Daisypath Anniversary tickers

اینبار دزیره می نویسد.
به دنیا می آییم رشد می کنیم بزرگ می شویم و بعدها خود پدر و مادر می شویم اما چگونه؟
تمام احساسم در۹۴/۱۱/۱۴نوشته دزیره

با اینکه دیگه مدل نوشتنم فرق کرده اما باز هم خودمو ملزم میدونم که بنویسیم اینجا ی جوری انگار که این دفتر خاطرات باید نوشته بشه.

بعد از 34 سال زندگی کردن دارم به یه نتیجه هایی میرسم و شاید  ی تلنگر منو به خودم آورد. خیلی تر ها که کارتون فروزن رو واسه خانم طلا گذاشته بودیم اون تخته سنگا که برای آنا و کریستف شعر میخوندن "نمیگیم عوضش کن بدون عوض نمیشه اینو بدون نیروی عشق بزرگه همیشه"

خوب منم به این نتیجه رسیدم هر چندشرایط زندگی و آدمای دور و برمون عوض نمیشن و ما واقعا نمیتونیم عوضشون کنیم و حتی اگه خلقیات بدی داشته باشند باید با اون خودمون رو سازگار کنیم. د ر مورد همسر محترم هم همینه و باید بپذیرم و این مستلزم وفق دادن با شرایط های ویژه و اینکه بتونم نگرانی های خودم رو کمتر کنم.

با همسر به چالش برخوردیم ی چالش که از لجبازی اون شروع شد تا بداخلاقی من. اما جلو دخترک حرفی نزدیم و کلا بحثی نشد دخترکم روحیه لطیفی داره و باید زیبایی های این دنیا رو ببینه.اما این چالش دو روز طول کشیدو آخرش هم به این نتیجه رسیدیم که مهم تر از همه چیز همدیگر رو دوست داریم و میتونیم خوب زندگی کنیم. قولهایی دادیم به هم که اجراشون کردیم.

و اینکه حس میکنم مستقل تر شدم خودم رو از لحاظ عاطفی بیشتر میتونم جمع وجور کنم و اینکه سعی میکنم حواسم به خودم بیشتر باشه

دختر ماهی دارم که شده ستاره خانواده، نازنین و زیبا و دوست داشتنی.دلربایی برای همه میکنه و شده نقل مجالس.

خدا رو شکر همه چی خوب پیش میره خواهرها مشغول درآمد و خوش های خاص خودشون هستن و دیبا هم در آرامش هست. بابا خوبه اما مامان پادرد داره و ضربه بزرگی که به من خورده شل زدن مامان هست و عصا دستش میگیره. کانال نخاعش تنگ شده و حاضر به جراحی نیست.خیلی نگرانم مامانم سنی نداره که بخواد عصا دستش بگیره همش 55 سالشه.خدا شفاش بده.

ماه قبل و این ماه دو تا کنسرترفتیم رضا یزدانی عزیز و با احساس و سیروان پر انرژی و خبر خوب اینکه آخرای ماه کنسرت کاوه یغمایی بعد از سالها میتونه حالمون رو خوب تر کنه.

تو فکر ی لباس خاص برای دختر طلا هستم واسه عیدش ضمن اینکه اینقدر بزرگ شده که وقتی لباس زیبا و جدید تنش میکنم خودش رو نگاه میکنه و میره جلو آیینه و میخنده بهخودش . 

نیمه بهمن هم داره میشه و به عید زمان زیادی نمونده امسال خیلی زود گذشت. دلم میخواد دیربگذره بچگی های دخترم رو بیشتر ببینم. مامان کارمند فقط حسرت به دل داره که روزانه های دخترش رو نمیبینه اما واقعا همراه باباش براش وقت میذاریم کلاس خلاقیت و شنا و بازیهای کودکانه کنار هم. خدارو شکر بخاطر داشتنش. 

دلم خیلی چیزها میخواد که اینجا اصلا مجالش نیست. دلم واسه خیلی از دوستام تنگ شده خیلیا که دیگه نمی نویسن، خیلیا که دیگه ازشون خبری ندارم.  خیلیا که دوستشون داشتم.از خدا میخوام همیشه خپش باشن.کاش...

دوستتون دارم و به قول سیامک عباسی :

خوشبختیتون آرزومه  

تمام احساسم در۹۴/۱۰/۰۷نوشته دزیره

مطلبی که میخوام امروز براتون بگم تمام حسم هست از این روزها و آدماش و قضاوتی هم نمیکنم و دوست ندارم شما هم قضاوتی کنید. دلیلش هم بخاطر این هست که ما واقعا جای اون آدما نیستیم. به شخصه به این نتیجه رسیدم که اگه بخوام هر کسی رو قضاوت کنم چند وقت دیگه خودم هم در موقعیت همون آدم میبینم و میرسم به حرفم که کاش قضاوتش نمیکردم.

درست و یا غلط این روزها گوش شنوای دوستانم شدم. دوستان صمیمی و مهربونی که سعی میکنن حرفاشونو به دوستشون بگن.

شاید از یک ماه پیش سه تا ازدوستام برام تعریف کردن که د ر زمان متاهلی یا عاشق شدن و یا ارتباط دیگه ای دارن.

خوب اصلا تعجب نکردم این روزها پره  از اتفاقهایی که در مورد آدما میفته. اما جالب بودن اون حس نابی بود که بعد از سالها زندگی متاهلی بهشون دست داده بود.

طبیعتا خوب در زندگی مشترکشون مشکل داشتن و این مشکل بصورت حاد در اومده بود. که نفر سومی تونسته بود و وارد حریم خصوصی اون آدم بشه.

حسی که میخوام ازش بگم این هست که دوستم همه چیز رو برام تعریف کرد و منم حس کردم چقدر خوبه بعد از سالهای سال خوشحاله،  چقدر خوبه میتونه لحظه ای عاشقانه زندگی کنه،  دلش بلرزه،  و زندگیش از مرده گی در بیاد.

شاید یه لحظه به فکرتون بیاد که خوب اون مرد میتونست همسر خودت باشه که با این خانم دوست میشه و یا هر چیز دیگه ای.

اما فرقی نمیکنه بعضی از آدما چه زن و چه مرد باید از روزمره گی و یکنواختی

در بیان. یک مرد ویا یک زن حتما نیاز داره که گاهی بشینه تو کافه و یه کافی بخوره و با طرف مقابلش حرفای احساسی رد و بدل کنه و خدا کنه اون فرد زنش باشه. خوب گاهی که فکر میکنم میبینم روزمره گی آنچنان تیشه به ریشه آدم میزنه که نگو و نپرس. 

البته من روی صحبتم با کسانی نیست که از رابطه یواشکی فقط به س(((.ک،؟؟؟؟؟.س## فکر میکنن. چون اصلا حرفم شامل این آدما نمیشه. اما وقتی رابطه احساسی بین زن و مرد بوجود میاد. خوب طبیعتا اتفاقهای دیگه هم میفته.

و این رو میخوام بگم که چقدر خانما حسشون نزدیک به هم هست وخانم از همسرش بی مهری بی توجهی و گاهی خیانت میبینه سعی میکنه تحمل کنه و بگذرونه روزها رو اما وقتی رابطه اش  احساسی میشه با یه مرد دیگه میتونه قید همسرشو بزنه و این یعنی که من فقط میتونم تو دلم یکی رو راه بدم. 

خوب یا بد،  زشت یا زیبا زیادن. شاید یک روزی من یا شما تو همین جایگاه باشیم. اما میخوام اینو بگم. که واقعا چی میشد به عنوان یه زن و یا یک مرد وقتی با همسرمون به رستوران میریم همونطور مثل روزهای اول آشنایی عاشقانه  نگاهش کنید دستشو بگیرید.خوب چه اشکالی داره از این شاخه گلایی که واسه دوست دختر یا پسرتون میخرید واسه همسرتون بخرید.ناز کشیدن تو عاشقانه های دو نفر زیباس خوب ناز همسرتون رو بکشید.تفریح  وعشق بازی هم  میتونه با همسرتون باشه. اگه هیچکدوم از اینها  با همسرتون نمیتونه خوشحالتون کنه پس وارد ی زندگی مرده شده اید.

اینها چیزای هست که نمیگم خودم هم کاملا اجرا میکنم اما اگه فقط مشکلات زندگیتون درگیر این یکنواختیا شده یه اتفاق خوب میتونه خوبش کنه.

امروز صبح باز هم همون حس های پر از بعض به سراغم اومد هدفن توی گوشم و از مترو که پیاده شدم سوار اتوبوس شدم اما اشتباه کردم باید راه میرفتم و با اینکه سرما تمام صورتمو گرفته بود اما باید راه میرفتم. گاهی این راه رفتنا حالمو بهتر میکنه اما هنوزم دنبال یه حس گنگ درونم هستم.

این روزها آشوبم. اما سکوت میکنم. و کاش...  

 

تمام احساسم در۹۴/۰۸/۲۹نوشته دزیره

یه دوست وبلاگی داشتم که شاید سالها ازش خبر نداشتم البته اون کمرنگ شد و دیگه ننوشت . اما یه زمانی یه شماره از من خواست و من خط کاریم رو بهش دادم . که خوب گهگاهی مسیج میداد و احوالپرسی میکرد تا اینکه خبری ازش نشد.منم خط کاری رو خاموش کردم. بعد از گوشی اندروید خریدن دیدم که اونم گوشی اندروید داره و البته تو کانتکتم بود.  

تا اینکه بعد از سالی و ماهی خواستم یادی ازش کنم بهش پیام دادم و خودم رو معرفی کردم تا بشناسه و اون هم خوشحال شد و یه چند دفعه ای برای هم پیام گذاشتیم و تموم شد و عکس خودم و خانم طلا رو خواست و منم عکسش رو خواستم که گفت نمیتونم تو شبکه های مجازی عکسمو بدم.  

تا اینکه یک روز با یه پیام مواجه شدم که دزیره خانم امروز تو صفحه فیس بوکم اسمت رو بالای پیچ دیدم یعنی خیلی وقته پروفایلی به اسم شما جز بازدیدهای پروفایلم بود اما چون فامیلتو نمیدونستم اصلا واردش نشدم تا اینکه عکس نی نی آشنا اومد . مرسی که تو لاین و فیس بوک دنبالم میکردی اما چرا چراغ خاموش . اگه درخواست دوستی میفرستادی خوشحال تر میشدم حتی اون روزم که چت کردیم آشنایی ندادی.  

من نمیدونستم بخندم یا تعجب کنم . براش نوشتم نه ... جان من اصلا فامیل شما نمیدونم که بخوام شما رو سرچ کنم یا حتی نمیدونم چطوری متوجه میشیم جز بازدیدهات بودم .شاید فیس بوک کانتکتم رو سرچ کرده من جسارت این رو به خودم نمیدم که به حریم خصوصی کسی تجاوز کنم اینم که باعث شد به شما پیام بدم دلم براتون تنگ شده بود و... 

تا اینکه یک روز یه دوست قدیمی ام تماس گرفت که خطم تو خونه جدیدم آنتن نداره شماره شوهرم رو میدم عکسای خانوم طلا رو بفرست . منم شماره شوهرشو به اسم دوستم سیو کردم تا اینکه دیدم بله صفحه فیس بوکم تو قسمت people may be you know با اسم تیمور اومد و بعد لاینم که add friendتیمور منم آی خندیدم آی خندیدم . گفتم این تیمور بلا مرده چقدر دنبال من گشته و سرچم کرده.. خوب به حرف خودم رسیدم که از کانتکت سرچ میکنه. تیمور اسم همسر دوستمه.

دیگه جوابی به اون دوستی که فکر میکرد دنبالشم و یا خیلی سرچ میکنمش ندادم. بعضی آدما رو تا بیای روشن کنی خودت خاموش میشی. خوب یادمه اون وقتی که فیس بوکمو راه انداختم فکر کنم سال 88بود رفتم یه سری دوستای دبیرستان و دانشگاه و .. پیدا کردم  و ادد کردم حتی همسرکل دوست دختراشو دنبالش گشت.اما نه دیگه تا این حد که بخوام اوهههه بگردم دنبال ایشون.

اما واقعا گاهی چی فکر میکنیم گاهی چقدر آدمای دور و برمون رو میشناسیم و یا بر اساس چه شناختی باهاشون برخورد میکنیم.  

درسته خوب تو وبلاگم همه چی با اسم مستعار هست اما خوب خیلی خودم سکرت نگه نداشتم چون واقعا چه فرقی میکنه که کی هستم و چی هستم هر کسی قصه ای داره واقعا. 

بگذریم. 

امسال آبان هم تولد یواشکی واسه مامان گرفتیم و به قولی سوپرایزش کردیم کلی خوشحال شد و حس قشنگی داشت ما هم لذت بردیم از این حسش. 

اینقدر پنجشنبه جمعه ها خسته میشم که ترجیح میدم هر روز سرکار باشم. دلم یه کم غر غر میخواد تمییز کردن خونه و غذا درست کردن و بچه داری و کمبود خواب چرا باید روی شونه یه خانم کارمند باشه.  

نوجوون که بودم حتما تو ذهنم بود که کارمند بشم و بتونم استقلال مالی داشته باشم. و واقعا خانم کارمند در یه رفاه خاصی بود اما الان هم خانم کارمندم در بیرون منزل و هم خانم کارگرم در خونه. رفاه هم بهتره نگم.

همین هفته پیش بود که یه اکیپ شدیم که شام بریم بیرون خوب رستورانش دیسیپلین خاصی داشت و خانم طلا طبعا اذیت میکرد نبردمش و گذاشتم پیش مامان . کلا همش تو فکرش بودم و آخرسر هم غذا مزه نداد. چه کاریه . همش حس بد. 

چون تایم کاریم خانم طلا پیش مامانه دیگه وقت دیگه نمیذارمش هر مهمونی و تولد و ... میرم میبرمش دلم نمیاد نباشه پیشم.  

اینم از حس مادرانه که در ماست. 

روزهاتون خوش .  

پیوست: مطلب بالا هیچ اهانتی به دوستانم نیست. و فقط حسم در اون روز رو نگاشتم.