جو خونه توی خفقان هست خیلی بده خیلی بد .
دیبا تمام یا شاید اکثر کلاسهاشو که مامان جونی با پول خیاطی کردن هاش بهش داده بود رو نمیره و با پیام قرار میزارن و میرن بیرون تو این رفتن ها ۲ بار از دست نیروی انتظامی فرار می کنند چون خیلی بگیر بگیر بود. یه چند روزی دیبا اومد خونه اما کاشکی نمی یومد چون باباهر چی خوشی کرده بود از دماغش درآورد. یک دفعه سر جریان اختلافاتش با بابا یک کتکی خورد..داستان از این قرار بود که بابا مثل همیشه سر یه جریان معمولی داشت زور می گفت و بعد از خونه رفت بیرون و دیبا شروع کرد فحش دادن به بابا نگو بابا پشت در اتاق گوش داده بود که یکدفعه بابا هجوم آورد و با کمربند من ودیبا رو کتک زد اما بیشتر تن دیبا کبود شد من فقط به خاطر حمایت از دیبا کتک خورده بودم.
اینها گذشت دیبا به خاطر تولدش یکی از دوستاش یه کتاب بهش داده بود و توش جملات نامفهومی از شب نوشته بود و بابا هم تهمت زده بود که این کتاب رو اون پسره آسمون جل بهت داده و گفته شب قرار بزاریم.. اون شب بابا تمام کتاب دفتر خاطرات و هر چی عکس خواننده تو کمدمون داشتیم رو پاره کرد کتکمون زد سر من رو به تخت کوبید ومن هم تنها کاری که می تونسته بکنم خوردن ۲۴ تا قرص خواب بود. و بعدها خودکشی هم به متلک های بابا اضافه شد ... هرزه ..خراب و....
تابستو ن و گرماش شروع شد کارنامه هم گرفتم و در کلاس سوم راهنمایی یک تجدید درشت جغرافی گرفتم اونم با نمره هشت اما به بابا نگفتم چون اگه اینبار بفهمه تجدید آوردم پوست سرم رو می کنه . کلاس تجدیدی نمیرم و شهریور امتحان میدم. صبحه و هوا گرم قرار شده بریم خونه ی مامان جونی، مامان مامانم.یه چند روز بمونیم چون تعطیلات تابستون شروع شده البته خونه ی مامان جونی توی شهر خودمون هست یعنی همین تهران ولی خوب ما دوست داریم چند روز اونجا باشیم چون دایی هم با خانمش و پسرش پیش مامان جونی زندگی می کنند . به بهانه ی کولر درست کردن با دیبا جیم زدیم رو پشت بوم که برای خداحافظی با پژمان و پیام اونها رو ببینیم خداحافظی مختصری انجام شد و برای بعد از ظهر ما به خونه ی مامان جونی رفتیم.
شب تو خونه ی مامان جونی بابا زنگ می زنه و فقط ما می بینیم که رنگ از رخساره مامان میپره بعد از اون گوشی دست دایی میاد و بعد خداحافظی.
سکوت ممتد ................. جریان از این قرار بوده که یکی از همسایه هامون پیام رو با دیبا رو پشت بوم دیده و رفته به همسایه بالایی مون گفته همسایه بالایی هم گذاشته کف دست بابا...
فردا ظهر: زنگ واحد مامان جونی به صدا در میاد و بابا وحشیانه و سراسیمه به سمت دیبا هجوم میاره دیبا فرار می کنه میره تو اتاق زن دایی و بعد بابا به سرعت وارد اتاق زن دایی میشه حتی اجازه نمیده زن دایی چادر بپوشه و دیبای بیچاره رو زیر مشت و لگد میبره میزنه- میزنه و فحش میده و بعد هم سراغ من بیچاره میاد و من رو هم بی نصیب نمی کنه البته بابا چیزی از جریان من و پژمان نمیدونه اما رو من هم میزنه ...
ما تا پایان روز تو اتاق حبس شدیم هر چی همه با بابا حرف زدند فایده ای نداشت و درآخر مامان بدبخت با دریا و دانا راهی خونه شدند و ماهم تبعیدی خونه ی مامان جونی شدیم بابا رفت و مامان و بچه ها رو برد ما زخم زبون دیگران رو می شنیدیم و اشک می ریختیم لحظه های سخت زندگی دیبا یادم نمیره تمام بدنش درد میکرد.
بعد از اون قرار شد با پول مامان جونی دیبا بره کلاس تقویتی تا بتونه درسهای دیپلمش رو پاس کنه. و من هم بعد از یک هفته راهی خونه شدم اما کاشکی به خونه نمی رفتم چون فقط توهین و تحقیر نصیبم شد.
ماه خرداد شروع شده و من توی کلاس تقویتی ریاضی شرکت کردم که توی یه آموزشگاه هست البته این کلاس ۱۰۰۰ تومن هست و همه ی بچه های کلاسمون شرکت کردند چون هم ارزون هست و هم از طرف مدرسه معرفی شده.
توی یکی از روزها که با پژمان از طریق لوله بخاری اتاقمون که مشترک هست و میشه دست همدیگر رو از توش بگیریم و یا صحبت کنیم قرار گذاشتیم که با هم بریم خونه ی خاله ی پژمان .. .چون خاله ی پژمان معلم هست و شیفت عصر به مدرسه میره اما دخترش که یک سال از من کوچیکتره خونه هست .
ساعت ۲ بعد از ظهر ه به بهانه ی کلاس ریاضی از خونه بیرون اومدم همزمان با من، پژمان از خونشون بیرون اومد و به فاصله چند متری از هم راه میرفتیم تا به سر خیابون رسیدیم و با هزار ترس و لرز و دلهره یه ماشین گرفت . اینقدر میترسیدم که تو ماشین حرفم در نیومد و فقط به صدای سوزان روشن که تو ضبط ماشین می خوند گوش میدادم:
دروغ نگو من بچه نیستم دیگه بازیم نده بازیچه نیستم دیگه.
بالاخره به سر خیابون خاله ی پژمان رسیدیم اون جلو راه میرفت و به فاصله ی ۵ متری اون من پشت سرش می آمدم همش توی راه دعا و وجعلنا می خوندم که کسی من رو نبینه تا بالاخره پژمان زنگ یه خونه رو زد و رفت داخل اون و من هم یه دوری زدم ورفتم خونه ی خاله پژمان.
یه دختر سبزه با نمک که اسمش سالومه بود در رو برام باز کرد و با خوشرویی سلام علیک گفت و دیدم تو انتهای راهرو پژمان ایستاده با هم به طبقه بالا که اتاق مهمونی سالومه اینها بود رفتیم و نشستیم سالومه برامون میوه آورد و بعد از کمی حال و احوال به طبقه ی پایین رفت و من موندم و یه دنیا حرف که تو چشمام بود . هیچوقت نمی تونم صداقت چشمای پژمان رو فراموش کنم اون حتی از گفتن جمله ی به من حال میدی شرم داشت و اون روز با دست گرفتن و بالاخره یه تک بوسه تموم شد.
پیوست: از جولی و دریا به خاطر مشکل وبلاگشون و اینکه نمی تونم پیششون بیام عذر خواهی می کنم.
حالیتون می کنم، آبروی من رو میبرید، شبانه راند بازی می کنید...
با این کلمات و با صدای داد و بیداد بابا از خواب بلند شدم . توی همون روزهای خوش بهار که سرمستمون کرد وقتی که شب خواب بودم و دیبا توی اتاق درس مثلاْ می خوند و از پنجره حیاط پیام، داداش پژمان رو دید میزد بابا و مامان مشکوک به باز کردن پنجره ها شدند و به حیاط رفتند و دیدند که دیبا کنار پنجره ایستاده و علامت میده . و هر دروغ و دلیلی بود که دیبا آورد و در آخر برای اثبات بی گناهی ما اتاق خوابمون که جز حسرتهای تمام دوران کودکیمون بود از ما گرفته شد و اتاقمون با اتاق خواب بابا و مامان عوض شد . فردا صبح با مربایی که پیام از شمال برای دیبا آورده بود راهی مدرسه شدم و در سطل آشغال بین راه انداختمش دور.. وقتی صبح از خونه زدم بیرون با هزار مصیبت بیرون رفتن از خونه رو زمانی برنامه ریزی کردم که با بیرون رفتن پژمان هماهنگ بشه چون اون هر روز صبح مامانشو که زن سالار خانوادشون بود به مدرسه می برد آخه مامانش دفتردار مدرسه بود. خلاصه از بغلش رد شدم و گفتم هر کسی هر چی گفت انکار کن...
این روزها خیلی خیلی سخت گذشت دیبا بعد از امتحان با پیام قرار می گذاشت تا اینکه مامان هم بهش مشکوک شد و دیبا رو به جلسه امتحان می برد و میاورد. من و پژمان هم رابطه مون رو تا حدی کم کردیم تا آبها از آسیاب بیفته...
و تازه آغاز ماجراهای درد و رنج شروع شد.
روزهای بهار یه عطری داره مخصوصاْ اگه دوست پسری به مظلومی و پاکی پژمان داشته باشی اما اینجا حمید یه خورده مزاحم هست و یواشکی پیشنهاد دوستی به من میده اما اصلاْ بهش اعتنایی نمی کنم تا اینکه با یکی از دوستام به نام سمیه که هر روز میومد دنبالم طرح دوستی ریخت و اینجوری به ما نزدیک شد.
دیبا هم با اومدن خونه ی جدید بیکار نموند و با داداش پژمان دوست شدند . دیبا سال چهارم بود و زمان امتحان معرفی هاش بود و هرروز با داداش پژمان که اسمش پیام بود می رفتند خیابونهای بالایی تهران و پیتزا و غذاهای خوب می خوردند آخه اون ماشین داشت و راحت بودند. من و پژمان هم از طریق پنجره و گاهی بالا پشت بوم باهم در ارتباط بودیم . البته دیبا هم از من یاد گرفته بود و از پنجره شبها با پیام صحبت میکرد ...
روزهای خوبی بود هنوز هم عطر بهارش و یاد آهنگهایی که اون زمان گوش میدادم تو خاطرم هست.
یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من می کوبه سهم من از باتو بودن غم تلخ غروبه...
اینها رو پژمان برام ضبط کرده بود و به من داده بود...
آریا ، آریا من شکستم بیصدا....
و حالا این روزها رنگ عشق به خودشون می گیره پژمان به من دوستت دارم می گه دنبالمه اصلاْ مثل مسعود نیست .. توی این مدت مسعود هیچ سراغی از من نگرفت و این مسئله، من رو نسبت به انتخاب پژمان مصمم تر کرد.
عید شده و رابطه من و پژمان پسر همسایه پر رنگتر!! جریان از اونجا شروع شده که من رفتم روی پشت بوم لباس پهن کنم که اون هم اومد و سر حرف از نوار جدید و از این جور چیزا به میون اومد.
تنها چیزی که ازش فهمیدم که اونها تو اون خونه مستأجر هستند و ۳ فرزند هستند که ۲ تا پسر و ۱ دختر. بالاخره روزها گذشت و من الکی کنار پنجره وقتمون رو میگذوندم و پژمان رو نگاه می کردم .
۱۴ فروردین که شد رفتم مدرسه .. ظهر که از مدرسه برمی گشتم مسعود رو دیدم و اون به من اشاره کرد که بیام توی همون کوچه همیشگی ومن رفتم و مسعود به من عیدی داد یک لاک ، یک کارت تبریک و یک سری کادوی دیگه ومن چقدر شرمنده شدم که مسعود رو از یاد بردم و براش چیزی نخریدم . درحین صحبت کردن بودیم که یک دفعه دیدم حمید پسر همسایه طبقه بالای پژمان از سر کوچه رد شد ومن رو دید با دیدن حمید دستپاچه شدم و از مسعود خداحافظی کردم.
به سمت خونه رفتم و پژمان رو کنار در حیاطشون دیدم و اشاره کردم که بیاد بالای پشت بوم و بهش به دروغ گفتم که داشتم برای دوست پسر دوستم خبر می بردم که حمید من رو دید و پژمان قبول کرد و ناخودآگاه دستامون بهم برخورد کرد و تمام تنم یکباره ریخت پایین. چیزی توی دلم لرزید که جز هوس چیزی نبود.
واین آخرین دیدار من و مسعود بود چون من دیگه پیش اون نرفتم واون هم اصراری نکرد!!!
یه خونه خریدیم ولی تو همون منطقه قبلی اما خونمون نو و قشنگه ولی من دوست داشتم منطقه مون عوض میشد. آخه خیلی اینجا تکراری شده . با مسعود رابطه ی گرمی ندارم چون همه ی روابطمون به دیدن تو راه مدرسه ختم میشه.
ماه اسفند هست و همه دارن خونه تکونی می کنند اما ما وسایلامون رو جمع کردیم رفتیم خونه جدید، تو این خونه دیگه مجبور نیستیم تو حیاط ظرف بشوریم یا ماه رمضان از شدت سرما تو حیاط بلرزیم و برای دستشویی رفتن عجله کنیم.
ما رفتیم و از خونه ای که ۱۲ سال توش زندگی کردیم خداحافظی کردیم البته بابا خونه نفروخت و اون رو به عمو که باهاش شریک بود داد تا زندگی کنه و مادربزرگم هم اونجا بمونه.
هر روز امتحان ثلث دوم دارم از مسعود هم خبر ندارم فقط می تونم بگم یه پسری همسایه ی دیوار به دیوار ما هست که خیلی سر و گوشش می جنبه. سلام می کنه و حسابی نظر من و به خودش جلب کرده طوری که خوشم میاد بدونم اسمش چیه؟
روزها می گذره خیلی خوشحالم خیلی هم می ترسم چون نمی خوام دیبا بفهمه دیبا مسیر مدرسه اش سر همون کوچه ای هست که من با مسعود قرار میذارم .
یه دوست دارم که تازه اومده تو مدرسمون گفت: که یه دختر از من سؤالاتی کرده و گفته داداشش با داداشم دوسته .من تعجب کردم من که داداش ندارم اگه داداش داشتم حداقل بابا نمی تونست اینقدر ما رو کتک بزنه. این جریان طول کشید و اون مرتب برای من سلام می رسوند تا اینکه من یک روز رفتم مدرسشون و دیدمش و گفت داداشت با داداشم دوسته باز هم من تعجب کردم مشخصات دادششو گرفتم دیدم بله خود مسعوده....
دیگه هیچی نگفتم و رفتم بعدآ از مسعود پرسیدم گفت: خواستم با هم آشنا بشین و لی سوسن نمیدونه ما با هم دوستیم ولی من در آخرش نفهمیدم که سوسن میدونه یا نمیدونه . من و مسعود هم چند روز یه دفعه ۳ یا ۴ دقیقه با هم صحبت می کردیم ولی هر روز تو راه مدرسه همدیگرو می دیدیم.
بابا و مامان هنوز با هم دعوا می کنند ولی من دیگه تو نخشون نیستم . مدرسه ها باز شده و من حالا سوم راهنمایی هستم . نمی دونم مسعود رو می بینم چون اونا تلفن ندارند و من هم تلفن خونمون رو به اون نمیدم. صبح که به مدرسه رفتم ندیدمش ....
دوستای مدرسمون که کلاس تجدیدی باهم بودیم مسعود رو صبح دیده بودند که مدرسه میرفته . اما وقتی که از مدرسه برگشتم حس خوب بزرگ شدن رو داشتم چون مسعود رو دیدم که داشت به زندگیم رنگ میداد به هم اشاره کردیم و در کوچه ای خلوت به هم سلام کردیم و یک نامه دیگه از مسعود گرفتم و سرمست به خونه رفتم و نامه رو در کمد لباسهام قایم کردم و هروقت که مامان توی حیاط می رفت یک خط از نامه رو می خوندم.
من اصلاْ دختر تنبلی نیستم ولی تو کلاس دوم راهنمایی تجدید آوردن نوبره----------
چقدر بده بابام دعوا کرد و بعد هزار منت و اعصاب خورد کنی پول کلاس تجدیدی مو داد. نمی دونم چرا توی اون کلاس اکثر بچه های مدرسمون بودند فکر کنم امتحان ریاضی مون خیلی سخت بود.
کلاس می رفتم که بالاخره توی روزای پایانی کلاس و توی ولگردیهایی که توی خیابونا داشتیم مسعود و دوستاش گیر دادند و ماهم ناز کردیم. تا اینکه کلاس تموم شد و من دیگه اونها رو ندیدم . یه روز که می خواستم برم بیرون دیدم اومد دنبالم نمی دونم ار کجا من رو پیدا کرده بود! ولی اسم وفامیل و حتی شماره شناسنامه من رو بلد بود. و بعد به من یک نامه داد ومن هم توی جواب بهش گفتم چرا باید قرعه به نام من بیافته ؟ اما انصافاْ نامه ی قشنگی بود با گلبرگهای رز ، دست خط عالی و پر از جمله های قشنگ...
نامه دوم هم از مسعود گرفتم و بالاخره عشق یک دختر ۱۳ ساله آغاز شد.