.اینبار دزیره می نویسد
به دنیا می آییم رشد می کنیم بزرگ می شویم و بعدها خود پدر و مادر می شویم اما چگونه؟
اون روز امتحان داشتم به سرعت باد اومدم خونه و به حموم رفتم موهامو سشوار کشیدم و یک آرایش مختصر هم کردم خیلی اضطراب داشتم چون فردا و پس فرداش هم امتحان داشتم. بابا با دلخوری رفت توی اتاق و مادر و خواهر محمد اومدند خونمون. خلاصه حرف زدند و مادرش مرتب گفت این رو از خدا خواستم که همسر خوبی نصیب محمد بشه دختر شما خوبه و.... خلاصه بابا خودشو پرتاپ کرد توی پذیرایی و سر صحبت رو باز کرد. از کار محمد پرسید. محمد تا قبل از اینکه بیاد مکه مغازه موبایل فروشی داشته و بعد از اون حالا می خواد باز دوباره جای دیگه اجاره کنه سرمایه اش هم مامانش داده. که مامانش گفت قراره بره توی یکی از شرکتهای دولتی و استخدام بشه. بابا هم گفت دخترمن دو سال دیگه لیسانس میگیره پسر شما کار نداره و... خلاصه مامانش هم گفت حاج آقا درست میشه مهم کار خیره، توی اون فضای روحانی آشنا شدن و ازدواج کردن سعادت میخواد. خلاصه که حواسم جمع شد مادر شوهرم از اون مادرشوهرهاست. چون واقعاً جوری رفتار میکرد که میدونستی قدرت بهم زدن زندگی رو داره از تعریفهایی که ما هم شنیدیم پسر اولش طلاق گرفته .. دختر بعدیش توی عقد کردگی جدا شده ودختر اخرش که بامحمد دو قلو بود توی مرز جدایی بود. خلاصه قرار شد که ما باهم مشورت کنیم و بعد اونها رفتند. خلاصه شب بابا اومد و گفت این پسر حالیش نیست بچه هست ساده هست باید بره دنبال کار دولتی تا من دختر بهش بدم اون نمی تونه کاسب بشه. فردا مامان محمد زنگ زد که حاج خانم یک گوشواره من واسه دزیره خریدم و امشب می خواهیم با پسرم و پدرش بیاییم خونتون مامان هم گفت باشه به بابا زنگ زد و بابا دادو بیداد کرد که اونها می خوان روی دخترمون نشون بزارن بعد حالا تا کی برن و کاردولتی پیدا کنن و به مامان گفت بهشون زنگ بزن و بگو نیان تا تکلیف کارش مشخص بشه. من هم تو اضطراب بودم به مامان گفتم حالا بزار بیان بعد صحبت کنیم اصلاً من با پسرشون هنوز حرف نزدم.. خلاصه مامان زنگ زد و بهشون گفت نیایین تا خودمون خبرتون کنیم. مامان محمد هم با ناراحتی گوشی رو قطع کرد. یک ساعت بعد رابطمون که همون خانم بود به من زنگ زد که اونها گفتند به دزیره بگو باباشو راضی کنه که ما بیاییم من هم گفتم وقتی اون این شرایط روگذاشته شما که من رو دوست دارین خوب این شرایط رو مهیا کنین. بعد از چند دقیقه موقع ناهار شد و به مامان توپیدم که تو سیاست نداری مثل زنهای دیگه که مردشون رو خر می کنند بابا رو راضی کنی حالا اینها بیان گفت حرفمو گوش نمی کنه . من هم ناراحت شدم وگفتم خیلی بی عرضه هستی و از این چیزها مامانم هم به من فحش داد و با مامانم دعوا کردم و یک عالمه جیغ زدم. اومدم تو اتاقم و در رو بستم صدای تلفن اومد و حرفهای مامان و بعد فهمیدم محمد بوده و با مامان حرف زده که ما قرار گذاشتیم و بابام باکت و شلوار ایستاده اینجا عروسشو ببینه و هشتاد هزار تومن گل سفارش دادیم و از این جور چیزها مامانم هم گفته باید کار دولتی پیدا کنید همونطورکه خودتون گفتید و اونهم گفته ما برای این اصرار می کنیم که تو کاروان پخش شده ما می خواهیم با هم ازدواج کنیم.و.... بعد یکی از هم کاروانیها به بابا زنگ میزنه و باز واسطه میشه بابا هم میگه اصلاً من دختر شوهر نمیدم. و دوباره به یکی دیگه از همم کاروانیها میگن زنگ بزنه امابابا باز هم سر حرف خودش می مونه . و بعدرابطم زنگ می زنه و شوهرش بامن حرف میزنه که همون بهتر که نشد چون مادرش نمی گذاشت زندگی کنین و ماجرای شوهر کردن منهم منتفی میشه. به خونه ی دیبا میرم حال خوبی ندارم فکر میکردم حالا که این دفعه خود طرف دوستم داشته دیگه همه چیز تمومه اما این دفعه هم نشد و من با کوهی از آمال و آرزوها توی اون نکبت خونه با اون بابای نفرینی موندم از بابام نفرت دارم به خاطر عقاید پوچ خودش به خاطر حرفهای احمقانه اش زندگی رو بر من تلخ کرد. نمی دونم ولی بعد از جریان محمد چه اتفاقی برای من افتاد دچار شوک شدم . افسرده شدم برای خودم شریک ج*ن*س*ی انتخاب کرده بودم وهزار تا فکر دیگه اما تا اومدم به خودم بجنبم فهمیدم معتاد خ*و*د*ا*ر*ض*ا*ی*ی شدم . فاجعه بود این برای من که روانشناسی می خوندم یک بحران بود اما بعد از بیست و سه سال زندگی حالا باید به سراغم بیاد فکر نمی کردم از این که بدنت رو به بالش بمالی این همه احساس لذت کنی و بعد فراتر بری. چقدر تنها بودم و بیکس تمام این حادثه ها یکباره به صورت این بیماری فوران کرد؟ می دونستم نمی تونه بیماری خطرناکی باشه اما اگه کنترل داشت خوب بود اما تمام تحریکات یکباره به سراغم میومد طوری بود که روزی دوبار این کار رو انجام میدادم . بعضی وقتها به خودم می گفتم چه مقاوم هستم اما نمی دونستم یک دفعه اینطوری میشم. کاش می شد یک کاریش کرد؟ تصمیم گرفتم به دکتر برم اما یک حس عجیب من رو از این کار باز میداشت. هزار دفعه به خودم فحش دادم قسم خوردم که نکنم اما نمی شد. بعد تموم شدن کارم احساس گناه عجیب داشتم جوری که بلند بلند گریه میکردم. چرا باید حادثه ها اینطوری سر آدم خراب بشن. اگه بیماری دیگه ای داشتم حداقل کسی می فهمید و در صدد درمانش بر میومدند اما این رو هیچ کس نمی دونست جز خدا... از خدا خواستم دعا کردم اما نشد. خواستم خودم رو سرگرم کنم و تصمیم گرفتم با دریا و دانا چت کنیم. که توی چت با پسری دوست شدم که توی لندن زندگی میکرد از خودم یک ماه کوچکتر بود اما قلب بزرگی داشت خیلی زیاد می فهمید و رابطه خشک و سردی داشت . ما با هم از اوضاع ایران صحبت میکردم واون دلش نون سنگک با حلیم می خواست... اما چون سربازی نرفته بود نمی تونست به ایران بیاد اونها چندین سال پیش به همراه خانواده اش به انگلیس رفته بودند. این طوری سرگرم بودم اما باز هم فکرم از اون رفتار بدم بیرون نمیومد. جواب امتحاناتم رو گرفتم ودیدم که همه نمره ها تعریفی نیستند چون تو جریان خواستگاری محمد بود درس نخونده بودم و بعد اعصاب نداشتم اما هیچکدوم از درسهامو نیافتاده بودم و تا اینجا که سال دوم رو تموم کرده بودم و راهی سال سوم می شدم درسی رو نیافتاده بودم. این آقا پسر که کم کم فهمیدم اسمش محمد هست خیلی من رو نگاه میکرد البته من هم نگاهش میکردم اما نه به منظوری همین قدر که با بابام دوست شده چون اونجا همه با هم دوست میشن خانمها هم با هم دوست میشن . ما هر دو یک دوست مشترکی داشتیم که خانم و آقایی بودند و اون خانم 5 سال از من بزرگتر بود و با شوهرش اومده بود. خلاصه همش با هم همگی می رفتیم نماز و... و تمام جاهای مذهبی مکه هم با هم می رفتیم مثل غار ثور و... خلاصه همه با هم دوست شده بودیم و روزهای خوبی رو با هم می گذروندیم. تا اینکه یکروز مامان محمد می خواست بره مسجد الحرام نماز جمعه که من و بابا هم می خواستیم بریم به بابا گفت دزیره با من برمیگرده و تو حرم بامن حرف زد که چند سالته و ... خلاصه فهمیدم طرف مادر زن داداش مسعود دوست پسر دوران سوم راهنماییم هست که به خاطر پژمان ولش کردم و با سوسن فامیل هست واونجا مامان محمد حرفی رو برام گفت که فقط گریه کردم اون به من گفت که مسعود معتاد شده و به قول معروف گردی شده. اون کارمند رسمی بود و تازگی ها سیگار هم دستش دیده بودم. خیلی توی خونه ی خدا دلم به حالش سوخت از خدا خواستم که خوب بشه .. و تقدیر رو دیدم که چگونه با من همراه بوده. خلاصه دوشب مونده بود که از مکه به سمت تهران بیاییم همگی شب توی مسجد الحرام قرار گذاشته بودیم که ختم قرآن کنیم آخر سر که تموم شد دیدم اون دوستمون خانمش اومد پیشم و گفت قصد ازدواج داری حالا کجا نشسته بودم ؟ بیست متری خانه ی خدا!! گفتم اگه آدم خوبی باشه آره چطور مگه ؟ گفت : محمد با مادرش حرف زده و اون راضی کرده که همینجا تو رو از بابات خواستگاری کنند و اگه شد خطبه ی عقد رو بخونند من که همچین هم از اون پسر خوب بدم نمیومد گفتم این کار اشتباه هست اجازه بدید بیاییم تهران و بعد بیان خونه و مامانم هم باشه اما تا اون خانم رفت بگه کار از کار گذشته بود و شوهرش به بابا گفته بود. اظطراب داشتم میدونستم بابا محمد رو دوست داره اما دلم شور میزد که خودم با چشمهای خودم دیدم که بابا سرشو انداخت بالا و گفت: نه!!! مثل یخ وا رفتم اقلاً می گفت بزارین بعداً وقتی اومدیم ایران و یا اینکه اجازه بدید نظر خودشو بپرسم... وای اعصابم داغون شد که هیچ سهمی تو زندگیم ندارم خیلی بهم برخورد . محمد وقتی این رو شنید خیلی ناراحت شد و لابلای آدمهایی که طواف میکردند گم شد. محمد خیلی دلش صاف بود . مثلا موبایلشو به همه میداد که تو مکه ازش استفاده کنند تازه اونجا گوشی بابا هم خراب شد و گوشی اون رو میگرفت و شب بعد از خواستگاری که حالم از بابا بهم میخورد باباو محمد تو حرم نشسته بودند و محمد گوشیشو به بابا داد و رفت طواف کنه که بعداً فهمیدم بابا دزدکی از گوشی اون ساعت سه نیمه شب به خونمون زنگ زده و کلی با مامان حرف زده!! چه بده بابای آدم دزد باشه چه بده آدم باباشو قبول نداشته باشه بابا کارش دزدی هست از اداره از همه جا که بشه دله دزدی کرد اون دزدی می کنه. اون دو روز آخر خواب و خوراک نداشتم و محل بابا هم نمیذاشتم تازه شب آخر بابا به من گفت چته ناراحتی گفتم نه ناراحت نیستم گفت خجالت بکش گفتم برای چی خجالت بکشم ... تازه تو فرودگاه جده جلوی چشم همه ی کاروان سرم داد زد که چرا بارها رو نیاوردی اینور نوبتمونو گرفتند . آبروم رفت و اشک تو چشمام جمع شد که یکی از خانمها گفت عیب نداره . اما چه فایده آبروم رفت. عصر قرار بود به سمت جده حرکت کنیم که من توی اتاق خوابیدم بابا هم رفت طناب پیدا کنه که بارها رو ببنده دیدم تلفن زنگ زد و محمد بود با احترام سلام کرد وگفت باباتون هست گفتم : نه. گفت: شارژر موبایلم رو تو بارها گذاشتم شارژر موبایلشو می خواستم و من هم چیزی نگفتم و بهش رو ندادم. یک ربع دیگه گذشت و باز به اتاق زنگ خورد و تلفن قطع شد تعجب کردم مزاحم تلفنی اون هم تو هتل مکه!!! خلاصه باز تلفن زنگ خورد که دیدم خانمی که دوستم بود زنگ زده و حرف زد و گفت محمد اینجاست و کارت داره گوشی رو گرفت با احترام بهش گفتم نباید الان تقاضامیدادید اون هم گفت تهران که رفتیم حتماً دوباره میاییم خلاصه تو این گیر و دار بودیم که دیدم بابام کلید رو انداخت تو در که گفتم بابام اومد و در رو قفل کردم. تو فرودگاه نگاهش تو نگاهم بود و به چشم یک نامزد می دیدمش ... همه ی کاروان هم فهمیده بودم من می خوام عروس بشم. از مکه که اومدیم دید و بازدید ها شروع شد و یک ماه گذشت و از محمد خبری نشد به رابطه مون زنگ زدم و موزیانه از اونها پرسیدم گفت شب قراره بریم خونشون گفتم به محمد بگو دیرکرد داشتی منم تو جواب دادن اذیتت می کنم. تا اینکه چند روز بعد تلفن خونمون زنگ خورد و مامان محمد گفت که میخواهیم بیاییم خونتون با خواهر محمد. توی این مدت خواستگارایی داشتم که هیچکدوم رنگ جدی به خودش نگرفت چون بابا توقعاتش از داشتن یک داماد بالا بود. حتماً تحصیلات دانشگاهی حتماً کار دولتی و رسمی و.... خلاصه که حوصله ی آدمو سر می برد مثلاً اگه می گفتیم حالا بیان می گفت بیان اما من نمیام . خلاصه که بهانه گیری می کرد اصلاً معلوم بود منو نمی خواد شوهر بده. توی شهریور ماه دوباره از طرف اداره ی بابا به رامسر رفتیم و اینبار خوش گذشت چون حالا دیگه مامان به دایی گفته بود که دست و بالش خالیه و یک پولی بابت اینکه 3 سال از مرگ مامان جونی می گذره به مامان بده چون دیگه برای مامان کار قلاب بافی نمیارن. دایی هم با یک عالمه اخم ماهی چهل هزار تومن به مامان میداد که اگه می خواستند اون خونه رو اجاره بدند سهم مامان 120 هزار تومن می شد.اما مامان برای اینکه به دایی فشار نیاد اصلاً نگفت اون خونه رو بفروش در حالی که می دونست برای کل واحدهاشون مشتری اومده تا آپارتمان رو یکجا بخره اما دایی قبول نکرده این خبرها رو خاله توران به مامان میداد و می گفت به کسی نگو من این خبرها رو بهت میدم. مهرماه هم شد و راضیه از مکه اومد و کلی سوغاتی برای من وخانواده ام و حتی دیبا آورد. اون روز که اومد خونمون هزار تا عشوه ریخت که نمی خوام مزاحم بشم . ما هم به بابا گفته بودیم میوه بخره و حسابی تو خرج بیفته و بابا هم برای آدمهای پولدار هر کاری می کرد . یعنی اصولاً برای خودنمایی هر کاری می کنه. ماه رمضون هم گذشت و فصل زمستون فرا رسید بعد از ماه رمضون بابا گفت که یکی از همکارامون توی مشهد هتل رزو شده داره و از ما دعوت کرده و خودش هم بلیط هواپیما خریده . خلاصه ما هم همگی به مشهد رفتیم و هیچ کدوم از دعاهامون مورد استجابت قرار نگرفت چون معلوم شد این مشهد رشوه و یا یک جور خر کردن بابا بوده که به کارشون مهر تایید بزنه... البته تو مشهد بابا نونمون رو خون کرد چون غذا با خودمون بود و حسابی دور حرم از این رستوران آشغالی ها هم بود . و بابا چون از طرف اداره همیشه جایی می رفت و غذا هم با اداره بود پس خیلی براش زور داشت که برای 5 نفر توی مدت 4 روز غذا بخره. حالا خدا رو شکر که صبحانه با هتل بود و گرنه.... بالاخره اصرار ما رنگ جدی به خودش گرفت و بابا برامون کامپیوتر خرید وای چقدر گفتیم همه ی ما دریا، دانا ومن و بالاخره مامور خرید اداره بابا یک کامپیوتر به بابا انداخت و دلم خنک شد که حسابی بابا رو دوشید. با کامپیوتر کلی حال می کنیم اول تسلط روی موس نداشتم . اون موقع من و دریا با دانا قهر بودیم واون به مامان می گفت که ما کامپیوتر رو روشن کنیم و براش بازی بیاریم. یکروز به یکی از دوستای دبیرستانم گفتم بیاد و تو اینترنت رفتن و چت کردن رو یادم بده و اون هم اومد و یاد من و دریا داد. زیاد بهش علاقه نداشتم اولین بار دریا چت کرد که با یک پسر تو قم بود البته اصلاً نمی دونستیم کدوم روم رفتیم. خلاصه که این پسر رو جزء َاد فرنداش کرد . من هم یک شب به سایت روزی رفتم و با یکی آشنا شدم که چهل سالش بود و توی کانادا زندگی میکرد دوست دخترش تصادف کرده بود و مرده بود و حالا نوبت من روانشناس بود که بهش روحیه بدم. یک شب تا ساعت چهار با دریا چت کردیم البته توی روزی.! و بعد یکی از پسرها شماره داد فرداش از تلفن عمومی بهش زنگ زدم و فهمیدم زرتشتی هست اما حال دوست شدن با کسی رو نداشتم بیشتر دوست داشتم ازدواج کنم تا اینکه بخوام با کسی دوست بشم توی دوستی های قبلی هم همش یک هدف داشتمکه این ماجرا رو به دریا نگفتم. تا اینکه اسممون رو نوشتیم مکه ( من و بابا ) و اردیبهشت ماه اسممون در اومد وماهم خوشحال و مسرور خودمونو برای سفر آماده کردیم. اصلاً هیچ پولی نداشتم که برای خودم دیبا و یا دوستام سوغاتی بخرم پس دوتا از النگوهام که مونده بود با یک دستبند که از پولیکه اداره بابا برای قبولی دانشگاهم داده بود خریده بودم رو فروختم و با صد هزار تومن راهی خانه ی خدا شدم. توی فرودگاه چند تا عروس وداماد دیدم و به خودم فحش دادم که خاک تو سرت کنند همه شوهر کردند جز تو.... ناگهان یک پسر که کت و شلوار هم پوشیده بود رو دیدم که لیوان آب دستش هست و داره برای یکی میبره . گفتم خوش به حال زنش اما یک دفعه دیدم اون مادرش هست و ایشون با مادرش به مکه اومدند. توی فرودگاه جده سوار اتوبوس شدیم و شش ساعت توی جاده بودیم تا به مدینه رسیدیم . وقتی به مدینه رسیدیم ساعت 12 شب بود . عظمت و شکوه چراغهای مدینه گنبد سبز رنگ پیامبر و بوی نفس تازه ای که به مشامم می رسید برام لذت بخش بود. خیلی ذوق داشتم که همون موقع به زیارت برم اما حرم پیامبر تا ده شب باز بود! یک هفته تو مدینه بودیم و به این پسر نگاه میکردم اما با خودم گفتم که اینجا جایی نیست که بخواهی شوهر پیدا کنی. دیگه ذهنم رفت به دعا اما احساس کردم نگاه پاکی همیشه من رو نگاه می کنه. توی مدینه هم مامان بهم گفته بود حواست به پولهات باشه چون همه می دونستیم بابا دستش کجه واسه همین مامان از پولهاش کم شده بود . اما من این رو فراموش کرده بودم . یک شب وقتی با بابا از حرم اومدیم من رفتم دستشویی اما یادم اومد دستمال برنداشتم وقتی برگشتم دیدم بابا سر کیف پول منه وحسابی هول شد و من هم از اون به بعد پولامو تو لباسم قایم می کردم که بابا بهش دست برد نزنه. روزی که از مدینه می خواستیم بریم رو هیچوقت فراموش نمی کنم همه ی ما خانمها لباس احرام رو پوشیده و غسل احرام رو کردیم و به لابی هتل رفتیم و اونها نوحه سرایی کردند و غزل خداحافظی از مدینه رو خوندند خیلی گریه کردم. بعد از اون به مسجد شجره رسیدیم و محرم شدیم و لبیک سر دادیم ...و دو ساعت بعد به خانه ی خدا رسیدیم چمدون هامون روتو هتل گذاشتیم و به سمت حرم حرکت کردیم. حرم ساعت 12 شب : وقتی وارد مسجد الحرام شدیم روحانی کاروان گفت سرهاتون پایین باشه و وقتی به پله اصلی رسیدیدکه خانه ی خدا معلوم شد و چشمتون به خانه ی خدا افتاد سجده ی شکر به جا بیارید و از خدا هر چه می خواهید آرزو کنیدو دعا بجا بیارید... هنوز هم اون صحنه ی اولیه دیدار خانه ی خدا رو فراموش نمی کنم حتی الان هم موهای تنم سیخ شده واشکم سرازیر این موضوع مال سه سال پیش هست. خدای بزرگ ازت می خوام امام زمان زودتر ظهور کنه تاهمه جا پر از عدل بشه . خدای مهربون ازت سلامتی میخوام خدای مهربون ازت یک همسر خوب و با تقوا می خوام خدای مهربون به خاطر جهلهایی که کردم ازت عذر می خوام و توبه می کنم. حس خیلی خوبی بود ومن هیچوقت این احساس نیک رو فراموش نمی کنم و توی زندگیم برای دوچیز از بابا ممنونم یکی اینکه من رو دانشگاه فرستاد و دوم اینکه به من رو به مکه برد. با استاد فقط نگاه رد و بدل میشد اون استاد بود اما دو سال از من بزرگتر بود . هر روز یک تیپی می زد اینگار خودش هم می دونست که خوش تیپه . اول از همه تمرکز کرد روی من و با دقت کارهامو بررسی میکرد . بعد از اون معلوم شد که زیاد هم دل خوشی از مؤسس آموزشگاه نداره. و روز آخر کلاس کارتشو به همه داد تا اگه کار یا مشکلی در مورد کامپیوتر داشتند تماس بگیرند. روز امتحان هم من یک کار خوب ارائه دادم و خداحافظی کردیم تا چند هفته ی دیگه که کلاسهای بعدی شروع بشه. مامان توی اون روزها یک جراحی داخلی داشت و من به عنوان همراه پیشش بودم.وقتی تو بیمارستان بودم دریا به من زنگ زد که استاد گفته نمره ی تئوری رو کامل گرفتی و من می خوام نمره عملی هم کامل بدم تا از پرداخت شهریه ترم بعد معاف بشی اما کارت باید بهتر بشه به دزیره بگو یک فلاپی بیاره بده من تا براش یک طرح بکشم و از طرف دزیره ارائه بدم. و بعد گفته بود بهش بگو به من زنگ بزنه تا خودم راهنماییش کنم . من هم از همه جا بیخبر به مامانم گفتم میرم با کارتم از حیاط بیمارستان به استادم زنگ میزنم. به موبایلش زنگ زدم انصافاً بچه باکلاسی بود آخه 0911 داشت. باهاش حرف زدم و گفت خودم برات درستش می کنم و از این جور حرفا.فقط گفت به من زنگ بزن آماده اش کردم فلاپی رو بهت میدم خودت تحویلشون بده . به مامانم گفتم و یک عالم خندیدیم و گفتم پسر باکلاسی هست. و خلاصه از خونمون یک بار دیگه زنگ زدم تا جریان کار رو بفهمم و به من گفت شماره تون افتاده می تونم برش دارم . من هم گفتم اشکالی نداره دو یا سه بار به من زنگ زد و فهمیدم باباش از اون مؤمن های درجه یک هست که کاروان داره میبره مکه و خانواده اش رو هم شناختم چون عموش دوست عموم بود. خلاصه صحبت کردیم اما تو جریان صحبتهامون مامان هم بود چون اصلاً حرف خاصی رد وبدل نمیشد. اما هنوز زخمی که علی روی قلبم گذاشته بود خوب نشده بود گاهی اوقات می رفتم توی همون پارکی که با هم بودیم و تنها می نشستم و گریه ام می گرفت ... براش می نوشتم و غصه می خوردم. اما از علی خبری نبود. استاد عزیز یک خورده برده با رئیس آموزشگاه داشت که البته ماهم همگی داشتیم از پول گرفتن هاشون و وضعیت بد تدریسشون. بعد ها استاد برام تعریف کرد که این آموزشگاه توسط رئیسش یک نوع خانه ی فساد بوده و هزار تا حرف دیگه... تا اینکه اصلاً قضیه ی فلاپی منتفی شد. تا اینکه یکروز استاد به من گفت ما نباید شما رو دوباره ملاقات کنیم؟گفتم چرا ترم بعدی با شما کلاس می گیرم . گفت نه !بیرون . من هم گفتم باید فکر کنم. دو جلسه با استاد رفتم بیرون البته نه باهاش دست دادم و نه چیزی فقط صحبت کردیم در مورد خودمون هم نه فقط چیزهای حاشیه ای در واقع می خواست ببینه من چند مَرده حلاجم. بهش گفتم قصد دوستی با کسی روندارم تا خیالش راحت بشه چون حوصله ندارم. توی این جریانات هم هنوز بهزیستی می رفتم و با بچه ها سرگرم بودم عروسی خواهر راضیه شد و به خواهرش گفتم می خواهم برای کادوی عروسیتون تابلو معرق بزنم و اون هم یک طرحی رو انتخاب کرد تا براش بزنم. و من هم برای عروسی اون رو زدم و برای اولین بار به خونه ی راضیه رفتم که البته پول نداشتم وانگشترمو فروختم که پول کادو و گل برای راضیه بدم. عروسی برگزار شد که البته مامان و دانا به خونه ی دیبا رفته بودند.من و دریا و بابا خونه بودیم چون دریا کلاس ریاضی تابستونی داشت باید پیشش می موندم. بعد از عروسی راضیه به من گفت که برای عمه اش که از خارج قراره بیاد تابلو بزنم و هزینه ها ی مواد و وسایلشو دادو من هم تابلو زدم اما اون به من مزدی نداد تعجب کردم اما به جاش یک تابلو و یک جوراب شلواری و یک کیف به من داد. اون مایه دار بود یک بار هم اومد خونمون و برام کادو فنجون نعلبکی آورد. یک روز هم استاد زنگ زد تا با دریا بریم پیش یک خانم خبرنگار و با خواهر استاد که توی همون آموزشگاه بود بر علیه آموزشگاه حرف بزنیم که وضعیتش نامناسب هست و... وقتی با دریا رفتیم دیدیم یکی از بچه های اموزشگاه هم هست و از زیر زبونش حرف کشیدم که بلـــــــــــــــــه استاد جان با ایشون هم تلفنی صحبت میکردند تا ایشون هم بیان و برعلیه اون آموزشگاه صحبت کنند. خیلی بدم اومد احساس کردم از من به عنوان یک وسیله استفاده شده اگه می خواست از وضعیت اونجا بگیم می تونست از اول اینو به ما بگه نه اینکه ما رو وسیله قرار بده. وقتی به خونه اومدم به موبایلش زنگ زدم و بهش گفتم همه چی حل شده ما حرفامونو زدیم وگفتم شما با خانم ... هم صحبت کرده بودید که بیادبه مِن مِن افتاد و بعد بهش گفتم من و شما که همدیگرو دوست نداریم که بخواهیم بهم دروغ بگیم و خلاصه جوری باهاش حرف زدم که فکر دوباره زنگ زدن از سرش بیرون بره که مطمئن هستم بعد از اینکه خرش از پل گذشت دیگه هم زنگ نمیزد. این قضایا گذشت و پسر یکی از دوستای بابام با خانمش اومدند خونمون برای خداحافظی آخه می خواستند برند مکه به جای اینکه عروسی بگیرند وقتی رفتند من گفتم خوش به حالشون بابا گفت برو فردا سازمان حج و زیارت اگه آزاد بود اسم بنویس با هم بریم یعنی من و بابا نمی دونستم دارم خواب می بینم یا نه؟ از فرداش دنبال گذرنامه و... رفتم و بعد دنبال پیدا کردن جای خالی اما هرچی با بابا تلاش کردیم گفتند امسال نمیشه... خلاصه که خیلی مأیوس شدم. از طرفی هم راضیه همراه مامان و باباش برای شهریور ماه به مکه رفتند و کارهای ثبت نام دانشگاهش به من واگذار شد. راضیه به من کادو زیاد داده بود و نمی شد برای از مکه اومدنش کادو خوب ندم به مامان که گفتم گفت بعید می دونم بابات چیزی بخره و یک رو ز صبح همراه مامانم به بازار تهران رفتیم و النگومو که از پول شاگرد خصوصی های دو سال پیش خریده بودم فروختم و با پولش برای راضیه یک ظرف میوه خوری اورجینال آلمان خریدم که اون موقع 16 هزار تومن بود. بعد از اون دو روز مونده بود که راضیه از مکه بیاد بابا به من گفت که بیا بریم بازار تا برای راضیه یک ظرف کریستال بخریم از تعجب دهنم باز مونده بود و مامان گفت صداشو در نیار که خودت هم خریدی و همراه بابا به بازار رفتیم و یک ظرف بزرگ کریستا ل آلمان خریدیم که 24 هزار تومن شد. و من موندم و یک میو خوری اورجینال که رو دستم باد کرده بود. دیگه حوصله ای برام نمونده! مگه آدم چقدر توان داره با هرکی دوست شدم شکست خوردم شاید به خاطر خودمه که بهشون رو دادم ... اعصابم خیلی خورد شده ... تنها کاری که من رو سرگرم کرد عروسی داداش راضیه توی هتل ا*و*ی*ن بود . رفتیم اونجا و واقعاً عروسی باشکوهی بود اکثر سران بودند و حسابی خوش گذشت. برای کادو هم یک تابلو معرق 25*20 آماده کردم که به راضیه بدم تا به داداشش بده برای کادوی عروسی. راضیه آدم لارجی نبود و روی حساب کتاب خرج میکرد. با اینکه سه سال از من کوچیکتر بود اما از یک لحاظ هایی بیشتر از من می فهمید . اما مشکل عمده ای که داشت دروغ گفتن و پز اومدن الکیش بود. اون توی سن هیجده سالگی گواهینامه شو گرفت و من هم به شوخی بهش گفتم شیرینی بده واون هم به من کادو داد البته کادوهایی که به من میداد خارجی بودند یعنی چون یک عمه داشت که تو خارج زندگی میکرد و وقتی میومد ایران برای اینها جنس می آورد به همین خاطر چندتا چمدون حسابی پر از لوازم خارجی داشت. با مریم دوستم هم گهگداری صحبت میکردیم و خونه ی هم میومدیم . مریم برای اینکه زن داداششو بسوزونه و پز بیاد بهش گفته بود که دزیره دانشگاه قبول شده و میره اون هم در جواب گفته بوده که اِ اِ اِ اِ حالا میخواد دانشگاه رو هم آباد کنه... این حرف رو که شنیدم خیلی دلم گرفت . بعد از اون شنیدم که سعید ازدواج کرده با دوست همین خواهرش و خوشحال شدم که بالاخره از شر سعید نجات پیدا کردم اما تلفنهای مشکوک دیگه این خبر رو به من رسوند که سعید شماره من رو به داداشش داده که به من زنگ بزنه و اذیتم کنه. چند بار برای اینکه از علی خبردار بشم که ببینم حالش خوبه یا نه؟ رفتم خونه ی دوستم اما خبری از علی نبود عید هم گذشت و من باز از علی خبردار نشدم . عید دیبا اومد خونمون و بابا یک دعوای حسابی با مامان به راه انداخت و آبروی مارو جلوی هوشمند هم برد . از طرفی هم توی رامسر از طرف اداره به بابا یک جایی رو داده بودند که مامان هم لج کرد و گفت نمیام بابا خیلی بد دهن بود و هی به مامان فحش میداد .دیگه هوشمند آشتیشون داد و توی اولین روزهای بهار ما به شمال رفتیم که واقعاً مزه داد . از شمال هم برگشتیم و روزها دوباره از سر گرفته شد. توی اردیبهشت ماه بود که دریا از مامان خواست براش تولد بگیره البته تولدش وقت دیگه ای بود اما برای اینکه دوستاش بتونن بیان و تا امتحاناتشون شروع نشده تولد بگیره دریا اول دبیرستان بود. اون روز من همه ی خونه رو براش تزیین کردم و بابا فقط کیک سفارش داد و میوه گرفت اما برای عصرونه مامان تدارک ساندویچ کالباس رو دید . دوستان روهمه دعوت کرده بودیم فامیل رو هم دعوت کرده بودیم فقط جای دیبا خالی بود. مهمونی زنونه بود حتی از دوستای من هم دعوت کردیم و راضیه هم قرار بود بیاد و دوربین فیلمبرداریشو بیاره . اون روز صبح من با دانا رفتیم تا نون فرانسوی بخریم و نوشابه و... و مامان هم پول داد تا موز رو هم به میوه ها اضافه کنیم. وقتی میوه ونان ها رو خریدیم با دانا داشتیم از خیابونی ردمیشدیم که دیدم یک ماشین آروم داره حرکت میکنه و اون وقت بود که دیدم علی کنار راننده نشسته و من مبهوتش شدم با نگاهم دنبالش کردم و طوری نگاهش کردم که خودش فهمید هزار تا سؤال ازش دارم . اون روز هم به خوبی گذشت و عصر که مهمونی تموم شد راضیه آژانس گرفت تا شب با دوست پسرش بیرون بره و خوش بگذرونن چون به مامانش گفته بود تولد ما شام هست. خلاصه که این روزها هم تموم شد و توی ماه خرداد خواهر راضیه عقد کرد و من و مامان و بابا رو دعوت کرد که فقط من و مامان رفتیم. امتحانات دانشگاه هم تموم شد. دریا از طرف مدرسه به کلاس کامپیوتر میرفت یعنی یک آموزشگاه بود که ارزون میگرفت و تبلیغ کرده بود که بچه های مدرسه اونجا برند. برای ثبت نام کلاس ویندوز من هم به دریا گفتم میخوام بیام و رفتمتو کلاس دریا . و ترم بعدیش که ماه بعد بود من توی کلاس دریا و دوستاش نیافتادم. ترم بعد ترم ورد بود این کلاسها فقط در حد آشنایی بود و آموزش درست وحسابی نمی دادند. سر کلاس که حاضر شدم دیدم استادش از اون پسرهاست که باید باهاش دوست شدن رو تو خواب دید چه برسه ازدواج و...... قدش بلند بود خوش تیپ، خوش هیکل، خوش پوش، مهندس عمران و....توی همون روز اول بچه ها نمی دونستند اسپیس یعنی فاصله و وقتی من داوطلب شدم و گفتم مزه پروند و گفت ببینید اولین جلسه اش هست اومده شما از کدوم دبیرستان اومدید گفتم من دانشجو هستم گفت : چه رشته ای ؟ سال چند؟ و من هم گفتم سال اول هستم خیلی بد بود چون خیلی دوست داشتم الان سال سوم بودم چون خیلی با کلاس تر بود. ماهفته ای دو روز کلاس داشتیم که من برای دیدن این استاد باحال روزشماری میکردم. حالا دیگه علی هی تو مرز ناراحتیه و این دوستی زیبامونو زشت می کنه... دیروز بهش زنگ زدم و کلی باهاش حرف زدم کلی هم اعصابم خورد شد آخه اون همش حرف خودش رو می زنه. بهش میگم تو می تونی سر کار بری ازدواج کنی و مسیر درستی رو برای خودت انتخاب کنی اما اون زیر بار نمیره ... توی مترو باهم نشسته بودیم که صحبت فارابی شد و شرط بندی کردیم که اگه من باختم بیام خونه ی خواهرش البته نه به منظوری اون فقط دوست داشت موهامو ببینه. که البته من شرط رو باختم و منجر شد توی یک ظهر بارونی علی اومد دنبالم و رفتیم خونه ی خواهرش.. اونجا علی به من کامپیوتر نشون داد . توی اینترنت رفت و با اسم یک دختر چت کرد و با من می خندید تازه یک میکروفون داشت که توی چت گروهی صداهای عجیب و غریب در میاورد . از همونجا بود که از چت بدم اومد چون یه بازی بود. اون روز با علی حرف زدیم بوسه دادیم و عاشقانه همدیگر رو در آغوش گرفتیم... ترس این رو داشتم که نکنه این هم مثل سعید به من نارو بزنه اما یک ندای درونی به من گفت علی دوستت داره علی چند سال در پی تو بوده. اون روزها هم تموم شد عمر دوستی ما سه ماه شد . کم کم حس کردم علی بی میل هست نمی دونم به خاطر همون مشکلی هست که ازش رنج می برد یا چیز دیگه؟ بهانه گیری های من هم رنگ خودش رو گرفت باز اخلاق سگم گل کرد و ناز و بهانه گیریهای الکیم هم شروع شد. یکروز توی امتحانات پایان ترمم باهاش دعوام شد بهش گفتم تو کجای کاری بابا مگه من رو دوست نداری پس چرا این کارها رو می کنی... ما هر روز یا یکروز در میان همدیگر رو می دیدیم ولی اون جدیداْ طفره میرفت. خیلی دلم شور میزد هراس این رو داشتم که نکنه علی حالا که با من تو خونه ی خواهرش راحت بوده دیگه جذابیت من از بین رفته باشه و من رو دیگه نخواد شاید هم من براش تکراری شده باشم. بعد از اولین امتحانم بهش زنگ زدم از ایستگاه مترو وبهش گفتم دیشب با من دعوا کردی و اعصابمو خورد کردی اما من امتحانم رو خوب دادم و بهش گفتم بیا میخوام ببینمت. اون هم گفت یک ساعت دیگه میام . گفتم چرا گفت باید برای بابام غذا گرم کنم. برام خنده دار بود علی از پدرش نفرت داشت چیزی بود بین پدر من و هیولا ... دوستم که خواهر علی بود رو خیلی زده بود. علی بعد از یک ساعت اومد و من ول تو مترو بودم تا علی بیاد و اون سلانه سلانه اومد حرصم در اومد و هر چی دلم خواست بهش گفتم. بعد اون به من گفت: دزیره تو اخلاقت خیلی بده تو دختر خوبی نیستی همش به پرو پای من می پیچی و بعد با یک دور زدن مختصر خداحافظی کرد و رفت. من هم خواستم بهش بفهمونم که من هم دنبالت نمیام امتحانم تموم شد و هرچی زنگ زدم خونه ی علی اون گوشی رو برنداشت ومن هم مجبور شدم فردای امتحان برم خونه ی دیبا .. تو خونه ی دیبا مثل مرغ سر کنده بودم به خاطر اینکه نمی تونستم به علی زنگ بزنم چون دیبا می فهمید همش به خودم لعنت می فرستادم که چرا اومدم خونه ی دیبا... هی می گفتم می خوام برم اما دیبا ناراحت میشد. شایان هم مثل گل بود و باهاش مدام بازی میکردم شایان کیفم رو برمیداشت و می گفت: کولاک می خوام یعنی شکلات می خواست. دیبا هم با مادرشوهرش مشکل داشت و خلاصه اوضاع خوبی نبود. یکروز که برف شدیدی اومده بود شوهر دیبا رفته بود بالا پشت بوم و همه جا تعطیل بود و دیبا و شایان هم رفته بودند بالاپشت بوم . من از فرصت استفاده کردم و به علی زنگ زدم : وای خدای من علی خودش گوشی رو برداشت بهش سلام کردم و با بی میلی سلام کردو گفت ببین من یک مشکل پیدا کردم دیگه به من زنگ نزن . من خودم هم تو شرایط بدی هستم اون موضوع اذیتم می کنه پس تو خودتو قاطی اون ماجرا نکن. گفتم من تهران نیستم بزار اگه می خوای تموم کنی کتابت دست منه کتابتو برات بیام گفت کتاب هم برای خودت. خداحافظ... بوق بوق بوق گوشی قطع شد روی صورتم داغ بود با اینکه هوا سرد بود اما نمیدونستم چه جوری خودمو سر پا نگه داشتم به بیرون زل زدم و ... نه خدایا اشکم نمیومد دوست داشتم گریه کنم اما بُهت من رو گرفته بود. رفتم توی کوچه برفهای بالا پشت بوم حالا تو کوچه بود رمق کاری رو نداشتم و حالا هوشمند هم بازیش گرفته بود وبا شایان برف می مالیدند رو ی صورت من!!! دو روزبعد با اون حال زارم به سمت تهران حرکت کردم توی اتوبوس می نوشتم واشک می ریختم برام مهم نبود کسی می بینه یا نه اما فقط می نوشتم و خلاصه به تهران رسیدیم نامه رو پست سفارشی کردم البته آدرس فرستنده رو آدرس یکی از فامیلامونو نوشتم که خونشون تو ولنجک بود اما کدپستیشو نمی دونستم. نمی دونم نامه رفت یا نه؟ نمی دونم به دست علی رسید یا نه ؟ دیگه علی بدون خداحافظی ،بدون اینکه حرفی بیمون بشه رفت ومن تنها بودم خیلی تنها بودم چون به یقین می دونستم علی من رو دوست داره . بعضی وقتها با خودم می گم شاید به خاطر اخلاق بدم و بهانه گیریهام بود؟ بعضی وقتها هم میگم آخه دلیل نمیشه! به نظرتون به خاطر چی بود که من رو تنها گذاشت و رفت؟ من دوست داشتم مثل راضیه مثل دخترهای دیگه یک شریک داشته باشم یک دوست حتی اگه اسمشو دوست پسر بزارم می خواستم یک نفر جای محبتهایی که بابا به من نکرده رو بکنه می خواستم یکی قربون و صدقه ام بره . پس چرا اینطوری شد ؟من که خوشگل بودم من که تیپمو هر جوری بود درست می کردم ؟ آیا به خاطر اینکه رفتم خونه ی خواهر علی؟ نه این نمیشه علی به چیزی اعتقاد نداشت اینو بارها ازش پرسیده بودم که بعد از خونه ی خواهرت نظرت درباره ی من تغییر نکرده ؟ می گفت من به چیزی اعتقاد ندارم که اینا برام ملاک باشه . اما علی رفت و من هنوز علامت سؤال گنده ای تو ذهنمه. روزهای طلایی من با وجود علی زیبا میشد ... دانشگاه هم به خوبی پیش می رفت سعی میکردم سرم تو کار خودم باشه با راضیه دوست بودم و اون همش فیس و افاده ی مال ومنالشو میداد. اما روزها به خوبی می گذشت بهزیستی هم می رفتم و روحیه ام و ارده ام قوی تر میشد... درسها خوندنی بود و اولین درس روانشناسی مون روان شناسی عمومی بود که استاد خوبمون که سال آخر پایان نامه ام هم با اون افتاد بسیار جالب ترش کرد. با جذابیت خاصی به درسها گوش میدادم و اونها رو می خوندم. با علی همه جا می رفتیم اما مشکل اصلیم هم عقیده نبودنم سر دین و مذهبم بود. علی می گفت : این عقاید خوبی نیست که ما گوسفندوار زندگی کنیم،تولید مثل کنیم و... اما من حرفشو قبول نداشتم... یک روز بهش گفتم می تونم کار پیدا کنم؟ اون به من گفت تو فقط بیا تو خونه ی من و صبح تا شب فیلم ببین من خودم میرم کار می کنم... خیلی برام لذت بخش بود علی بینهایت به فکر من بود... یک روز علی بر خلاف توصیه ای که من کرده بودم که به خونمون زنگ نزنه زنگ زد و گفت فردا بیا کارت دارم که به خاطر این کارش کلی باهاش دعوا کردم و اون هم کلی معذرت خواهی کرد. و وقتی کارشو پرسیدم اون گفت یک وام برات جور کردم که دویست هزار تومن هست اگه دوست داشتی خودم قسطشو میدم اگه هم دوست نداری خودت بده باهاش یک کامپیوتر برات بخریم .. وای سرم گیج میرفت این چه فکرایی بود که میکرد؟ من کامپیوتر رو ببرم خونه بگم از کجا آوردم؟ اون گفت :بگو از دانشگاه وام گرفتم و یک حرفهایی که اصلاً نمیشد عملیش کرد. بنابراین من گفتم کامپیوتر نمیخوام ...پس دوباره گیرش شروع شد که وام واسه خودت*** نمی تونستم بهش بگم من با ماهی دو هزار تومنی که بابام بهم پول تو جیبی میده چه جوری قسطشو بدم؟؟ خلاصه که چه مصیبتی داشتیم و مهلت وام هم تموم داشت میشد از طرفی هم علی نمی تونست خودش این وام رو برداره چون قبلاً برداشته بود... یک حسی به من می گفت نکنه مثل تو این فیلمها سرت کلاه بزاره بری زندان سفته بارون بشی.. ولی از یک طرف یک عشق مثل علی که لبخندش، که بوسه ای که رو دستام میزد حس خوبی رو به من تلقین میکرد. سفته ها امضاء شد با کپی شناسنامه ی من و با امضاء جعلی و آدرس منزل جعلی خیلی می ترسیدم... خلاصه دویست هزار تومن وام رو گرفتیم و علی بی نهایت به من تعارف کرد که بردارم برای خودم. علی کتابهای روانشناسی زیاد می خوند. یک روز باهم به یک کافی شاپ رفتیم علی حال و حوصله نداشت شب قبلش تا پنج صبح تو شرکتشون کار کرده بود . هر چی ازش خواستم تا بره خونه اما قبول نکرد و به من گفت از خستگی نیست یک مسئله ی دیگه هست... هر چی اصرار کردم نگفت... از اون به بعد سریش شدم به علی که بگه واون بالاخره راضی شد که رازی که تو دلش بود رو به من بگه رازی که فقط با یک روانشناس درمیون گذاشته بود... به پارک جنگلی طالقانی رفتیم توی جهان کودک ، چون آروم بود وعلی شروع کرد... از زبان علی: یک چیزی هست که مدتها من رو آزار میده یک کسی یا چیزی! نمی دونم منشاء اون از کجاست اما من رو آزار میده یک نیروی مابعد الطبیعه ، یک نیروی ناشناخته ، یک حس فراخوان عجیب...من از چند سال پیش درگیر این مسئله هستم واین من رو از آدمها دور کرده . گفتم : اخه چی هست توضیح بده: گفت : مثال میزنم یک شب توی شرکت داداشم خواب بودم چراغ انباری روشن شد و از توش سر و صدا درمیومد میرفتم در رو باز میکردم و می دیدم کسی نیست و چراغ رو خاموش میکردم نصفه شب می دیدم با سرو صدا میاد وچراغ روشنه... و یا اینکه یک شب تلفن شرکت زنگ زد گوشی رو برداشتم کسی جوابی نداد! گوشی رو قطع کردم ... دوباره زنگ خورد برداشتم ولی باز کسی جوابی نداد . بعد از اون سیم رو از پریز کشیدم و سعی کردم که بخوابم اما باز دوباره تلفن زنگ خورد در حالی که تلفن به پریز نبود!!! از تعجب چشمام زده بود بیرون اما کاملاً عادی برخوردکردم و گفتم : خوب.و اون هم گفت: مثلاً از جوبی رد میشدم آب با فشار توش در حرکت بود و به جوب که خیره شدم آبش ساکن شد... می گفت اون شب هم تو شرکت یک نیرویی اذیتم میکرد وقتی این ها برام پیش میاد تمام اعصابم بهم میریزه.. نمیدونم از کجا نشأت میگیره فکر کنم به خاطر اینکه نسبت به خدا و پیر وپیغمبر بی اعتقادم اونها برام مشکل ایجاد می کنند. اینها رو که شنیدم فهمیدم که علی چه بحرانی رو می گذرونه اما به روی خودم نیاوردم اما من می خواستم مشکل علی رو حل کنم اصرارم هم به خاطر این بود که اون عذاب نکشه اما عذاب خودم هم زیاد شد... علی سخت فکرش مشغول بود و من هم درگیر مشغولیات علی!!!! تلفنهای ما ادامه داشت علی خیلی می دونست خیلی با هوش بود تنها مشکلی که داشت انگیزه نداشت می گفت دوست دختر جدی نداشته و زیاد هم اهل تیپ نبود اما محاسنی داشت که از همه چیز برام با ارزش بود .. علی از چند سال پیش منو دوست داشت و الان عاشقم بود درسته که اول من در پی عشق نبودم اما اون راهنمای خوبی بود و می تونستم ازش کمک بگیرم. اون کامپیوتر خونده بود اما از تحصیلش به نحو احسن استفاده نمی کرد مثلاً هر روز سر کار نمی رفت و این منو نگران می کرد... یکروز وقتی با دریا می خواستیم بریم مانتو بخریم اول که سوار مترو شدم مترو راه نیافتاده بود که دیدم دو تا پسر هم سوار شدند . یک مرتبه نگاهم تو نگاهش گره خورد و فهمیدم اون علی هست خیلی اتفاقی همدیگرو دیدیم ..من به خوبی نمی شناختمش فقط از روی عینک گنده اش فهمیدم اونه، اما اون منو به خوبی می شناخت .. در همین حال سریع واگنش رو عوض کرد تا با من روبرو نشه... برام عجیب بود علی از من دوری می کنه درسته علی گفته بود مکالمه تلفنی فقط داشته باشیم اما خیلی برام عجیب بود که چرا اصراری تو قرار نمی کنه. تا اینکه عصر به علی زنگ زدم و وانمود کردم اون من نبودم ولی فهمیدم منو شناخته بعد از چند تماس تلفنی با علی قرار گذاشتیم همدیگرو ببینیم . اولین قرار ما تو پارک دانشجو بود چون مسیرش به دانشگاه می خورد . نشستیم با فاصله ... حس یک عشق پاک تو وجودمون شکل گرفت و بیشتر به هم علاقه مند شدیم... علی فقط یک مشکل داشت و اون هم نداشتن قصد ازدواج ... اون هم با تدبیر من راضی کردنش کاری نداشت...چه روزهای خوبی .!.! با هم می رفتیم بازار کامپیوتر و قطعه کامپیوتر می خریدیم تا کامپیوتر جمع کنه و یه پولی دستش بیاد.. با هم بیرون غذا می خوردیم و خیلی کیف میداد... علی واقعاً منو دوست داشت و این حس بین ما مشترک بود... توی دانشگاه یک دوست پیدا کردم که چند تا سرو گردن از خودم بالاتر بود خونشون پاسداران بود و بابش از اون کله گنده های دولتی بسیار مؤمن بودند البته از لحاظ چادر پوشیدن.. اما خودش پنج سال بود که دوست پسر داشت و با دوست پسرش قرار ازدواج داشتند ... خلاصه این دوستی خوب هم شکل زیبایی به خودش گرفت...توی این زمان سه تا شاگرد خصوصی هم برام اومد که خیلی به نفعم شد از بچه های پیش دانشگاهی بودند که باخواهرش و خواهر مسعود سه تا می شدند... البته از خواهر مسعود پول نگرفتم... توی این جریانات بودم که استادمون گفت می تونید برای موفق شدن تو کارتون و اینکه یک ثوابی برده باشید به یک مرکز توان بخشی یا شیرخوارگاه آمنه برید و به بچه ها کمک کنید.. من هم با دوستم که اسمش راضیه بود به یک مرکز بهزیستی رفتیم و به بچه های عقب افتاده جسمی و ذهنی درس کمک کردیم و یک جورایی مربیشون بودیم اما راضیه فقط دوجلسه اومد . توی اون زمان حس خوبی داشتم چون بچه ها پسر بودند و اول با من ارتباط برقرار نمی کردند... من از اونجا پولی نمی گرفتم و یک ساعت و نیم هم تو راه بودم ولی یک زمانی شد که بچه ها ارومم می کردند کمک کردن به بچه ها برام لذت داشت بچه هایی که همه ازشون بیزار بودند و فرار میکردند و یا با نگاهی عجیب بهشون نگاه می کردند ... دستاشون تو دستم بود و بهشون کمک می کردم اونها بوی بدی میدادند و یا دماغشون پایین اومده بود اما من اونها رو دوست داشتم باهاشون حرف میزدم اونها خانواده داشتند اما توی اون مرکز شبانه روزی زندگی می کردند... تنها کسانیکه می دونستند من اونجا میرم مامان وخواهرام و علی بود چون اون می دونست من کجا میرم و کجا میام.. به بابا نگفتم چون ظرفیت و شعورش کمتر از این بود که شیرینی حس شکوفایی رو درک کنه. بعدا فهمیدم که علی یک مشکل داشت نمی دونم همیشه به من می گفت من یک مشکل دارم که هیچکس نمی تونه درمونش کنه ..اول فکر می کردم شاید مریض هست شاید سرطان داره شاید ایدز داره که می گفت من شرایط ازدواج رو ندارم اما حرفهای علی چیزی فراتر از یک بیماری هست دلم خیلی می گرفت که همه جوره علی نازمو می کشید دوستم داشت ولی از مشکلش چیزی به من نمی گفت. برام عجیب بود. علی کارهای جالبی کرده بود یک دفعه تمام حسابشو که یک میلیون تومن بوده برای یکی از دوستاش داده تا اون اعتیادشو ترک کنه.. و اون هم ترک کرده اما بعداْ نمی دونم به خاطر چه مشکلی خودکشی می کنه.. علی رفتارهای عجیبش زیادتر میشد به طوری که به من گفت دو سال خودش به تنهایی مجردی زندگی کرده و خونه اجاره کرده بوده... خانواده اش به تنگ اومده بودند و به جادو وجنبل متوسل شده بودند... علی کم کم از چیزی حرف زد که دهان من باز مونده بود اون هم اینکه خدا رو قبول نداره.. آره علی عقاید کمونیستی داشت.. کتاب های مختلف می خوند حتی من رو تشویق کرد که مثل خودش باشم اما من قبول نکردم وچه سخت بود در مورد معبودت با عشقت اختلاف نظر داشته باشی. علی دوستم داشت و من از این دوستی سوءاستفاده می کردم می دونستم نازم خریدار داره تا می تونستم بهانه گیری می کردم ولی اون با همه ی صبر وحوصله اش من رو آروم می کرد و اینطوری بود که عشقمون زیبا شد. امروز قراره جواب دانشگاه آزاد بیاد البته توی اینترنت اما چون ما کامپیوتر نداریم باید صبر کنم تا تو روزنامه اعلام کنند. چون کافی نت هم پول می گیرند فکر کنم هزار تومن می گیرند من هم پول ندارم. دیگه هم برای مامان قلاب بافی نمیارند تا پول تو دست و بالش باشه و برای ما بتونه یه خورده خرج کنه!! چون الان برای جهیزیه عروسها قلاب بافی مُد نیست. دیبا که اونجا زندگی می کنه می گه دویست تومن می گیرند چون شهرستانه ارزونه... به دیبا می گم و اون از راه کلاس ورزشش میره تا ببینه قبول شدم یا نه؟؟؟ وقتی دیبا به من زنگ میزنه قبلم میاد تو دهنم و می گه آقا نگاه به کامپیوتر می کنه و میگه قبول نشدی.... خدای من تموم شد ..... اما دیبا میگه یکبار دیگه آقا نگاه می کنه و میگه پاره وقت قبول شده... از شدت هیجان یه هورا گنده می کشم( هوررررررررررررررررراااااااااااااااااااا) بعد از اون خیلی خوشحالم چون دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز قبول شدم این یعنی عوض شدن مسیر زندگی.... من در رشته علوم تربیتی گرایش کودکان استثنایی قبول شدم. این رشته رو هیچکس نمیشناسه جز خودم اما باید برای همه توضیح بدم این رشته یکی از زیر شاخه های رشته روان شناسی هست و اکثر درسها با رشته روان شناسی یکی هست و فقط در زمینه تخصصی مختص به کودکان استثنایی میشه .... دیبا که به بابا زنگ میزنه بابا میگه اینم شد رشته دیبا هم برای اینکه شر رو بخوابونه می گه حالا میره سال بعد هم دانشگاه شرکت می کنه و قبول میشه...برای خودم این آرزوی خوبی بود درسها روان شناسی می خوندم درسهای تربیتی و این خیلی خوب بود که می تونستم چیزهایی یا بگیرم در رابطه با تربیت بچه ها که هیچوقت خودم درکش نکردم. دایی جویا میشه و خودش مستقیم میره تو سایت تا ببینه من چی قبول شدم بعد هم میگه تو روحیه همچین رشته ای رو نداری این رشته به درد تو نمیخوره می خوای بری بچه های عقب افتاده رو ببینی!!! هیچی نمیگم فقط در حد این که این رشته خوبیه بسنده می کنم... چند روز بعد دفاعیه دایی تو رشته طراحی صنعتی هست و من یه دسته گل میگیرم و میرم که چون تابستون هست کسی زیاد توی دفاعیه اش نیست... و اونجا اولین بار می بینم دایی دنبال کلمه های قلمبه سلمبه میگرده اما هیچکدوم رؤسای دانشگاهشون رو مجاب نمی کنه. اما دایی نمره ۱۹ میگیره و قبول میشه... مامان و بابا اسم عمره شون در میاد و در حالی که مامان دلش نمیخواد همراه بابا به این سفر بره اما این کار رو میکنه.. ماما و بابا میرن و دیبا و شوهرش و شایان که حالا دیگه شعرای خواننده ها رو حفظ هست میان خونه ی ما ... خیلی خوش میگذره بابا خرجی خونه رو به من میده و من هم برای اینکه حرفی توش نباشه دونه به دونه هر خرجی می کنم می نویسم. این پانزده روز روزهای خوبی رو گذروندیم هرشب با ماشین بابا میرفتیم بیرون مرقد امام ، پارک و... تا نیمه شب مشاعره میکردیم و با دیبا اینها خوش میگذروندیم... مامان و بابا زنگ میزدند و ما لیست سوغاتی ها رو بهشون می دادیم و پشت تلفن گریه میکردیم... تا اینکه روز ثبت نام رسید و من با هوشمند راهی دانشگاه شدم... یک مانتو بلند تنم بود و در حالی بود که سرما خورده بودم . چقدر محیط دانشگاه برام گنگ بود اصلاْ نمی دونستم از کجا برم و بیام ... ثبت نام هم انجام شد و بابا بدون دردسر پول رو به من داد. بابا و مامان از مکه اومدند و سیل سوغاتی هم بر ما سرازیر شد. تمام روزهای خوب با اومدن استادها و شروع شدن درسها و تحقیقها شکل می گرفت. تا اینکه یکروز برای پیدا کردن کتابی به همون دوستم که داداشش سال پیش به من زنگ زده بود مراجعه کردم... زنگ زدم به خونه ی ناهید و ناگاه صدای داداشش منو میخکوب کرد با احترام سلام کردم و پرسیدم ناهید هست؟ اون گفت :نه و بهش گفتم شب زنگ میزنم... تلفن قطع شد چقدر قلبم تند تند میزد از اینکه با کسی صحبت کرده بودم که سال پیش تو عشق بامن خیت شده بود... شب شد و دوباره زنگ زدم باز دوباره علی گوشی رو برداشت و باز ازش درباره ی ناهید سؤال کردم و اینبار هم گفت اون خونه نیست اما اینبار به خودش جرأت داد و به من تبریک گفت بابت قبولی تو دانشگاه و گفت از این بیشتر خوشحال شدم که شما تو رشته روان شناسی قبول شدی. و من هم که خیلی ذوق زده شده بودم خودمو لوس کردم و اون گفت نمی خوای درباره ی پیشنهاد پارسالم فکر کنی شما الان جزء قشر تحصیل کرده هستی و دیدگاهت نسبت به اطراف عوض شده ... من هم که خیلی از رفتن به دانشگاه مسرور بودم حرشو تأیید کردم از طرفی هم می خواستم واسش کلاس بزارم... دو دفعه دیگه در طول دو هفته به خونشون زنگ زدم و اون گفت ناهید نیست و به صحبت با من ادامه داد .. دفعه دوم هم زنگ زدم و اول با اون صحبت کردم و بعد گفت حالا دوباره به من زنگ بزن چون این دفعه می خوام گوشی رو بدم به ناهید.. از حرفاش از صداقتی که تو کلامش بود و از تمام خالصانه حرف زدنش به این نتیجه رسیدم که مرد رؤیاهای من علی هست . و افسوس خوردم که چرا پارسال بهش جواب مثبت نداده بودم... علی چند سال بود که تو نخ من بود و من اصلاْ متوجه نبودم . ما باهم قرار گذاشتیم که توی این مکالمه های تلفنی هیچوقت همدیگرو نبینیم چون برای هر دومون اینطوری بهتر بود. همچنان به پیش دانشگاهی می رفتم و از اون ور برای کنکور می خوندم و پس از اون به کلاس گل چینی می رفتم این خانمی که به من گل چینی درس میداد از قرار معلوم منو واسه داداشش نشون کرده بود و به مامان گلی هم گفته بود ... مامان گلی هم گفته بوده که من قرار بود ازدواج کنم و بله برون بهم خورد ... خلاصه اینکه وقتی به من گفت و چند دفعه گفت بیا باهم بریم وسایل گل چینی بخریم داداشم می برمون قبول نکردم و وقتی دید که به پیشنهاد خواستگاری داداششش هم جواب منفی دادم داغ کرد... این خانم از بازار گل یک سری جنس می خرید و می آورد و ما ازش می خریدیم موقع دادن اخرین شهریه که در واقع کلاس من تموم میشد اون باید یک پولی بابت قابی که ازش خریده بودم وبعد پس دادم میداد .. من هم چون دیدم جلسه آخره از شهریه اش کم کردم و بهش دادم و اون هم نامردی نکرد وتمام حرفایی که من درباره مردود شدن گلی بهش زده بودم و.. رو به مامان گلی گفت که حرصش خالی بشه مامان گلی از اون آدمهایی بود که آدم رو از کرده ی خودش پشیمون میکرد... اینها گذشت تا اینکه یکی از دوستامون که دوست مریم هم بود به من زنگ زد که مریم خوابتو دیده و میخواد باهات حرف بزنه من هم گفتم من با مریم کاری ندارم دوستی که نامعلوم منو به عروسی خودش دعوت نکرد میخوام چیکار!!! تا اینکه دیدم همون روز مریم به خونمون زنگ زد منم زیاد تحویلش نگرفتم وگفت بیا خونمون واست میگم. خلاصه رفتم خونه ی مریم بعد از ۶ ماه مریم حامله بود و برام تعریف کرد که زن داداشش که خواهر سعید باشه گفته اگه دزیره رو دعوت کنی من به عروسیت نمیام و تهدیدش کرده که به داداشت میگم... مریم هم برای اینکه شر کم بشه از خیر من گذشته... من هم چون به دوستیمون بیشتر از هر چیز اهمیت میدادم کوتاه اومدم و باهاش آشتی کردم. روزها میگذشت و من درس می خوندم که شاید در کنکور قبول بشم اما از کلاس کنکوری که من باید میرفتم چون از همه ی درسها عقب افتاده بودم درسهایی که من در دبیرستان خونده بودم تغییر کرده بود یعنی کتابها تغییر کرده بود چون من ۲ سال دیر دیپلم گرفته بودم و خیلی با مشکل مواجه شدم .خلاصه اون سال بابا رو زور کردم و هفتاد هزار تومن ازش پول گرفتم تا در آزمون های قلم چی شرکت کنم. اما چه فایده وقت نداشتم چون بعد از ظهرها به پیش دانشگاهی میرفتم و نمی تونستم درسهای دبیرستان رو هم مرور کنم... عید شد و به خونه ی دیبا رفتیم و بعد من دوباره پیش دیبا موندم اما اینبار دیگه مشکلی پیش نیومد... ( خدا رو شکر) بعد از اون فقط درس می خوندم و البته به کلاس ورزش هم میرفتم. تا اینکه اول تیر ماه شد و از طرف اداره ی بابا یک تو دو روزه سرعین و آستارا گذاشتند بابا هم توی این تور شرکت کرد که هم باید با اتوبوسی میرفتیم که از طرف شرکت بود... خلاصه دو تا اتوبوس شدیم با کارمندهای شرکت و خانواده هاشون رفتیم... توی اتوبوس من و دریا پیش هم نشستیم دانا هم پیش مامان نشست و بعد از اون بابا هم تنها نشست حتی یک دفعه هم مثل مردهای دیگه نیومد پیش مامان بشینه البته اونجا راحت تر بود چون بابای من با چشم ا*ر*ض*ا*ء میشه و همش مردم و خانمها رو نگاه می کنه .تازه چند دفعه دیدم تو جای شلوغ میره می چسبه به خانمها و مثل مردهای معذرت میخوام لش دستشو میماله به پشت خانمها .. این رو خودم با چشمهای خودم دیدم. اما به مامان من که مثل برگ گله نگاه نمی کنه.. دلم برای مامانم میسوزه.. خلاصه بابا تا دلش خواست دید زد ومامان حرص خورد تا با اون دخترهایی که کارمند پیمانکاری بودند هم میگفت و میخندید و لی نمی اومد پیش مامان بشینه و یا به مامان بگه بیا دانا رو جای من نیم ساعت بزار تا من بیام پیشت بشینم. (خانمهای متاهل می فهمند چقدر بده) توی برگشتنه مامان بالاخر به بابا اعتراض کرد که بسه دیگه از بس هیزگیری درآوردی .خجالت بکش بیا یه ذره محض آبروت هم شده پیش زنت بشین و.... بابا هم میگفت نمیخوام ، زر زر نکن، بعداْ حالیت می کنم... ما هم هی تو اتوبوس می گفتیم هیس ... تا جایی که همه مسافر ها که داشتند پیاده می شدند یکی از دختر ها به بابام گفت خداحافظ و به مامانم که پیش بابام ایستاده بود هیچی نگفت و مامانم داغ کرده و جلوی راننده اتوبوس گفت خداحافظ البته دختره رفته بود که راننده گفت ول کن خانم بچه اند... از اتوبوس پیاده شدیم و وسط خیابون بابا فحشو کشید به مامان. تو کوچه و دم در حیاط حالا ساعت ۶ صبح بود تو پارکینگ داشتند با هم بحث میکردند که ما دیگه از بس خسته بودیم اومدیم بالا ... یک مرتبه من دیدم مامان نیومد و داره صدای ناله اش میاد . اومدم پایین و دیدم بابا مامان رو انداخته تو دستشویی حیاط و داره میزنش مامان بیچاره ی من تمام تنش باد کرده بود و کبود شده بود انگشتش مو برداشته بود .. ما نجات دادیم مامانو فهمیدیم همسایه ها از پشت پنجره یواشکی ما رو نگاه می کنند. و اومدیم تو خونه و در رو از پشت قفل کردیم ... مامان تازه به زبون اومد وشروع کرد نفرین کردن و فحش دادن،بابای کثافت هم به مامان جونی و بابا حاجی خدا بیامرز فحش میداد... همون لحظه بابا اومد تا مامان رو باره دیگه بزنه که ما در روقفل کرده بودیم و اون نتونست بیاد تو خونه... و اون خبر مرگش رفت سر کار.... مامان دیگه رمقی نداشت ساعت ده صبح که شد به دیبا زنگ زد وهمه چیز رو گفت و بعد از اون رفت پیش یک شکسته بند تا دستشو جا بندازه... خدای من: خدای خوب و مهربان ... مامان من چرا باید این اخر و عاقبتش باشه ... هر چهارماه یکبار که مادر( مادر بابام ) میاد خونمون و ازش چندماه پذیرایی می کنه کارهایی که برای مادر خودش نکرده داره برای مادر شوهرش میکنه .کارهای که هیچکدوم از پسرهاش نمی کنند داره عروسش که مامانم باشه انجام میده.. یک رابطه زناشویی خوب هم نداره ... مادر و پدرش هم مُردند. پس به چه امیدی باشه... این اتفاق درست یک هفته به کنکور من افتاد و روحیه من ضعیف و ضعیف تر شد... کنکور رو دادم و به این امید که قبول بشم روزها رو طی کردم... توی این مدت دو تا خواستگار داشتم که نمیدونم چرا دوتاش نشد.... بعد از اون مامان به خونه ی دیبا رفت و بابا با اینکه با مامان قهر بود اسم خودش و مامان رو به صورت آزاد عمره نوشت . من کنکور دولتی قبول نشدم یعنی مجاز به انتخاب رشته نشدم ومایوس از همه چیز چشم به دانشگاه آزاد دوختم اما خدا مسیر زندگیم روعوض میکرد یا اینکه من همون دختر دیپلمه ای بودم که خانم مؤمنی میگفت!!!! پیوست: بعضی از دوستان فکرکرده بوده که دزیره خودش روبه سعید عرضه کرده اما دزیره یک دختر باکره بود که هوس رو مبنا قرار نداده بود چون یک فریب خورده بود... از هیچکومتون هم ناراحت نشدم این سؤالی هست که تو ذهن همه پیش میاد و من براتون میگم چون دزیره همه چیز رو خواهد نوشت... صبح زود از خواب بلند شدم و به خانمی که می رفتم پیشش برای گل چینی زنگ زدم که امروز روزمادر هست و من نمیام... از طرفی هم به مامان گلی همونی که رفته بود گل چینی یادبگیره گفتم نگو که امروز بله برون منه... صبح با مامان خونه رو مرتب کردیم و مبلها رو یه قسمت چیدیم و بعد بامامان رفتیم مرغ و میوه خریدیم چون شب دخترخاله ی مامانم ،دایی و خانواده اش و مامان زن داییم خونمون شام بودند و ساعت نه و نیم شب قرار بود همه بیان.... با خودمون صحبت کردیم که مهریه رو چند بگیم من گفتم هزار و سیصدو... اما بابا قبول نکرد و گفت زشته خلاصه با همه صحبت کردند که مطابق مهریه اون عروسشون بگیم که حرفی نباشه از مامان زن داییم پرسیدیم گفت اون عروسشون هفتصد تا مهریه اش هست... خلاصه قرار شد هفتصد تا بگیم و همه چی به خیر وخوشی تموم بشه... مهمونا اومدند فکرمی کنم به جای اینکه به بله برون بیان به جشن نامزدی اومدند چون چهل تایی با برو بچه می شدند من رو هم دعوت کردند که پیش جاریم بشینم. کیک بزرگ مدل قلب سبد گل عالی و.... از عموم دعوت کردیم چون یه زمانی استاد دانشگاه بوده و بلاغت کلام داشته اون صحبت کنه... اون هم گفت بر مبنای مهریه عروس اول ما هم هفتصد تا در نظر گرفتیم اما دایی داماد که با جناق داییم بود گفت: نه مهریه اون پانصد تا هست خلاصه این کَل کَل کرد اون حرف زد همه صلوات می فرستادند تو دلم آشوب شد جاری می گفت صلوات بفرست درست میشه گفتم مهم نیست دیگه همه در گوش هم حرف می زدند... دایی داماد گفت من مهریه رو زیاد نمی کنم هیچ... بعضی از بندهایی که تو عقدنامه هست هم نمیذارم امضاء کنه...عموم اومد تو آشپزخونه و به من گفت از چشم من نبینی اگه می خوای پونصد تا بگم آره... گفتم نه... اومدم تو اتاقم اعصابم خورد بود به مامان زن داییم می گفتند چرا گفتی هفتصد تا می گفت من گفتم ؟ من نگفتم و قسم میخورد دیگه داشتم دیوونه می شدم ببین چه جوری منو به بازی گرفته بودند ..کاش مامان جونی بود تا از اون می پرسیدم باید چیکار میکردم من که داشتم عروس خانم مؤمنی میشدم حالا چی شد؟ وقتی اومدم تو اتاق دیدم خانم مؤمنی هم تو اتاق و گفت: دزیره جون چی شد... ؟ گفتم خانم مؤمنی من عقیده دارم اگه بخواد یه زندگی سر صد تا دویست تا مهریه بهم بخوره پس بزار بهم بخوره این حرف من رو که شنید با بابام و دایی و مامانم و داماد و دایی داماد رفتند تو اتاق دیگه و صحبت کردند که بعداْ فهمیدم خانم مؤمنی گفته حرف پیش میاد من اون عروسم مهندسه مهریه اش از این عروسم که دیپلمه هست کمتر باشه؟؟؟ داماد هم لال مونی گرفته بود از این داغ کرده بودم که اول مجلس عموم به داماد گفت :شما به تفاهمات رسیدید و حرفاتونو زدید گفت : بله اما توی این صحبتها لال مونی گرفته بود. خلاصه که دایی داماد از اتاق بیرون اومد گفت فعلاْ جلسه خاتمه پیدا کرد صلوات بفرستید و بلند بشید... با مهمونهای اونها مامان زن داییم هم جیم زد و رفت... همه رفتند و خونه ساکت شد داماد از من خداحافظی نکرد ومن بینهایت دلم گرفت... زن داییم هیچی نمی گفت... و اونها هم خداحافظی کردند و رفتند اما آخرش داییم در مقابل چشمهای بهت زده من ایستاد تا به من دلداری بده اما من پریدم تو بغلش و گریه کردم گفتم بدی بدی بدی... با این کارتون خُردم کردین لِهم کردین چرا اون این حرفو زد چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ خیلی تنها بودم دیبا نیومده بود بله برون چون به شدت مریض بود .. غصه دار بودم وهمش تو خونمون از اونها حرف میزدند ومامانم نفرینشون میکرد هر چی می گفتیم دیگه حرفشونونمی زنیم باز حرفشون میومد وسط با خودم مدام حرف میزدم و دیگه داغون میشدم آخ بد ضربه ای خورده بودم واقعاْ مامان زن داییم با استفاده از تدبیر زن داییم خوب منو خیت کرده بودند... فرداش به کلاس گل چینی رفتم واونم هی سؤالات مشکوک از من میکرد. معلم گل چینی که همسایه مامان گلی بود از گلی اینها بد گفت که اومدند سرشونو درست کردند پیش من اما پول ندادند من هم گفتم این اخلاقشون هست ما هم به بچه هاش خصوصی درس دادیم اما اونها نه به من نه به دیبا پول ندادند.. در مورد درس خوندنم شد گفتم گلی مثل اینکه پارسال مردود شده اما اینها چیزی به ما نگفتند... آخر همون هفته از طرف اداره ی بابا به ما سوئیتی دادند تو مشهد و بابا هم بلیط قطار گرفت وهمگی یک هفته رفتیم مشهد ... اونجا با باقی مونده پولی که از تابلو ها داشتم برای خودم و دیبا سوغاتی خریدم. از مشهد اومدیم دیبا اومد دیدنمون و چند روزی موند تو این گیر و دار می دیدم یه خانمی زنگ میزنه ومیگه من سعیده هستم با دزیره کار دارم اول خیال کردم از طرف سعیدهست و جوابی نمیدادم و یا قطع میکردم. یه شب تلفن زنگ زد و از توی اتاق برداشتم ساعت ده شب بود یک دختر گفت من رو می شناسی گفتم نه ..گفت من خواهر پژمان هستم پژمان میخواد بیاد خواستگاری میخواد باهات حرف بزنه و... گفت پژمان رفته به خاطرت درس خونده وهزارتا حرف دیگه گفتم: پژمان بیخود کرده اون وقتی که میرفت و به من فحش میداد رو یادش نیست حتما میخواد آخر سر مثل داداشش مسافرکش شوش راه آهن بشه!! خلاصه بهش توپیدم تا دیگه هوس نکنه به من زنگ زنه..... چند روزی بود مدام زنگ میزدند و فوت میکردند که باز فکرم به سعید معطوف میشد چون می دونستم اون دست بردار نبود.... بعد ازاون چند روز بود زنگ میزدند با صدای گرفته ای حرف میزدندکه من به تو علاقه دارم وازاین جور حرفا ... حتی در حضور مامانم هم حرف می زدم تا بفهمم این کیه... بعد از اون تهدیدش کردم که اگه خودشو معرفی نکنه دیگه تلفن رو برنمیدارم اون هم گفت من از برادرهای دوستت هستم. هر چی فکرکردم مسعود که نمی تونه باشه !! رفتم دفتر تلفنم رو برداشتم و هر چی نگاه کردم اصلاْ هیچ کدوم دوستام یا برادر بزرگ نداشتند یا اونها نبودند... خلاصه فکرم نرسید... فرداش زنگ زد و بالاخره خودشو معرفی کرد و یه جریان عشقی کامل که بعد دیدم نه بابا منم خاطرخواه داشتم رو تعریف کرد.... از اینکه یه دفعه تو خیابون من رو دیده از اینکه.... هزار حرف دیگه که هوش از سرم بُرد.. بعد ازش پرسیدم دوستم بهت شماره رو داده گفت نه من یه برنامه تو کامپیوترم نصب کردم که شماره ها رو میندازه بعد یه روزتو زنگ زدی فهمیدم شماره تونه... خلاصه ازمن خواست که باهاش تلفنی چند وقت صحبت کنیم من هم که شکست خورده ازدواج گفتم : نه!!! اگه میخوای از راه قانونیش به خواسته ات برس..اون هم گفت من الان شرایطشو ندارم من هم گفتم مشکل خودته و از من قول گرفت که به خواهرش نگم... اینها گذشت و پیش دانشگاهی من شروع شد... به پیش دانشگاهی می رفتم همش تو فکر ازدواجی که نتیجه نداد بودم هرچند از طرفی دیگه دلم خوش بود که با مردی ازدواج نکردم که فاقداستقلال هست اما از طرف دیگه دوست داشتم ازدواج کنم. جسته و گریخته خواستگار داشتم که یا بامخالفت بابا روبرو بود و یا خودشون شرایطمونو قبول نمیکردند مثلاْ یکیشون می گفت بایدخودم ببرمش بیرون باید خودم بیارمش و از این جور چرت و پرت ها.... تا اینکه باز دوباره تلفن های سعید شروع شد و من اعصابم داغون شد و ناراحت بودم که میخواد این دفعه چیکار کنه!!!! با دیدن یک خواب زندگیم بهم ریخت و تمام تصمیمم رو گرفتم که دیگه اون دزیره ی قبل نباشم دیگه نخوام خودمو به نامحرم نشون بدم و یا بی حجاب باشم. و این تصمیمم رو عملی کردم... همچنان زندگی مثل روزهای شهریور هر سال میگذشت . با رفتن من به کلاس گل چینی ایتالیایی خونمون شده بود پر از کارهای تزیینی و گل های مصنوعی تا اینکه یکروز یک مهمون ناخونده به منزل ما آمد. یک روز عصر که مشغول درست کردن گل چینی بودم خانم مؤمنی خواهر شوهر خواهر زن داییم همراه دختر خواهرش اومدند خونه ی ما... خانم مؤمنی معلم زبان دوم راهنمایی من بود و خواهر شوهر خواهر زن داییم هم بود و بیشتر اوقات لباس می آورد تا مامان جونی براش بدوزه در حقیقت یه جور هم با مامان جونی دوست بود . من خیلی دوستش داشتم و اون هم خیلی منو دوست داشت چون دختر نداشت همیشه وقتی کوچیک تر بودم می گفت نمیشه تو دختر من بشی ... وضع مالی خانم مؤمنی توپ بود و شوهرشو وقتی سی و چند ساله بود از دست داد. خلاصه اینکه اومدند تا درباره ی تابلو های من بپرسند و از من در مورد قیمت و این جور چیزها صحبت کردند و بعد از اون به مامانم گفت که قرآن و مفاتیحی به نیت مادرش که چند وقت پیش فوت کرده بود برای ما کنار گذاشته اگر ما وقتی داشتیم فردا بیاییم بگیریم آخه خانم مؤمنی خیلی دست و دلباز بود هر وقت می رفتیم خونشون یه علمه شکلات خارجی و لباس به ما هدیه میداد خلاصه از اون خانمهای لارج و مهربون بود... فردا صبح من اول رفتم تا کارت آزمون استخدامی د*ا*د*گ*س*ت*ر*ی رو بگیرم و بعد از اون به سفارش مامان رفتم خونه ی خانم مؤمنی تا قران و مفاتیحی رو که برامون کنار گذاشته بود ازش بگیرم و تو دلم از شادی ذوق میکردم که پول خوبی به دستم میاد اگه خانم مؤمنی تابلو به من سفارش بده. به خونشون رفتم که اول مستخدمشون در رو باز کرد و بعد من رو راهنمایی کرد به پذیرایی ... من هم رفتم وبعد دیدیم یه آقا پسری که یه کمی هم کم مو هست یعنی دیگه تو مرز کچلی اومد جلو و سلام کرد من هم جوابشو دادم فهمیدم پسر دومیش هست آخه خانم مؤمنی سه تا پسر داشت که پسر اولییش دختر یکی از پارچه فروشهای پولدار و سر شناس رو گرفته... خلاصه انتظار من به پایان رسید و خانم مؤمنی اومد و کلی احوال پرسی و احترام و بعد در مورد درسم سؤال کرد ومن هم گفتم دیپلمه هستم ولی نگفتم یک ترم از پیش دانشگاهیم مونده و بعد از اون یک لباس خواب و یک قران و یک مفاتیح به من داد و بعد از اون نوشابه و کیک خامه ای هم برام آوردند و بعد از من سؤال کرد دزیره عروس من میشی... از شدت تعجب دو تا شاخ دو سرم سبز شد گنده گی اون شاخ ها رو، روی سرم احساس میکردم ...!!! آخه من کجا خانم مؤمنی کجا ! من حتی فکر عروس خانم مؤمنی هم تو سرم جا نداشت !! مگه اونها میان مارو بگیرن اونا یکی رومیگیرن که پول رو پولشون بیاد نه منو!!! بهش گفتم والا چی بگم ... گفت این پسرمه ۲۳ سالشه این ترم درسش تموم میشه لیسانس مدیریت داره الان هم یک مغازه دستش دادم که کریستال بفروشه ... ماشین داره و خونه هم کادو عروسی بهتون میدم فقط سربازی نرفته که اون هم با پارتی بازی بالاخره جور میکنیم... میخوای بگم بیاد یک بار دیگه ببینیش ؟ در حالی که بهت زده بودم گفتم : نه.. دیدیمش من قیافه برام مطرح نیست... گفت هر کاری بخوای برات می کنیم عروسی تو بهترین تالارها ، جواهرات و... گفتم نه بابا مهم طرفه و یه خورده چرت و پرت گفتم . از من خواست که جواب بدم و من هم جواب رو مشروط به نظر بابا و مامانم کردم. از خونشون که اومدم بیرون نمی دونستم چه جوری برم خونمون تا این خبر رو به مامانم بدم وای چه حالیه. چه عالی از این بعد همه کار میتونم بکنم پول میاد تو دست و بالم میرم مکه ،سفرهای خارجی... البته بگم خانم مؤمنی از اون چادری های یه چشمی بودند ومن هم باید اون طوری می شدم که البته من عاشق اون جور تیپ زدن بودم. وقتی رفتم خونه مامانم چشماش گرد شده بود و گفت: مادر خدا روشکر که تو هم عاقبت بخیر شدی.. اصلاْ همه چیز رو در نظر گرفتم به جز اینکه من این پسر رو دوست دارم یا نه؟؟؟ که بعدها می تونیم با هم زندگی کنیم یا نه؟؟؟؟ خانم مؤمنی زنگ زد و از مامانم برای دو روز بعد وقت خواستگاری گرفت .. من داشتم از خجالت میمردم البته چند تاخواستگار قبل از این اومده بودند خونمون اما یا بابا نخواسته بود و یا خودشون بهانه اورده بودند... من که همیشه آماده و حاضر به شوهر کردن بودم... چون دوست داشتم از این موقعیت خلاص بشم.... فرداش که جمعه بود ما خونه دایی دعوت داشتیم دایی من رو بُرد تو اتاق و در مورد اینها با من صحبت کرد که خشکه مذهبن ، باید بهشون بگی من فرزند یک کارمندم که ازت به عنوان یک دختر کارمند توقع داشته باشند و از این جور حرفها !! من که از خجالت میمردم همش گریه میکردم.... شنبه شد و اونها یعنی مادرشوهر و جاری و آقا داماد اومدند .. شوق عجیبی داشتم از جاریم خوشم اومد چون با مزه بود البته قبلاْ هم دیده بودمش اما نه به چشم یک جاری... تصور اینکه دارم شوهر می کنم حس خاصی رو برام رقم میزد ... من میرفتم تا از اون خونه خلاص بشم تا از زیر سلطه بابا بیام بیرون ولی به این فکر نمی کردم که بعد از اون به کجا باید برم.... با آقا داماد رفتیم تو اتاق خواب تا صحبت کنیم یادمه چقدر چرت و پرت حرف زدیم اون که هر چی من گفتم می گفت باشه ... گفتم یه چیزی رو می خوام صادقانه بهتون بگم اونهم اینه که من یک ترم از پیش دانشگاهیم مونده و نمی خوام هم کسی چیزی بدونه ... قبول کرد و در مورد خونه و این چیزها حرف زدیم فقط به من گفت اگه شما می خوای از خونه بیرون بری برای من یک یادداشت بذار تا من بدونم کجا رفتی ..اونوقت ها مثل الان موبایل تو دست همه نبود... ما حرفهامون داشتیم می زدیم که خانم مؤمنی اومد تو اتاق و گفت عزیزای من به نتیجه رسیدین؟ یک دفعه دیدیم جناب آقای داماد داره هر چی که ما بهم گفتیم رو جلوی چشم من برای مامانش تعریف می کنه.... وچقدر از این حرکتش بدم اومد . و بهش گفتم دیگه باشه حالا برای بعد یعنی ساکت همه چیز رو نگو... بعد از اون خانم مؤمنی به ماگفت هر خواسته ای دارین به روی چشم اونها رو روی کاغذ بنویسین تا ما اجرا کنیم خانواده ی من هم گفتن این حرفا چیه ... و بعد از اون برای فردا قرار بعله برون رو گذاشتند که دزیره بله بگه. هنوز تلفنهاش ادامه داره و می خواد هنوزم از بدنم باج کشی کنه ازش متنفرم هر روز نفرینش می کنم و میدونم خداوند به دلم جواب خواهد داد . بعد از چند روز تلفن زدن به من گفت این دفعه می خواد تموم کنه و باید بیام من هم گفتم فردا می خوام برم بهشت زهرا اگه می خوای بیا و اون هم اومد دنبالم . حالم ازش بهم میخورد رفتیم بهشت زهرا سر قبر مامان جونی و بابا حاجی بهشون گفتم: عید شده و رابطه ما همچنان با دایی قرص و محکم ...عید رفتیم پیش دیبا و اونجا بودیم بعد از اون هنوز هم کلاسهای پیش دانشگاهی ادامه داشت امتحاناتو دادم و باز دوباره دوتا درس افتادم هردوشون ۹ شدم وای دیگه حالم بهم خورد یکی زبان یکی عربی تصمیم گرفتم تیر ماه امتحان بدم که خوشبختانه قبول شدم... و اونقدر خوشحال بودم که نگو و نپرس... بابا پول داد که برم کلاس ماشین نویسی ومن کلاس ماشین نویسی رفتم از طرفی هم دوست دیبا و دختر خاله اش اومدند خونمون یعنی تو پاگرد پارکینگمون تا بهشون معرق یاد بدم ازشون با تخفیف نفری بیست هزار تومن شهریه گرفتم . و این خیلی کمک کرد . تو کلاس ماشین نویسی با یکی دوست شدم که وقتی کارهای معرقمو دید به من سفارش تابلو داد که برای جهزیه اش بزنم خیلی خوب بود داره تو دست وبالم پول میاد. از طرفی یکی از بچه های مدرسمون که میرفت سر کار و منشی شده بود و دستش تو جیب خودش بود یک سفارش تابلو داد که براش بزنم اونم پانزده هزارتومن بود که البته همش نمی رفت تو جیب خودم چون تابلو ها رنگ و پولیستر میخواست که باید میدادم کارگاه اونها اماده کنند. برای اواخر تابستون دیبا به خونمون اومد و چند روزی خونمون موند یک روز به اتفاق مامانم خونه ی دختر خاله توران رفتند( همون دختر خاله ی مامانم که خاله صداش میکردیم) وقتی اومدند گفتند نوه خاله توران عجب گل چینی هایی درست کرده ماه ... رفته کلاس خصوصی از همسایشون یاد گرفته... یهو یه حس بدی تمام وجودمو گرفت اونم حس حسادت بود یه لحظه حسودیم شد که چرا از کارهای من تعریف نکنند. تصمیم گرفتم به این کلاس برم اما پول شهریه شو نمی دونستم از کجا بیارم؟ که البته تصمیم گرفتم از پولی که از تابلو ها یی که برای دوستام زدم بدم .... چون با پولی که از شاگرد خصوصی هام گرفته بودم ۳ تا النگو خریدم و بابا هم یه پانزده هزار تومنی کمک کرد.... به کلاس گل چینی رفتم و کارهای زیبایی درست کردم که اینبار هم تحسین همه رو بر انگیخت/// مریم سالن گرفت و من منتظر دعوت شدن به عروسی بهترین دوستم بودم. به من گفت: فردا کارت میارم و من فردا رفتم از یکی از دوستای دوران دبیرستانم که حالا عروسی کرده بود لباس مجلسی قرض گرفتم تا در عروسی بهترین دوستم بدرخشم... فردا شد و تا شب هرچی من منتظر شدم تا مریم برام کارت بیاره نیاورد.. ومن مایوس شدم مامانم گفت دو روز مونده به عروسی کارت هنوز نیورده نشون به اون نشون که مریم دوستم کسی که از کلاس پنجم ابتدایی بهترین و رفیق ترین دوستم بود عروسیش منو دعوت نکرد.. روز عروسیش که جمعه بود رفتم نزدیک سالنش و دیدمش تو لباس سفید عروسی مریم که یه نو عروس بیست ساله بود رو دیدم و اشک شوق تمام وجودم رو گرفت بالاخره مریم به آرزوش رسید و عروس شد .. آخه من و مریم خیلی دوست داشتیم عروس بشیم وبرامون سرویس کامل لوازم آرایش و طلا و النگو بخرند... گریه کردم و این آهنگ تو سالن تو ذهنم میومد...*** بدو بگو حاضر باشند گُل بریزن و نقل بپاشن*** آخی یادش بخیر /// شب خیلی برام گرون تمون شد من هم اومدم خونه و لباسی که دوستم گرفته بودم رو پوشیدم و همون آهنگ رو گذاشتم و رقصیدم. تنها چیزی که می تونست توی اون شرایط سخت آرومم کنه قبولی دیپلمم بود و چقدر خوشحال شدم وقتی دیدم کلاس رفتن هام نتیجه داد و درسهامو قبول شدم. از شادی نمی دونستم چیکار کنم هزار دفعه خدا رو شکر کردم و صد افسوس خوردم که چرا مامان جونی زنده نیست که ببینه من بالاخره دیپلمم رو گرفتم. به خونه رفتم و بالافاصله بیست هزار تومن بابا به من پول داد تا شهریه پیش دانشگاهی مو بدم چون من باید به پیش دانشگاهی شبانه می رفتم. جالب اینجا بود که بابا خودش من رو بُرد عکاسی تا عکس بگیرم و پول عکسهامو هم داد چون بابا برای پز دادن به فامیلاش که همه یه کاره ای بودند و بچه هاشون دانشجو بودند حاضر بود پول خرج کنه. خیلی شوق و ذوق داشتم حس میکردم مسیر تازه ای تو زندگیم بوجود اومده. هر از گاهی تلفنهای سعید عذابم میداد اما بیخیال اون هم می شدم. ولی غصه و نگرانی عکسم ولم نمی کرد. از مریم خواستم که ازش بگیره اما اون هم بدرستی جوابی به من نمیداد. با مریم نه گرم بودیم و نه قهر اون از زن داداشش می ترسید چون خیلی در مورد من بهش تیکه می انداخت . توی پیش دانشگاهی شرکت کردم که ترم دوم یش دانشگاهی رو برای سال بعد بخونم. سعید همچنان اذیت میکرد نمی دونم بین این همه دختر که سر راهش بود چرا دست از سر من برنمی داشت؟؟؟ تصمیم گرفتم به موقعش حالشو بگیرم!!! با دایی رفت و آمد خوبی داشتیم اما یک چیزی اینجا برامون عجیب بود وقتی که دایی مارو از خونه بیرون انداخت هزار دفعه مامان جونی به زن داییم گفته بود که به مامانم زنگ بزنه اما اون ممانعت کرده بود در صورتی که مامانم اصلاْ با اون قهر نبود دایی ما رو انداخته بود بیرون. خلاصه زن داییم هر روز به مامانم زنگ میزد و از من می خواست که برم خونشون و پیشش بمونم . از طرفی یک روز برام درد و دل کرد که داییت با یکی از دخترهای دانشگاه دوست بوده این هم عکساش که از تو کیفش پیدا کردم. بهش هم گفتم کیه؟ گفته از بچه های دانشگاهه/// دایی برای خودش یک عقاید خاصی داشت مثلاْ از وقتی عکس تولد من رو دیده بود گیر داده بود به یکی از دوستات بگو من می خوام ببینمش . که توی اون روزها یک روز به بهانه ی اینکه با دایی می خوام برم موزه معرق با دوستم از خونه زدیم بیرون و با دایی نزدیک دانشگاهش قرار گذاشتیم . خودم مونده بودم که دایی چقدر برای یک دختر خرج کرد رفتیم پیتزا خوردیم ، رفتیم کافه کلاسه خوردیم و بعد از اون از تو ونک برامون ماشین گرفت و کرایشو هم حساب کرد...در حالی که فقط با دوستم در مورد نقاشی و کارهای هنری صحبت کردند. توی اون زمان دایی به من گفت که یک تابلو معرق که طرحش هم از فرشچیان بود براش بزنم و من هم با مشقت فراوان توی اون روزهای سرد زمستون براش یک تابلو بزرگ درست کردم به امید اینکه یک پولی هم به من بده اون تابلو اگه می خواست از یک مغازه صنایع دستی بخره اون زمان دویست هزار تومن بود . اما چیزی به من نداد و فقط بلد بود واسه دخترها خرج کنه. دیبا مرتب میومد خونمون و پسرش هم حسابی تپل و با مزه بود... خیلی دوستش داشتم اما بابا مثل همه ی پدر بزرگا نبود و علاقه ی خاصی به این بچه نشون نمیداد مثلاْ همه که نوه شونو می برن بیرون ، پارک اما این بابای ما پدر بزرگیش هم مثل همه نبود. اتفاق دیگه ای که افتاد این بود که: گفتم یک عمو داشتم که یک سال و نیم پیش یعنی همون وقتی که باب حاجی مُرد ازدواج کرد این عمو ۴۴ سالش بود و خانمش هم ۳۴ سالش .. خانمش معلم کتابخونه دریا و دانا بود. یک روز که دانا مسئول کتابخونه شده بود زن عموم میاد و در سر کلاس کیف دانا رو میگرده و توی جانمازشم میگرده ... بالاخره صداش درمیاد که تو کتابخونه یه چند هزار تومنی پول بوده و گم شده و مثل اینکه زن عمو هم به دختر جاریش شک کرده.... شب دانا با چشم گریون به مامام و بابام میگه من دزد نیستم از اون ور بابام زنگ میزنه به عموم میگه .. عموم هم مثل اینکه میره خانمشو میزنه حالا نمی دونم تا چه حد راسته بعد خانمش زنگ میزنه به بابا میگه و بعد بابا مامان بدبخت و بعلاوه ما رو میگیره به باد کتک و تا می خوریم ما رو میزنه از اون ور ماهم زنگ میزنیم به عمو و میگیم دلتون خنک شد مارو کتک زد ... مامان هم از اون موقع دیگه از زن عموم خوشش نمیاد و بهش گرون تموم میشه بخاطر جاری تازه واردش باید کتک بخوره... پیوست : این رو بگم که باز هم از همتون ممنونم ولی ما حداقل ماهی یکبار از بابا فحش و کتک میخوردیم یعنی مامان میخورد ماهم گریه میکردیم و بابا مارو هم میزد اگه چیزی نمی نویسم بخاط اینکه موضوع دعوا یادم نیست این هم یکدفعه یادم افتاد. صبح همون روز لباس خوشگل پوشیدم و به سمت محل قرار نزدیک شدم سعید اومد دنبالم اظطراب عجیبی داشتم . می ترسیدم ُ می دونستم کارم اشتباه هست اما باز دوست داشتم برم. داخل خونه شدیم به سرعت خواست مقنعه من رو دربیاره اما با مخالفت من روبرو شد ل*خ*ت شد و لباسهای من رو درآورد... بقیشو نمی نویسم چون می دونم که هر آنچه باید بدونید می دونید... بعد از اون سردرد عجیبی گرفتم احساس بدی داشتم نه لذتی بود و نه حس خوشایندی !!! همش تنفر بود ازش خواستم عکسمو بده اما اون به فردا موکول کرد و فردا هم همین ماجرا تکرار شد... خسته ام خسته حال خوبی ندارم مثل یک راز بزرگ تو دلم سنگینی می کنه هیچی نمی تونم بگم.. از خودم بدم میاد چون راحت خودمو در اختیار کسی که ازش متنفر بودم گذاشتم. مریم توی این جریانات نامزد کرد . یکروز که با مریم در خیابان مدرسه بزرگسالان راه میرفتیم سعید رو دیدیم که تو ماشین بود و ما رو دید مریم اعصابش خورد شد که این راز برملا شده و من هم صداشو درنیاوردم که قبلاْ من به سعید گفته بودم. چند روزی گذشت تا اینکه زن داداش مریم که خواهر سعید میشد گفته بوده دوستت که این همه دوستش داری خرابه ،دختر خوبی نیست، برادر من باهاش دوست بوده و تا سایز س*ی*ن*ه شو میدونه مریم به من گفت تو چنین کاری کردی و من هم انکار کردم جالب اینجا بود من با سعید در مورد نامزد بازی مریم هم صحبت کرده بودم و اون هم همه چیز رو به خواهرش گفته بود... اوضاع خرابی بود اعصابم به شدت خورد بود مهم تر از همه داشتم دوستم و از دست میدادم ... این جریانات ادامه داشت مریم اعصابش خورد... من اعصابم خورد محل من نمیذاشت و..... وای که چه بد بود مریم با من حرف نمیزد ومن همش خودخوری میکردم ...یادمه وقتی که با سعید دوست بودم دیبا خواب دیده بود من معتاد شدم و غرق در کثافت کاری هستم با خودش گفته بود خواهر من خوب نمیشه پس ولش می کنم... به من گفت تعبیر خوبی نداره اما من بهش گفتم من با سعید دوست نیستم. عکسم که معلوم نبود دست کی بود بیشتر اعصابمو خورد میکرد. توی این جریانات رابطمون با دایی خوب شده بود یعنی مامان جونی که مُرده بود دایی دیگه اونجا نشست و مامان هم حرفی نزد و رفت وآمد گُل کرد حالا که مامان جونی مُرده بود دایی با مامان خوب شده بود شاید هم به خاطر اون خونه بود که مامان نگه سهمشو میخواد... حسین همون پسر ،دختر خاله ی مامانم باز گیر دادنهاش شروع شد یک روز اومده بود تنهایی خونمون به من گفت: کجا میری؟ گفتم : کلاس تقویتی اون هم گفت: می برمت خلاصه تو راه مخ منو می خواست بزنه که منو ببره کارخونه شون تو ورامین، من هم قبول نکردم خلاصه با هر ترفندی اون من رو بُرد به منزل داداشش که خالی بود تا خودش خالی کنه که این کارو کرد که بعد از اون باز هم سردرد من گُل کرد... حس میکردم این کارم شده!!! نمی دونم چرا انجام میدادم از طرفی میل ج*ن*س*ی من زیاد بود از طرفی هیچ لذتی در کار نبود به همبن خاطر با خودم عهد بستم دیگه محل به حسین نذارم چون به کثافت بودنش ایمان داشتم. روزها گذشت و من رابطمو با سعید بهم زدم هرچی زنگ زد خونمون برنداشتم تا از سرش بیفته .. خلاصه بعد از اینهمه زنگ زدن یک روز گفت من با تو کاری ندارم و عکستو میارم می خوام تموم کنم.به شرطی تو هم عکس منو بیاری.... اون روز برف میومد روز قبلش خبر رسید دوست دایی با یک دختر که دانشجوی فوق لیسانس معماری تو قزوین بود نامزد کرده .. ومن هم بهم ریختم به محل قرار رفتم عکسمو گرفتم و داخل کیفم گذاشتم و عکس اون که مدتها قبل پاره کرده بودم و خط خطی ، بهش دادم تا این صحنه رو دید خواست عکس منو بگیره و کیفم برداشت و فرار کرد و عکسمو از تو کیف برداشت هرچی التماسش کردم گفت : باید یک جلسه دیگه بیایی خونمون تا بدم وهمون روز ماشین گرفت تا منو ببره خونشون ... تا نزدیک خونشون رسیدیم اومدم برم و فرار کنم التماسم کرد و گفت: معذرت می خوام من بهت بد کردم ولی نقشه اش عملی نشد چون تو خونشون کسی بود و همونجا عکسو به من نداد و گفت برو خونتون و من رو تو اون روز سرد رها کرد... همگی رفتیم خونه ی مامان جونی ما حدود هشت ماه نرفته بودیم اونجا از جریانی که دایی دعوا به پا کرد تا بعد... مامان جونی با اون صورت سفیدش با لبخندی که رو لبهاش بود مُرد. مامان جونی از چهار صبح تو قلبش احساس سوزش میکرده بعد از اون زنگ میزنه به دختر خاله ی مامانم که گفتم حسین پسرش به من گیر میداد اونها هم چون خونشون دخترها زنگ میزدند تلفن و از پریز کشیده بودند بیرون.. اما به دایی نمیگه چون میدونه اخلاق دایی سگه و ناراحت میشه که چرا از خواب بیدارش کرده.. خیلی گریه کردم برای از دست دادن مامان جونی !! مامان جونی تنها تکیه گاه مامانم بود دیگه مامان برای کی دردودل میکرد ؟ دیگه ساعت نُه کی به مامان زنگ میزد ؟ مامان تنهای من !! مامان خیلی بیتابی میکرد. من گریه میکردم و به دیبا هم زنگ زدیم و اونها هم با شایان که حالا دو ماهش شده بود اومدند البته هوشمند اول بهش نگفته بود مامان جونی مُرده چون میدونست ما همه خیلی مامان جونی رو دوست داریم بهش گفته بود مادر یعنی مامان بابام مُرده دیبا بیچاره یه سری واسه مادر گریه کرده بعد اومده خونه ی مامان جونی فهمیده یک سری هم واسه مامان جونی گریه کرده... ظهر که شد نیاز شدیدی به سیگار داشتم آخه مامان من سیگار میکشه اما بابام نمیکشه. شاید هم دلش نمیاد پول این چیزها رو بده. دوست داشتم تمام غم درونم رو با دود سیگار تخلیه کنم اما اینکارو نکردم. به سعید زنگ زدم و قرار فردا رو باهاش کنسل کردم بهش گفتم مامان بزرگم فوت کرده و نمی تونم بیام اون هم بی تفاوت گفت: خوب!! فردا تو بهشت زهرا خیلی گریه کردیم دایی مرتب مثل شاعرا شعر می خوند و هذیون می گفت و یکی خیلی خوشحال بود چون دیگه مزاحمی به نام مادر شوهر نداشت و استقلال پیدا کرده بود... چون داییم با زن داییم دوست بودند داییم تو سن ۲۲ سالگی زن گرفت و بعد از اون دو سال اجاره نشینی کرد اما نتونست و اومدند خونه ی مامان جونی و با اونها زندگی کردند اختلاف جدی نداشتند چون هم مامان جونی و هم زن داییم آدمای با گذشتی بودند. مراسم اجرا شد و اینبار به دوست دایی گفتند بیا ولی اون نیومد ... نمی دونم چرا ؟من هم دیگه تو فکرش نبودم چون دیبا راهنماییم کرد که فایده نداره پس برای خودت اینجوری جا بینداز که اون مُرده ... من هم دوست دایی رو درون خودم کُشتم به خاطر آبرو دایی و یا شاید به خاطر اینکه می دونستم بهش نمیرسم. تمام مراسمها تموم شد و برای پنج شنبه آینده با سعید قرار گذاشتم که ببینمش اون به من گفت : چند تا هم از خودت عکس بیار تا ببینم . من هم مثل همه ی دختر که زیباییهاشونو دوست دارند دیگران هم ببینند . یک آلبوم عکس بُردم... اومد سر قرار و به من گفت هوا سرد داره میشه نمیشه تو پارک بشینیم بیا بریم خونه ی دوستم نادر ... گفتم خونشون کجاست؟ گفت: فلان جا من هم فهمیدم منو میخواد ببره خونه ی خواهرش یعنی خونه ی برادر مریم و اون نادر هم برادر مریم بود. خلاصه از اون اصرار از من انکار.. من هم گفتم نمیام تا اون به صدا دراومد و گفت چرا تلفنتو به من نمیدی ؟ من میدونم خونتون تهران پارس نیست و از اینجور حرفها تا اینکه من با خودم گفتم بسه دیگه بزار باهاش صادق باشم و بهش گفتم من دوست مریم هستم و اون از تعجب شاخ درآورد ولی ازش قسم گرفتم که مثل یک راز تو دلش بمونه و اون هم قول داد... نمی دونم چرا سر از ساندویجی های امیریه درآوردیم .. اون همیشه چیز برگر میخورد نمیدونم به خاطر پولش چیز دیگه نمی خرید و یا اینکه واقعاْ چیز برگر دوست داشت خلاصه غذا گرفتیم و نشستیم دوتا دختر هم نشسته بودند و هی کِرم می ریختند. من هم هیچی نمی گفتم . سعید داشت عکسهای منو میدید اون دخترها گفتند میشه ما هم ببینیم وسعید عکسها رو بهشون نشون داد . خلاصه یک دفعه دیدیم با دخترا گرم گرفت دخترها گفتند : خونه ی ما اینجاست و مجردی زندگی می کنیم بیایین یه چایی بخورین خلاصه من در کمال بُهت با سعید دنبال دخترها رفتیم یک جای درب و داغون بود .. اونها گفتند یواشکی بیایین تا صاحبخونمون شما رونبینه چایی آوردند که من نخوردم و بعد چیپس آوردند و بعد آلبوم عکسشون و آوردند. بعد هم گفتند بیایین با هم بریم شمال سعید هم قبول کرد و من دیگه داشتم از حرص خودم خودمو میخوردم. از خونه ی اون دوتا دختر خانم که اومدیم بیرون به سعید توپیدم که چرا رفتی و اینکارارو کردی اون هم به من گفت یکی از عکساتو میدی و شماره تلفن خونتونو میدی وگرنه من به نادر میگم تو وخواهرش اینکاروکردین .. من هم می دونستم نادر آدم غیرتی هست هر چی ممانعت کردم .. هر چی التماسش کردم اما اون پدر سوخته تر از این حرفا بود. شماره و یک عکس برداشت و رفت... دیگه برای اینکه رسوا نشم مرتب بهش زنگ میزدم تقی به توقی میشد می گفت به نادر میگم... خلاصه که این جریانات ادامه داشت تا اینکه یک روز با ماشین باباش بیرون بودیم که گفت فردا می تونی بیایی خونه ی خواهرم یعنی همون زن داداش مریم گفتم : نه نمی دونم به مامانم چی بگم و اون گفت : بیا کاری ندارم و از اینجور حرفا و یک سری تهدید دیگه... تا اینکه من راضی شدم فردا باهاش برم خونه ی ...خواهرش... پیوست: شاید اگه اون موقع وبلاگ داشتم با وجود شما دوستان هیچوقت با سعید دوست نمی شدم اما اون وقت یه دختر خام نوزده ساله بودم عاشق بیرون رفتن و پیتزا خوردن عاشق دست گرفتن و نگاه عاشقانه کردن.. از همتون عذر میخوام با نوشته هام استرستونو زیاد میکنم اما اینها باید یه جایی نوشته بشه چه جایی بهتر یه دنیای دیگه... شایان اسم نی نی دیبا هست و چه لذت بخشه که آدم خاله بشه... من با پولی که نمی دونم از کجا جمع کردم یک زیزی گولوی طلا برای شایان خریدم . شهریور که نزدیک شد تصمیم گرفتم که به مدرسه شبانه برم و درسهامو حضوری بردارم چون مریم دوستم هم اینکارو انجام داده بود و با سر کلاس حاضر شدن درسهاشو پاس میکرد اما مشکل اصلی من پول شهریه کلاسها بود چون فکر می کنم حدود دوازده هزار تومن میشد تازه باید عکس هم می انداختم . پس به فکر افتادم که انگشتر طلامو بفروشم و با پولش شهریه کلاسهامو بدم پس با مریم دوستم رفتیم و یک انگشتر طلایی که از پول عیدیهام خریده بودم رو بفروشم. هر مغازه ای می رفتم دوازده تومن و یا سیزده تومن می خواست بخره تا اینکه یک مغازه که اون رو با قیمت چهارده تومن خرید و من خیلی خوشحال شدم . صاحب مغازه یه پسر عرب بود و به من هم پیشنهاد دوستی داد خُب پیشنهاد خوبی بود یک عرب که طلا فروش هم بود . پس به من گفت فردا ساعت دو بعد از ظهر بیا تو پاساژ باهم حرف بزنیم یادمه وقتی که می رفتم بارون میومد پس وقتی وارد پاساژ شدم همه ی مغازه ها کرکره شونو پایین کشیده بودند چون یا تو مغازه هاشون خواب بودند و یا ناهار میخوردند. داخل مغازه رفتم سلام کردم به من گفت : کسی تو رو ندید وارد مغازه شدی گفتم : نه . گفت بیا این پشت بنشین تا کسی تو رو نبینه من هم رفتم و پشت ویترینش نشستم . به من گفت هر چی من می خونم تکرار کن ... و بعد دیدم داره آیه های صیغه محرمیت رو می خونه گفتم برای چی اینکارو می کنی گفت من و تو نامحرمیم با هم حرف میزنیم گناه داره باید صیغه بخونیم تا محرم بشیم گفتم : اما من نمی تونم صیغه بخونم چون من دختر باکره هستم و اجازه ی پدر رو لازم دارم... چیزی نگفت و بی خیال شد ... اومد تو صورتم تا از من لب بگیره و من هم امتناع کردم و صورتمو کنار کشیدم که ناگاه دیدم زیپ شلوارشو کشید پایین و به من گفت : به این دست بزن و باهاش ور برو ... حالم از این حرکتش بهم خورد فحشش دادم و از مغازه بیرون اومدم ... خیلی ترسیده بودم چون چیزی که دیده بودم خیلی بزرگ و وحشتناک بود و تاره توقع همچین برخوردی رو نداشتم .. به مریم گفتم باورش نمی شد. تا چند وقت این صحنه و این حرکتش تو ذهنم بود تا چند وقت می ترسیدم از اون پاساژ رد بشم و این برام خیلی چندش آور بود. برای رفع خستگی یک روز با مریم رفتیم خونه ی یکی از دوستامون و شروع کردیم به مزاحمت های تلفنی ... وای که چه لذتی داشت زنگ میزدیم و پسرهارو سر کار میذاشتیم ... به نوبت یکی یکی حرف میزدیم . تا اینکه مریم گفت بیا زنگ بزنین خونه ی مادر زن برادرم تا ببینم داداشش حرف میزنه یا نه؟؟؟ زنگ زدیم داداشش برداشت و یک کمی هم حرف زدم خودمو نوشین جا زدم و کلی خندیدیم... این ماجرا تموم شد وچند روزی گذشت تا اینکه مریم گفت بیا دزیره یکبار دیگه زنگ بزن ببینیم سعید حرف میزنه یا نه ؟ اینبار از خونه ی خودمون زنگ زدم و اون گفت من میخوام ببینمت. اما من گفتم باید چند جلسه تلفنی حرف بزنیم این یک شوخی بود بین من و مریم برای همین هر وقت به سعید زنگ میزدم از سیر تا پیازشو برای مریم تعریف میکردم. سعید فوق دیپلم عمران داشت و سرباز بود... جریان سعید هروز بیشتر میشد اما سعید فکر میکرد خونه ی ما تهران پارس هست و من بهش نگفته بودم که من اون رو میشناسم ... روزها گذشت تا توی یک روز از مهر ماه من با سعید قرار گذاشتم با هم حرف زدیم جک گفتیم و خندیدیم اما یه جورایی ازش بدم میومد به خاطر همین هیچوقت بهش نگفتم دوستت دارم ... مریم از تعجب شاخ درآورده بود که سعید همچین آدمی باشه چون خواهر سعید که زن داداش مریم باشه پیشش خیلی پز میداده... اینها گذشت و من دومین قرارو با سعید گذاشتم روز قبلش رفتم و از دوستم مانتو مدل جدید و روسری زیبا و ریمل گرفتم. هنوز یادم نمیره قرار بود که برای پنج شنبه باهاش بیرون برم ... سه شنبه گذشت و چهارشنبه روز پدر بود و پنج شنبه من با سعید قرار داشتم ... چهارشنبه ساعت نه صبح بود که دیدم مامان گریه می کنه وقتی هراسون از رختخوابم بلند شدم دیدم زنگ زده به مامان جونی و یه نفر گوشی رو برداشته و گفته : مامان جونی فوت کرده عید شد عید سال هفتاد و نه و من به نوزده سالگی نزدیک شدم سه، چهار ماه دیگه تولدمه و میشم یه دختر نوزده ساله ...ما عید خونه ی مامان جونی نرفتیم چون دایی اینها اونجا زندگی می کنند اما مامان جونی به خونمون اومد و چند روز موند. دیبا حامله هست و ۴ ماهشه . شوهرش خوبه یعنی دیگه دیبا باهاش کلکل نمیکنه تا اون جوابشو بده ولی خوب بالاخره تو هر خونه ای یه دعوایی هست دیگه!!! اما مادر شوهرش اذیتش می کنه و اون هم نسبت به این مسئله حساس شده . من تصمیم گرفتم حالا که دوره نقشه کشیم تموم شد در کلاس معرق چوب تو همون پایگاه وزارت کار ثبت نام کنم و یه دوره 3 ماهه هم بگذرونم برای معرق !! اما همچنان واحد غیر حضوری می گیرم و اکثر درسامو تجدید میشم در حالی هست که هیچکس خبر نداره من دیپلم هنوز ندارم ... روزهای بهار به سرعت می گذشت و من هنرجوی کلاس معرق بودم به این کار علاقه ی زیادی داشتم و اونو با دقت انجام میدادم. تااینکه یک روز یه اتفاق بدی افتاد ... ساعت ۲:۳۰ بعد از ظهر بود که زنگ تفریح کلاس معرق بود. مامانم چون اون روز ناهار نخورده بودم برام ناهار آورده بود و پیشم بود تو کلاس تا ساعت تفریح تموم بشه. بعد از اینکه مامانم رفت دفتر پایگاه من رو خواستند و به من گفتند: چرا مامانت بی اجازه وارد کلاس شده؟ این مقررات هست که کسی وارد کلاس نشه . اینجا اموال دولت هست و اگه آسیبی ببینه تو مقصری! مامان تو سرشو انداخته پایین و اومده تو کلاس... من هم به مدیر پایگاه که معلم کلاس نقشه کشیم بود و با هم دوست بودیم چون یک روز با بچه های نقشه کشی دعوتش کرده بودم خونمون، گفتم : اما من تو مدرسه مامانم میومد تو کلاس .گفت : نه مدرسه هم اینطوری نیست و من گفتم چرا هست. و چون می دونستم اون تازه از شهرستان به تهران اومده گفتم تو مدارس تهران اینطوری نیست دیگه اعصابش بهم ریخت و گفت ک تو اخراجی وسایلتو تحویل بده و از فردا نیا. دیگه بهم ریختم و رفتم خونه گریه کردم اعصابم خورد شد که نتونستم معرقمو کامل کنم. مامان و بابا هم ناراحت شدند چون اون خانم با اینکه با ما رفت و آمد داشت بهانه گیری کرد. فرداش بابا من رو برد به اداره ی فنی و حرفه ای و با مسئول اونجا صحبت کرد و به اونها گفت که این خانم به همسرم من بی احترامی کرده و چقدر خنده دار بود که بابا از مامان دفاع میکرد چون اولین بارش بود. بعد از اون من اومدم خونه و معرق رو تا سطح عالی تو خونه ادامه دادم طوریکه تحسین همه رو برانگیخت. دیبا مرداد ماه یه پسر به دنیا آورد که ما ده روز رفتیم شهرستان و اونجا موندیم و بعد ده روز هم دیبا اومد خونه ی ما موند و اینطوری خوش بودیم . بعد از اون دعوای مفصلی که تو خونه شد دیگه من تو اتاق موندم و از اتاق بیرون نیومدم حتی غذا هم تو اتاق میخوردم . ضبط و بُردم تو اتاق ونوار " آرام تر از دریا " مجید انتظامی رو گوش کردم که چقدر این موسیقی به من آرامش میده . تصمیم گرفتم زنگ بزنم و این مشکلم رو با دایی مطرح کنم . نمی دونم چرا باید این همه سختی بکشم نمی دونم .. من که به حرفا وکارهاشون عمل کردم من که مثل دیبا نبودم به خاطر احساسات خودم آبروشونو نبردم پس چرا با من اینکارو می کنند. پس تصمیم گرفتم تلفن رو بیارم تو اتاق و به دایی زنگ زدم همه حرفامو رو کاغذ نوشتم و براش گفتم و اون هم فقط گوش کرد . با دایی حرف میزدم که بابا متوجه شد تلفن نیست و اومد در رو باز کنه که من در رو قفل کرده بودم . اون در رو به شدت هل میداد ومن تو اتاق میلرزیدم بعد از اون که تلفنم تموم شد ضبط و تلفن رو از اتاق برداشت و پرتاب کرد وسط اتاق که نتیجه اش از کار افتادن یکی از بلندگوها بود. خسته ام خسته ... هنوز هم به دوست دایی زنگ میزنم این ماه پول تلفن زیاد اومد و بابا به خاطر اینکه به مامان ثابت کنه چقدر به دیبا زنگ میزنه پرینت تلفن رو گرفت و اون زمان بود که مکالمه های چند ثانیه ای من مشخص شد اون هم به کرج !!!! با گفتن یه دروغ که خونه ی یکی از دوستای مدرسه ام هست و خونه نبوده سر و تهش رو هم آوردم اما از بعد از اون می ترسیدم که به دوست دایی زنگ بزنم. هنوز یادم نمیره یه شب خیلی دلم هواشو کرد هرچقدر شعراشو خوندم هرچقدر به عکس سهراب نگاه کردم اما دلم راضی نشد ساعت ۱۲ شب بهش زنگ زدم چند دفعه الو گفت خیلی با خودم کلنجار رفتم که حرف نزنم و باز هم تا من تصمیمی بگیرم اون گوشی رو قطع کرده بود. یک روز دایی به من زنگ زد و گفت که یه تحقیق در مورد مولانا برای دوستش میخواد و از من خواست که اون رو براش تهیه کنم . من هم با کلی ذوق و شوق تحقیق رو نوشتم و اولش هم یه متن در مورد خدا نوشتم و آخرش هم نوشتم" و افسوس سهم من هیچ نیست جز دستان خالی ، دستانی که نمی تواند ذره ای خوشبختی به ارمغان بیاورد" ولی بعد فهمیدم اون برای یکی از دانشجوهاش تو رشت میخواد که قراره بره ازش خواستگاری کنه... ومن تمام بدنم فلج شد زمانی که این رو شنیدم فرو ریختم و مُردم هرچند دوست داشتم این اضطراب ،این بلاتکلیفی زودتر تموم بشه اما قدرت درک اینجوریشو نداشتم. بعد از اون یه خبر اومد برامون که پسر خاله ی مامانم که ده سال پیش ژاپن بوده و کار میکرده حالا برگشته اون هم با سر تراشیده که بعدن گندش در اومد اونجا سرقت مسلحانه کرده به بانک که البته اینو ما از این ور اون ور شنیدیم و مامان جونی هم برامون گفت . این پسر هم یه جورایی چشم نظر به من داشت یادمه تو سالگرد بابا حاجی که من خودم قشنگ کرده بودم چون زنونه خونه ی دختر خاله مامانم بود و مردونه خونه ی مامان جونی وما ختم انعام گرفته بودیم چون قرار بود یه خواستگار بیاد اونجا و منو ببینه اون خواستگاره از مشتری های خیاطی دختر خاله مامانم بود... این دختر خاله ی مامانم مامانش که خواهر مامان جونی هست تو بچگی فوت کرده ومامان جونی بزرگش کرده برای همین بهش میگفتیم خاله توران. این پسراش یکی از یکی باکمالات تر بودند هیچکدوم درس نخوندند وهیچکدوم کار درست و حسابی نداشتند . شوهرش هم از اون هایی بود که قبلاْها شباشو تو کاباره ها صبح میکرده... خلاصه این پسرش که ۱۴ سال از من بزرگتر بود هی به من گیر میداد که خلاصه تو شب سالگرد بابا حاجی یه ماچ هم دزدکی از من کرد و تمام اون ریشهای زبرش رفت تو صورتم... حالا این در حالی بود که از ده سال پیشش با خواهر زن داداشش دوست بوده و قول ازدواج بهش داده بود اما به من هم می گفت من تورو دوست دارم ومن می دونستم الکی میگه و من هم سرکارش میذاشتم. خلاصه آدم هوس بازی بود چون هزارتا دوست دختر داشت. سالگرد بابا حاجی یه دعوایی شد که نگو و نپرس !؟!؟ دوست دایی اومده بود خونه ی مامان جونی، مهمونها هم که تقریباْ از نزدیکان بودند هم اومدند دایی هم با دوستش رفته بودند تو اتاق و نیومده بودند بیرون . بابا هم عصبانی شده که مهمونای اون هستند رفته تو اتاق با دوستش، اینگار نه اینگار که سال باباشه. خلاصه از اون رو دایی فهمید که بابا بهش متلک انداخته و بابا هم فهمید دایی بهش چیزی گفته .آخر شب دیبا و بابا وشوهرش رفتند خونه ی ما و من ومامان ودریا و دانا خونه ی مامان جونی موندیم. بابا حسابی تو ماشین فحشو کشیده بود به مامان و دایی و مامان جونی و بابا حاجی خدا بیامرز ! دیبا هم که دل خوشی از بابا نداشت با اون حالش حسابی به بابا توپیده بود و بعد حالش بد شده بود و حالش بهم خورده بود آخه دیبا ۴ ماهه باردار بود ... فردا صبح من وبچه ها و پسر خاله ی مامانم با ماشینش رفتیم بیرون یه دوری بزنیم که وقتی برگشتیم دیدیم صدای داد و بیداد میاد و فهمیدیم دایی تمام کفشهامونو از در انداخته بیرون و به مامان فحش داده مامان جونی هم آمده نذاره اینکارو بکنه با دستاش گردن مامان جونی رو گرفته و خواسته خفه اش کنه. خلاصه ناهار رفتیم از باقی مونده دیشب غذا گرم کردیم خونه ی خاله توران و بعد از حالت قهر رفتیم خونمون و اینجا قهر ما از دایی شروع شد.
منو از شر این نجات بدین ازشون کمک خواستم یک بسته شکلات خریده بودم که به سعید گفتم برو پخش کن و کوفت خورده دوتا خودش بر میداشت و یکی به مردم تعارف میکرد . سوار ماشینش شدم و گفت خواهرم قایم کرده عکستو... و هزار تا چرت و پرت .. منو برد خونه ی خواهرش به بهانه ی اینکه عکسو بده و بعد باز اون بدن کثیفشو تخلیه کرد البته دیگه بهش بله نگفتم بلکه اون فقط تخلیه شد و من فقط با تنفر نگاهش میکردم تا کارهاش تموم بشه و بعد به من گفت : نمی دونم کجاست .. باز همون سردرد عجیب و وحشتناک به سراغم اومد تصمیم گرفتم بریزمش دور می خواد عکسمو چیکار کنه؟؟؟ بره گم شه...
| Design By : Night Skin |



