفته بود پول میدم برو کیک بخر اما اون گفته بود : کیک میخواد چیکار پول بده فیلم بگیرم عکس بندازیم این هم پیشنهاد خودش بوده چون دوربین فیلم داشته باشه تا برای جشنی که با دوستاش قراه بگیرن عکس داشته باشه تا بندازن!
چرا هیچکس برای من کاری نمی کنه.. روز تولدم بعد از اینکه رسیدم خونه و به کیهان زنگ زدم که رسیدم دیگه شب بهش زنگ نزدم . اعصابم هم به شدت از دست همه خورد بود. خودم رفتم کامپیوتر رو روشن کردم و آهنگ تولدت مبارک گذاشتم. کیهان تا من رو دید نگفت تولدت مبارک خیلی صبر کردم تا بعد از دو ساعت وقتی خواست کادوشو بده گفت....
با کیهان دعوام شد از کادوش انتقاد کردم واون هم به سمت من جبهه گرفت و حرفامو تکذیب کرد و اون گفت من نگفتم پول کم میارم دیگه حسابی حرصم دراومده بود. و حسابی صداشو برد بالا و من هم همین واکنش رو نشون دادم. آخر تلفنش به من گفت دزیره با هم یک قراری گذاشته بودیم گفتم : چی؟ گفت که همدیگر رو بوس کنیم . من هم پشت تلفن بوسش کردم و به من گفت : دوستم داری و من هم گفتم : آره.
فردای اون روز به من زنگ زد و گفت میخوام ببینمت . گفت برات نامه نوشتم صداش سرد و ناراحت بود .دوستش داشتم احساس کردم از دستم خسته شده و میخواد همه چیز رو تموم کنه بغض راه گلومو گرفته بود بهش گفتم میخوای نامزدیتو بهم بزنی و اون هم گفت ک تو زن من هستی تو نامزدمی من دوستت دارم ... و این حرفش من رو یک دنیا خوشحال کرد.
این روزها داره میگذره و فکر نمی کنم که کیهان بتونه پولی جمع کنه چون رایتر میخره به مامانش مدام پول میده .... به باباش پول میده ..مشهد میره خرجشو خودش میده حالا هم میخواد تالیا بخره این موبایلهای اعتباری هم شده دردسر و پز الکی دادن.
حالا چهار ماه از دوستیمون گذشته و هردومون همدیگر رو دوست داریم ولی خیلی از آینده می ترسم. جمعه ها بعد از کلاس تقویتی کارشناسی ارشد باکیهان به بیرون میریم .
با مامان رفتیم توی اون بیمارستانی که متولد شده تا از اونجا بپرسیم آیا مامان واقعاً بچه ی مامان جونی بوده یا نه؟ بیمارستان که گفت اگه نامه از دادگاه نداشته باشین نمیشه . دادگاه هم ما رو پیچوند.
یکروز که دیبا اومده بود خونمون تا با هم بریم مولوی و پرده بگیریم بعد از نه سال پیام رو دیدیم دیبا حسابی جا خورده بود و اضطراب داشت البته پیام با خانمش و پدر خانمش بود. فردای اون روز هم محمد همون پسری که تومکه از من خواستگاری کرد رو دیدیم و فکر کنم نامزد کرده اما چه با حسرت همدیگر رو نگاه کردیم.! جریان محمدرو به کیهان گفتم اما اون فقط گفت درکش می کنم.
یکروز با دریا قرار گذاشتیم که بریم مانتو بخریم هفت تیر رفتیم ولی خیلی گرون بود و گفتیم بریم جای دیگه بخریم و بعد قرار بود کیهان رو ببینم. به اتاق کیهان زنگ زدم و گوشی رو برداشت و با هم توی مترو قرار گذاشتیم خلاصه داشتیم حرف میزدیم که یکدفعه دیدم یک خانم اومد به کیهان گفت دستت درد نکنه. بعد کیهان زد تو سرش و اون خانم رفت سوار مترو شد ازش پرسیدم کی بود؟ گفت : مامانم بود خلاصه دلداریش دادم رفتم خونه. بهش که زنگ زدم گفت مامانم گفته قبلاً هم از آشناهاشون تورو دیده خلاصه ازش پرسیدم چیزی نگفت :گفت که مامانش گفته این دختره که با توهست مامانش میدونه که دخترش چیکار می کنه و با کی هست؟
خلاصه که خیلی ناراحت شدم با اینکه پسرشون موقعیت خاصی نداره اما چه پر ادعا هستند. خدا کنه همه چیز به خیر بگذره.
این روزها مدام باکیهان هستم و هر روز باهاش تلفنی صحبت می کنم. کیهان قرار بود باخانواده اش به مشهد بره آخرین پیامی که ازش دریافت کردم یک ایمیل بودکه اشکمو در آورد . البته قبل از رفتن به نزدیک شرکتشون رفتم و خداحافظی کردیم و حسابی هم گریه کردیم. چون اون شعر شادمهر رو خوند ... وقتی دیدم تو چشمات یه دنیا غم نشسته....اون واقعا ً پسر پاکیه به خاطرمن موهای نامرتبشو زد و به حرفم گوش میکنه و واقعاً چشمش پاکه.
از میکی خبری ندارم فقط یکبار زنگ زد خونه و دریا گوشی رو برداشت و دست به سرش کرد. توی این مدت که کیهان سفر هست میخوام درسمو بخونم چون امتحاناتم نزدیکه.
از طرفی نمی دونم باید چیکار کرد باید احساس رازیر پا گذاشت و عقل رو جستجو کرد؟ کم کم روزهای خوب من و کیهان هم شکل خاصی به خودش میگیره اما اون هیچ موقعیتی نداره من دوستش دارم اما نمی تونم عاشقش باشم . اما آدمی هست که از خودش ایده ای نداره اگه من هر کاری می کنم اون هم از من تقلیدمی کنه . مثلاً هر جوری باهاش دعوا می کنم اون هم همونطور با من دعوا میکنه... یا اگه هر جوری ابراز احساسات کنم اون هم همونو میگه. نمی دونم چرا ؟شاید تا حالا هیچ کس روی دوستی با اون حساب نکرده . !!!
مثلا ً با هم رفتیم کوه و حسابی خوش گذشت اما آخرش که از عابر بانکش خواست پول برداره دیدم به پولش اضافه نشده در حالی که تازه حقوق گرفته بود اما پولشو یا به مامانش داده بود تابره مسافرت و بعد به دوستش هم قرض داده بود.
نزدیک امتحانات که شد همگی به خونه ی دیبا رفتیم و بعد من و بابا برگشتیم چون من امتحان داشتم. از طرفی به کیهان میگم بره و درسهای پیش دانشگاهیشو ادامه بده میگه میرم دانشگاه جامع علمی کاربردی که پیش دانشگاهی نمیخواد و کنکور نداره. حالا قراره یک پارتی جور کنه. از طرف دیگه قرار دادش با شرکتش داره تموم میشه ودلم شور میزنه یک وقت بیرونش نکنن!!
مامان کیهان معلومه از اون زنهاست که آدمو اذیت می کنه. مدام میاد پشت تلفن تیکه میندازه و این اعصابمو خورد میکنه که کیهان به مامانش چیزی نمیگه. مثلاً کیهان تواتاقش در رو بسته بود و داشت با من حرف میزد مامانش اومد داد و بیداد کرد که در رو بازکن و یک عالم جیغ جیغ کرد من هم تو گوش کیهان خوندم که بره باهاش دعوا کنه. آخه از این رفتارش خیلی بدم اومد.
روز تولد شد میدونستم کیهان میخواد بهترینها رو برام فراهم کنه یعنی قبلش از یک انگشتر خوشم اومده بود اما رفتیم قیمت کردیم انگشتره صد و بیست هزار تومن بود ولی می دونستم خودشو به آب و آتیش هم میزنه تا یک روز قشنگ رو برام تداعی کنه. این اولین تولدم هست که با عشقم بودم. شب قبلش به من گفت دوست دارم هر چی میخوای بگی هر جا خواستی بریم هر غذایی خواستی بخوریم چون امروز روز تولد تو هست!!!
با هم به یکی از رستورانها رفتیم البته از قبل پولهاموجمع کرده بودم که خودم پولشو بدم و به همین خاطر جوجه و سالاد و دوغ وماست سفارش دادم تا بیاره .. یک لحظه کیهان گفت اصلاً بزار ببینم پولم میرسه ؟؟؟ من اعتنایی نکردم چون خودم می خواستم پولشو بدم راحت بودم و بعد به هوای دستشویی رفتم پولو حساب کردم بعد کار بدی که انجام داد دست توی جیبش کرد و پولاشو زیر میز شمرد تا ببینه پول داره یا نه!!
خیلی برام سخت بود اون که شب قبل به من گفت هر چی میخوای رودربایستی نکن یعنی نمی تونست تو روز تولدم یک مقدار بیشتر پول بیاره؟؟؟ بعد رفتیم و من گفتم من حساب کردم و اینگار خوشحال هم شد و بعد رفتیم پارک که دیدم کادوشو درآورد و یکی از این گلدون ترکا که توش گل با شن میزارن برام گرفته بود که گلش زرد بود و خاکش هم صورتی بود و به طرز عجیبی دهاتی بود.
خلاصه که به من گفت بامامانم رفتم خریدم گفتم تولد یکی از همکارامه دعوتمون کرده بیا با هم بریم کادو بخریم بیشتر از این اعصابم خورد شد که چرا باید توضیح بده؟ و چرا باید با مامانش بره مگه خودش سلیقه نداره مگه قدرت انتخاب نداره؟؟ مگه سلیقه ی من رو نمی دونه حالا چیزی که من احتیاج ندارم رو خریده به کنار ... ولی چرا با مامانش ؟؟
بعد با هم رفتیم آب آلبالو خوردیم و من هم یک پیراهن و یک خودکار براش از شهرستان که رفته بودیم خونه ی دیبا سوغاتی آوردم. خلاصه که خیلی ناراحت شدم واون هم فهمید ولی اونجا چیزی نگفتم.
غصه ام گرفته با کی میخوام ازدواج کنم؟ هنوز هیچی رو نمیدونه خیلی دوستم داره اما نمیدونه باید چیکار کنه.. و در واقع هنوز بزرگ نشده..
هر روز تلفن هر روز زنگ کیهان خیلی مشتاقه کیهان خیلی بیتابه نمی دونم اما خیلی دوران خوبیه اما همه ی احساسم میگه اون هم مثل علی هست از علی که بیتاب تر نیست اون شش سال عاشقم بود بعد اونطوری شد ... هر روز به هم ایمیل میزنیم هر چهارشنبه بعد از دانشگاه من و اون هم زودتر از اداره تعطیل میشه و همدیگر رو می بینیم . می دونم نمیتونم در مورد ازدواج بهش فکرکنم چون اون خانواده اش اصلاً به من نمیخوره . پدرش دوتا زن داشته و مادرش زن دوم پدرشه یک برادر از زن اول باباش داره که خارج هست و یک داداش بزرگتر از خودش هست به اسم کیان که اون هم دو تا زن گرفته زن اولش دختر داییش بوده که از یکی از شهرستانها اومده و مادر کیهان و لجبازی دختره و بردر لاین بودن کیان نگذاشته بیشتر از هفت ماه زندگی کنند ومنجر به طلاق شده . مادر کیهان هم قبلاً توی همون شهرستان بوده و ازدواج کرده و بعد طلاق گرفته اما به دلیل کاملاً نامعلوم به تهران میاد و بعد از چند سال با بابای کیهان ازدواج می کنه... زن داداش دومی کیهان هم که با کیان ازدواج می کنه قبلاً شوهرش مرده بوده.... یک خانواده ی کاملاً دو ازدواجه فقط کیهان اینجا ازدواج نکرده که اون هم باید دوتا زن بگیره.
اون خودش خیلی خوبه به من گفت میخواد درس بخونه و پیش دانشگاهیشو ادامه بده و گفت تصمیم های خوب بگیره به خاطر من درس بخونه آخه یکی نیست بهش بگه کدوم خاطر...
هفته ای یکبار همدیگر رو می بینیم خواستگار میاد و میره اما نه آنچنان میلی ندارم و نه بابا از ادعاهاش میاد پایین.
خلاصه که کیهان شده روز و شب من . و من هم ناز میکنم به خاطرم گریه می کنه اشک میریزه التماس می کنه و میگه بگو دوستت دارم اما من که دوستش ندارم فقط بهش عادت کردم همین.
باهاش دعوا هم کردم یعنی یه جورایی گربه رو دم حجله کُشتم اما اون خیلی مظلومه و میگه ببخشید. برام خنده دار دوستی توی چت اینطوری بشه البته خیلی هم از مامانش می ترسه یعنی جلوی مامانش تلفن حرف نمی زنه یا اگه موقع شام یا وسط شام بهش زنگ میزنم میگه بعداً خودم بهت زنگ میزنم. البته بیشتر من زنگ میزنم چون نمیخوام تو خانواده سوتی بدم.
یک روز سر یک خواستگار نه چندان جدی تو دانشگاه از روی شوخی بهش گفتم برام میخواد خواستگار بیاد واون یک دفعه گریه کرد تعجب کردم واسه چی؟؟ گفت من دوستت دارم من میخوام من و تو با هم ازدواج کنیم . با خنده گفتم تو که شرایط ازدواج نداری و تو دلم خندیدم که این پسر چقدر ساده هست!!!
و اون گفت شرایطشو جور می کنم شرایطت چی هست ؟ گفتم :
1- تحصیلات دانشگاهی پیدا کنی .
2- مهریه ام هفتصد تا سکه باشه.
3- عروسی خوب برام بگیری.
4- خونه هم برام بگیری.
گفت همه رو باشه اما خونه برات اجاره میکنم اما کیهان صد هزار تومن بیشتر توی حسابش نبود و باید با هم تصمیم می گرفتیم با این حقوق کارمندی جوری پس انداز کنه تا بتونه پول جمع کنه البته اون از من دو سال مهلت خواست و من هم با بی میلی قبول کردم. و اون گفت پدر و مادر هم کمکم می کنند چون به برای برادرم عروسی گرفتند و بعد از اون که طلاق گرفت پول مهریه شو دادند.
و اینجا بود که حس کردم زندگی به روم می خنده اما می ترسیدم و به خودم حق میدادم چقدر باید بترسم چون با این شرایط که کیهان هم جور میکرد بابا من رو به کیهان نمیداد و یا اگه از قضیه بویی می برد سرنوشتم همچون دیبا میشد....
میکی میخواد دوباره شروع کنه . میگه بریم خونه ی مامان بزرگم اونجا تنها باشیم می دونم واسه چی میخواد اصلاً به این کار راضی نیستم و مدام با خودم کلنجار میرم که برم یا نرم؟ اون خیلی مشکوک میزنه. با کتک و شلوار میاد سر قرار تیپ عید میزنه و بعد میگه به خاطر سرطانم دو روز تو بیمارستان بودم الان به خاطر تو از بیمارستان مرخص شدم و به مامانم اینها گفتم که ویلا دوستام تو دماوند هستم... دروغ میگفت تابلو بود موهاش ژل زده و اصلاح کرده از کدوم بیمارستان میومد؟ وقتی بهش گفتم با کت و شلوار میری بیمارستان گفت: از خونه ی مادربزرگم می اومدم و حالم بد شد . بعد بهش می گفتم تو بیمارستان ژل زدی می گفت نه الان رفتم آرایشگاه تا میام پیش تو تمیز باشم . الکی گریه کرد و گفت دکتر گفته تا دو سال دیگه بیشتر زنده نیستم . من نمیدونم از بیمارستان میومد و تو دستش نه آزمایشی نه فرمی....
بالاخره رفتم خونه ی مادربزرگش اونجا خونه ی مادر بزرگش بود که شش ماه بود فوت کرده بود و خالی بود . اَه بدم اومد از این کارم اما تا خواست نقشه اش رو عملی کنه در حیاطش باز شد و داییش اومد تو و دعواش کرد و بعد من رفتم اما با چه اعصابی...؟؟؟ ازش بدم اومد به راحتی به من گفت: تو برو و بعد گفت: باید زود میرفتیم اینگار من آورده بودمش اونجا ! من رفتم و تا خونه به میکی و خودم فحش دادم فقط بهش زنگ زدم و خداحافظی کنم که گوشیشو خاموش کرده بود.
برای اینکار بدم موهامو زدم و خودم رو تنبیه کردم موهام تا پشتم بود و حالا گرد کوتاهش کردم.
از تو اتاق موندن خسته شدم و خواستم با بابا آشتی کنم البته شب خواب دیده بودم آشتی کرده پس رفتم روی ماهشو بوسیدم و تو دلم گفتم دستت درد نکنه ما رو سیاه و کبود کردی حالا ببخشید...هر چند که دریا و دانا به من فحش دادند که چرا اینکار رو انجام دادم.
تو عید مدام تفریحی با کیهان چت میکردم و کم کم پی بردم که این پسر چقدر ساده و ناشیه.... البته یک خریت دیگه کردم یعنی برام مهم نبود دیگه چیکار می کنم چون هدف خاصی نداشتم پس یک عکس 4*3 بود و باروسری بود به کیهان دادم همون پسری که با عکس میمون روز اول عید دستش انداخته بودم.
کامپیوترم خراب شده بود با وُیز با کیهان صحبت میکردم البته اون وُیز داشت ولی من نداشتم و از اداره شون با هم حرف میزدیم .اون یک پسر دیپلمه ی ساده بود که تو یک اداره ی دولتی یک کار ساده داشت. داشتم می گفتم که براش ایمیل زدم کامپیوترم خراب شده و نمی تونم باهات چت کنم پس شماره اداره تونو به من بده و اون هم داد.
تقریباً هر روز بهش ایمیل میزدم و اون هم می گفت شارژ میشم. خلاصه که کامپیوتر رو سریع درست کردم و یک روز که مامان خونه ی دیبا بود از خونه بهش زنگ زدم و البته به دریا ودانا هم گفتم که دارم این کار رو می کنم.
اون خیلی خجالتی و سرد بود گرم نمی گرفت و آروم بود بعد گفت من خط جداگانه ای توی خونه دارم که اگه میخوای اون بهت بدم شب هم دوباره بهش زنگ زدم و بعد ساعت ده شب به من زنگ زد و تا ساعت دوازده باهاش حرف زدم این تلفنها ادامه داشت تا یک روز میکی زنگ زد و باهاش سرد صحبت کردم و اون هم فهمیدن مسجد جای یه کارهایی نیست واسه همین خاطر دیگه زنگ نزد من هم زنگ نزدم.
دوازده روز بعد از اولین زنگم یعنی بیست چهار روز از عید گذشته بود باهاش قرار گذاشتم چون خودم اصرار داشتم ببینمش وقتی دیدمش تمام آزوهام نقش برآب شد چون تیپش ضایع بود دندوناش زرد بود کفشش خاکی بود و.... خلاصه اینگار می خواست بره کارگری... اه ازش بدم اومد با خودم گفتم یه چند وقتی سرگرمش می کنم بعد بیخیال...
اما واقعا پاک بود خیلی آکبند تر از اونچه که من فکرشو بکنم . مدام می گفت دوستت دارم تو به من محبت می کنی تو به من لطف میکنی اینگار که کمبود محبت داشت .
واقعا نمی دونم چیکار باید بکنم؟
ولنتاین هم هست اما هیچ تعلق خاطری به میکی ندارم در حقیقت فقط به این بسنده می کنم که کسی باشه و باهاش بیرون برم و یا سرگرم باشم و یه خورده از محیط خونه دور باشم.
این روزها خیلی سرم گیج میره خیلی تعادلم بهم میخوره و این منو نگران کرده. حتی MRI هم دادم اما هیچی معلوم نیست حوصله ی چیزی ندارم فقط می دونم دارم تقاص اون تو صورتی رو پس میدم. مامان به دایی زنگ زده و باهاش قرار گذاشته و یک سری حرفای دیگه رد و بدل شده و دایی هم گفته من این حرفو باور ندارم اما هیچ حمایتی هم ازت نمی کنم چون به من اعتماد نکردی و خونه رو به نام من نزدی.
هشت روز به عید مونده درختا شکوفه زدند و بارون های ریز میباره و هوا بوهای خوش میده ولی دنیای دیشب ما سیاه بود و ابری....
دیشب تو خونه دعوا شد ! دعوای سخت بطوریکه روی بدن هر کدوم از ما کبودی و سیاهی دیده میشه اون هم با ضربه های کمربند ... از کمربند متنفرم و می ترسم چون خیلی باهاش سیاه شدم.
بابا و مامان با هم دعوا کردند بابا به مامان گفت بی پدرو مادر گفت سرراهی گفت بی بته....وای وای وای مامانم داغون شد شکست و خورد شد مامان جلوی شومینه نشسته بود و بابا مامان رو میزد ما هم رفتیم مامان رو نجات بدیم و کمربند رو آورد و مامان و دریا و دانا و من رو با کمربند زد. کمربندو میبرد بالا تو هوا می چرخوند و میزد جیغ و دادی بود که از خونه بلند میشد...
آدم کثیف، آدم بیشعور و مامان از اون بدتر از این زندگی پر از نفهمی از این تکرارها از این بی هویتی ها خسته شدم .نمی دونم یک هفته دیگه عیده همیشه ما عید یک مشکلی داریم یکسال دعوا سره خره یکسال سر سگه!!!!
نمی دونم خدا چرا جوابشو نمیده یک سیلی زدم هنوز منگم و دارم تقاصشو پس میدم اما یک عمر ما رو کتک زد اما آخ هم نگفت.
دور روز بعد از اون ماجرا باز هم دعوا شد البته اینبار بخاطر من ... خیلی اعصابم از دست مامان خورد شده بود این همه دعوا به پا کرد و ما رو به کتک انداخت و ما از اتاق بیرون نمی آییم تا مجبور نباشیم ریخت کثافت بابا رو ببینیم اونوقت مامان واسه خودش راحت می شینه تو حال و تلویزیون نگاه می کنه شام رو محترمانه میذاره جلوی بابا از جلوش برمیداره براش چایی می ریزه اینگار نه اینگار این همه مارو و خودشو کتک زده . تازه میگه مگه می تونم روز اول عید به دیدن فامیلای بابا نرم؟؟ آخ آدم لجش میگیره ما به خاطر تو کتک خوردیم و وقتی من بهش اعتراض کردم فحش به من داد و گفت تقصیر خودت بود که با حالت بدی اومدی و به بابات گفتی چرا منو می زنی!! وگرنه شمارو نمیزد... آخ سوختم خیلی سوختم رو دستام سیاهه روی رونم کبوده به خاطر اون اونوقت صفت نداره .. من هم سینی غذا رو از اتاق انداختم بیرون و گفتم برو از اتاق بیرون و توحال غذاتو بخور و مامان جیغ و داد براه انداخت و دیدم بابا رفت به آشپزخانه و یک چاقوی بزرگ آورد و به سمت من حمله ور شد و بابا گفت من بالاخره اینو میکشم اون به پدرم فحش داده ...( حالااینگار پدرش کی بوده یه شیره تریاکی که تمام سالهای عمرشون تنهاشون گذاشته و رفته پی الواتی)...
هنوز هم از سعید برام خبر می رسه که با خانمش شدید مشکل داره و دکتر گفته تا وقتی که روان درمانی نشه نباید باردار بشه... اما اون یواشکی باردار شده و به سعید رو دست زده و همه ی خانواده شون از این موضوع ناراحتند.
عید شد در کمال قهر و ناراحتی ... با دریا و دانا قرار شد هیچ جا عید دیدنی نریم روز اول عید هم به ملیحه دوست دریا گفتیم بیاد خونمون و همگی یک چت حسابی بکنیم و بخندیم و اعصابمون که تو این چند روز خراب بود رو آروم کنیم. تا به روم رسیدیم هزار تا پی ام برامون اومد یک پسره وب داشت... یکیشون بچه بود و.... دریا تایپ میکرد و ما ها جواب میدادیم از پسرا سنشونو می پرسیدیم و به هر کی میخورد برای خودمون برش میداشتیم. من یک پسر برداشتم به اسم کیهان .. دریا یک پسر برداشت به اسم آرمین و ملیحه هم با فامیلشون می چتید خلاصه حسابی خندیدیم و مردم رو دست انداختیم. برای کیهان عکس یک میمون که با لباس ز*ی*ر بود فرستادیم و گفتیم عکس ماست وای که چه خوش گذشت.....
هر روز آن میشدیم و میدیدیم این پسرهای بیکار آن هستند. ....
چند روز گذشت روز هفتم عید با میکی قرار داشتم و باز اشتباه کردم تمام توبه هام تمام گریه هام تو مدینه از بین رفت بخاطر کی؟
آیا واقعا یک پسر سرطانی ارزش این رو داشت؟ آیا داره دروغ میگه یا جلب توجه می کنه... نمی دونم... فقط حالم از خودم بهم میخوره.... من که قرار بودم خودم رو بگیرم من که قرار بود درس عبرت بگیرم پس چی شد؟؟؟از مانی خبر ندارم فکر کنم یک اتفاقی براش افتاده نمی دونم بعد از عملش دیگه ازش خبری نشد حتی به نت هم نیومد... گیر دادم دوباره به چت چند تا اد فرند دارم که با اونا چت می کنم همشون سر و ته یک کرباسند . یکیشون میکائیل هست و سربازه درسش تموم شده و حالا سرباز شده توی شهرستان . چند وقتی هست که گیر میده براش زنگ بزنم من هم روز جمعه به موبایلش زنگ زدم و گفت ببینمت و من هم قبول نکردم. چون حوصله ندارم البته بی هدف دارم به این زندگی ادامه میدم اما حوصله شو ندارم.
امتحانات ترم اول دانشگاه داره شروع میشه . چند روز پیش خواب دیدم که شبه و زنگ خونمون رو زدند دیدم راضیه با مامانش اومدند خونمون و از مشهد برام نون و پنیر و تسبیح و جوراب آوردند خلاصه من و راضیه با هم حرف نمی زدیم ولی مامانمون با هم حرف میزدند .
فرداش امتحان روانشناسی شخصیت داشتم یکی از دوستامون گفت برای تولد بچه اش جشن گرفته و بعد از امتحان همه بریم تو بوفه و خلاصه چایی و شیرینی خوردیم و خلاصه خواست که من رو با راضیه آشتی بده اما به راضیه اصرار کرد با اینکه سه سال از من کوچیکتر بود اما مقاومت کرد و من بلند شدم و روشو بوسیدم .
باز دوباره میکی دوست چتیم آف داد که برام زنگ بزن و من هم بهش زنگ زدم برای همین اصرار کرد که همدیگر رو ببینیم من هم باهاش قرار گذاشتم آدمی نبود که به دل بشینه و بتونم روش حساب باز کنم در آخر سر هم موقع خداحافظی خواست جیبشو خالی کنه تا از توش دستمال دربیاره و دیدیم یک قرص خارجی هست هر چی بهش اصرار کردم چی هست گفت نمیشه و بعد گفت قول میدی پیش خودت بمونه گفتم آره گفت من سرطان دارم ولی نبینم زنگ بزنی به مامانم بگی گفتم یعنی مامانت نمیدونه گفت هیچکس نمی دونه.
برام عجیب بود این دیگه چه سرنوشت تازه ای بود همه جوره شو داشتیم به جز سرطانی ... روزها گذشت و چند هفته ی دیگه که قرار بود به میکی زنگ بزنم از مترو زنگ زدم و اون گفت اومده لویزان ماموریت و گفت میشه شنبه همدیگرو ببینیم اما من چون امتحان داشتم گفتم یک روز دیگه و قرار گذاشتیم و همدیگرو دیدیم.
مامان اعصابمو خورد کرده از بس بی جهت به دیگران اعتماد می کنه برای اینکه خبری از دایی اینها به دستش برسه با دختر خاله توران ارتباط پیدا کرده یکی نیست بهش بگه اون که مادر خودشو ول نمی کنه واسه تو خبر بیاره سه تا حرف ازت می کشه یکی تحویلت میده. خلاصه که حسابی اعصابمون خورد شده. به دریا موضوع میکی روگفتم گفت باور نمی کنم با پسر چت دوست بشی ولی دانا نمی دونه.
حس بدی دارم احساس می کنم درب گناه برویم باز شده و دیگه خدا باهام کاری نداره . وقتی مکه و مدینه رو تو تلویزیون نشون میده هیچ اظهار نظری نمی تونم بکنم چون یک گناهگارم . میکی دروازه ی گناه من بود و افسوس نتونستم جلوی خودمو بگیرم.
هر روز به خودم می گم اون کار لعنتی رو انجام ندم چند روز تصمیم می گیرم اما یک مرتبه میزنم زیر قولم نمی دونم چرا؟؟
ثبت نام ترم دوم دانشگاهم شروع شد اما بابا به من پول نداد چون میگه مادر اومده خونه ی عمو و تو نرفتی بهش سر بزنی حالم از این کثافت کاریهاش بهم میخوره آخه مگه کسی رفت که من برم.و در اخر مامان رفت و چقدر التماس کرد تا پولو به من داد.
قرار شد برای تموم شدن کارهای خونه به محضر بریم یعنی از مامان امضاء بگیرند و تموم بشه در حالی که دایی هشت ماه به مامان کرایه خونه نداده. مامان گفت که منو نمی بره من هم اصراری نکردم با اینکه سرم درد میکرد واسه یه دعوا اما بابا به مامان گفت باید یکی همراهت بیاد و بابا هم برای اینکه خودشو دخالت نده نیومدو بالاخره من رفتم . مامان بقیه کرایه خونه ها رو از دایی طلب کرد و دایی گفت نمیدم تازه باید یک چیزی هم به من بدی چون رفتم دنبال کارهای انحصار ورثه ...آخه نمی گه خودش دوتا میبره دیگه یک خونه چیه که این همه سرش بلوا به پا کرد. خلاصه من هم به دایی گفتم اگه ما باید به شما چیزی بدیم خوب حساب کن تا بدیم خلاصه اون عصبانی شد و اومد منو بزنه که همه گرفتنش و بردنش و مامان تو محضر حسابی حرف زد و اونچه باید می گفت رو گفت.
بعد ماشین گرفتیم و در خونه مامان جونی پیاده شدیم مامان به من اصرار کرد اما من تصمیمم رو گرفته بودم. رفتم بالا در زدم و به زن داییم گفتم مامان منو ذره ذره آب کردی مامان بزرگمو کشتی پولمونو هم خوردی و بعد گفت همه این کارها رو کردم خوب کاری کردم و خیلی حرفهای دیگه هم زد و من هم محکم زدم توی صورتش و بعد پسر داییم اومد دنبالم اما من رفته بودم توی یک روز برفی به مامان گفتم گفت اشتباه کردی و بالاخره اومدیم.
وقتی اومدم خونه مامان گلی همون دختر خاله توران زنگ زد و من گوشی رو برداشتم و شروع کرد به فحش دادن که تو به زن دایی گفتی شوهر من معتاده تو خودت ماشینهای انچنانی سوار میشی خواهرت صد تا رفیق داشته و به داداشام که همون حسین و ... باشن می گم بیان دم در خونتون من هم گفتم چهارتا آدم معتاد می خوان چه گهی بخورن گفت اونا معتادن بابای تو هم دزده ( خوب اونو که راست می گفت) و خلاصه به موبایل بابای من زنگ زد و هزار تا حرف دیگه زده و بعد از ظهر هم مامان زن داییم به خونمون زنگ زد که مامانم گوشی رو قطع کرد.
دیبا اعصابش خورده می ترسه مشکلی براش پیش بیاد می ترسه موضوع پیامو به شوهرش بگن.
عصر که بابا اومد برقی تو چشماش بود که اول فکرکردیم از بسته شدن روابط با این خانواده هاست اما از جای دیگه بود چون بابا گفت که خاله توران اینها به بابا زنگ زدند که مامانم سرراهی هست و اصلاً ارث بهش تعلق نمیگیره ومامان رفت تو فکر که نکنه من سرراهی باشم.
خودمون هم موندیم این همه مامان جونی به دایی میرسید اما به مامان نه!!!
خیلی می ترسم چه اشتباهی کردم زدم تو صورت زن داییم خدا من رو ببخشه می ترسم از من شکایت کنند!
امروز به مطب یک روانشناس رفتم و کلی باهاش حرف زدم بهش گفتم که برای هر کسی هر کاری کردم اما هیچ کس برای من کاری نکرد اما اون گفت که به کار کسی کار نداشته باشم و از کسی توقعی نکنم... اون خیلی چیزها گفت اما یک راه خاص رو نشونم نداد . و من سعی کردم که فقط نظاره گر باشم واین تصمیم رو گرفتم.
سرم درد گرفته و یک چیزی مثل سنگ داخل سرم لانه کرده چون من به قولها و تصمیم هام عمل نکردم و تو قولهام موفق نبودم . مامان اعصابش خورده چون زن داییم دیگه بهش زنگ نمی زنه و در جواب اینکه اون چند بار زنگ زده هیچ چیزی دریافت نکرده. فکر کنم اونها میخوان رابطه شونو با ما قطع کنن. دایی خیلی آدم بی احساسی هست که چنین رفتاری داره یکبار هم بهش ایمیل زدم اما جوابی از اون برام نیومد.
تابلو راضیه رو زدم و اون باز می خواد با دادن کادوهایی که از سوغاتی های که عمه اش از خارج براش میاره سر و تهشو هم بیاره وای که چه اعصابم خورده ... خوب چرا به من پولشو بده یکبار به من گفت نقدی میخوای یا کادو من هم گفتم نقدی.... می خوام پولشو بهش بگم می خوام بگم دستمزدم صدو پنجاه هزار تومن هست الان اون تابلو توی ویلا هشتصد هزار تومنه و برای اون با پولی که به من میده دویست و پنجاه هزار تومن میشه...
نامزدی حسین هم شد و دیبا نزدیک چهارده روز خونه ی ما بود . دیبا می گفت از لحاظ اخلاق و رفتار بهتر شدم.مانی هم دوست چتیم تو انگلیس نتشو وصل کرده و با اون در ارتباطم.. دریا تو نامزدی حسین با من آشتی کرد.
بعد از اون به شمال رفتیم و خوش گذشت . خیلی بدشانسی دارم هنوزاون رفتار زشتمو ترک نکردم هنوز احساس گناه همراه من هست .. نه شوهری نه خونه ای نه زندگی .. دخترای همسایه زود به زود شوهر می کنند و من در آستانه بیست و سه سالگی هستم.
دیشب به مانی ایمیل زدم که حس خوبی نسبت بهش دارم حتی با اینکه می دونم ما فرسنگها از هم دوریم. اما نمی دونم اون چه جوابی به من بده.
راضیه منو می پیچونه به یکی از همکلاسیهام گفته این پول زیاده اصلاًکارش نمی ارزه. حالا تا عید می کشونمش و پولو بهش نمیدم من هم یک روز بهش گفتم اگه میشه اون پولو زودتر بیار چون بهش احتیاج دارم و اون هم گفت دست و بالم تنگه در صورتی که می دونستم اینطورنیست و منو میخواد دست به سر کنه.
میخوام کارکنم رفتم یک شرکت کامپیوتری که قراره برای ادارات دولتی از اونا کامپیوتر بخریم واون شرکت برای آشنای ما با سخت افزار کامپیوتر هشت هزار تومن از ما گرفت.اما وقتی کلاسها تموم شد به هر اداره ای رفتم واونها گفتند ما خودمون مامور خرید داریم و از شما کامپیوتر نمی خریم . و فهمیدم همش سر کاری بوده . خواستند پول ما رو بالا بکشند.
شوهر خاله توران(همون دختر خاله ی مامانم) از طرفی گفته که مامان چقدر بیشعوره که دایی رودرک نمی کنه. اخه که مامان نگفته خونه رو بفروشن دایی پنج ماهه خودش پول به مامان نمیده. بابا هم زنگ زد به شوهر خاله توران و گفت به زن من بی احترامی نکنید .. باز هم جالبه چون اگه از طرف خودش کسی به مامان این حرف رو زده بود هیچ کاری نمیکرد. از طرفی هم شوهر خاله توران به خاله توران گفته بود که دیگه با مامان من رفت و امد نکنه و پارچه های مامانم که پیشش بوده که براش خیاطی کنه پس بده.
از طرف دیگه از مانی بیخبرم چون رفته عمل کنه پلیپ بینیشو اما دیگه نیومده نت.
بالاخره راضیه پولمو داد در حالی که هشت تومن ازش کم کرد چون قبلاً بهش گفته بودم بگو عمه ات از خارج برام ساپورت بیاره و اون هم قبلاً به من گفته بود من به عمه ام پول ندادم تو هم به من نده ولی اون پولشو کم کرد و به یکی از بچه ها داد تا برام بیاره از اون به بعد هرچی من بهش سلام میکردم جواب سلامم رو نمیداد و من هم به خودم گفتم بزار یکروز بهش سلام نکنم ببینم اون سلام می کنه دیدم نه....
دیبا اومد خونمون و مامان به ما گفت شماها برین خونه ی دایی و ببینین چیکار می خواد بکنه...ما هم رفتیم و زن داییم اصلاً به ما محل نذاشت ولی دایی معمولی بود و دایی اصلاً حاضر نشد اسم مامان رو بیاره آخه مگه مامان بیچاره چیکار کرده بود؟؟
و دایی گفت اصلاً نمخوام رفت و امد کنم و دیباگفت تو حاضری با یک آدم معتاد رفت وآمد کنی ولی با مامان من نه؟ آدم معتاد پسر خاله توران هست که شوهر خواهر زن داییم شده و زن داییم هم اون روی سگش بلند شد و داد و هوار زد. در آخر هم به دایی گفتیم وقتی مامان جونی مرده بود خیلی ناراحت بودی و عذاب وجدان داشتی نگذار دوباره دچار عذاب وجدان بشی...
یک مشتری برای خونه ی مامان جونی پیدا شد و خونه رو قولنامه کردیم من و مامان رفتیم و دایی تو بنگاه بود و جواب سلاممون رو نداد.
بابا از اداره اش یک برگه هایی آورده بود که بایدتوش می نوشتیم و یک بودجه در اختیار بابا گذاشته بودند و در آخر کار بابا که سیصدو پنجاه هزار تومن در اختیارش بود به من و دریا که نوشته بودیم دویست هزارتومن داد و صدو پنجاه هزار تمونشو خودش بالا کشید و من هم باهاش بحث کردم و گفت همین رو هم بهت نمیدم من هم یک سکه باهاش خریدم به مامان پول دادم .
بابا هم پنج میلیون روی پول مامان گذاشت و براش یک آپارتمان خریدند و این خبر به گوش دایی اینها رسید.و بابا به مامان گفت این پنج میلیون رو که به تو دادم باید به من رسید بدی مامان هم گفت مگه می خوای از من بگیری باباگفت شاید... خیلی پست و کثیفه خدای پوله اما باز حرص میزنه. زن داییم هم مرتب پشت سرما حرف میزنه و با اینکارش اعصبمون خراب وخراب تر میشه.
چه روزهای بد و زشتی هست دایی چند ماهه به مامان کرایه نداده و مامان بی پول شده و مرتب النگوهاشو که تا حالا با پول کرایه خونه خریده می فروشه. و دیگه هم خونه ی ما نیومدند و فقط به خاطر اینکه دایی به مامان گفت که بیا خونه رو بزن به نام من تا من وام بگیرم و سهم تو رو ندم ما هم به مامان گفتیم دایی الان که چهل هزار تومن بیشتر بهت نمیده این همه ناله می کنه و یک ماه میده یک ماه نمیده تو هم نباید بهش اعتماد کنی .
خلاصه که می دونم اینها رو زنش بهش یاد میده و توی گوشش میخونه . جسته و گریخته هم می شنویم که زن داییم پشت سرمون حرف میزنه و چرت و پرت میگه.
مامان عذاب می کشه و حرص میخوره از دست این رفتارهای دایی وماهم از دست مامان عذاب میکشیم که به خاطر سیگار النگوهاشو می فروشه و بعد واسه ما چیپس و پفک میخره و واسه خودش تیشرت های آشغالی اون موقع که باید پس انداز میکرد این کار رو انجام نداد و حالا افتاده به فروختن طلاهاش!!!
یکروز رفتم خونه ی مریم در حالی که عصبانی بودم از دست برادر سعید که مرتب به من زنگ میزد و میگفت شما به من شماره دادی؟ و از اینجور حرفها که واقعیتی رو گفت که به خدا آفرین گفتم. گفت سعید با خانمش مشکل پیدا کرده اینطور که میگفتند خانمش دو شخصیتی هست یک وقتی با همه خوبه یک وقتی رفتارهای بدی نشون میده نمی دونم تا چه حد درست باشه اما سعید ؟؟آدم بدی بود و به تنها چبزی که اهمیت نمیداد زن بود خلاصه که مشکل داشتند و سعید میخواد تقاضای طلاق بده خودش هم از بس اعصابش خورده تیک پیدا کرده. من می تونم بگم بابت این ماجرا خوشحال شدم اما دلم براش سوخت.
راضیه یک تابلو معرق پارسال به من گفته بود براش بزنم که یک متر و خورده ای ارتفاع داشت و کار فرشچیان بود و از من خواست خورد، خورد پول وسایلشو می گرفتم و من هم اینکار رو می کردم و گفت یک سال بعد میخوام و من پنج هزار تومن ازش میگرفتم و یک تکه چوب میخریدم که خلاصه پنجاه هزار تومن پول وسایلش شد و رو به اتمام بود.
به دوست ایرانیم که توی انگلیس زندگی میکرد هم مرتب آفلاین میزدم و باهاش در ارتباط بودم پسر توداری بود و قبلاً یک دوست دختر اتریشی داشت که بهش خیانت کرده بود.
خلاصه که روزها میگذشت و این تکرارها ادامه داشت....
از این قسمت به بعد خاطره ها ریزتر میشه چون دیگه وارد دفتر خاطراتم میشم و از اون یادداشت می کنم تا اینجا همه در ذهنم نقش بسته بود...
روز بدی بود به خاطر تولد مانی دوست چتیم بهش میل زدم و تولدشو تبریک گفتم . از صبح با مامان سلام نکردم چون از دیشب باهاش قهر بودم . عصر که شد به خاطر نمره های دانشگاهم که کم شده بود دانا با تمسخر دید و خندید و دریا هم گفت دزیره چرا نمرات دانشگاهت کم شده من هم چون دل پری از نمراتم داشتم به دانا توپیدم و گفتم از اتاق برو بیرون اون هم نرفت و با کمربند پارچه ای لباس با خنده زدمش ولی باز نرفت با خودم گفتم بزار بحثو جدی کنم و دریا دخالت کرد و دانا به من گفت کارهایی که بابا با تو میکرد رو با ما می کنی عقــــــــــــده ای و بعد دریا گفت خیلی بیشعوری و من هم دریا رو زدم و بهش گفتم برو بیرون مامان اومد و فحش داد و من موندم و اتاق تنها.
بابا که اومد مامان گفت کامپیوتر رو جمع کنه و بابا هم اومد در اتاق رو باز کنه که من قفلش کرده بودم و شب با اون اعصاب خراب دو بار اون کار لعنتی رو انجام دادم. شب پنجره رو باز کردم صدای عروسی بود یکبار خواستم با تیغ کاتر دستمو بزنم دو بار هم کشیدم ولی جرأت سفت کشیدنشو نداشتم تا صبح خوابم نبرد و شب تصمیم گرفتم به مطب یک روانشناش برم.
فرداش با صدای باز شدن در اتاقم بیدار شدم و دوباره خوابم برد احساس کردم کسی توی حموم هست اما هیچکس به جز دانا و مادر ( مامان بابام) خونه نبودند از خواب بلند شدم وزنگ زدم به مطب یک روانشناس که توی بیمارستان دولتی اداره بابام بود چون ارزون میگرفت و اون برای پنج روز دیگه وقت داد. زنگ زدم به دیبا و قضیه رو گفتم و اون هم حرفهای همیشگی رو زد لباس پوشیدم رفتم کلاس ورزش و بعد اومدم بر خلاف انتظارم که دانا رو دختر پررویی می دیدم اون به من سلام کرد و من هم بهش گفتم از تو معذرت میخوام.
ناهار خوردم و رفتم بخوابم که اون رفتار رو باز انجام بدم که نشد . از خودم بدم میاد واقعاًَ کثیف شدم یک دختر ناسازگار ترشیده که هیچکس دوستش نداره و همه منتظرند یا بمیره و یا شوهر کنه و بره...
دریا به من سلام نکرد و عصر هم به بابا سلام نکردم چون گفت می خواد کامپیوتر رو جمع کنه به مانی میل زدم که نمی تونم براش به این زودیها میل بزنم و فراموشم نکنه اما می دونم اون هم به همین زودیها فراموشم می کنه.
اون روز دانا به من گفت که دریا با دوستش ملیحه جدیداً نامه نگاری کرده در صورتی که اونها هر روز با هم تلفن حرف میزنند و یک رو زدر میان هم همدیگرو می بینند. این مارمولک بازی دریا رو نشون میده و من باز هم ناراحتم که اون همه چیز رو از من مخفی می کنه ومن باز هم براش صادق هستم.!!!