هنوزم توی ذهنم هست شهره دختر همسایه که پیش پدربزرگ و مادربزرگش زندگی می کرد و مادر و پدرش وضع درستی نداشتند . من رو برد خونشون و یه فیلم مستهجن نشونم داد البته چند دقیقه ،، بعد با قلبی پر از تپش اومدم خونه و اون صحنه توی ذهنم تداعی میشد.
باز دعوا ، باز فحش ، باز کتک ، نمی دونم بابا و مامان چرا تن مارو می لرزونند...آخه چرا باید من کتک بخورم بابا من رو هم کتک زد . آنچنان سرم رو کوبید به کمد که از دماغم خون اومد همه جیغ می زنیم ... مامان هم باز میره با این تفاوت که ماه رمضون هست من دیگه اول راهنمایی هستم دریا کوچیکه و درنا یک کودک ۲ ساله هست . مامان با بچه ها میره و مثل همیشه من و دیبا تنها می مونیم . من نمی خوام روزه بگیرم اما بابا به زور من رو سحری بیدار می کنه. ولی با این حال روزه می گیرم . زمستونه بارون میاد دیبا از فرصت استفاده می کنه و چون تلفن رو مامان از دستش قایم کرده کلید کمدی که تلفن رو اونجا گذاشته رو برداشته و یکی از روی اون ساخته و مدام با حسین تلفنی حرف میزنه حتی دوستش هم میاد و اون هم تلفنی حرف میزنه.
با یک تمبر یا همون آلوچه میام خونه زنگ میزنم به مامان و مامان میگه روزه تو بشکن و من بایک تمبر ساعت ۱ ظهر افطار می کنم بعد لخت میشم ، لختِ لخت، و می رقصم آرایش می کنم رژ بنفش می زنم و سایه سیاه ... صدای زنگ میاد با عجله لباسهامو می پوشم یکی از دوستای مدرسم هست می گه چرا اینطوری هستی؟ می گم:داشتم رقص سوپر میکردم.
تابستونه و هوا گرم
از طرف اداره بابا رفتیم شمال ُ، من خوشحال هستم که می خوام برم کلاس پنجم. توی شمال دوستای زیادی پیدا کردم اما اونجا یک مردی هست که فکر می کننم خدمتکار ویلاهاست مدام من رو نگاه می کنه
من هم اون رو نگاه می کنم که ببینم چرا نگاه می کنه ولی ازش می ترسم ....تا اینکه یک روز می بینم شلوارشو درآورده و داره به من نشون میده درست نفهمیدم چی بود وحشت کردم ولی از ترس به هیچکس نگفتم. چون اولین نفر من رو دعوا می کنند....
امروز تو خونمون همهمه است ، هر کسی یه لباسی می پوشه . من کت و دامنی که عروسی فری فامیل مامان خریدم که البته اون رو هم مامان بزرگم برام خرید رو می پوشم موهامو کج می کنم و لبامو میک میزنم تا شاید قرمزیش توی عکس بیافته.
آخه بابا دوربین همکارش رو آورده و یه فیلم ۳۶ تایی خریده که عکس بندازیم ، آخه دانا ۸ ماهه هست و خیلی شیرینه . ولی اینجا یه چیزی هست؟ دیبا اصلاْ با ما عکس نمیندازه چون می خواسته با دوربین عکس بندازه بابا نذاشته بابا فقط می خواسته با دوربین خودش عکس بگیره ---- ولی بالاخره دیبا موفق شد و اون هم از ما عکس انداخت ولی خودش اصلاْ عکسی نگرفت و بابا هم یواشکی ازش عکس انداخت. خیلی خوشحال هستم.