Daisypath Anniversary tickers

اینبار دزیره می نویسد.
به دنیا می آییم رشد می کنیم بزرگ می شویم و بعدها خود پدر و مادر می شویم اما چگونه؟
تمام احساسم در93/04/21نوشته دزیره

چهل روز از عاشقی ما گذشت از مادر شدن و دختر دار شدنم گذشت. دوستش دارم. از اون لبخندش بگیر تا اون لب ور چیدنش و اومه گفتنش.

این روزها داره میگذره و من وظایف مادر بودنم رو انجام میدم. برای همسرم افطار درست می کنم و خونه رو مرتب می کنم  و لابلای این کارها اگر وقت کنم مویی هم شونه می کنم.

گاهی حس می کنم خودم رو از یاد برده ام اینقدر که دل مشغولی دارم و دیگر اینکه پوسیدم در این خانه ای که دوستش دارم از دیوارهایش خسته شدم از بس زل زدم .

و جایی نیست که لحظه ای بروم و دست مامان و خواهرم درد نکند که یک روز در میان تنهایم نمی گذارند.

توی خونه ماندن مخصوصا برای منی که هر روز سر کار می رفتم سخت است. از برکت پدر آنرمالمان محبوریم خونه ی مادری را قلم بگیریم و دیگر هیچ.

همسر هم یا به روی خود نمی اورد و یا روزه های ماه رمضان بی جانش کرده اصلا نمی گوید بیا و برویم و بادی به کله مان بخورد.

بگذریم.

اما این روزها از ترکش های زخم زبانهای مادر شوهرمان هم در امان نیستیم. فیلش یاد هندوستان کرده است و میخواهد نوه اش را ببیند. اول نه گفتیم و بعد با مشورت خانواده و دوستان گفتیم تشریف بیاورن اما توقع مهمان نوازی نداشته باشند. از جایی که همیشه همسرم حواسش به ناراحتی های مادرش است گفت بگذار مادرم بیاید پایین (درب حیاط) و نوه اش را ببیند. و ماهم گفتیم بچه را در خانه ی خودش کنار مادر خودش ببیند.

و هنوز هم می بینیم همسر جان با مادر و خواهر ما سرسنگین است چرا؟ چون از طرف شما بچه ی من را دیده اند. ماهم گفتیم خوب شما هم ببینند. اما همسرمان هم خدا را میخواهد و هم خرما را.

می گوید وقتی مادرم بیایید و صمیمیتی نباشد می گویم بد از اینهمه بد و بیراه که به ما گفت دنبال کدام صمیمیت ساختگی هستی؟ اما کو گوش شنوا.

این است حال این روزهای من که تحت هیچ شرایطی خراب نمی شود زیرا خانم طلا را در آغوش دارم. 

تمام احساسم در93/04/08نوشته دزیره

شیرشو دادم و حالا میخواد یه آرامش بگیره تو آغوشم می گیرمش و تو پذیرایی راه می برمش چشماش بسته هست و داره لذت میبره . و من هم دارم لذت میبرم خودمو تو آیینه پذیرایی نگاه می کنم . خیلی با دزیره ۱ ماه پیش فرق دارم. اینگار همه زندگیم در یک نفر خلاصه شده و خداوند تمام نعمتش رو بر من تمام کرده.

دستاشو تو دستام می گیرم به خطوط کف دستش نگاه میکنم و باز هم به خدا احسنت میگم با این خلقتش. هر چی بهش نگاه می کنم سیر نمیشم و دلم میخواد وقتی خوابه بیدارش کنم و باهاش بازی کنم. گردنشو بو کنم و هام هام کنم . دستاشو ببوسم .

دنیا رو به من میدن وقتی که شاد و خوشحاله .وقتی شیرشو خورده پوشکشو عوض کردم و آروغشو زده و میخوابونمش و باهاش حرف میزنم و اونم مثل ماهی دهنشو باز میکنه و اینگار میخواد جوابمو بده. آره حس میکنم جوابمو میده چون دیگه نوزاد نیست و بزرگ شده.

وقتی باهاش حرف میزنم و یه لبخند تحویلم میده دنیا مال من میشه.

وقتی لباسش رو عوض میکنم و شروع می کنه از اون گریه ها مخصوص خودش رو میکنه و بعد که بغلش میکنم یه آهی می کشه و آروم میشه اونوقت پر حس خوبم که میتونم ناجی یه نی نی کوچولو باشم. می تونم بهش آرامش بدم و امنیت داشته باشه.

هر روز که میگذره بیشتر از خدا ممنونم . پارسال اینموقع با همسری در تکاپوی داشتنش بودیم و امسال تو خونمون هست چقدر خوبه آدم به آرزوهای خوبش برسه.

و حالا فردا میشم یه همسر یه مادر سی و سه ساله . و حس می کنم چقدر بزرگ شدم و این فقط و فقط بخاطر داشتن نام مادری هست. مادر بودن خیلی بزرگه و هر روز که میگذره و خانم طلا رو نگاه میکنم بیشتر قدر مامان مهربونم رو میکنم. خدا به همه اونایی که دارن ببخشه و اونایی هم که رفتن خدا رحمتشون کنه.

دوستش دارم این روزهامو اینقدر شیرینه که دوست دارم بنویسمش .

فردا نه تیر دیگه ای هست یه روزی که با داشتن  کیهان مهربونم و خانم طلا یه تولد بیادماندنی خواهد بود.

تمام احساسم در93/03/29نوشته دزیره

خستگی و بیخوابی های شبانه من رو راهی بیمارستان کرد. فکر نمیکردم روی چسمم اثر بگذاره. یک شب که از ساعت ۱۲ تا ۴ بیدار بودم و خانم طلا بالاخره ۴ صبح تو دستای باباش خوابش برد معده ی من هم درد گرفت و همراه اون پشتم هم درد گرفت. فشارم رو گرفتم بالا بود و خودم حس کردم الان دیگه می میرم.به قول مامانم مردن کاری نداره. قرص فاموتیدین خوردم اما اصلا خوب نشدم همین شک من رو برانگیخت که نکنه معده ام نباشه و قلبم باشه. تا ۷ صبح تحمل کردم اما نشد که نشد خانم طلا رو سوار کریرش کردیم و رفتیم خونه ی مامانم و به مامانم سپردیمش و رفتیم بیمارستان . اول نوار قلب که اوکی بود و بعد چند تا امپول واسه معده و آخر سر معده خوب شد اما پشتم درد میکرد.

خستگی بد جوری نظم زندگیم رو بهم ریخته.اما هر روز خدا رو شکر میکنم که خانم طلا رو دارم و عزیز دلم کنارم هست شیر میخوره و با دستاش سفت دستام رو می گیره.

باباییش خیلی کمکم می کنه و از این بابت هم خدا رو شکر میکنم . همسرم نسبت بهش و من حس مسئولیت داره و این خیلی خوبه که شرایط من رو درک میکنه. خیلی از ادما رو می شناسم که وقتی بچه گریه می کنه خودشون رو به خواب می زنن. اما من و همسرم نصفه شب تعارفی تیکه و پاره میکنیم که کدوممون خانم طلا رو بگیریم و کدوم بخوابیم.

زندگی در جریان خوبش داره میگذره. مامانم میاد خونمون و کارهای روتین رو انجام میده اما باید این چله ای که همه میگن بگذره ببینیم خانم طلای از خارج اومده خواب شبهاش درست میشه؟؟؟

شبهای خوبی داشته باشید و اگر نیمه شب بیدار شدید به دزیره سلامی بفرستید.