Daisypath Anniversary tickers

اینبار دزیره می نویسد.
به دنیا می آییم رشد می کنیم بزرگ می شویم و بعدها خود پدر و مادر می شویم اما چگونه؟
تمام احساسم در93/08/20نوشته دزیره

به قدری حالم بد که حتی راهکاری هم واسش ندارم و این در مورد رفتن سر کار و جدایی از خانم طلاست. 

نمیدونم اما حسم این روزها اونقدری هست که حاضرم عمر من تموم بشه و روی عمر دخترم بیاد. فقط اینو می دونم در حال حاضر تمام وجودم اونه. هیچ موجودی رو تو دنیا بیشتر از اون دوست ندارم از خودم بیشتر دوسش دارم. دخترم لوس شد رفت. 

توی این مدت فقط عشق نثارش کردم دوستش داشتم و دارم . این احساس نوشته ی بالای وبلاگم رو کاملا منتفی می کنه یعنی می تونم بگم ممکنه تو شرایط خوب و ایده آلی بدنیا نیاییم و بزرگ نشیم اما می تونیم مادر و پدر خوبی باشیم . واقعا میشه و این برمیگرده به اون تغییری که می تونه هر آدمی بکنه. 

از اینجا میگم در حالیکه اصلا به چیزای بد فکر نمی کنم و سعی می کنم ازشون دوری کنم اما خوابای بدی راجع به خانم طلا می بینم.  

خوابا از زمان بارداریم شروع شد خواب می دیدم که گذاشتمش خونه و رفتم سر کار و بهش شیر ندادم. و یا یادم رفته و گریه کرده و در آخر یک دفعه خواب دیدم من بدنیاش آوردم و اونو گذاشتم تو کابینت و بعد از یه هفته یادم اومده بچه بدنیا آوردم و دیدم خانم طلا زبونم لال دور از جونش دور از جونش مرده و از بی شیری خشک شده و من داد زدم که خانم طلا و از خواب بیدار شدم. 

خودم علت این خوابا رو نمی دونستم. بارداری سختی داشتم اما اینقدر برام شیرین بود که حاضرم باز هم باردار باشم. روزی سه تا آمپول و انسولین و... 

اما دو بار هست که خواب می بینم خانم طلا رو جایی جا گذاشتم و دفعه آخر خواب دیدم که خانم طلا رو تو یه مدرسه ای بودم دزدیدن و من ناله و شیون میکردم ضجه میزدم که خانم طلا زبون نداره یعنی من دیگه خانم طلا رو نمی بینم. به همه التماس میکردم که خانم طلا رو ندیدین. و خیلی بد و وقتی چشمام رو باز کردم چشمای خانم طلا رو جلوی روم دیدم و دستاش تو دستم بود. به خدا گفتم مرسی خدا که خواب بود. 

اینها کابوسهای منه هر چند با چند تا از دوستام حرف زدم یکی می گفت منم همینطور بودم یکی  می گفت من خواب می دیدم با پتو خفه شده و ... 

اینها رو گذاشتم به کنار هر چند یک روز کارم اشک بود اما گذاشتمش کنار و حالا که دارم تمرین می کنم خانم طلا رو خونه ی مامانم بذارم . و خانم طلا گریه می کنه. دفعه اول گذاشتمش و اومدم خونه مهمون داشتم که یه ذره کار انجام بدم و گریه کرده بود و وقتی اومد کلی منو بو کرد و صورتمو خورد حس تلخی بود. 

و روزهای بعدی با باباش رفتیم و یه دوری زدیم و کمتر از یکساعت گریه کرد. اصلا باشیشه شیر نمیخوره و امروز که خواب بود گذاشتیمش بیدار شده و با مامانم خندیده و بعد از یک ربع گریه کرده وقتی مامانم به من زنگ میزد فقط جیغای خانم طلا به گوشم رسید و به سمت خونه اومدم حالم بد بود خیلی بد وقتی دیدمش چشماش از زور گریه باز نمیشد و خودشو می مالید به من و بهش شیر دادم و یه میک شیر خورد و بعد به مامانم می خندید. حالم اصلا خوب نیست خیلی سخته. بنا شده من ببرمش خونه ی مامانم و برم تو اتاق خواهرها و وقتی بنای ناسازگاری گذاشت بیام پیشش که اونجا منو ببینه و براش به مرور امن بشه. 

واقعا مرده شور این قوانین رو ببرن که هیچیش معلوم نیست تو اداره ای هستیم کارمند رسمی نه ماه میره مرخصی کارمند قراردادی شش ماه و وقتی اون سه  ماه هم درخواست بدون حقوق می کنیم موافقت نمیشه و می گویند تخلفه. 

میدونین چیه اصلا دوست ندارم برم سر  کار یادمه اونوقتا هم شیلا نمی خواست بره اما دید که حیفه سابقه و ... از بین بره. اما حاضرم 9 سال سابقه بره اما پیشش باشم از طرفی من آدم تو خونه نیستم و می ترسم بعدا پشیمون بشم و از طرف دیگه بعد مالیش که تحت فشارم. حتی اگه همسرم کار دومی داشت باز میتونستم یه ذره امیدوار باشم. اما خوب این استقلال مالی اگه از دست بره واسم سخته. 

خلاصه برام از تجربیاتتون بگین و اگه راهکاری به ذهنتون میرسه به من بگین. 

دوستتون دارم.

تمام احساسم در93/08/02نوشته دزیره

اکنون که قلم بر دست می گیرم یک ماه گذشته است و من ننوشتم. شما باور کنید که لب تاپ هم روشن نشده است و من روزهامو با دختر کوچولوم سپری می کنم.

از همه دوستام ممنونم که میایین و به من سر میزنین و احوال من رو می پرسین.

نمیدونم از کجا بگم از موش میگم . موش خونه ی ما یک ماه تله هایش بود اما از موش خبری نبود ما هم بنا رو بر این گذاشتیم از همان پنجره نورگیر رفته. ایشاله که رفته . البته اگه بود فضله ای بود و یا چیزی جویده میشد. اما نبود خدا رو شکر.

خواهرم خدا رو شکر بهتر شدن و باید جلسات ید درمانی رو طی کنن. دخترم بزرگ شده و برمیگرده و اسمشو که صدا می کنیم میشناسه و هر روز کارهای جدید یاد میگیره. آبغوره گیری من هم شروع شده چون به سر کار رفتن نزدیک شدم. از اداره پرسیدم و گفتن جز دستورالعمل ما نیست و مرخصی بدون حقوق به شما تعلق نمی گیره فقط مرخصی های این ۶ ماه که نرفتم که میشه ۱۵ روز رو میشه استفاده کرد یعنی بجای ۱۱ آذر می تونم اول دی برم سر کار.

امتحان کردم دخترم شیشه خورد باز خیالم راحته. انشاله از این ماه هم غذا کمکی شروع کنیم که تا ماه دیگه عادت کنه.

یک کار خوب که کردیم دوباره تولد یواشکی واسه مامانم گرفتیم و کلی خوشش اومد و رقصید و خندید. خدا رو شکر می کنم که جمع خواهرانه مون با حضور مامان قشنگه.

همسر محترم صلاح کار خود رو دانست و دانشگاه نرفت به امید سالهای بهتر.

امسال اولین سالی هست که دخترم لباس سقایی می پوشه درسته دخترا سقا نمیشن اما خوب پارسال نذر کردم نی نیم سالم بدنیا بیاد چه دختر باشه چه دختر لباس سقایی بپوشونم.

قولی که داده بودم براتون عکس دخترمو میذارم و رمزش همون رمز جشن سیسمونی هست.اگر هم پاک کردین سعی کنید یادتون بیاد. باور بفرمایید اصلا وقت ندارم بیام و دوباره رمز بدم. خیلی سخته خانوم طلا نمیذاره. خیلی خوابش کمه و وقتی هم بیداره باید باهاش بازی کنم.

از خدا میخوام تن همه ی شما سالم باشه.


یواشکی ها...
تمام احساسم در93/07/01نوشته دزیره

این روزای شلوغ گذشت.هفته ها میگذره و وقت نمیکنم که لب تاپو روشن کنم.خانم طلا کل وقتمو گرفته یا دارم باهاش بازی میکنم یا زفت و رفتش میکنم.خدا رو شکر دختر خوبیه از همه مهمتر خوش خنده هست. 

خواهرجون رفتن و عمل کردن من نتونستم برم بیمارستان اما جویای حالش بودم و فیلم و عکسای دخترک رو واسش میفرستادم. عملش خوب بود و چند تا از لنف هاش هم درگیر شده بود.اما جای نگران کننده اش اینه که دکترش همسرشو خواسته و چند روز پیش هم فامیل شوهرش تماس گرفته بود حالشو بپرسه همسرش گریه کرده بود.حالا ما نگران هستیم و مامانم همش ذهنش درگیره. خودشم میگه حتما یه چیزی هست.بهرحال خیلی ناراحتم. به شوهرشم میگیم چرا گریه کردی میگه واسه خودم گریه کردم.خیلی انرژی منفیه 

همون شب که خواهرم فرداش میخواست بره بیمارستان ساعت 2 شب بعد از والیبال خانم طلا رو پام خوابیده بود دیدم از نورگیر آشپزخونه صدای پلاستیک میاد به همسر گفتم رفت و اومد گفت بیچاره شدیممممم موشششششش

من هم دخترکو بغل کردم رفتم نشستم رو مبل. همسر ترسیده بود دستاش می لرزید.اونجا بود که من فکر کردم چقدر این نسل با نسل باباهامون فرق داره و خدا به داد نسل بچه های ما برسه.دیگه جاکفشی رو کشیدیم جلو در آشپزخونه و همسر رفته رو صندلی. اینقدر هول کرده بودیم که نمی دونستیم موشو با چی میکشن.به مامانم زنگ زدم اونم گفت جارو بردارین. همسر یه باره دیگه موشو دید اما سلاح نداشت بکشش.خلاصه که تا 5 صبح بیدار بودیم پیف پاف زدیم که از پشت لباسشویی بیاد بیرون.اما خبری نبود.به همسر گفتم بیا صبح کارگر میگیریم تا وسایل رو جابجا کنه.کارگر اومد اما از موش خبری نبود یکی گفت اون روزا میره پی الواتی شبا میاد نون خشک میخوره.یکی گفت میره تو موتور ظرفشویی و لباسشویی و یخچال.بنده حبس شدم تو اتاق خواب رو تخت . به همسر گفتم شاید خدایی نکرده میرفتی اداره یه اتفاق بد میخواست بیفته.کار خدا بی حکمت نیست .هر چی فکر کردیم موش کجا بود از کجا اومد.خلاصه اینکه خواهر که بیمارستان بود خونه بابا هم از اخلاق خوشش نمیرم.تو خونه موندیم.با یه دختر که هی باید بری دستشویی بشوریش. غذا مذا تعطیل بود. 

همسر ترسش ریخت و همش به خودش میگفت من بچه بودم قورباغه میگرفتم.تله و سم و این چیزا گذاشته شد اما از موش خبری نبود. 5 روز تو اتاق حبس بودم غذا تعطیل بود.البته خواهری از بیمارستان اومد رفتم اونجا.آخر سر نفهمیدیم موش از کجا اومده اما فهمیدیم توری پارچه ای آشپزخونه رو جویده و رفته.ایشاله که رفته شما هم دعا کنید رفته باشه.

خبر خوبه دیگه همسر ارشد قبول شد البته آمار قبولی ها بالا بود.دلش میگه بره اما اوضاع مالی میگه نه.فعلا هم از کار دوم خبری نیست.منم که فعلا حقوق ندارم تازه میخواستم 9 مرخصی برم سه ماه هم بدون حقوق. دوست دارم بره اما واقعا نمی تونم ساپورت مالیش کنم و واگذار کردم به خودش. بهرحال امسال بره بهتره از سال دیگه هست.اما با این وضعیت وحشتناک پوشک بسته ای 75 هزار تومن دختری.چون باید پوشک ضد حساسیت استفاده کنه.دیگه اینکه دعا کنید همه چی ختم به خیر بشه.

براتون دنیا دنیا خوشی آرزو دارم دعا کنید خواهرم خوب خوب باشه.