آرزو دارم راه خونمون تا مدرسه از سمت پارک باشه ، دور باشه یا اینکه سرویس داشته باشم ولی از خونه ما تا مدرسه یک کوچه بیشتر نیست !!
دهه فجر هست و هرکلاسی برای خودش یه روزی رو برنامه داره ، کلاس چهارم خانم قنبری که کلاس ما هست هم یه روز برنامه داره و من هم عضو گروه سرود هستم . اما وقتی هرروز توی حیاط هستم یک پسر از پشت بوم خونشون تو حیاط مدرسه رو نگاه می کنه !! فکر کنم که من رو هم نگاه می کنه ولی توی اون شلوغی اون که من رو نمی بینه؟؟؟
روزها داره می گذره و همون پسر میاد و کنار در خونشون می ایسته و ماها رو نگاه می کنه . درباره اش تحقیق کردم اسمش حامد هست و سوم راهنمایی، اختلاف سنی ما هم خوبه، اما این پسر هر شب اومده تو فکرم!! تو فکرم طبقه پایین خونشون رو کشیدم ، طراحی کردم و دکوراسیون چیدم که من بشم عروس خانواده اونها!!!
من نگاه می کنم ... حامد نگاه می کنه... اما نمی دونم کدوم آدم نامردی میره به خانم ناظم گفت. واون هم به من گفت: الان که اینطوری هستین دبیرستان برین چی میشین؟ و من فقط نگاه کردم و اونها از من تعهد گرفتندو به مامانم گفتند و اون هم دعوام کرد و
من موندم و آبروی رفته بر باد...
دیبا تلفن میزنه مدام حرف میزنه و این رفتارش معلوم میشه که داره با دوست پسرش حرف میزنه ، این موضوع رو یواش یواش فهمیدم . از داریوش گوش دادنهاش و از تلفن های مشکوکش!!!
...
بعداْ فهمیدم دیبا با حسین پسر دوست بابا دوست شده ، از نگاههای اون فهمیده که دوستش داره و بعد دیبا به حسین تلفن زد و سر صحبت رو باز می کنه . البته دیبا دوستش داره خودم یه دفعه شنیدم دیبا گفت : دوست داشتن با دوست بودن فرق داره!!
اما دیبا ۱۴ سالشه و البته ۲ سال پیش دوست بابا از دیبا برای پسرش خواستگاری می کنه اما بابا قبول نمی کنه چون حسین تحصیلات دانشگاهی نداره وفقط یک بوتیک لباس داره .
من برای اینکه به مامان و بابا نگم از دیبا پول می گیرم . حتی ۲ یا ۳ دفعه دیبا حسین رو به خونه آورد و با هم حرف زدند و من بابت نگهداری دانا که فقط ۸ ماهش بود از دیبا پول گرفتم .
ولی نمی دونم چی شد که یک دفعه حسین دیگه زنگ نزد و دیبا هر وقت به حسین زنگ میزد اون می گفت: اشتباه گرفتین . بالاخره دوستیشون تموم شد.
کلاس چهارم هستم و امروز کنفرانس تاریخ داریم. * درس عیسی مسیح * اظطراب دارم و مدام کتابم رو نگاه می کنم. سر کلاس خانم قنبری روبروی بچه ها ایستادم و کنفرانس رو ادامه میدم که می بینم دیبا اومد در کلاس و به خانم قنبری یک چیزی گفت و بعد خانم گفت: که وسایلت رو جمع کن و برو خانه که مادرت بچه دار شده و من هم کنفرانس رو نیمه کاره گذاشتم و از خانم قنبری نمره ۱۹ گرفتم و با دیبا اومدیم خونه. ولی من نفهمکیدم مامان که بیمارستان بود پس چرا دیبا من رو آورد خونه که نمره ۱۹ بگیرم!!!
دانا خیلی کوچیک بود و مثل موش گریه می کرد و خیلی سفید بود من اون رو دوست داشتم اما اصلاْ دریا به دانا حسودی نمی کرد وهمه تحسینش می کردند و من هم حرص می خوردم.
دیبا تو کارها به مامان کمک می کنه و کهنه های دانا رو می شوره اما اینجا یک چیزی می مونه اینکه مامان برای چهارمین بار دختر آورد و بابا عصبانی بود.
خیلی خوراکی دوست دارم اما نه خودم پول دارم نه مامان پول داره بابا خیلی به مامان کم پول میده و اون هم با پولهایی که داره سیگار می خره . همیشه می خوام برای خودم و دوستای توی کوچمون پفک و اسمارتیزو آدامس خروس بخرم اما حتی گلهای بافتنی که مامان می بافت و به لباس بچه ها می زد هم کفاف سیگار و خوراکی هامون رو هم نمیده. اما یه نقطه روشن توی ذهنم اومد: پولهای عیدی دریا بود که می تونستم خرجش کنم و هیچکس نمی فهمید فقط یه ذره ازش برمی داشتم.
هر روز خوش میگذره هرچی که دوست دارم با بچه ها می خرم و می خورم . که یک دفعه همه چیز بهم می ریزه * مامان یکی از بچه ها اومد به مامان گفت و اونها هم فهمیدند که من دزدی کردم * دعوام کردند ولی نمی دونم که بابت این دزدی خوشمزه کتک خوردم یا نه؟؟
بعد بابا هر چی پول از عیدی هام که تو بانک داشتم رو برداشت و روی عیدی دریا گذاشت ولی تا چند سال لقب دزد روی من بود و من موندم و آبروی رفته جلوی بچه ها!!!
حالا دیگه کلاس چهارم هستم و برای خودم دختر بزرگی شدم و عصرهای تابستون چادر رنگی دیبا رو سرم می کنم و می رم دم در حیاط می نشینم . گاهی اوقات هم چون حیاط خودمون پله نداره می رم دم در حیاط همسایه بغلی می نشینم و با بچه ها حرف می زنیم اما یه کسی داره من و نگاه می کنه ! اون نگاه از زیرزمین همسایه هست *** پنجره زیرزمین باز هست***
اون محمد هست اون من و نگاه می کنه ، می خنده و به من می گه بیا ! نمی دونم چی کارم داره ولی همینو می دونم که من و دوست داره به من می خنده ، چشمک می زنه ولی اون خیلی بزرگه و نمی تونه دوست پسر من بشه . حتی نمی تونیم با هم عروسی کنیم! اما من فقط نگاه می کنم . نمی رم ببینم اون چیکارداره آخه می ترسم....
چند ماه می گذره یک روز مامان می گه برم از همسایه سیب زمینی بگیرم یا نمی دونم گوجه فرنگی // زنگ می زنم پسر همسایه در رو باز می کنه بهش می گم گوجه فرنگی می خوام اون چند تا گوجه می ذاره توی سبد من . وبعد می گه بیا تو زیرمین کارت دارم می خوام باهات صحبت کنم من هم از روی کنجکاوی میرم که ببینم چیکار داره!!! ولی اون نمی فهمه که نباید دستای ضمختشو توی سینه های کال من ببره و یا منو غرق در بوسه های هوس آلودش بکنه . می خوام فرار کنم نمی شه می ترسم قلبم تند تند می زنه و از لای دستاش فرار می کنم . میام و به دیبا می گم و دیبا تو فکر میره.
دارم می رم کلاس سوم قدم بلند شده ،شوق مدرسه رفتن دارم . از لوازم مدرسه بابا فقط برام کیف خریده ، روپوش کلاس اولم طوسی بود والان هم طوسی هست . دیبا تمام وسایلمو مرتب کرد مانتو و شلوارمو اتو کرد و من برای اینکه ببینم چه جوری می شم لباسهامو می پوشم . وای خدای من !!! شلوارم کوتاه شده از مچ پا هم رفته بالاتر مثل پانکی ها شدم ولی بابا فقط برام کیف خریده دیگه چیز دیگه ای نمی یاره خیلی دوست داشتم یک جامدادی دکمه ای داشتم یا مداد جادویی ولی بابا از شرکتش دفتر کاهی خیلی زشت با مداد سیاه برامون می یاره. تازه پاکن هاش از این دورنگ ها هست که اصلاْ خوب پاک نمی کنه.
ولی باتمام این ها من خیلی خوشحالم که دارم میرم مدرسه! آخه تابستون خیلی خسته شدم اما حالا خوشحال هستم.
اعصابم خورده همه به شکم مامان نگاه می کنند همه منتظر دیدن این بچه جدید هستند و من مدام فحش میدم ، غصه میخورم و اذیت می کنم . خودم هم می دونم دارم بی تربیتی می کنم ولی چاره ای ندارم اون داره میاد و هیچکس دیگه نیست تا ناز منو بکشه.
من هفت ساله هستم ، مدرسه میرم، درس میخونم ولی این نی نی لعنتی تمام آِرزوهای منو به باد میده . به مامان میگم الهی این بچه دست نداشته باشه! پا نداشته باشه! الهی بمیره و توی شکم مامان می زنم .
مامان داره به بیمارستا ن میره ، میره که نی نی شو بیاره البته تنها نمیره با دختر خاله اش میره بیمارستان . من و دیبا هم میریم خونه ی مامان بزرگ . ازبیمارستان زنگ می زنند که مامان نی نی شو بدنیا آورد ولی این دفعه هم آرزوهای بابا نقش بر آب شد چون نی نی مامان دختر بود فقط همین و یادمه که مامان شب از ترس سوسکای بیمارستان اومد خونه ی مامان بزرگ ولی چون دختر نیاورده بود بابا دنبالش نیومد.