Daisypath Anniversary tickers

اینبار دزیره می نویسد.
به دنیا می آییم رشد می کنیم بزرگ می شویم و بعدها خود پدر و مادر می شویم اما چگونه؟
تمام احساسم در93/06/14نوشته دزیره

وای من چرا اینهمه دیر نوشتم دخترک بهاری ما نمیذاره من ناهار بخورم چه برسه به اینکه لب تاپ رو روشن کنم همش دلش بازی میخواد و منم باهاش بازی میکنم تازه بازیهای خوابیدنکی دوست نداره بازیهای نشستنکی دوست داره. بزرگ شده و حسابی خوشگل و ناز.

همچنان توی خونه هستم و گاهی میرم خونه ی دیبا . البته اونها یکروز در میون میان خونه ی ما تا طلا خانم رو ببینن.

هیچ حا و هیچ چیز بدون خانم طلا به من مزه نمیده ترجیح میدم باهاش رستوران برم و ذره ذره غذامو بخورم اما وقتی نمیبرمش دلم همش پیششه . شیرمو می دوشم اما خیلی با شیشه اخت نیست و وقتی خیلی گشنه اش باشه شیشه میخوره.

بزرگ شده و مهارتهای زیادی بدست اورده یکی از مهارتهاش آواز خوندنه. صداشو از ته حلق بیرون میاره و اواز می خونه.

یک ماه و نیم که بود گفتیم دخترمون شیشه خواهد خورد ما هم بلیت کنسرت گرفتیم و هر چه به کنسرت بیشتر نزدیک میشدیم بیشتر دلمون شور میزد کنسرت رضا یزدانی بود و هیچ کس هم خوشش نمی اومد بره و خاله ها رو دعوت کردیم بیان تو نمایشگاه بین المللی دخترمون رو نگه دارن ما بریم گنسرت ما هم رفتیم اما دلمون همش بیرون بود نفهمیدم چی خوند دست هم نمیزدم. ۴ تا ترانه /اخر دیگه اومدم بیرون پیش دخترم باشم اونم تا منو دید خندید و دست و پا تکون داد و دل مامانش رو برد.تو کنسرت هم جای دو نفر رو خالی کردم مروارید و همسرش خیلی دلم میخواست می تونستم دعوتشون کنم اما نمی دونم شرایط همسرش چطوریه که بتونه بیاد. اهنگ مش رمضون هم یه قطعه شو خوند (قابل توجه مروارید)

دوستام رفتن استخر اما از جایی که دلم پیش این وروجکه نتونستم برم. فکر میکردم از ۳ ماهگیش می تونم برم کلاس یوگا اما نه دلم نمیاد تنهاش بذارم و میدونم واسه سر کار رفتن به هر دومون سخت میگذره.

از مامان همسر بگم که اجازه دادم بیاد ولی من باهاشون حرف نمیزنم اونم گفته بود باشه میام دلم واسه نوه ام پر میکشه اما گذشت گذشت و نیومد از همسر پرسیدم گفت : مادر جان گفته اند وقتی قراره آشتی نشه چه فایده داره بیام من میخوام رفت و آمد کنم. واقعا چطوری می تونه بگه رفت و آمد. اونم با کسی که یک هفته قبل از زایمانش فحشش داده بود.

حالا هم بامبول در آورده که میخوام آشتی کنم میخوام نوه ام رو ببینم و هزار تا اسکی رو مخ همسرم.

منم گفتم اینطور آرامشم بیشتره رفت و امد نه.

اتفاق ناخوشایندی که این وسط افتاده از بین کدورتها و اختلافهایی که دیبا و همسرش با هم داشتن و چند روزی بود اتش بس بینشون برقرار شد . فهمیدیم تیروئید خواهری یه نودل سرد و بد خیم داره که هر چه زودتر باید تیروئیدش برداشته بشه. نمیدونم اما اسمش که سرطانه بده . امیدم فقط به اینه که کل تیروئید رو برمیدارن و امکان عود نداره . اما کلی دلم  نگرانشه . بهر حال سخته هر چند به رو نمیاره براش مهم نیست . اما وقتی بهم گفت آبجی ادم بدی بودم اینطوری شدم مردم و زنده شدم . گفتم قربونت برم این حرف چیه ممکنه نودل های منم اینطوری بشن . توکلت بخدا باشه.

براش دعا کنین که عمل راحتی داشته باشه و سختی نداشته باشه. از هیچ چیز عمل ناراحت نیست از این ناراحته که نمیتونه خانم طلا رو چند روز نبینه.

همیشه بیادتون هستم.

تمام احساسم در93/05/18نوشته دزیره

روزهام با دخترکم می گذره خانم طلام همه ی وقتمو مختص به خودش کرده .

این چند وقته مدام به گشت زدن وخرید کردن و مهمونی و ... بودیم با دخترکم که دل همه رو برده. ماشاله باهوشه و اینو می تونم خیلی خوب بفهمم و کلی واسش ذوق دارم.

تا حالا سه بار رستوران بردمش که دفعه اول کلی هول بودم واصلا نفهمیدم غذا چی خوردم. اما دفعه های بعد حسابی یاد گرفتم. تجربه پوشک عوض کردن تو ماشین رو هم یاد گرفتم.

دلم واسه سر کارم تنگ شده اما واقعا دوست ندارم خانم طلا رو بذارم و برم. خدا کنه مرخصی زایمان ۹ ماه بشه و یا ۳ ماه بدون حقوق به ما بدن.

هفته گذشته همسری مریض شدن و حسابی رعایت کردن که نی نی جان ما نگیره و ماسک می زدن و نی نی نمی شناختش و اصلا بهش نمی خندید فقط با تعجب نگاهش میکرد.

اما وقتی ماسکشو در می اورد کلی خوشحال میشد بابایی چند روزه که محرومه از بوسیدن نی نی . اما امروز صبح دیدم نی نی بینیش کیپ شده اولش گفتم شاید مماخ داره اما یعد دیدم سرفه میکنه سرفه های ریزکی کلی دلم شور افتاد به خودم گفتم نه داره بازی میکنه از این حالتهایی که نی نی ها دارن اما بعد دیدم عطسه کرد و با یه عطسه اش آب ممخاش اومد بیرون . دلم هری ریخت . بمیرم من و اون روز رو نبینم که مریض شده باشه. دخترکم عزیزکم سریع زنگ زدم و بین مریض وقت گرفتم و رفتم دکتر . اونم گفت فعلا علائمی نداره اما خوب دارو داد و گفت ۵ تا ۷ روز طول می کشه.

خیلی حالم بده اشک تو چشمام جمع میشه نی نی ۲ ماهه من مریض شد و حالا ببجال خوابیده و بیدار میشه به من میخنده دوباره چشماش رو می بنده.

خیلی مادر بودن سخته. خیلی سخته که یکی رو اینهمه دوست داشته باشی و اون مریض بشه.

اگه می دونستم نی نی داشتن اینهمه شیرینه زودتر شیرینیشو تو خونمون می آوردم. اما اینگار قسمت و صلاح خدا اینطور بود.

روزها میگذره و دو ماه گذشت از اومدن دخترکم به خونمون الهی همیشه تنش سالم باشه و خدا همه ی نی نی ها رو سالم نگه داره.

روزهاتون شاد و زیبا.

 

تمام احساسم در93/05/04نوشته دزیره

نمیدونم چرا اصلا همت نمیکنم برم بیرون مثلا عصرها دخترک رو بذارم تو کالسکه اش و با هم بریم همین پارک پشت خونمون و گشتی بزنیم. نمی دونم چرا یه یا علی نمیگم و حس و حال پیدانمیکنم ؟ نمیدونم چرا هنوز روتین نشده زندگیم.

خونه رو مرتب می کنم هر روز غذا درست می کنم و لباسهای خانم طلا رو میشورم و آشپزخونه رو مرتب می کنم اما باز هم اون دزیره ی قبلی نیستم.

گاهی فکر میکنم چقدر مستقل بودن سخته. دوست دارم یه ناهار به موقع بخورم . گاهی حس می کنم نباید اینطور باشم اینهمه روی پا خودم اما بعد به خودم میگم من آدم این مدلی نیستم.

دخترم حسابی بغلی شده و کم خواب هم هست هنوز خواب شبهاش خوب نشده. گاهی تا ۶ صبح بیداره و دلش بازی میخواد میبرمش تو اتاقش و کلی با رنگی رنگی های اتاقش حال می کنه و با عروسکای پولیشیش حرف میزنه.

دوستش دارم وقتی می برمش تو حموم فقط نگاهم می کنه نه می خنده نه گریه میکنه. حس می کنم استرس می گیرش.

قرار شد مادر همسر بیاید اما من اصلا باهاش حرف نزنم. نمیدونم مردم چی فکر می کنن. هر چند خانم اینقدر وقیح هستن که گفتن نه باید آشتی کنیم. دقت کردین به کلمه باید.

دلم سفر میخواد که اصلا نمیشه. ختم کلام پوسیدم تو خونه.