X
تبلیغات
اینبار دزیره می نویسد.

Daisypath Anniversary tickers

اینبار دزیره می نویسد.
به دنیا می آییم رشد می کنیم بزرگ می شویم و بعدها خود پدر و مادر می شویم اما چگونه؟
تمام احساسم در93/01/23نوشته دزیره

فروردین رو از یه جهت دوست دارم از یه جهت دوست ندارم از اینکه اینقدر بوهای خوب میاد بوی بارون بوی سبزی درختا بوی نفس کشیدن دوباره . حس روزهای خوب ۱۴ سالگی رو به من میده.و از یه جهت دیگه دوست دارم زودتر تموم بشه و حقوق بگیرم. نه اینکه پولام تموم شده باشه ها ... نه. اصلا اما نمیدونم چرا دوست دارم این روزهای کشدار بگذره و حقوق رو نوش جان کنم.

خدا رو شکر قسط ها رو صاف و صوف کردم و برای سال جدید که حقوق نمی گیرم پاک پاکم. این خیلی خوبه. هر چند با اومدن نی نی که خودش ثروت الهی هست روزی و برکت هم بیشتر میشه.

وارد ماه هشت شدم و یه مرحله دیگه از دوران خوش بارداری. شاید به قول دکترم خیلی سخته اینهمه دارو هر روز امپول و... اما برام شیرین بود بخاطر اینکه وقتی دوست داشته باشی بچه بیاد لحظه به لحظه اش میشه لذت و خاطره. میشه یه دوره از زندگی که باید بگذرونی و ازش لذت ببری.

سختیهای زندگی اینقدر من رو پخته کرده که قدر این روزهامو بدونم که بخاطر بالا و پایین های زندگی اعصابم رو خرد نکنم و مثل اون قدیم ندیما به قول معروف قاطی نکنم. اینقدر شکر گذار خدا هستم از این ارامشی که دارم و شکر گذار مشاورم و خدا قوتی به خودم میگم که تونستم به حرفاش گوش بدم و عملی کنم آنچه که باید در مورد زندگیم بدونم.

بعد از چند روز مدام چک کردن قندم یعنی روزانه ۴ بار چک کردن قندم دیدم که شبها قندم بالا میره با وجود رژیمی که گرفتم که مطلقا به مواد شیرین دست درازی نکنم و اینکه تو مصرف نون و برنج طبق دستور پزشکم پیش برم . امروز فهمیدم باید رگولار بزنم که فکر کنم مثل انسولین باشه و باید هر روز قند رو چک کنم به دکتر اطلاع بدم.

اینم میتونه از خاصیتهای سن زیاد باشه که دیابت بارداری گرفتم هر چند خدا رو شکر خیلی کمه. حالا به آمپول های هپارین آمپول انسولین هم اضافه شد یعنی روزانه دوبار جیز میشم. همسرم میگه چرا شکایت نمی کنی ؟ خیلی سخته . من خسته شدم واست هر شب آمپول میزنم . میگم نمیدونم اما اصلا ناراضی نیستم. دخترم ارزش بیشتر از اینها رو داره. اونم میگه میدونی تنها عشق اونه که هر روز تو رو صبور تر میکنه.

به امید روزهای سلامت روح و جسم.

 

تمام احساسم در93/01/16نوشته دزیره

بالاخره تعطیلاتم تموم شد و روزی که باید کوله بار رو بست و اومد سر کار شروع شد. البته این تعطیلات شامل حال من نمیشد که بخاطر اینکه در روزهای پایانی بارداریم به مرخصی هام احتیاج دارم تو عید همراه همسر جان به سرکار رفتیم و کلی هم از بیکاری کیف کردیم . اگه سفر نداشته باشم که معمولا تو عید مسافرت نمیرم عید سرکار رفتن رو دوست دارم اول اینکه همه خیابونهای خلوت رودید میزنم و از هوای بهاری لذت میبرم و اگر ماشین داشته باشیم با ماشین سرکار میریم و بعد از اون هم ساعت 2 تعطیل میشیم. این یعنی اینکه حیفه موقعیت به این نابی رو از دست بدیم.

تو عید خیلی کارها کردیم اولیش فرش برا اتاق طلا خانم خریدیم یه فرش که شکل پروانه و گل هست که خیلی دوستش دارم . حالا اینور و اونور دربه در بودیم که لوستر و رو تختی هم همونطوری پیدا کنیم که دست بر قضا وقتی داشتم لوازم سیسمونی رو جابجا میکردم چشمم به یه بروشوری افتاد که از نمایشگاه مادر و کودک گرفته بودم.دیدم ای دل غافل چه فرشهایی که با دکوراسیون اتاق کودک ست میشه و از شانس خوب من فرش من هم جز اونا بود و حالا خوشحالم که میتونم با هم ست کنم.

دومین کارمون چیدن بخش بزرگ اتاق طلا خانم بود که خوب هنوز قسمتای زیادیش مونده و باید مرتب بشه اما خوب لباسهاش و چیدمان دکوریش انجام شد.این قسمتش قشنگه هر روز من و باباش میریم تو اتاقش و یه لبخند از سر رضایت میزنیم و یه عالمه فکرای خوشگل میاد تو سرمون و میاییم بیرون. به همسرم میگم کاش نی نی وقتی می اومد اتاقشو میدید کیف میکرد می گفت :وای چه خوشگله چه دوستش دارم و کلی ذوق می کرد اونوقت ما هم یه دنیا ذوق میکردیم.

از بابام بگم که خدا میدونه وقتی اسم طلا خانم میاد ذوق می کنه و میخنده و کلی دوست داره از حالا نوه شو. گاهی به شکم من دست میزنه و مثلا میگه الان چه شکلی هست و چیکار میکنه؟

تو عید همسرم همراه بابام یک سفر یکروزه به شهرستان داشتن واسه چهلم مادر شوهر خواهرم. منم پیش مامانم و خواهرها بودم. البته با خواهرها رفتیم تجریش گردی.

یک روز هم همراه همسر رفتیم به دیدار با تاریخ . اینبار رفتیم کاخ نیاوران و اونجا رو دیدیم . هر چند زیاد خوشمون نیومد بخاطر اینکه سعدآباد یه چیز دیگه ای بود. و کاخ نیاوران کلا خالی بود هیچ وسیله خاصی نبود اونجا و از نظر مدیریت هم ضعیف بود و اصلا توضیحی واسه کارهای اونجا نبود.

یک روز هم سهم ما سینما شد و فیلم طبقه حساس که خوب کمدی بود و زیبا با بازی رضا عطاران هم زیباتر شد.

تو عید یه دختر خوب بودم بخاطر اینکه قندم لب مرز بود دکتر مطلقا ممنوع کرده بود شیرینی و قند وکلا هر خوراکی شیرین رو . من هم کاملا اجرا کردم و نتیجه اش کم کردن 2 کیلو شد .

یه کار دیگه هم کردم یه بخشی از گیفتای سیسمونی نی نی رو تهیه کردم و دارم مقدمات جشن سیسمونی رو آماده می کنم.

سیزده بدر هم مامان آش پخته بود و رفتیم خونه ی دیبا و از اونجا هم رفتیم پارک و بعدش هم همه اومدیم خونه ی ما و کنار هم بودیم و با خواهرها بقیه اتاق طلا خانم رو چیدیم.

و امروز یه روز سخت بود که ازمایش 3 ساعته گلوکز داشتم و ساعت 7 آزمایشگاه از من یه نمونه خون گرفت و بعد گلوکز رو نوش کردیم و نوبت بعدیش ساعت 8 بود بعد از یک ربع حس کردم دنیا داره دور سرم می چرخه حالت تهوع داشتم و بدنم یخ کرده بود حس کردم بخاطر ناشتا بودنم هست . روی صندلی نشسته بودم و جون کندم تا ساعت 8 شد نگو بخاطر گلوکز بود . نمیدونم چرا!

ساعت8 یه نمونه خون 9 یه نمونه خون 10 یه نمونه خون و سوراخ سوراخ و بی جان بسوی محل کار شتافتیم. از خدا میخوام قندم پایین باشه که خدایی نکرده انسولینی نشم.

به همه تون سال نو رو دوباره تبریک میگم براتون بهترینها رو از خدا میخوام شادی میخوام انشاله که سایه ی عزیزانتون بالای سرتون باشه و سلامت باشید همیشه.

این روزها با اینکه مملو از انرژی هستم اما دوستدار انرژی مثبت دوستای خوبم هستم.

دوستتون دارم مثل همیشه.

تمام احساسم در93/01/05نوشته دزیره

یه سلام که همراه هوای بهاری هست به همه ی شما. عیدتون مبارک صد سال به از این سالها.

فکر میکردم می تونم قبل از سال تحویل عکس از سفره هفت سینم بذارم و یه پست بذارم. و به همه عید رو تبریک بگم اما نشد که نشد اینقدر کارهام زیاد بود و عجله ای شد که نتونستم بنشینم با طیب خاطر بنویسم. همیشه روزهای نزدیک به عید حتی اگه همه ی کارهاتو انجام داده باشی باز هم کار داری نمی دونم چرا؟ اما خوب کلی صفا داره این کارها.

امسال سفره هفت سین ما رنگ و بوی دیگه ای داشت و اونم این بود.

کلی ذوق داشتیم از داشتن خانم طلا و کلی خدا رو شکر کردیم که خانواده ی خوشبختی هستیم. همسر جان برای خانم طلا کارت تبریک گرفت و کلی براش توش یادگاری نوشت. اینقدر با احساس بود که من کلی گریه کردم. عیدیش هم بهش پول داد و اولین عیدی دخترمون قبل از اینکه بدنیا بیاد بود. دومین عیدی رو خاله دیبا بهش داد که یه عروسک موزیکال بود و سومین عیدی رو دوست خوبم خاله مروارید بهش داد که دستش درد نکنه دو دست بلوز و شلوار و پول بود . قربون همه ی شما.

موقع سال تحویل به یاد همه بودم و براشون دعا کردم بیاد دوستای وبلاگی، مریضها ،خانواده ام و کسانیکه می دونستم مشکل دارن و کلی براشون دعا کردم انرژی مثبت فرستادم سمتشون که انشااله نسیم بهاری سوی اونها روانه کنه.

روزهای عید هم کلا به دید و بازدید گذشت و کلی همه ی فامیل سوپرایز شدن از شکم هندونه ای من. و کلی واسم ارزوهای خوب کردن.

خانواده همسرم رو هم من ندیدم اما مامان و بابام و عموم و همسر به دیدنشون رفتن و بعد از طریق جاری و احیانا بقیه فامیل همسر متوجه شدن که صاحب یه نوه دیگه ای شدن به همسر گفتن که خیلی خوشحال شدن و ارزوی خوب کردن و به گفته مادر خانواده پدرشون ناراحت شدن که چرا خانواده ی من می دونستند اما اونها نه. که همسر جان هم با درایت دلیل قانع کننده ای داده بودن خدا رو شکر.

نمی دونم چرا یکی از این روزهای بهاری کلی هورمونهام بهم ریخت مجبور شدم گریه کنم؟ امروز تو کتاب خوندم که مثل روزهای اول بارداری میشیم و هورمونها قاطی پاتی می کنن. خدا بخیر کنه.

یه روزی که فکر میکنم یکی از روزهای تابستون 84 بود یعنی 9 سال پیش با خانواده ام رفته بودیم شمال و اون موقع من با همسر دوست بودم قرار مدار ازدواج داشتیم و من براش یادگاری 3 تا صدف اورده بود یکی خودم یکی خودش و یکی خانوم طلا . اون موقع هم نظرم روی خانوم طلامون بود و بعد از ازدواج اون رو به من داد و من هم نگهش داشتم و حالا اینها تو سفره هفت سین ما نشان عشق دارن.

 

برای همه تون همه ی همه تون یه دنیا آرزوهای خوب دارن از خدا میخوام این سال ،اول از همه سلامت روح و جسم داشته باشید. فرشته ثروت تو خونتون خونه کنه و نره و تو خونتون برکت بیاد . از خدا میخوام پر از ارزوهای خوب باشین حسد نداشته باشین و واسه همه آرزوهای خوب کنید . براتون زیبا زندگی کردن دیگران لذت بخش باشه. از خدا میخوام نی نی ها رو خدا به مادر و پدراشون ببخشه و اونهایی هم که دوست دارن این گوهر ارزشمند رو بهشون عطا کنه.

کمتر از 2 ماه دیگه مونده که خانوم طلا رو بغل بگیریم شما هم برای من دعا کنید که فرزندی صالح و نیکو به من بده. مثل همیشه دوستتون دارم دوستای مهربون و گلم.