Daisypath Anniversary tickers

اینبار دزیره می نویسد.
به دنیا می آییم رشد می کنیم بزرگ می شویم و بعدها خود پدر و مادر می شویم اما چگونه؟
تمام احساسم در93/07/01نوشته دزیره

این روزای شلوغ گذشت.هفته ها میگذره و وقت نمیکنم که لب تاپو روشن کنم.خانم طلا کل وقتمو گرفته یا دارم باهاش بازی میکنم یا زفت و رفتش میکنم.خدا رو شکر دختر خوبیه از همه مهمتر خوش خنده هست. 

خواهرجون رفتن و عمل کردن من نتونستم برم بیمارستان اما جویای حالش بودم و فیلم و عکسای دخترک رو واسش میفرستادم. عملش خوب بود و چند تا از لنف هاش هم درگیر شده بود.اما جای نگران کننده اش اینه که دکترش همسرشو خواسته و چند روز پیش هم فامیل شوهرش تماس گرفته بود حالشو بپرسه همسرش گریه کرده بود.حالا ما نگران هستیم و مامانم همش ذهنش درگیره. خودشم میگه حتما یه چیزی هست.بهرحال خیلی ناراحتم. به شوهرشم میگیم چرا گریه کردی میگه واسه خودم گریه کردم.خیلی انرژی منفیه 

همون شب که خواهرم فرداش میخواست بره بیمارستان ساعت 2 شب بعد از والیبال خانم طلا رو پام خوابیده بود دیدم از نورگیر آشپزخونه صدای پلاستیک میاد به همسر گفتم رفت و اومد گفت بیچاره شدیممممم موشششششش

من هم دخترکو بغل کردم رفتم نشستم رو مبل. همسر ترسیده بود دستاش می لرزید.اونجا بود که من فکر کردم چقدر این نسل با نسل باباهامون فرق داره و خدا به داد نسل بچه های ما برسه.دیگه جاکفشی رو کشیدیم جلو در آشپزخونه و همسر رفته رو صندلی. اینقدر هول کرده بودیم که نمی دونستیم موشو با چی میکشن.به مامانم زنگ زدم اونم گفت جارو بردارین. همسر یه باره دیگه موشو دید اما سلاح نداشت بکشش.خلاصه که تا 5 صبح بیدار بودیم پیف پاف زدیم که از پشت لباسشویی بیاد بیرون.اما خبری نبود.به همسر گفتم بیا صبح کارگر میگیریم تا وسایل رو جابجا کنه.کارگر اومد اما از موش خبری نبود یکی گفت اون روزا میره پی الواتی شبا میاد نون خشک میخوره.یکی گفت میره تو موتور ظرفشویی و لباسشویی و یخچال.بنده حبس شدم تو اتاق خواب رو تخت . به همسر گفتم شاید خدایی نکرده میرفتی اداره یه اتفاق بد میخواست بیفته.کار خدا بی حکمت نیست .هر چی فکر کردیم موش کجا بود از کجا اومد.خلاصه اینکه خواهر که بیمارستان بود خونه بابا هم از اخلاق خوشش نمیرم.تو خونه موندیم.با یه دختر که هی باید بری دستشویی بشوریش. غذا مذا تعطیل بود. 

همسر ترسش ریخت و همش به خودش میگفت من بچه بودم قورباغه میگرفتم.تله و سم و این چیزا گذاشته شد اما از موش خبری نبود. 5 روز تو اتاق حبس بودم غذا تعطیل بود.البته خواهری از بیمارستان اومد رفتم اونجا.آخر سر نفهمیدیم موش از کجا اومده اما فهمیدیم توری پارچه ای آشپزخونه رو جویده و رفته.ایشاله که رفته شما هم دعا کنید رفته باشه.

خبر خوبه دیگه همسر ارشد قبول شد البته آمار قبولی ها بالا بود.دلش میگه بره اما اوضاع مالی میگه نه.فعلا هم از کار دوم خبری نیست.منم که فعلا حقوق ندارم تازه میخواستم 9 مرخصی برم سه ماه هم بدون حقوق. دوست دارم بره اما واقعا نمی تونم ساپورت مالیش کنم و واگذار کردم به خودش. بهرحال امسال بره بهتره از سال دیگه هست.اما با این وضعیت وحشتناک پوشک بسته ای 75 هزار تومن دختری.چون باید پوشک ضد حساسیت استفاده کنه.دیگه اینکه دعا کنید همه چی ختم به خیر بشه.

براتون دنیا دنیا خوشی آرزو دارم دعا کنید خواهرم خوب خوب باشه.

تمام احساسم در93/06/14نوشته دزیره

وای من چرا اینهمه دیر نوشتم دخترک بهاری ما نمیذاره من ناهار بخورم چه برسه به اینکه لب تاپ رو روشن کنم همش دلش بازی میخواد و منم باهاش بازی میکنم تازه بازیهای خوابیدنکی دوست نداره بازیهای نشستنکی دوست داره. بزرگ شده و حسابی خوشگل و ناز.

همچنان توی خونه هستم و گاهی میرم خونه ی دیبا . البته اونها یکروز در میون میان خونه ی ما تا طلا خانم رو ببینن.

هیچ حا و هیچ چیز بدون خانم طلا به من مزه نمیده ترجیح میدم باهاش رستوران برم و ذره ذره غذامو بخورم اما وقتی نمیبرمش دلم همش پیششه . شیرمو می دوشم اما خیلی با شیشه اخت نیست و وقتی خیلی گشنه اش باشه شیشه میخوره.

بزرگ شده و مهارتهای زیادی بدست اورده یکی از مهارتهاش آواز خوندنه. صداشو از ته حلق بیرون میاره و اواز می خونه.

یک ماه و نیم که بود گفتیم دخترمون شیشه خواهد خورد ما هم بلیت کنسرت گرفتیم و هر چه به کنسرت بیشتر نزدیک میشدیم بیشتر دلمون شور میزد کنسرت رضا یزدانی بود و هیچ کس هم خوشش نمی اومد بره و خاله ها رو دعوت کردیم بیان تو نمایشگاه بین المللی دخترمون رو نگه دارن ما بریم گنسرت ما هم رفتیم اما دلمون همش بیرون بود نفهمیدم چی خوند دست هم نمیزدم. ۴ تا ترانه /اخر دیگه اومدم بیرون پیش دخترم باشم اونم تا منو دید خندید و دست و پا تکون داد و دل مامانش رو برد.تو کنسرت هم جای دو نفر رو خالی کردم مروارید و همسرش خیلی دلم میخواست می تونستم دعوتشون کنم اما نمی دونم شرایط همسرش چطوریه که بتونه بیاد. اهنگ مش رمضون هم یه قطعه شو خوند (قابل توجه مروارید)

دوستام رفتن استخر اما از جایی که دلم پیش این وروجکه نتونستم برم. فکر میکردم از ۳ ماهگیش می تونم برم کلاس یوگا اما نه دلم نمیاد تنهاش بذارم و میدونم واسه سر کار رفتن به هر دومون سخت میگذره.

از مامان همسر بگم که اجازه دادم بیاد ولی من باهاشون حرف نمیزنم اونم گفته بود باشه میام دلم واسه نوه ام پر میکشه اما گذشت گذشت و نیومد از همسر پرسیدم گفت : مادر جان گفته اند وقتی قراره آشتی نشه چه فایده داره بیام من میخوام رفت و آمد کنم. واقعا چطوری می تونه بگه رفت و آمد. اونم با کسی که یک هفته قبل از زایمانش فحشش داده بود.

حالا هم بامبول در آورده که میخوام آشتی کنم میخوام نوه ام رو ببینم و هزار تا اسکی رو مخ همسرم.

منم گفتم اینطور آرامشم بیشتره رفت و امد نه.

اتفاق ناخوشایندی که این وسط افتاده از بین کدورتها و اختلافهایی که دیبا و همسرش با هم داشتن و چند روزی بود اتش بس بینشون برقرار شد . فهمیدیم تیروئید خواهری یه نودل سرد و بد خیم داره که هر چه زودتر باید تیروئیدش برداشته بشه. نمیدونم اما اسمش که سرطانه بده . امیدم فقط به اینه که کل تیروئید رو برمیدارن و امکان عود نداره . اما کلی دلم  نگرانشه . بهر حال سخته هر چند به رو نمیاره براش مهم نیست . اما وقتی بهم گفت آبجی ادم بدی بودم اینطوری شدم مردم و زنده شدم . گفتم قربونت برم این حرف چیه ممکنه نودل های منم اینطوری بشن . توکلت بخدا باشه.

براش دعا کنین که عمل راحتی داشته باشه و سختی نداشته باشه. از هیچ چیز عمل ناراحت نیست از این ناراحته که نمیتونه خانم طلا رو چند روز نبینه.

همیشه بیادتون هستم.

تمام احساسم در93/05/18نوشته دزیره

روزهام با دخترکم می گذره خانم طلام همه ی وقتمو مختص به خودش کرده .

این چند وقته مدام به گشت زدن وخرید کردن و مهمونی و ... بودیم با دخترکم که دل همه رو برده. ماشاله باهوشه و اینو می تونم خیلی خوب بفهمم و کلی واسش ذوق دارم.

تا حالا سه بار رستوران بردمش که دفعه اول کلی هول بودم واصلا نفهمیدم غذا چی خوردم. اما دفعه های بعد حسابی یاد گرفتم. تجربه پوشک عوض کردن تو ماشین رو هم یاد گرفتم.

دلم واسه سر کارم تنگ شده اما واقعا دوست ندارم خانم طلا رو بذارم و برم. خدا کنه مرخصی زایمان ۹ ماه بشه و یا ۳ ماه بدون حقوق به ما بدن.

هفته گذشته همسری مریض شدن و حسابی رعایت کردن که نی نی جان ما نگیره و ماسک می زدن و نی نی نمی شناختش و اصلا بهش نمی خندید فقط با تعجب نگاهش میکرد.

اما وقتی ماسکشو در می اورد کلی خوشحال میشد بابایی چند روزه که محرومه از بوسیدن نی نی . اما امروز صبح دیدم نی نی بینیش کیپ شده اولش گفتم شاید مماخ داره اما یعد دیدم سرفه میکنه سرفه های ریزکی کلی دلم شور افتاد به خودم گفتم نه داره بازی میکنه از این حالتهایی که نی نی ها دارن اما بعد دیدم عطسه کرد و با یه عطسه اش آب ممخاش اومد بیرون . دلم هری ریخت . بمیرم من و اون روز رو نبینم که مریض شده باشه. دخترکم عزیزکم سریع زنگ زدم و بین مریض وقت گرفتم و رفتم دکتر . اونم گفت فعلا علائمی نداره اما خوب دارو داد و گفت ۵ تا ۷ روز طول می کشه.

خیلی حالم بده اشک تو چشمام جمع میشه نی نی ۲ ماهه من مریض شد و حالا ببجال خوابیده و بیدار میشه به من میخنده دوباره چشماش رو می بنده.

خیلی مادر بودن سخته. خیلی سخته که یکی رو اینهمه دوست داشته باشی و اون مریض بشه.

اگه می دونستم نی نی داشتن اینهمه شیرینه زودتر شیرینیشو تو خونمون می آوردم. اما اینگار قسمت و صلاح خدا اینطور بود.

روزها میگذره و دو ماه گذشت از اومدن دخترکم به خونمون الهی همیشه تنش سالم باشه و خدا همه ی نی نی ها رو سالم نگه داره.

روزهاتون شاد و زیبا.