با اینکه تابستونه ولی من تو خونه هستم ومنتظرم تا شهریور بشه تا امتحان بدم تا بعضی از درسام پاس بشه . این دفعه که رفتم خونه مامان جونی سعی کردم از تو دفتر تلفن دایی شماره ی دوستشو کِش برم اونا خونشون کرجه و من باید بهش زنگ بزنم. اینو می دون که برای خودش تو زیرزمین یه سوئیت درست کرده و تلفن خونشونو هم به اونجا وصل کرده و اول اون گوشی رو برمیداره . همش تو تب و تاب این هستم که برم خونه و زنگ بزنم ....
تلفن چند تا زنگ میخوره و دوست دایی گوشی رو برمیداره قند تو دلم آب میشه به الو الوش گوش میدم و بعد سکوت پشت گوشی!!!! نمی دونم چرا اینقدر کم الو میگه من که فقط میخوام صداشو بشنوم پس چرا ؟ چرا؟ چرا؟ چرا مثل پسرهای دیگه پشت تلفن معطل نمی کنه ؟ چرا حرف نمی زنه ؟ به خدا مُردم به خدا دیگه طاقت ندارم ...
به آخرای تابستون که میرسیم خبردار میشم که وزارت کار یه پایگاه سیار نزدیک خونمون گذاشته که یه سری کلاس رو بصورت رایگان میری و بعد دیپلم درجه ۲ اون رشته رو بهت میدن. از قضا می بینم که رشته مورد علاقه ام که یه زمانی به خاطرش هزار تا حرف مفت شنیدم هم جزء اون رشته هاست میرم و می پرسم که متأسفانه میگن باید حتماْ دیپلم داشته باشی تا رشته نقشه کشی ثبت نام کنی. اما من به زور التماس راضیشون می کنم که تا ترم آینده دیپلمم رو می گیرم . میرم ثبت نام می کنم این دوره ۶ ماه هست و از صبح تا ظهر مثل مدرسه باید بریم...
وقتی از اولین جلسه میام خونه اونقدر شوق و ذوق دارم که نگو و نپرس اینگار یه دانشجوی مهندسی شدم کتاب ، ورق آ چهار ، گونیا ، و یه سر خرت و پرت ... ولی اینها رو کجا بزارم مامان میگه اداره بابات یه کیف مثل کیف مهندسا بهش داده توش که چیزی نداره تو فعلاْ وسایلتو بزار توش تا بعد. تمام وسایلمو داخلش جاسازی می کنم یه گوشه میذارمش و وقتی بابا اومد با شوق میرم تا براش تعریف کنم که بالاخره ثبت نامم کردند اما تا کیف و به بابا نشون میدم برای اینکه دیگه بهانه ای نمی تونست برای شهریه کلاسها و خرجش بده محکم میزنه تو دهنم که چرا بدون اجازه کیف من و برداشتی...
ـ تو گُه خوردی انتر که کیف من و برداشتی .
ـ مامان گفت ــــــــــ گفت که لازمش نداری !
ـ مامان غلط کرد .
و مامان میاد و میگه مگه قرآن خدا غلط شده حالا دست بچه باشه چی میشه. بابا گفت : اصلاْ بیخود کرد رفت اسم نوشت حق نداره من یه قرون پول نمیدم . مامان گفت: پول نمی خواد خودتو پاره پوره نکن . بابا به سمت مامان میاد . و مامان رو میزنه و من و دریا و دانا هم میریم تا مامانو نجات بدیم بابا منو هم به باد مشت ولگد میگیره دستاشو عمودی می کنه و میزنه تو پشت گردنم . خیلی درد داره مامان منو هول میده تو دستشویی تا از زیر این همه مشت نجات پیدا کنم اما وقتی میرم تو دستشویی با خدای خودم به حالت فریاد شِکوه می کنم که خدا چرا نجاتمون نمیدی. خدا خدا خدا!!! و بعد که خودمو تو آئینه ی دستشویی می بینم که تمام صورتم خونیه چون بابا تو دماغم زده . و بعد یه نگاه به اطرافم می کنم و چون دهنم هم خونی بوده وقتی فریاد میزدم دیوارهای دستشویی هم خونی شده. بدون دستمال کاغذی تو دستشویی مینشینم و به صورتم آب میگیرم تا خونش بند بیاد و بعد از چند ساعت به اتاقم فرار می کنم تا منو نبینه.....
این روزا خیلی تو فکرم همش فکر دوست دایی رو می کنم . همش فکر می کنم یک روز که از مدرسه اومدم ببینم دایی با دوستش اومدند خونمون ... آخه یک دفعه هم دایی این کارو کرده و با یکی از دوستای دانشگاهش اومده خونمون. وای خدای من کاشکی می شد این لحظه ها بگذرند .. خونه ی دایی که میرم زن دایی همش به دایی می گه دوستت واسه دزیره خوبه اینگار اون هم می دونه که قلب دزیره یه جورایی واسه اون میزنه... اما افسوس ...
تابستون شده و تصمیم دارم حالا که ۱۸ ساله هستم واسه خودم یه تولد بگیرم توی پولهایی که جمع کردم دنبال چیزی نمی گردم چون نه به کیک میرسه نه به عصرونه ولی یه فکر میاد سراغم که یه کیک خودم درست کنم و شکلات صبحانه هم دورش بریزم و ۱۸ تا شمع هم روشن کنم برای همین فقط دوستامو دعوت میکنم و بابا هم میوه میخره و خونه روخودم تنهای تنها تزئین می کنم. جشن میگیریم و می خندیم و خیلی خوش میگذره ..
از طرف اداره بابا به ما ویلا میدن تو شمال ! مامان هم به بابا میگه من مانتو ندارم و مانتو می خوام تا بیام شمال بابا دعوا می کنه و باز دوباره کتک کاری شروع میشه و پس از اون مامان مثل همیشه میزنه زیرش و میگه " شمال نمیام " مامان کتک میخوره از خدا میخواد نجاتمون بده و بابا تا اسم خدا رو میشنوه به خدا فحش میده /./.خلاصه توی این گیر ودارها با یک روز تأخیر به سمت شمال حرکت میکنیم بابا هم طبق معمول اینگار می خواد بره میدون شوش ماشین رو روشن می کنه و راه میفتیم از تونلها میگذریم از جاده های دراز، هوای خنک شمال رو کم کم حس می کنیم که یه دفعه متوجه میشیم ترمز ماشین نمیگیره و ما توی جاده ی پر از ماشین و دره و کوه هراز گیر افتادیم ...صدای یا ابوالفضل بابا تو فضای وحشتناک ماشین میپیچه جیغ و داد ما و صدای برخورد به کوه....
یه طرف ماشین میره تو و درب سمت مامان باز نمیشه . هیچکدوم از ما زخمی نمیشیم اما دلهامون به اندازه یه گنجشک میشه از ترس ... دلهره ، اضطراب !!!
ماشینهای دیگه میان کمکمون تا برامون روغن ترمز بیارن اون موقع مامان باز هم میگه بیا برگردیم با این ماشین تصادفی درب و داغون کجا می خواهی بری ؟ بابا هم سرش داد میزنه از بس نه آوردی اینطوری شد!!! نمیگه خودش به خدا فحش داده !! و ما همه خوشحال از اینکه بابا از جیبش پول میره چون وقتی به ما نمیرسه بزار به کس دیگه ای برسه.
شمال میریم و برمیگردیم و هنوزهم من تو فکر دوست دایی هستم.
از مدرسه که اومدم دیدیم بابا حاجی مرده دیدم مامان گریه می کنه و منتظره که بابا بیاد و بریم خونه ی مامان جونی، بابا حاجی مَرد مهربون و مظلومی بود باهاش زیاد گرم نبودم اما اصلاْ دوست نداشتم بمیره . رفتیم اونجا ... مامان جونی گریه می کرد مامانم یا من که می خواستیم بزنیم تو سرمون نمی گذاشت . دایی و خانمش هم که با اونها تو یه خونه زندگی می کردند. آخه دایی سوگلی مامان جونی بود و یکی یه دونشون . مامان جونی ۲ تا بچه داشت یکی دایی و یکی مامان ، هر وقت بچه دار میشد خواب میدید گربه چنگش میندازه و از خواب میپرید و بعد میدید میفته رو خونریزی. تازه مامان و دایی هم ۶ ماهه به دنیا اومدند و نارس بودند و تو دستگاه بزرگ شدند تا جون گرفتند. فرداش دیبا با شوهرش از شهرستان اومدند و مراسم خاکسپاری اجرا شد . وقتی اومدیم خونه دایی چون حالش بد بود یکی از دوستاش که۲ سالی از خودش کوچیکتر بود و استاد دانشگاه بود اومد تا حالشو خوب کنه و یا شاید بهش دلداری بده. دوستش سی سالش بود از همون شب نگاهم میکرد ومن هم نگاهش میکردم البته پیش ما نبود میرفت ته پذیرایی یا خونه دختر خاله ی مامانم که واحد پایینی بود تو مردونه ولی وقتی همدیگرو میدیدیم بهم فقط نگاه میکردیم. اون خونشون کرج بود و تا سوم خونه ی مامان جونی موند .دیگه روز آخر دلم پر میکشید . اما روز هفتم نیومد چون رشت استاد دانشگاه بود و باید میرفت اونجا.
نمی دونم ولی بین هفتم تا چهلم یواشکی شعراشو از دفترچه دایی دزدیدم و خوندم اون قیافه اش شبیه سهراب بود شاید هم من فکر میکردم چون ریش داشت عقاید خاصی داشت ولی من تا چهلم پوستر سهراب رو رو دیوار کنار میز قدیمی تحریرم چسبوندم تا اون رو ببینم . آخه چهلم هم میومد . روز چهلم چون مدرسه داشتم و ختم از ساعت ۳ شروع میشد صبر کردم تا مدرسه تموم شد و عصر با عمو که با خانمش نامزد بودندو تو سن ۴۴ سالگی ازدواج کردند برم خونه ی مامان جونی ... وقتی رسیدم خبردار شدم تا ظهر اونجا بود و رفته و من اون رو ندیدم.
روزها گذشت به خاطر علاقه ی خاصی که نسبت به دایی داشتم و اینکه دوست داشتم تو تعطیلاتم یا پنجشنبه و جمعه پیش اونها باشم به خونه ی مامان جونی میرفتم البته قبل از مرگ بابا حاجی هم اونجا میرفتم . که البته بعضی اوقات هم اون میومد اونجا و پیش دایی بود و اونجا می خوابید ولی تو اتاق زن دایی.. دایی کلاْ دوست باز بود یعنی هر دوره ای با یکی بود. وقتی که اون اونجا بود همش دلهره داشتم چیزی از گلوم پایین نمی رفت همش منتظر این بودم که در اتاق باز بشه تا دوست دایی رو ببینم . اتاقم کرده بودم پر از متن و عکس عارفانه و شعر چون گرایشهای دوست دایی این چیزها بود ولی این رو می دونستم یه استاد دانشگاه هیچوقت به خواستگاری یه دختر که هنوز دیپلمشو نگرفته هم نمیره ، دختری که ۱۲ سال از خودش کوچیکتره...
علاقه ی خاصی به موزیکهای بی کلام داشت و به خاطر علاقه ی اون من هم به این موزیکها علاقه مند شدم.
هنوز یکی از شعراشو زمزمه می کنم:
مهرگان مهرت به جانم
مهرگان محراب جانم
مهرگان با مهر آیی
مهرگان مهر آیه گانی
مهر چون مهراب مه رو
یا چنان مَهری به ابرو
مهر چون مهراب کابل
مهربان آن یار چون گل
قصه ی ماه المهین است
قصه عشق حزین است.
من می دونستم که اون هم به من احساس خاصی داره اینو می شد از نگاهاش فهمید اما به خاطر دایی لب فرو می بست.
الان ۱۷ سالمه و من باید الان یه دختر دیپلمه باشم اما افسوس که هنوز از درسهای دبیرستانم مونده . قبل از شروع کردن دوباره درسهام می خوام بار دیگه برم خونه ی دیبا آخه تلفن نداره ومن خیلی دلم واسش تنگ شده همش هم دانشگاه میره ونمی تونه بیاد خونمون بمونه هر چند هم وقتی خونمون میاد بابا بهش بی محلی می کنه...
پس یه بار دیگه میرم خونه ی دیبا .... باز دعوا باز بی محلی باز اذیت این دفعه مستقیم با هوشمند دعوا کردم بهم گفت: از خونمون برو بیرون دیبا التماس میکرد که نرو ساکمو بستم دیبا بهم گفته بود که مادر شوهرش بهش فحشهای خیلی بد داده گفته دیبا دختر نبوده و حسابی حرف مفت /گریه میکردم /گفت: به بابات میگم گفتم بگو من غلط بکنم دیگه بیام خونه ی تو ... خدای من خدای خوبم دیگه نمی خوام خونه ی دیبا برم اذیت میشم. خدایا کمکم کن نمی خوام به مامان و بابا بگم چون بابا بهانه دستش میاد تصمیم می گیرم برم اما به بابا می گم دلم تنگه....
زنگ تلفن به صدا درمیاد ساعت ۱۰ شب هست دریا رفته خونه ی دیبا مونده دیبا حوصله اش سر میره به خاطر همین دریا مونده دریا همون هووی من که خیلی ازش بدم میاد چون هیچوقت نمی تونه جای دیبا رو برام بگیره و یا اینکه کارهایی که من برای دیبا کردم رو برام انجام بده...
الو: بیایین نجاتم بدین بیایین به بابا بگو بیاد پای تلفن بدبختم کردین با ترس میگم دیبا تویی ... داد میزنه می گه گوشی رو بده به اون بابا که بدبختم کرد.
بابا گوشی رو میگیره از اون طرف هم من اون تلفن رو برمیدارم دیبا می گه از عقد گردگی داره منو میزنه دارم دیوونه میشم از دستش ، موهامو می کشه و دور اتاق راهم میبره . و از اون طرف صدای هوشمند میاد که میگه چاره اش طلاقه طلاقه و بعد گوشی رو از دیبا میگیره و با بابا وارد بحث میشن و بهم ناسزا میگن. بابا هم قطع میکنه و زنگ میزنه پایین خونه ی مادر شوهر دیبا و بعد زنگ میزنه به عموی خودش که عموی هوشمند هم میشه. خلاصه مامان تصمیم میگیره فردا صبح زود ساعت ۵ صبح بره ترمینال که بره خونه ی دیبا ... و ما همه به امید این بودیم که دیبا رو میاره خونه اما همون فردا عصر برمیگرده و آشتیشون میده...
وسطای تابستونه و من هم رفتم کلاس جبرانی، تا بتونم یه تعداد درسهامو پاس کنم تو کلاسها سالومه دختر خاله ی پژمان و پیام رو می بینم که اون هم اومده././ از دیبا سؤال میکنه همه چیز و بهش دروغ میگم مثلاْ میگم خونشون تهرانه و ....چون میترسم پیام بفهمه و کاری بکنه چون پیام هنوز ازدواج نکرده.
هوشمند به دیبا اجازه میده که خودش به تهران بیاد ما همه دست میزنیم و میریم ترمینال دنبال دیبا و دیبا میاد و چند سال پیرتر خیلی دلم براش میسوزه چون خیلی مظلومه اون میگه فعلاْ رابطه اش با هوشمند خوبه و تا حالا دیگه دستشو روش بلند نکرده میگه هر چی میگه جوابشو نمیدم بعد خودش میاد معذرت خواهی....
شهریوره و من کنکور دادم و رشته ی ادبیات قبول شدم امسال هم قرار شده که اگه دیپلم داشته باشی بتونی تو دانشگاه دروس پیش دانشگاهی رو پاس کنی اما من دیپلم ندارم ولی خوشحالم که دانشگاه قبول شدم چون من با اینکه یک سری درسهارو که هنوز نگرفتم دانشگاه قبول شدم.
با شروع سال جدید میرم همون مدرسه اما به عنوان ترم هفتی اونجا اکثر دوستام و بچه های هم دوره هستند چون اونها هم دیپلم نگرفتند و باید واحد هاشونو پاس کنند روزها میگذرن و من میرم مدرسه ... یک سری از درسهام پاس میشه و بقیه اش رو هم باز دوباره قبول نمیشم. این روزها خیلی تو مدرسه مون حرف از دوست پسر هست اما من میل و رغبتی ندارم اما بچه های مدرسمون میگن ما میریم بالا شهر اتو میزنیم کیف میده و پسر ها برامون پیتزا میخرن و بعد یه شماره ازشون میگیریم و دیگه بهشون زنگ نمیزنیم . من هم با دوتا از دوستام تصمیم میگیریم یه روز صبح به بهانه کلاس بزنیم بیرون و بریم سمت بالا شهر اتفاقاْ یکی از دوستام هم قرار شده بواسطه یکی دیگه با یک پسری دوست بشه و با اون قرار میزاریم که ما می خواهیم پارک ساعی بریم شما نمیایین؟؟؟
صبح گشنه میزنیم بیرون با یه خرمن آرایش با تیپهای عیدمون، آخه اسفنده و ما خرید عیدمونو کردیم و بعد می بینیم پسره آس و پاس تر از خودمونه به هرکی هم می چسبونیم اما هیچکس برامون یه بستنی هم نمیگیره تازه بعضیهاشون گفتند از مدرسه دو در کردین و ما به هم می گفتیم خدای من ما تیپ عیدمونو زدیم اونها میگن از مدرسه دودر کردیم نشون به اون نشون که ساعت ۴ بعداز ظهر رسیدیم جلو مدرسه و یک نون بربری خریدیم و با اشتهای فراوان نون رو سق زدیم ....
داره میگذره روزها رو میگم اما بدون دیبا ... دیبا مثل گذشته نیست بیشتر اوقاتشو با هوشمند میگذرونه و این منو داغون می کنه عید میشه میره اونجا و هر وقتی که دلش بخواد میره اونجا . دیبا بالاخره دیپلمشو گرفت واین در حالی بود که زمان جشن نامزدی که هوشمند نمی دونست دیبا دیپلم نداره دیبا تمام پولهای شاباش رو داد پول معلم خصوصی تا بتونه دیپلم بگیره و بعد از اون هم دانشگاه قبول شد. البته همون شهری که قرار بود زندگی کنه.
حالا دیگه اوضاع کمی بهتر شده شوهر دیبا وقتی میاد خونمون تا برن خرید عروسی من رو هم باخودشون میبرن بیرون و من رو می خندوندند. پر حادثه ترین روز زمانی بود که دیبا و هوشمند با خانواده ها رفتند تا حلقه بخرند بابا قبل از اینکه برند دیبا رو تهدید کرد که حلقه ی ارزون بردار که هوشمند هم مجبور بشه حلقه ارزون برداره و بعد مامان گفت آخه سلیقه ای هست و بعد به خاطر اینکه برادر شوهر دیبا به خونه ما اومده بودند و چند روز بود مونده بودند مامان رو فحش ناموسی بد میداد دلم برای مامان سوخت آخه تا حالا همش فحش و کتک خورده ...حالا خوبه که برادر شوهر دیبا پسر عموی خود بابا هست...
هوشمند ماهی یکبار میاد و ۲ روز می مونه تا به دیبا سر بزنه و بابا مدام چک می کنه که چند کفگیر برنج کشید و یا اینکه وقتی میوه جلوش میذارند میخوره و این غر زدن ها به جون دیبا بود.تازه یکبار هم به هوشمند گفت دیگه اینجا نیا چون ما دختر داریم و زشته... و حسابی بی پولی هوشمند رو زد تو سرش هوشمند هم گریه میکرد خیلی دلم براش سوخت.
خلاصه که دوران نامزدی سختی براشون بود... با رسیدن تابستون دیبا و هوشمند به فکر تالار عروسی افتادند که خیلی هم گرون بود تا اینکه بابا پیشنهاد کرد تالار اداره شون میشه عروسی گرفت و قیمتهاش ارزون تره . برای مهر ماه تاریخ عروسی زدند اما قرار شد یک عروسی برای فامیلهای تهرانی ما در تهران بگیرند و یک عروسی هم برای فامیلای شهرستانی هوشمند در شهرستان، درست یازده روز به عروسیشون خاله ی پیر بابا فوت کرد و بابا گفت: باید عروسی بهم بخوره...
ما همه گریه میکردیم یک عالم ضرر خوردند کارتها رو چاپ کرده بودیم و در آخر سالن رو کنسل کردند و بابا جان فتوا داد دیگه فامیلای ما نمیان و عروسی تو تهران رو کنسل کنیم قرار شد در آبان عروسی در شهرستان برگزار بشه اما اینبار نیز پسر اون یکی خاله ی بابا تو تصادف مرد و بالاخره در دی ماه عروسی مزخرفی در شهرستان برگزار شد که نتیجتاْ ۱۰ نفر از تهران آمدند اون هم فامیلای مامان بودند مثل مامان جونی و دایی و...
باز هم روزهای سختی بود چون دیگه برای همیشه از دیبا دور بودم . تصمیم گرفتم بعد از امتحان ترم که بهمن بود به خونه ی دیبا برم و یک هفته بمونم و بابا هم من و برد خونه ی دیبا بعد هم به تهران رفت من خونه ی دیبا موندم روزهای اول روزهای خوبی بود گاهی اوقات می رفتیم مخابرات و به مامان زنگ میزدیم چون دیبا تلفن نداشت با دیبا به دانشگاه می رفتم و خوش میگذشت ۲ روز هم خواهر زاده ی هوشمند اومد اونجا و با هم بودیم بعد از اون من می دیدم انگار دیبا و هوشمند یواشکی دعوا می کنند و بعد دیبا قضیه رو تموم میکرد. نمی دونم چرا ؟ ولی دیبا و هوشمند می رفتند توی ترانس و دیبا التماسش میکرد و بعد جسته و گریخته فهمیدم گفته دزیره ناز میکنه ، وقتی بابا ومامانم خونمون بودند دزیره پاهاشو دراز کرده نمی دونم چطور ولی به سختی روزها گذشت و من به دیبا گفتم دیگه خونتون نمیام .
دلم برای دیبا سوخت چون حالا با این راه دور کسی هم نباید بیاد خونش با این اخلاق شوهرش.
دلم خیلی گرفته خیلی تنهام آخه با کی می خوام حرفم رو بگم با دریا که فقط حرصمو درمیاره یا دانا که یه دختر شش ساله هست خدای خوبم دارم با تو دردودل می کنم آبجیم رفت آبجیم داره بله میگه هر چی بهش میگم برو بگو بهم بزنیم تو که هنوز عقد نکردی اما می گه بالاخره تو مهریه بهم میخوره آخه شهرستانی که چهارصد تا سکه طلا قبول نمی کنه ... وای وای وای....آبجی قشنگم داری تنهام میذاری داری دزیره رو با اون بابای بد با یه عشق از دست رفته تنها میذاری و میری شهرستان . قربون چشمهای سبزت برم که دیگه سرخ شدند قربون تنهایی هات برم که دم نمیزنی بالاخره دوتاتون خسته شدین این عشق پر از حادثه جای خودش رو به رفتن داد. آبجی نازم کجا میری؟ کجا؟ من شوهرتو دوست ندارم اون مثل پیام باهام شوخی نمی کنه . من از شوهر کردن تو نفرت دارم دیگه هیچکس نیست پیشم ...
اینها حرف همیشگیم بود دیبا عقد کرد نامزدی گرفت اما بی سرو صدا چون می ترسیدیم پیام بفهمه و مراسم بهم بخوره به مهمونها هم گفتیم که همسایه بغلیمون مرده و راست هم گفتیم بابای حمید خیرندیده مرده بود.
توی تمام مراسم میفهمیدم علاقه ای در چشمان دیبا نمیشه دید اما به جاش هوشمند بعد از عقد نماز شکر خوند... روزها میگذشت خیلی به سرعت دیبا و هوشمند از هم دور بودند و تلفن ماهم نیومده بود اونها به هم نامه میدادند و گاهی اوقات دیبا به خونه ی قبلی مون که عمو تنهایی توش زندگی میکرد میرفت و به شوهرش زنگ میزد اما زمانی این زنگها قطع شد که قبض تلفن اومد و بابا جنجالی به پا کرد که نگو و نپرس!!!
روزها گذشت تا اینکه چهلم بابای حمید همسایه بغلیمون شد . من و دیبا و هوشمند رفته بودیم بیرون برای خرید وقتی برگشتیم پیام و پژمان رو دیدیم که تو کوچه ایستاده بودند چون برای مراسم چهلم اومده بودند قلب من و دیبا تند تند میزد از کنار اونها رد شدیم اما کاری که اصلاْ از پیام انتظار نداشتیم اتفاق افتاد ...................... پیام هیچ کاری نکرد و با اندوه تمام فروریخت و هیچ نگفت.
با اوایل ترم دوم و راهی شدن من به رشته ی انسانی دیگه کارها روی روال بود تا اینکه دیدم سمیرا همکلاسی عزیزم به مدرسمون اومده و تو کلاس ما بعضی از درسهاشو برداشته . من به روی خودم نیاوردم که اصلاْ اتفاقی افتاده اون باز دوباره از عشقشون گفت از اینکه به خونه ی پژمان رفته و اون ازش بوسه گرفته و من خودم خودم رو میخوردم نمی تونستم درک کنم کسی که من رو دوست داشته به خاطرم درس خونده حالا اینطوری کنه. سمیزا می گفت مامان پژمان اومده برای پژمان نشونش کنه و از این جور حرفها .. پژمان هر روز اطراف مدرسه ما پرسه میزد اما من نمیگذاشتم من رو ببینه... تا اینکه نمی دونم چطوری سمیرا بو برد که من قبلاْ باهاش دوست بودم هنوز یادم نمیره که پژمان تو نامه براش نوشته بود: " من اصلا دوستش نداشتم اصلا ْ ازش بدم میومد الهی مرده شورشو ببرن . حالم ازش بهم میخوره "
فقط گریه میکردم همه ی کلاسمون فهمیدند گریه میکنم فهمیدند که سمیرا هم باعث شده من گریه کنم اما به هیچکس نگفتم فقط به سمیرا گفتم میخوام پژمان رو ببینم و پژمان اومده بود اطراف مدرسه که سمیرا رو ببینه و وقتی من رو دید با تعجب روبرو شد بهش گفتم:
لیاقت نداشتی! حرف چرت و پرت دیگران رو گوش کردی لیاقتت اون دختره هست که با صدتا دوست بوده به من گفت : ولی حمید قسم خورده بهش گفتم : بهانه است. تونمی تونستی با من روبرو کنی و تنهاشون گذاشتم.
خیلی دلم پر بود از طرفی دیبا بیست روز و یا ده روز می رفت خونه ی هوشمند میموند و من تنها بودم ازطرف دیگه زخم خورده پژمان بودم . شاید اصلاْ نشه خاطرات یازده سال پیش رو شفاف بنگارم اما فقط میدونم روزهای سخت و طاقت فرسایی بود.
آخه چرا؟ آخه چرا؟ چرا نباید رشته ی تحصیلیمو خودم انتخاب کنم. چرا باید این همه فحش و کتک و حرف مفت بشنوم... آخه چرا؟
من با اینکه امتحان هنرستان قبول شدم و رشته ی نقشه کشی هم قبول شدم اما نتونستم برم چون تعداد واحدهایی که باید پاس می کردم رو پاس نکردم و وقتی می خواستم برم رشته کاردانش بابا به شدت مخالفت کرد که آینده نداره و چرت وپرته...سال تحصیلی شروع شد و من بدون رشته راهی مدرسه شدم سر کلاس تجربی ها نشسته بودم ولی درسهای اونها رو نمی خوندم و منتظر بودم در امتحان تعیین رشته شرکت کنم تا رشته انسانی برم اون هم با کلی اخم و تخم بابا... آخه یکی نبود بهش بگه وقتی من ریاضیم ضعیفه که نمی تونم رشته تجربی درس بخونم..
با شروع شدن مدرسه و بلا تکلیف بودن دیبا و اینکه دیبا هرچقدر امتحان میداد ولی دیپلمشو نمی گرفت برای اینکه هیچی درس بلد نبود ... ما هم به زندگی سختی که در پیش داشتیم ادامه دادیم ...اما شرایط سختی رو کس دیگه ای تو اون موقعیت برام بوجود آورد!!!!
حمید پسر همسایمون که با پژمان دوست بود از همون اول می خواست با من دوست بشه اما من بهش روی خوش نشون ندادم وتیر بعدیشو زمانی زد که به پژمان گفت من باهاش دوست شدم. و این شایعه رو به تمام پسرهای محله داد به هر کسی می رسید می گفت من با دزیره دوست هستم دزیره رو به خونمون بردم و خلاصه خیلی حرفهای دیگه...خیلی سخت بود توی مدرسه می رفتم یه جور دیگه نگاه می کردند تو محله می رفتم یه جور دیگه.. حمید یه روز به من می رسید سلام می کرد و محترمانه اظهار علاقه می کرد یه روز فحشم می داد یه رو دعوت میکرد تو ماشینش بشینم یه روز به دوستاش می گفت فحشم بدهند وای وای وای میمردم شرایط بدی بود عشقم پژمان بهم نارو زده بود همیشه تو نامه هاش می خوندم عاشقانه حرف زدن هاش///وای خدای بزرگ دیبا، از اون طرف اصرارها بابا برای ازدواج دیبا... اعصاب خوردی دیبا و خستگی پیام همه با هم دست به دست هم داده بودند تا زندگی متشنج مارو متشنج تر کنند...
خدای بزرگ! دیبا گفت به خواستگاریش بیان گفت هوشمند بیاد و وقتی بهش گفتم چرا ؟ گفت هر جوری با خودم کلنجار رفتم نتونستم با پیام فرار کنم. اصلاْ نتونستم ! بزار بیایند اونوقت دست به سرشون می کنیم و می گیم نپسندیدیم. اوایل آذر ماه بود که هوشمند و پدر و مادرش به خواستگاری دیبا اومدند من مدرسه بودم از مدسه که اومدم ساعت چهار بعد از ظهر بود دیدم دیبا و هوشمند توی اتاق حرف می زنند من و مامان و حتی بابا هم می دونستیم جواب دیبا منفیه و فقط و فقط قصدش سر کار گذاشتن هوشمند که تو فامیل حرفی پیش نیاد اما وقتی که دیبا و هوشمند از اتاق بیرون آمدند هوشمند گفت:
مبارکه
دیبا از بس به پیام گفته بود یه کار دولتی برای خودت پیدا کن و یا حداقل برو دانشگاه تا زبون بابا بسته بشه خسته شده بود ... به سفارش بعضی از افراد هم به جنبل و جادو رو آورد اما از اون هم چیزی نصیبش نشد و فقط انگشترش که به خاطر دعا ها فروخته بود از بین رفت ... روزهای پایانی تابستان بود و من به بابا گفتم من امسال مانتو مدرسه ندارم واون گفت عید برات مانتو خریدم من هر چی اصرار کردم که اون مانتو رو مدرسمون نمیذاره بپوشیم و باید مانتو سرمه ای بپوشیم اما اون حرف من رو گوش نکرد و مامان هم گفت :که برو زنجیر و گردنبندتو بفروش... آخه من اون زنجیر و رخشو با پولای عیدیم خریدم و دلم نمیومد بفروشم.
اما من اونها رو فروختم و بابا ما رو برد اتکا و با کمال وقاحت من برای خودم مانتو وشلوار وکیف خریدم واون در حالی که قلمبه قلمبه پول تو جیبش بود می ایستاد تا من دست توی جیبم بکنم. ولش میکردی می گفت: آبمیوه هم مهمونمون کن.
ما برای آخرهای شهریور به یک عروسی توشهرستان دعوت شدیم که پیام مخالف رفتن دیبا به این عروسی بود و می گفت سفر سرنوشت آدم رو عوض می کنه اما ما همگی رفتیم ...
عروسی گذشت و تنها اتفاقی که اونجا افتاد این بود که پسر عموی بابا از دیبا خواستگاری کرد و بابا که تا حالا هیچ خواستگاری رو خونه راه نداده بود اعم از پیام یا کس دیگری رو... خوشحال و شادمان شده بود چون این خواستگار هم با معیارهای بابا جور بود و هم دیبا مجبود بود تو شهرستان زندگی کنه و شرش از سر بابا کنده بشه و هم بابا از دست کارهای دیبا راحت می شد ... توی اون لحظه دیبا که اصلاْ راضی نبود به چشم تمسخر هوشمند خواستگارشو نگاه میکرد و بابا عصبانی بود و جواب خواستگارو موکول به یک چیز کرد و اون هم دیپلم دیبا بود چون دیبا هنوز دیپلمشو نگرفته بود و هیچکدوم از فامیل اینو نمی دونستند و بابا دیگه نمی تونست قمپوز در کنه...
ما به تهران اومدیم و از پیام خبری نبود تا اینکه دیبا به خونه ی خاله ی پیام تلفن زد اما اون گفت که پیام ازدواج کرده و دیگه اینجا زنگ نزن. دیبا خیلی دلخور شد و ناراحت ....
تا اینکه یک روز جمعه صدای ماشین پیام تو کوچه ما اومد وچون بابا خونه بود ما نمی تونستیم بریم ببینیم چی می گه؟ بنابراین برای فردا ساعت ۷ صبح باهاش قرار گذاشتم تا ببینم چی می گه؟؟؟
توی این قراری که من با پیام گذاشتم اون هم خسته شده بود ولی ازدواج نکرده بود و حرفهای اونها دروغ بود و این برگ برنده ای بود برای دو عاشقی که بعد از یک سال ونیم جدال به هیچ نتیجه ای نرسیدند.
" آری اکنون باور می کنم که دلت از سنگ است و هیچ مهر و محبتی در دلت جای نگرفته ، دیگر باور کردم گذشتن تو از من دروغ نیست و تو مرا به دست باد در کویری تب دار رها کردی."
اینها نوشته هایی بود که از اون روزها به یادگار داشتم. توی اون لحظه ها فقط یک سؤال تو ذهن خسته ام بود و اینکه چرا ؟ چه اشکهایی ریختم و دیبا دلداریم میداد. دیبا نامه های سمیرا دوست پژمان رو کپی گرفت و روزی که به خونش رفته بود توی کوچه بهش نشون داده بود و دفتر خاطراتی که مال پژمان بود و دست من بود رو هم داده بود در حالی که من در آخرش خیلی مطالب نوشتم...
برام هیچ چیزی معنی نداشت فقط اینکه بدونم چرا پژمان با من اینکار رو کرد؟ و جواب این سؤال رو بعد از اینکه دیبا اومد گرفتم!!!
پژمان زمانی که همسایه ی ما بود با پسری در طبقه ی بالاشون دوست بود به نام حمید ... همونطور که گفته بودم حمید می خواست با من دوست بشه و خیلی سعی و تلاش کرد ولی موفق نشد . اینجور که پژمان به دیبا گفته بود حمید گفته که دزیره با حمید دوست شده و یک سری حرف دیگر... این شد که پژمان به فراموشی ظاهری سپرده شد و مثل یک اندوه بزرگ برای همیشه در دل من موند.
امتحان هنرستان روکه می خواستیم بدیم با سوسن خواهر مسعود می رفتیم اما در این حال سوسن از من پرسید دزیره: تو پژمان می شناسی ؟ در حالی که از ناباوری شاخ درمیاوردم گفتم : همسایمون بود همین دوست سمیرا...
نزدیکه عیده ولی اصلاْ دل ودماغی واسه عید نداریم فضای خونه بده و همش بابا تیکه های بد به ما میندازه از پژمان هم خبری ندارم چون هر وقت با دیبا رفتیم خونشون اون نبوده تا ببینمش ... با پولهام براش یک کیف پول و یک جاکلیدی خریدم که عیدی بهش بدم...
... یکی از روزهای عید به بهانه ی رفتن خونه ی دوستای دیبا به خونه ی پیام میریم ولی از شانس بد ما نه پیام خونه هست و نه پژمان ... ولی مامانش و فامیلاشون که از شاهرود اومد بودند اونجا هستند. مامان پیام هم دیبا رو عروسش معرفی می کنه و می گه فعلاْ نامزد هستند.
... خیلی دارم دیوونه می شم چون از عید هم گذشت ولی از پژمان خبری نشد. دیبا یک دفعه خودش تنهایی به خونه ی پیام رفت و پژمان هم اونجا بود ولی از من سوالی نکرده بود.کادوی عیدش رو به دیبا دادم که بهش بده اما اون هیچ کادویی به من نداد...
یک روز توی ماه اردیبهشت به وسیله دیبا پیغام فرستاد که پنجشنبه صبح بیاد خونمون ، من هم خودم رو آماده کردم و شب قبلش موهامو دیبا کوتاه کرد ( مدل مصری) و سشوار کشید. فرداش رفتم و زنگ در آپارتمانشون رو زدم و بعد رفتم توی یک کوچه ی دیگه قایم شدم ولی دیدم بابای پژمان اومد جلو در حیاط و این ور اون ور رو نگاه کرد من هم قایم شده بودم... دیگه از حرص مردم .چون هیچ دسترسی به پژمان نداشتم.
تابستون شروع شده ومن طبق معمول تجدید آوردم ۴ تا... اما نرفتم کلاس تجدیدی گفتم ترم آینده بر میدارم چرا پول کلاس تجدیدی بدم. برای هنرستان اسم نوشتم که امتحان بدم یک روز که رفتم مدارک هنرستانم رو به اون دبیرستان بدم یادم افتاد یک همکلاسی داشتم که نزدیک هنرستان زندگی می کردند و درست ۳ خونه به خونه ی پژمان فاصله داشتند . به قصد کنجکاوی و دیدن پژمان به خونه ی دوستم رفتم ...
بعد حال و احوالپرسی و یک سری حرف چرت و پرت چون دوستم خیلی اهل دوست پسر بود ازش پرسیدم از پسر، مسر چه خبر ؟؟؟ اون گفت با یه نفر دوستم عکسش هم دارم مامانم فهمیده اینقدر کتکم زده .. گفتم : کیه؟ گفت همسایمون پژمان هست ...
دنیا رو سرم خراب شد پس پژمان با کس دیگه ای دوست شده بود که به من محل نمی گذاشت وای خدای من ....!!!
با حیله و ترفند چند تا از نامه هاشو گرفتم یک عکس سمیرا دوست جدید پژمان رو هم گرفتم یک نوار که بهش هدیه داده بود رو هم گرفتم ...و با حال زار و پریشون و با دلی پر از اشک راهی خونه شدم ... توی راه هزار تا سوال از خودم می کردم که آخه چرا ؟؟؟ پژمان که واقعاْ دوستم داشت پس چرا اینکارو بامن کرد؟؟؟
زمستونه و هنوز هم دیبا در اسارت ..من مسئول بردن و آوردن نامه های دیبا به پیام هستم. اما یه اتفاقی می افته که خیلی دیبا رو دلگیر می کنه اونم ازدواج حسین پسر دوست بابا هست. دیبا بعد از اینکه دیگه حسین رو ندید و حسین به تلفن هاش جواب نداد خیلی سر خورده شد چون همیشه می گفت من عاشق حسین هستم . اما حالا عروسی حسین هست ما همه میریم عروسی اما دیبا نمیاد.
دو هفته از عروسی حسین گذشته و بابا، مامان رو مجبور کرده که عروس و داماد رو پاگشا کنند البته با خانواده داماد و عروس .. عروس یه دختر چهارده ساله همسن منه و خیلی هم رفتارهای بچگانه داره و ذیبا از این خیلی حرص می خوره. همون شب زن حسین که عروس بود می خواست شماره تلفن داداشش که اسمش امید بود رو به من بده اما من قبول نکردم به امید اینکه دختر خوبی نزد فامیل شناخته بشم و بعداْ بیان خواستگاری از اون زمان یه حس خوب توی وجودم رخنه کرد که من هم هواخواهی دارم.
فردای پاگشا به بهونه ی امتحان زدم بیرون و رفتم خونه ی پژمان برای دادن و گرفتن نامه اما دیدار با پژمان طول کشید و باعث شک کردن بابا و مامان شد و وقتی من اومدم خونه حسابی از خجالتم در اومدند ومن هم به تعقیب شد گان پیوستم.
اوضاع هنوز هم بده اما مامان داره کمی آروم میشه و قضیه پیام رو هضم می کنه اما یک روز نظرش خوب میشه و یک روز هم نظرش بدمیشه و برمی گرده به طوری که بعضی روزها مامان و دیبا به بهانه هایی از خونه بیرون میرند و خونه پیام میرند و پیام ومامانش هم خونه هستند و پیام و دیبا همدیگرو می بینند. اما من مثلاْ این قضیه رو نمی دونم.
روزها می گذرن و دوباره تمام فامیل پیام میان خونه ی ما برای خواستگاری البته ما می دونستیم اما بابا خبر نداشت ... پس وقتی زنگ خونه به صدا درمیاد و چند ماشین کنار خونه متوقف میشن ... بابا میفهمه باز دوباره برای خواستگاری اومدند و از در دیگه ی حیاط میره بیرون مامان هم مجبور میشه بره و عذر خواهی کنه و فامیلهای پیام هم دست از پا درازتر برمی گردند.
تابستون داره تموم میشه ... و مدرسه ها باز شدند من به اول دبیرستان رفتم هرچی اصرار کردم که بابا برام مانتو مدرسه بخره زیر بار نرفت الکی می گفتم خواب مانتو کلوش دیدم که برام مانتو بخره اما اصلاْ گوشش بدهکار نبود. آخه من از اول عمرم ۲ تا مانتو خریده بودم یکی مانتو طوسیم که مال کلاس اولم بود و تا کلاس سوم می پوشیدمش که شلوارش کوتاه شد و دیگه پاهام معلوم میشد. و دیگه کلاس چهارم بودم برای عید بابا مانتو خرید که اون هم کوتاه شده بقیه ی اون مانتو کهنه هایی که از دیبا به جا مونده بود می پوشیدم و دیبا هم مانتوهایی که مال فامیل کهنه شده بود یا از دوستاش میگرفت رو می پوشید یا مامان جونی براش می دوخت آخه بابا برامون نمی خرید فکر نکنید بابام پول نداشت نه!! بابام توی یکی شرکتها تابعه وزارتهای مهم بود و شغل خوب و حقوق عالی داشت ولی اصلاْ خرج نمی کرد حتی پاکن و مدادها و یک سری وسایل دیگه هم از اداره کش میرفت و میاورد خونه ...
اوایل مهر ماه بود که دیبا به خونه برگشت اما تابستون پیام و پژمان از محله ما اسباب کشی کرده بودند و به جای دیگه ای رفته بودند وقتی دیبا اومد دیگه تو خونه حبس بود و بعضی وقتها با من به خیابون و یا خونه ی دوستاش می رفتند . من و پزمان هم از طریق نامه با هم ارتباط داشتیم چون ما توی خونه ی جدید که آمده بودیم تلفن نداشت و بعضی اوقات پژمان نزدیک سرویس معلمها که سرویس مامانش بود میومد و نامه رو یه جایی از خیابون میذاشت و من هم جواب نامه قبلی رو براش همونجا میذاشتم و نامه های ما رد و بدل میشد.
توی این دوران با دیبا چند دفعه به خونه ی پیام رفتیم که پژمان هم بود وکلی حال داد مدرسه ها شروع شد و من به پژمان گفتم اگر درس نخونه حتماْ بابا من رو بهش نمیده ..و پژمان هم بااینکه باید سوم دبیرستان رو می خوند در کلاس شبانه ی سوم راهنمایی اسم نوشت. اواخر مهر ماه خانواده و فامیل پیام به خواستگاری دیبا اومدند و قضیه دیبا و پیام رنگ جدی به خودش گرفت ولی بابا فقط من و دیبا رو کتک میزد و می گفت : نه