تبليغاتX

Daisypath Anniversary tickers

اینبار دزیره می نویسد.


اینبار دزیره می نویسد.

به دنیا می آییم رشد می کنیم بزرگ می شویم و بعدها خود پدر و مادر می شویم اما چگونه؟

گفتم غصه دارم غصه دارم چون به من الهام شده بود خبر خوبی در انتظارم نیست باز دوباره از نظر مالی دچار بحران شدیم همسرم رفت به مسکن مهر و دید تا ۲۰ فروردین ۲ میلیون و دویست تومن پول بهشون بدیم از این ماه هم ماهی ۱۵۰ هزار تومن تا ۳۶ ماه بهشون پرداخت کنیم اصلا مردد هستم که چیکار کنم از طرفی میگم من همینطوری خونه دار نمیشم از طرفی میگم پول ریختن تو چاهه از طرفی میگم چند سال دیگه که بقیه خونه رو تحویل گرفتن من افسوس میخورم بخاطر همین غصه دار شدم و نم اشکی هم ریختم.البته مامانم رفت به بابام گفت و اونهم گفت من کمکشون میکنم بعد به مامانم گفتم لازم نکرده یه جوری جورش میکنم دوست ندارم منتش بالای سرم باشه .

همسرم به مامانش اون قضیه رو گفت میدونید میخوام بفهمه که نباید هر حرفی رو بزنه و الان که به ما احتیاج داره چون با جاری جان قهره باید حساب کار دستش بیاد اون هم گفته منظوری نداشته و می ترسه ما ترکش کنیم فهمیدم این آدم عوض نشده فقط از ترس تنهایی داره محبت میکنه و تیکه های آنچنانی نمی اندازه البته به این خاطر نبود که غصه دار بودم الان هم هستم نمیدونم چرا؟ هنو هم خونمون دچار بحران سگ می زنه گربه می رقصه هست و شلوغ پلوغه نمیدونید چه خبره!!!

همسرم دنبال کار گوشیم رفت و معلوم شد خانم دزده که خونش با خونه ی ما فاصله ای نداره سیم کارت ۹۱۲ توی گوشیم انداخته و حالا قرار شد آ*گ***اهی احضارش کنه.

خبر رسید دختر خاله بابام فوت کرده و پنجشنبه ماهم باید میرفتیم چون بابای من فراوان مرده پرست هستند و اگه به مرده هاشون احترام نگذاریم دودمانمان بر باد خواهد رفت پنجشنبه توی اون روز بارونی با همسرم به بهشت زهرا رفتیم توی سالن نزدیک غسالخانه بابام رو دیدیم و دست دادیم وتسلیت گفتیم خیلی سرد و خشک و رسمی اون حتی جلو پای همسرم بلند هم نشد اما به سکوت گذشت بعد از اون دیبا با شوهرش اومدند سعی کردم چهره پلید هوشمند رو نبینم با دیبا دست دادیم و فکر کنم اون لحظه چشمهای شوهر خواهرم از حدقه درآمد.

اما همسرم باهاش سلام و علیک نکرد خوب حق هم داشت بعد هم با دیبا حسابی حرفیدیم باز هم شوهر خواهرم حرصش گرفته بود و توی اون مراسم علی لهراسبی هم بود چون این فامیلمون که فوت کرده بود مادرزن برادر علی لهراسبی بود همونطوری قیافه اش عین ناله بود  .

بعد از اون به اصرارشون رفتیم غذا خوردیم البته دیگه خواهرم نبود طبق معمول آویزوون ماشین بابا بودیم هر چند که اصلا دوست ندشتم اما همسرم راضی بود بریم خلاصه تو ماشین بابام نطقش باز شده بود و مدام حرف میزد با ما.

بعد هم خونه ی دوست جون دعوت داشتیم و باز یک شب گرم و صمیمی کنار هم داشتیم همسریها هم رفتند خوابیدند و ما تا ۷ صبح باهم می خندیدیم و کلی حال کردیم اینکه اینقدر احساس راحتی میکنم خدا رو شکر میکنم گلک هم حسابی با ما اخت شده و دوست داره ما شب اونجا بخوابیم و ظهر هم صبحانه خوران رفتیم چون شب خونه ی یک از همکارای قدیمی دعوت داشتم البته اولین بار بود میرفتم اونجا. البته حس خوبی نسبت به ارتباط باهاشون نداشتم و این حس توی همسرم هم مشترک بود چون واقعا از لحاظ خانوادگی نمیتونیم دوستای خوبی باشیم و عقایدمون خیلی فرق میکنه فقط به اندازه ی دو تا همکار که با هم ارتباط دارند و با هم بیرون میروند خوبه.

هفته ای که شروع شد میدونم هفته ی پرکار و سخت هست روزهای انبارگردانی مون نزدیکه و هر روز تا ۶ غروب کار سخت انجام دادند طاقت فرسا است.

وضع رژیم هم چندان مطلوب نیست البته دارم دختر بدی میشم و ریزه خواری دارم و توی این دو هته ی گذشته فقط ۱۲۰۰ گرم کم کردم واین افتضاحه باید پیاده روی کنم که نه حوصله دارم نه وقتشو به عید هم داریم نزدیک میشیم و من تا وزن ایده آل ۹ کیلو فاصله دارم چیکار کنم خدای من؟

این هفته شور وشق کادوی ولنتاین رو دارم و باید برای نامزد یکی از همکارا که آقا هست کادو تزیین کنم  و همینطور کادوی همسری این پنجمین ولنتاینی هست که کنار عزیزم هستم و خوشحالم هر سال این روز رو جشن می گیریم دوستش درم چون توی این بحران روحیم خیلی به من دلداری میده و کمکم میکنه دوستش دارم چون از من حمایت میکنه دوستش دارم چون برای عشقمون تلاش میکنه.

پیوست: اصلا بحران روحیم بخاطر مسائل هورمونیم نیست چون اون دوران تازه رد شده نمیدونم بخاطر چیه!!! 

تمام احساسم در88/11/18 نوشته دزیره| |

چند روزه غصه دارم حوصله ندارم دوست دارم هیچ کاری نکنم گند خونمو برداشته یه حجم بالای کاردارم که نمی دونم از کجا شروع کنم کاش حداقل می تونستم بفهمم چم شده !!!

پنجشنبه با دیبا و مامانم و شایان به بهشت زهرا رفتیم اما فقط خودم رو با شایان سرگرم کردم . جمعه هم رفتیم خونه مامان کیهان و به خیر گذشت . البته بعدش به من زنگ زد که نمیخوادپول برنجی که براتون خریدم رو بدین برو گوشی بخر گفتم متشکرم چند وقت دیگه عیدی میگیرم و با عیدی هام می گیرم که گفت : نه پول عیدی تو بذار روی پول ماشین تا ماشین بخرین . البته مثل بز فقط اون لحظه خندیدم اما واقعا ناراحت شدم که به چه حقی برای عیدی من هم تصمیم می گیره به اون چه ربطی داره که این حرف رو می زنه اون از اون دفعه که گفت طلاهاتو بفروش و این هم از این .

خلاصه که قاطی پاتی هستم سر این مسئله هم با همسر جان قاطی کردم و اون هم گفت بهش میگه که چرا این حرف رو زدالبته می دونم یادش میره چون اون دفعه هم که مامانش گفته بود باید سیسمونی رو خانواده ات بگیرن همسر گفت بهش میگم اما رفته تا بگه .

دیگه نوشتنم نمیاد یکی بیاد منو درمون کنه!

تمام احساسم در88/11/12 نوشته دزیره| |

از فردای اون روز توی یک حرکت ناشیانه توی کلاس یوگا یکی از مهره های کمرم درد گرفت خلاصه این که دارم هنوز باهاش دست و پنجه نرم میکنم دیبا هر از گاهی برام مسیج میزنه و از حال همدیگه برخوردار میشیم. پنجشنبه هم مامانم برای ناهار اومد خونمون همسرم هم نبود و شرکت بود البته بعد از شرکت رفت خونه ی مامانش و بعد اومد با هم به بیرون رفتیم و جاتون خالی شام خوردیم . جمعه هم فقط خوابیدیم که البته عصرش دیبا برام مسیج زد میای با هم بریم بیرون تعجب کردم اولش اومدم بگم نه گفتم حالا رو انداخته زشته دیگه از کیهان پرسیدم با اینکه می دونم ته قلبش زیاد راضی نیست اما گفت میل خودته من هم با دیبا قرار گذاشتم و با ماشین اومد دنبالم با شایان بود البته شوهرش نبود رفته بود شهرستان ..

به من گفت لاغر شدم و فهمید رژیم گرفتم و از این ور و اون ور حرف زدیم اما اصلا گله گی نکردیم و از دعوای اون شب حرفی نزدیم احساس کردم اونهم دلش برای من تنگ شده بود..

مامانم هم خیلی خوشحال شد که ما با هم دوست شدیم شنبه هم عجب ضد حال جالب خوردم چون فقط ۱۰۰ گرم کم کرده بودم و این نتیجه چند دفعه شام بیرون خوردن بود و دکترم به من گفت رفوزه بپا نری تو کوزه و رژیمم رو عوض کرد و گفت ببینم چیکار میکنی تا حالا که مو به مو اجرا کردم دو هفته دیگه برم ببینم چیکار کردم تصمیم دارم ۵ کیلو کم کرده باشم آخه برام افت داشت البته خوب اون روز هم یک روز مونده بود به ..پ ... و میدونستم شاید بخاطر اون باشه که نشون نداد وزن کم کردم اما خوب تنبیهی شد برام که کمتر غذای بیرون رو بخورم.

مامانم به من زنگ زد و گفت با بابا جسته و گریخته حرف میزنند و به بابا گفته با من ارتباط داره و بابا کلی خوشحال شده و گریه کرده و مامان هم باهاش گریه کرده بابا گفته گفتم به دزیره یه سری بزن می گفتی مرده شوره دزیره رو ببرن .. مامانم جلوتر اینها رو به من گفت، چون گفت اگه بابات ببینه حتما برای خودشیرینی بهت میگه من این حرفا رو زدم برای اینکه خودش عزیز باشه .

خلاصه بابام هم کلی از من آمار گرفته و گفته این دختر نمی تونست عید قربان یک مسیج برای من بزنه و... دیگه از همسرم پرسیده و فهمیده مامان میومده خونمون . مامان می گفت کلی خوشحال شده و گفته سجده شکر کردم . خدا رو شکر حال اون دختر خوبه.. بعد از اون هم مامانم می گفت تا صبح خوابش نبرده وهمش تو فکر دزیره بوده.. مامان گفت: از این قضیه دیبا خبر نداره چون اگه بابا نسبت بهش رفتار خوبی نشون بده اون میگه چون فهمید مامان با دزیره آشتی کرد به من محل میذاره چون بالاخره همه میدونن یه ذره دیبا حسادت داره و اونهم بخاطر حرفایی که شوهرش تو گوشش میخونه  حتی خواهرهای دیگه هم خبر ندارن چون نمیدونم چی میشه؟ البته دیبا هم به خواهرهای دیگه نگفته که با من در ارتباط هست فکر کنم اون دوتا دعواشون می کنند.

دیگه مامان میگه بابات سر از پا نمیشناسه و کلی خوشحاله گفتم میخوام چیکار اونجا نباید اون کارها رو میکرد دیگه چه فایده ای داره البته من عید میرم خونشون اما فقط عید تا وقتی خواهرها رفتارشون عوض نشه اونجا رفت وآمد نمی کنم اینطوری هم احترام خودم رو دارم هم همسرم.

دوشنبه هم مامان اومد خونمون و برام یک فیل چینی خریده بود .

مادرشوهر هم زنگ زد و گفت چرا نمیای خونه ی ما منهم بهش با خنده گفتم ما تازه همدیگر رو دیدیم ما برای خودمون برنامه داریم یک هفته خونه ی شما یک هفته خونه ی مامانم یک هفته استراحت یک هفته دوستامون.. گفت ناراحت نشو دلم برات تنگ شده!!! گفتم خوب بخاطر همین کیهان رو پنجشنبه فرستادم تا ببینیش... و بعد به همسرم گفته بود دزیره از حرف من ناراحت نشده که؟ اونهم گفته خوب ما برنامه داریم دیگه .. فکر نکنید اخلاقش عوض شده نه اصلا فقط می ترسه منهم باهاش قهر کنم مثل جاری و اونوقت تنها بشه اگه جاری الان باهاش خوب بود چهار تا حرف دیگه هم به من میزد اما فعلا نوبت جاری هست که دوران پادشاهی قهر رو بگذرونه.

براتون یک عالمه آرزوی خوب دارم چون میدونم دوستای گلی مثل شما دارم

 

تمام احساسم در88/11/05 نوشته دزیره| |

يكشنبه روزه بودم به يوگا رفتم و بي حال و فشار در حد صفر با همسرم رفتيم بيرون غذا خورديم اومديم خونه گفتم فقط بخوابيم دارم مي ميرم داشتم مسواك ميزدم كه ديدم كيهان داره با موبايلم حرف ميزنه ديدم مبهم بانو جونه گفتم الان به خونتون زنگ ميزنم گفت مهمه تماس گرفتم گفت ما ميخواهيم 3 صبح بريم شمال گفتيم شماهم بياييد . گفتم: فردا؟ گفت آره گلك نيست و ميريم شمال ناهار رو هم اونجا مي خوريم و بعد برميگرديم گفتم مرخصي نگرفتم همسري صحبت كرد و گفت مياييم. زنگ زديم به رئيسهامون دروغ گفتيم و بعد دوش گرفتم آژانس گرفتيم و رفتيم به سمت خونه مبهم بانو 12 رسيديم مردها رفتند چرتي زدند ماهم بازي كرديم حرف زديم نت رفتيم و 4 صبح جمع وجور كرديم و رفتيم به سمت چالوس....

جاتون خالي كه سرمون رفت سي دي ماشينشون خراب بود و آقايون فقط ميخوندند و ماهم از اون ور ميخونديم خيلي خنديديم و بعد صبحانه اي خورديم . همسر مبهم بانو كه هنرمنده و عاشق عكاسي عكساي قشنگ از طبيعت گرفت و حسود هرگز نياسود كيهان هم عكس مي گرفت....

خلاصه نزديك 10 به چالوس رسيديم رفتيم نمك آبرود كنار دريا عكس گرفتيم و كلي خوشحالي از خودمون در كرديم به فروشگاه رفتيم و يك ناهار زديم تو رگ و به سمت تهران خودمون راه افتاديم همسر مبهم بانو خسته بود وخوابش مي اومد وچند دفعه تو راه استراحت ايكيويي كرد و دوباره حركت كرديم . خيلي خوش گذشت اينقدر انرژي گرفتم از ديدن دريا و با دوستاي خوبمون بودن.

آره ديگه همسري اخلاقياتش باهمسر مبهم بانو خيلي جوره و خوشحالم همونطوري كه ما دوستاي خوبي براي هم هستيم اونها هم پايه ي دوستي قشنگي دارند. ازشون بخاطر اين مسافرت يهويي تشكر مي كنم بهر حال اونها به ياد ما بودند ديگه....

خيلي خوبه آدم از اين دوستاي خوب تو زندگي داشته باشه شرمنده مبهم بانو رو به هيچكسي نميدم....

اين بود دوشنبه ي ما.. به همين سادگي و زيبايي!!!!

اينم چند تا عكس از اين سفر 15 ساعته.

من و مبهم بانو درون پتو مسافرتي

نمايي از پشت همسرانمون

جنگ پايا پاي

اينم براي اونايي كه دلشون براي دريا تنگ شده جهت انرژي گرفتن

 

تمام احساسم در88/10/29 نوشته دزیره| |


Design By : Night Skin