Daisypath Anniversary tickers

اینبار دزیره می نویسد.
به دنیا می آییم رشد می کنیم بزرگ می شویم و بعدها خود پدر و مادر می شویم اما چگونه؟
تمام احساسم در93/05/18نوشته دزیره

روزهام با دخترکم می گذره خانم طلام همه ی وقتمو مختص به خودش کرده .

این چند وقته مدام به گشت زدن وخرید کردن و مهمونی و ... بودیم با دخترکم که دل همه رو برده. ماشاله باهوشه و اینو می تونم خیلی خوب بفهمم و کلی واسش ذوق دارم.

تا حالا سه بار رستوران بردمش که دفعه اول کلی هول بودم واصلا نفهمیدم غذا چی خوردم. اما دفعه های بعد حسابی یاد گرفتم. تجربه پوشک عوض کردن تو ماشین رو هم یاد گرفتم.

دلم واسه سر کارم تنگ شده اما واقعا دوست ندارم خانم طلا رو بذارم و برم. خدا کنه مرخصی زایمان ۹ ماه بشه و یا ۳ ماه بدون حقوق به ما بدن.

هفته گذشته همسری مریض شدن و حسابی رعایت کردن که نی نی جان ما نگیره و ماسک می زدن و نی نی نمی شناختش و اصلا بهش نمی خندید فقط با تعجب نگاهش میکرد.

اما وقتی ماسکشو در می اورد کلی خوشحال میشد بابایی چند روزه که محرومه از بوسیدن نی نی . اما امروز صبح دیدم نی نی بینیش کیپ شده اولش گفتم شاید مماخ داره اما یعد دیدم سرفه میکنه سرفه های ریزکی کلی دلم شور افتاد به خودم گفتم نه داره بازی میکنه از این حالتهایی که نی نی ها دارن اما بعد دیدم عطسه کرد و با یه عطسه اش آب ممخاش اومد بیرون . دلم هری ریخت . بمیرم من و اون روز رو نبینم که مریض شده باشه. دخترکم عزیزکم سریع زنگ زدم و بین مریض وقت گرفتم و رفتم دکتر . اونم گفت فعلا علائمی نداره اما خوب دارو داد و گفت ۵ تا ۷ روز طول می کشه.

خیلی حالم بده اشک تو چشمام جمع میشه نی نی ۲ ماهه من مریض شد و حالا ببجال خوابیده و بیدار میشه به من میخنده دوباره چشماش رو می بنده.

خیلی مادر بودن سخته. خیلی سخته که یکی رو اینهمه دوست داشته باشی و اون مریض بشه.

اگه می دونستم نی نی داشتن اینهمه شیرینه زودتر شیرینیشو تو خونمون می آوردم. اما اینگار قسمت و صلاح خدا اینطور بود.

روزها میگذره و دو ماه گذشت از اومدن دخترکم به خونمون الهی همیشه تنش سالم باشه و خدا همه ی نی نی ها رو سالم نگه داره.

روزهاتون شاد و زیبا.

 

تمام احساسم در93/05/04نوشته دزیره

نمیدونم چرا اصلا همت نمیکنم برم بیرون مثلا عصرها دخترک رو بذارم تو کالسکه اش و با هم بریم همین پارک پشت خونمون و گشتی بزنیم. نمی دونم چرا یه یا علی نمیگم و حس و حال پیدانمیکنم ؟ نمیدونم چرا هنوز روتین نشده زندگیم.

خونه رو مرتب می کنم هر روز غذا درست می کنم و لباسهای خانم طلا رو میشورم و آشپزخونه رو مرتب می کنم اما باز هم اون دزیره ی قبلی نیستم.

گاهی فکر میکنم چقدر مستقل بودن سخته. دوست دارم یه ناهار به موقع بخورم . گاهی حس می کنم نباید اینطور باشم اینهمه روی پا خودم اما بعد به خودم میگم من آدم این مدلی نیستم.

دخترم حسابی بغلی شده و کم خواب هم هست هنوز خواب شبهاش خوب نشده. گاهی تا ۶ صبح بیداره و دلش بازی میخواد میبرمش تو اتاقش و کلی با رنگی رنگی های اتاقش حال می کنه و با عروسکای پولیشیش حرف میزنه.

دوستش دارم وقتی می برمش تو حموم فقط نگاهم می کنه نه می خنده نه گریه میکنه. حس می کنم استرس می گیرش.

قرار شد مادر همسر بیاید اما من اصلا باهاش حرف نزنم. نمیدونم مردم چی فکر می کنن. هر چند خانم اینقدر وقیح هستن که گفتن نه باید آشتی کنیم. دقت کردین به کلمه باید.

دلم سفر میخواد که اصلا نمیشه. ختم کلام پوسیدم تو خونه.

تمام احساسم در93/04/21نوشته دزیره

چهل روز از عاشقی ما گذشت از مادر شدن و دختر دار شدنم گذشت. دوستش دارم. از اون لبخندش بگیر تا اون لب ور چیدنش و اومه گفتنش.

این روزها داره میگذره و من وظایف مادر بودنم رو انجام میدم. برای همسرم افطار درست می کنم و خونه رو مرتب می کنم  و لابلای این کارها اگر وقت کنم مویی هم شونه می کنم.

گاهی حس می کنم خودم رو از یاد برده ام اینقدر که دل مشغولی دارم و دیگر اینکه پوسیدم در این خانه ای که دوستش دارم از دیوارهایش خسته شدم از بس زل زدم .

و جایی نیست که لحظه ای بروم و دست مامان و خواهرم درد نکند که یک روز در میان تنهایم نمی گذارند.

توی خونه ماندن مخصوصا برای منی که هر روز سر کار می رفتم سخت است. از برکت پدر آنرمالمان محبوریم خونه ی مادری را قلم بگیریم و دیگر هیچ.

همسر هم یا به روی خود نمی اورد و یا روزه های ماه رمضان بی جانش کرده اصلا نمی گوید بیا و برویم و بادی به کله مان بخورد.

بگذریم.

اما این روزها از ترکش های زخم زبانهای مادر شوهرمان هم در امان نیستیم. فیلش یاد هندوستان کرده است و میخواهد نوه اش را ببیند. اول نه گفتیم و بعد با مشورت خانواده و دوستان گفتیم تشریف بیاورن اما توقع مهمان نوازی نداشته باشند. از جایی که همیشه همسرم حواسش به ناراحتی های مادرش است گفت بگذار مادرم بیاید پایین (درب حیاط) و نوه اش را ببیند. و ماهم گفتیم بچه را در خانه ی خودش کنار مادر خودش ببیند.

و هنوز هم می بینیم همسر جان با مادر و خواهر ما سرسنگین است چرا؟ چون از طرف شما بچه ی من را دیده اند. ماهم گفتیم خوب شما هم ببینند. اما همسرمان هم خدا را میخواهد و هم خرما را.

می گوید وقتی مادرم بیایید و صمیمیتی نباشد می گویم بد از اینهمه بد و بیراه که به ما گفت دنبال کدام صمیمیت ساختگی هستی؟ اما کو گوش شنوا.

این است حال این روزهای من که تحت هیچ شرایطی خراب نمی شود زیرا خانم طلا را در آغوش دارم.