تبليغاتX
اینبار دزیره می نویسد.
به دنیا می آییم رشد می کنیم بزرگ می شویم و بعدها خود پدر و مادر می شویم اما چگونه؟

می ترسم ، وحشت دارم مامان به من می گه چون اذیت می کنی، چون توی کوچه می ری، می بریمت پرورشگاه!!! اصلاْ من می دونم که بچه ی اونا نیستم همه ی عکسهای بدنیا اومدنم هم الکی هست اونا منو از پرورشگاه آوردن حالا هم خسته شدن و می خوان من و برگردونن به پرورشگاه.

مامان به من می گه بزار بابات بیاد می بریمت پرورشگاه ، ساعت ۷ شبه بابا حوالی ۸ یا ۸:۳۰ میاد . منم یه کیسه ی نایلونی سفید برمی دارم و می رم سر کمدم و تمام وسایلمو که دوستشون دارمبر میدارم: یک گل سر ، مداد ،  یک عروسک درب و داغون به اسم پوپک یه عالم کاغذ پاره چند تا کارت تبریک و هرچی که توی کمد هست برمی دارم لباسامو می پوشم و آماده می شم تا بابا بیاد و منو با وسایلم ببره پرورشگاه ولی بابا می یاد و اصلاْ این قضیه منتفی می شه . 

من هم با یک قالیچه و یک صندلی کوچولو میرم توی حموم وسایلمو دور وان می چینم و فرش پهن می کنم و می نشینم ۱۰دقیقه، ۲۰دقیقه  ، ۳۰ دقیقه ... دیگه نمی تونم آخه حوصلم سر رفت باز تمام اون وسایلو جمع می کنم و برمی گردم به اتاق...  

+ نوشته شده در  85/12/24ساعت   توسط دزیره  | 

بابا داره فحش می ده به مامان به مامان بزرگ و بابا بزرگ ، به دایی / ولی فقط مامان در جواب همه ی اینها می گه خودتی. بابا هجوم می یاره و دست مامان رو به دور ستون تو حیاط پیچ میده ، وای خدای من صدامون رفت توی کوچه الان همه می فهمند ، من و دیبا گریه می کنیم بابا اصلاْ فکر نمی کنه که مامان به غیر از من یه نی نی دیگه هم تو دلش داره و اون نی نی می ترسه . مامان گریه می کنه بعد اصلاْ یادم نیست که چی می شه ولی مامان تنهامون می زاره . نمی دونم شبها چی می خوریم ؟برامون ناهار کی درست می کنه؟ دلم برای مامان یه ذره شده. وقتی صبح به من زنگ می زنه گریه می کنم آخه دلم خیلی تنگ شده مامان دیشب رفت و من و دیبا رو تنها گذاشت ، بابا با ما هم حرف نمی زنه ، اخم می کنه ، ما دو تا ازش می ترسیم فردا هم می گذره ولی بابا هیچ کاری نمی کنه پس فردا می شه دارم از دوری مامان می میرم . مدرسه بودم آخه من کلاس اول هستم همش دلم پیش مامان هست ، خانم ناظم اسم من رو صدا می کنه میرم دفتر می گه برو آبدارخونه وقتی می رم آبدارخونه تمام تنم می خنده چون مامان اونجاست! مامان اومده بود من و ببینه دزیره دخترشو !!! می پرم و بغلش می کنم وای چه لذتی داره دستای گرم مامان و گرفتن ، دو تامون گریه می کنیم یه دفعه یکی از معلمهای مدرسمون می یاد که چایی برداره من و مامان و می بینه که داریم گریه می کنیم ولی بعد میره مامان از توی کیف همیشه خالی از پولش به من یک بستته اسمارتیز میده و من در حالی که هنوز گریه می کنم اسمارتیزها رو می خورم . شوری اشک و شیرینی اسمارتیز چه مزه ای داشت نمی دونم؟ تا عصر صبر کردم که به دیبا نوید بدم مامانو دیدم که دیدم اون هم خوشحاله چون مامان اونو هم دیده بود.

بعد از اون چند روز دیگه پسر دختر خاله ی مامان با موتورش می یاد و منو سوار موتور می کنه و می بره خونشون تا مامانو ببینم . اصلا نمی دونم این وسط چه بلایی بر سر دیبای اول راهنمایی می یاد ؟ فقط همین رو می دونم که مامان با وسطت مامان خودش برای بار ؟؟؟ اومد خونه و آشتی کرد اون هم به خاطر بچه هاش ولی بابا هیچ وقت دنباش نیومد!!!

 

+ نوشته شده در  85/12/23ساعت   توسط دزیره  | 

  

عید بود چند ساله بودم خود نیز نمی دانم اگر امروز از همه بپرسین ، هیچکس نمی داند ولی هنوز مدرسه نمی رفتم . خونه ی قدیمی ما دو اتاق در طبقه ی پایین داشت و یک مهمانخانه در طبقه ی بالا . مهمانها می آمدند و من حسرت به دل یک شکللات بودم و تمام آرزوها زمانی شکل می گرفت که مهمانها خداحافظی می کردند و مامان و بابا برای بدرقه آنها به طبقه ی پایین می رفتند. و آن هنگام من و دیبا می رفتیم که شکلاتهای منتظر را از درون ظرف های مهمانها قاپ بزنیم.

چه لذتی ، چه مزه ای، چه وسوسه ای می شدیم که شکلات های داخل شیرینی خوری را نیز ببلعیم . اما آنها شمارش داشت و پدر می فهمید که آنها کم شدند و ما مورد غضب قرار می گرفتیم. هنوز دزیره کوچک بود خیلی کوچک که نسترن نوه ی خاله ی بابا همراه خاله و دختر خاله بابا به خونه ی ما آمد . پدر گلدانهای زیادی داشت و هیچکس جر‌أت این را نداشت که به آنها نزدیک شود .حتی یادم میاد که یکبار دیبا برگ یکی از گلها را اتفاقی لگد کرد و بابا به دیبا گفت : هش. نسترن کوچولو به سمت گلدانها رفت و من نیز همراهش رفتم و صد افسوس که بگونیای لعنتی سست بود و گلهایش فرو ریخت و پدر من را در حضور همه ی مهمانها دعوا کرد . ومن نیست شدم ، کوچک شدم و روح بزرگم مرد .و کسی نبود که بگوید نسترن به آنها دست زد ، نسترن آنها را ریخت و من هیچ نکردم چرا باید تمام غرور یک دختر ۴ یا ۵ ساله با تمام بغض گلویش بریزد.

از آن روزها سالها می گذرد و من اولین تحقیر شدن را در آن عید چشیدم و این مقدمه ای بود برای فرو ریختنهای بعدی و هنوز هم با نگاه نفرت نسترن را می نگرم

 

+ نوشته شده در  85/12/23ساعت   توسط دزیره  | 

می گویند سه نیمه شب بدنیا آمدم . بزرگ و پر از اشک .. چه می گفتم را هیچ کس نمی داند، اما فقط گریه بود . شاید ضجه ای خونین برای اینجا آمدن /دوباره زیستن ...

هرچه بود خوب نبود زیرا پدر برای بار دوم دختر نمی خواست و من به جای سالار خانه آمدم . مادر بزرگ گفته بود آش رشته درست نکنید .رشته دراز است و دیگری نیز دختر می شود . و من دومین فرزند دختر ناخواسته بودم . پس از هفت سال ریشه ی آرزوها را در خانواده ام خشکاندم زیرا دزیره بدنیا آمد.

+ نوشته شده در  85/12/23ساعت   توسط دزیره  | 

 
Daily Tip: