Daisypath Anniversary tickers

اینبار دزیره می نویسد.
به دنیا می آییم رشد می کنیم بزرگ می شویم و بعدها خود پدر و مادر می شویم اما چگونه؟
تمام احساسم در93/11/09نوشته دزیره

یک ماه و خورده ای هست ننوشتم من رو چه میشود. وای که چقدر زندگی رو تند می گذرد حتی بزرگ شدن خانم طلا اینگار همین دیروز بود که هفت ماهگیشو جشن گرفتیم حالا باید شمع هشت ماهگی رو فوت کنه. دخترک ناز چشم سبزم. 

دخترکی که منتظره مامانش از سرکار بیاد و اونهم بیاد پشت پنجره بدرقه اش کنه و حسابی ذوق کنه و بعد هم بیاد تو راه پله و دست و پاشو تکون بده خنده کنه و مامانیش از گوشه ی چشمش اشک بریزه و بندازش بالا و با هم بخندن و به قول مامانم بشه فیلم هندی. 

در حین اینکه کنار خانم طلا شادم اما خسته ام خیلی خسته . و از همه مهمتر کم خوابی آزارم میده . اینقدر خسته میشم که نمیدونم چطور باید خودم رو آروم کنم هیچوقتی برای خودم نمیذارم و این وسط رژیم هم شده نور علی نور هر شب یه مدل شام و فرداش یه ناهار جدید . شبها روی گاز یه طرف سوپ خانم طلا یه غذا واسه شام و یه غذا واسه ناهار فردا .  

این وسط همسر هم آزار و اذیت های خودش رو داره و دل به کار نمیده و یا کارها رو درست انجام نمیده. بهر حال الان هم یه زنم هم یه مادر و هم یه مرد کار بیرون برام سنگینه شاید خیلی از خانمها اینطوری باشن اما اگه درآمد دیگه ای بود شاید اینقدر خودم رو خسته نمیکردم. شاید در شبانه روز 3 الی 4 ساعت بخوابم.  

جدیدا خیلی با همسرم اوکی نیستیم و همش بخاطر خستگی منه و نمی دونم باید چطور اوضاع رو سر و سامون بدم. هر روز میام یه تصمیم بگیرم اما یه کاری میکنه که بهم می ریزم. و میدونم همه ی اینها از خستگی هست.  

کاش یه ذره کمکم میکرد . کاش. 

و خیلی چیزا که خیلی علاقه به گفتنش ندارم. 

دو ماهی هست لثه ام باد کرده و درد میکنه و موقع مسواک خونریزی داره چند روز پیش به همسرم گفتم با بی تفاوتی گفت منم همین شرایطو دارم دلم خیلیییییییییییییییی گرفت.  

خودم رفتم کلینیک نزدیک اداره که کلی واسم نسخه نوشت . اول جرمیگریش کن تمییز شه بعد جراحی و بعد پر . من گفتم من فکر کردم که یه عفونته که دارو میخورم خوب میشه حالا قرار شده که یه دکتر دیگه برم ببینم تشخیص اونا چیه. 

هنوز بعد از زایمانم که باید میرفتم چکاب زنان نرفتم و خیلی از کارهای عقب مونده.  

کلا این روزها خیلی عقب هستم.  

دلم خیلی سفر میخواد خیلی که موجودیمون اصلا واسه سفر رفتن کافی نیست. یه آب و هوای خوب میخوام اما اصلا هیچی اوکی نیست. دلم یه خرید خوشگل میخواد که اونم فعلا جور نیست. 

چند روز پیش با همسر قرار گذاشتیم و ظهر مرخصی ساعتی گرفتیم و با هم ناهار رفتیم بیرون خوب بود حال داد. خیلی وقت بود آروم غذامو نخورده بودم. 

دختر طلا اینقدر شیطونه و وروجک که نمی دونم کی زندگی بیفته رو نظم . بیشتر از همه این مترو خسته ام می کنه. خدا رو شکر که اداره خیلی باهام راه میان و حتی 3 روز تو هفته یک ساعت زودتر از پاس شیرم میرم. مرسی رییس عزیز. هنوز کار خاصی انجام نمیدم و فعلا نخودی اداره هستم. 

تو اداره خیلی وقت دارم که بیام نت اما این همراه اول کوفتی اصلا صفحه باز نمی کنه . فقط وایبر . 

خوب دیگه دخترم شام میخواد برم و بهش غذا بدم دوستتون دارم همیشه چون همراه های خوبی هستین.

تمام احساسم در93/09/23نوشته دزیره

یکماهه ننوشتم.خانم طلا اینقدر مشغولم کرده که حتی نمیرسممم به خونه رسیدگی کنم همین که یه غذایی درست میکنم یعنی کار شاقی کردم. توی ماه گذشته به سر کار رفتم شب قبلش خونه مامانم خوابیدم که صبح دخترم بیدار نشه البته روسا باهام همکاری کردن و ساعت 12 برگشتم خونه.دختر نازم خوابیده بود و خدا رو شکر نا آرومی نکرده بود.البته همچنان من هر روز میرم خونه مامانم و میرم توی اتاق قایم میشم.

 دختر واکسن شش ماهگی رو زد و متاسفانه قطره استامينوفن نمیخوره و شربت استامینوفن هم نمیخوره و مشکل بزرگی که دارم از قطره آهن عم بدش میاد اگه راهکاری دارین بگین لطفا.

توی این مدت دختر که داره بزرگ میشه و کلی همه عاشقش شدن. نعمت بزرگی که خدا به من.داده دختر خوش خنده و.خوش اخلاقمه. توی ماه آذر تولد همسر بود که با دوستامون و.خواهرا رفتیم بیرون.دیگه شمع فوت نکرد.و به بیرون اکتفا کردیم.واسه همسر ادکلن خریدم. یه شبم ناپرهیزی کردیم و بعد از چند ماه دخترو گذاشتیم خونه مامانم و رفتیم سینمای نزدیک خونه فیلم شیار 143 رو دیدیم و می تونم به جرات بگم خیلی وقت بود فیلم به این خوبی ندیده بودم. 

بعد از دو روز سر کار رفتن دو هفته مرخصی گرفتم که بیشتر پیش دخترک بمونم. تقریبا از اول دی کار رسمی من شروع میشه.

دوست داشتم همیشه پیش خانم طلا می موندم اما باید رفت سر کاررررر. هر از گاهی به وبلاگتون سر میزنم اما دختر جان فرصت نوشتن رو از من گرفته.

دوستتون دارم که هیچوقت من رو.تنها نگذاشتید.

 

تمام احساسم در93/08/20نوشته دزیره

به قدری حالم بد که حتی راهکاری هم واسش ندارم و این در مورد رفتن سر کار و جدایی از خانم طلاست. 

نمیدونم اما حسم این روزها اونقدری هست که حاضرم عمر من تموم بشه و روی عمر دخترم بیاد. فقط اینو می دونم در حال حاضر تمام وجودم اونه. هیچ موجودی رو تو دنیا بیشتر از اون دوست ندارم از خودم بیشتر دوسش دارم. دخترم لوس شد رفت. 

توی این مدت فقط عشق نثارش کردم دوستش داشتم و دارم . این احساس نوشته ی بالای وبلاگم رو کاملا منتفی می کنه یعنی می تونم بگم ممکنه تو شرایط خوب و ایده آلی بدنیا نیاییم و بزرگ نشیم اما می تونیم مادر و پدر خوبی باشیم . واقعا میشه و این برمیگرده به اون تغییری که می تونه هر آدمی بکنه. 

از اینجا میگم در حالیکه اصلا به چیزای بد فکر نمی کنم و سعی می کنم ازشون دوری کنم اما خوابای بدی راجع به خانم طلا می بینم.  

خوابا از زمان بارداریم شروع شد خواب می دیدم که گذاشتمش خونه و رفتم سر کار و بهش شیر ندادم. و یا یادم رفته و گریه کرده و در آخر یک دفعه خواب دیدم من بدنیاش آوردم و اونو گذاشتم تو کابینت و بعد از یه هفته یادم اومده بچه بدنیا آوردم و دیدم خانم طلا زبونم لال دور از جونش دور از جونش مرده و از بی شیری خشک شده و من داد زدم که خانم طلا و از خواب بیدار شدم. 

خودم علت این خوابا رو نمی دونستم. بارداری سختی داشتم اما اینقدر برام شیرین بود که حاضرم باز هم باردار باشم. روزی سه تا آمپول و انسولین و... 

اما دو بار هست که خواب می بینم خانم طلا رو جایی جا گذاشتم و دفعه آخر خواب دیدم که خانم طلا رو تو یه مدرسه ای بودم دزدیدن و من ناله و شیون میکردم ضجه میزدم که خانم طلا زبون نداره یعنی من دیگه خانم طلا رو نمی بینم. به همه التماس میکردم که خانم طلا رو ندیدین. و خیلی بد و وقتی چشمام رو باز کردم چشمای خانم طلا رو جلوی روم دیدم و دستاش تو دستم بود. به خدا گفتم مرسی خدا که خواب بود. 

اینها کابوسهای منه هر چند با چند تا از دوستام حرف زدم یکی می گفت منم همینطور بودم یکی  می گفت من خواب می دیدم با پتو خفه شده و ... 

اینها رو گذاشتم به کنار هر چند یک روز کارم اشک بود اما گذاشتمش کنار و حالا که دارم تمرین می کنم خانم طلا رو خونه ی مامانم بذارم . و خانم طلا گریه می کنه. دفعه اول گذاشتمش و اومدم خونه مهمون داشتم که یه ذره کار انجام بدم و گریه کرده بود و وقتی اومد کلی منو بو کرد و صورتمو خورد حس تلخی بود. 

و روزهای بعدی با باباش رفتیم و یه دوری زدیم و کمتر از یکساعت گریه کرد. اصلا باشیشه شیر نمیخوره و امروز که خواب بود گذاشتیمش بیدار شده و با مامانم خندیده و بعد از یک ربع گریه کرده وقتی مامانم به من زنگ میزد فقط جیغای خانم طلا به گوشم رسید و به سمت خونه اومدم حالم بد بود خیلی بد وقتی دیدمش چشماش از زور گریه باز نمیشد و خودشو می مالید به من و بهش شیر دادم و یه میک شیر خورد و بعد به مامانم می خندید. حالم اصلا خوب نیست خیلی سخته. بنا شده من ببرمش خونه ی مامانم و برم تو اتاق خواهرها و وقتی بنای ناسازگاری گذاشت بیام پیشش که اونجا منو ببینه و براش به مرور امن بشه. 

واقعا مرده شور این قوانین رو ببرن که هیچیش معلوم نیست تو اداره ای هستیم کارمند رسمی نه ماه میره مرخصی کارمند قراردادی شش ماه و وقتی اون سه  ماه هم درخواست بدون حقوق می کنیم موافقت نمیشه و می گویند تخلفه. 

میدونین چیه اصلا دوست ندارم برم سر  کار یادمه اونوقتا هم شیلا نمی خواست بره اما دید که حیفه سابقه و ... از بین بره. اما حاضرم 9 سال سابقه بره اما پیشش باشم از طرفی من آدم تو خونه نیستم و می ترسم بعدا پشیمون بشم و از طرف دیگه بعد مالیش که تحت فشارم. حتی اگه همسرم کار دومی داشت باز میتونستم یه ذره امیدوار باشم. اما خوب این استقلال مالی اگه از دست بره واسم سخته. 

خلاصه برام از تجربیاتتون بگین و اگه راهکاری به ذهنتون میرسه به من بگین. 

دوستتون دارم.