Daisypath Anniversary tickers

اینبار دزیره می نویسد.
به دنیا می آییم رشد می کنیم بزرگ می شویم و بعدها خود پدر و مادر می شویم اما چگونه؟
تمام احساسم در۹۴/۰۱/۱۴نوشته دزیره

عید شما مبارک. 

سلام به دوستای خوبم که تو این مدت فراموشم نکردین. باور کنید من هم فراموشتون نکردم و به یاد تک تک شما هستم اما خانم طلا واقعا اجازه نمیده هیچ کاری کنم.  

خانم طلا ده ماهه شد . و حالا یه دختر تو دل برویی هست که میشینه و چهار دست و پا راه میره و دنبال من میاد و به پاهام آویزوون میشه و می گه ماما. 

کلی قایم موشک و دنبال بازی با باباییش می کنه و از نظر عاطفی به من خیلی وابسته هست. 

خدا رو شکر سال خوبی رو گذروندیم . سالی که خدا خانم طلا رو به ما داد یه دختر سفید با رنگ چشمای اقیانوسی. 

خدا رو شکر به یمن قدم خانم طلا تونستیم یه خونه بخریم و ما هم خونه دار بشیم. 

خدا رو شکر که همه هوامونو دارن و زندگی ادامه داره. 

اینجا خونه منه اما دخترم نمیذاره وبلاگ خودشم بنویسم. 

همه چی خوب پیش میره . من و همسر هم با دخترمون دلشادیم. 

هنوز با مادر همسر در قهر بسر می بریم . هر چند ما رو گذاشت تو آمپاز و طی یه اقدام نادرست اومدن خونه عمه همسر و دختر ما رو دیدن و خواستن تموم بشه بره. اما با شناختی که از همسرم دارم خلقیات خودم ترجیح میدم هنوز هم رابطه ای نباشه. 

برفی هم فروخته شد بخاطر خونه و حالا یکی از ماشینای بابا دست ماست . دست بابا درد نکنه بخاطر خانم طلا که صبحها اذیت نشه ماشین رو داد دستمون ضمن اینکه 10 تومن هم واسه خونه به ما هدیه کردن. 

1/5 ماه دیگه خانم طلا یکساله میشه و باید در تکاپوی جشن یکسالگیش باشیم . 

متاسفانه اصلا نمیشه با گوشی بیام و بنویسم اینترنت همراه اولم که غیبتش نباشه خیلی بده. 

واقعا نمیدونم بعد از اینهمه مدت چی بنویسم. 

فقط اینو میدونم زندگیم پر از شکوفه های طلایی به اسم خانم طلا شده. 

دوستتون دارم . بدونید به یاد تک تک شما هستم.

تمام احساسم در۹۳/۱۱/۰۹نوشته دزیره

یک ماه و خورده ای هست ننوشتم من رو چه میشود. وای که چقدر زندگی رو تند می گذرد حتی بزرگ شدن خانم طلا اینگار همین دیروز بود که هفت ماهگیشو جشن گرفتیم حالا باید شمع هشت ماهگی رو فوت کنه. دخترک ناز چشم سبزم. 

دخترکی که منتظره مامانش از سرکار بیاد و اونهم بیاد پشت پنجره بدرقه اش کنه و حسابی ذوق کنه و بعد هم بیاد تو راه پله و دست و پاشو تکون بده خنده کنه و مامانیش از گوشه ی چشمش اشک بریزه و بندازش بالا و با هم بخندن و به قول مامانم بشه فیلم هندی. 

در حین اینکه کنار خانم طلا شادم اما خسته ام خیلی خسته . و از همه مهمتر کم خوابی آزارم میده . اینقدر خسته میشم که نمیدونم چطور باید خودم رو آروم کنم هیچوقتی برای خودم نمیذارم و این وسط رژیم هم شده نور علی نور هر شب یه مدل شام و فرداش یه ناهار جدید . شبها روی گاز یه طرف سوپ خانم طلا یه غذا واسه شام و یه غذا واسه ناهار فردا .  

این وسط همسر هم آزار و اذیت های خودش رو داره و دل به کار نمیده و یا کارها رو درست انجام نمیده. بهر حال الان هم یه زنم هم یه مادر و هم یه مرد کار بیرون برام سنگینه شاید خیلی از خانمها اینطوری باشن اما اگه درآمد دیگه ای بود شاید اینقدر خودم رو خسته نمیکردم. شاید در شبانه روز 3 الی 4 ساعت بخوابم.  

جدیدا خیلی با همسرم اوکی نیستیم و همش بخاطر خستگی منه و نمی دونم باید چطور اوضاع رو سر و سامون بدم. هر روز میام یه تصمیم بگیرم اما یه کاری میکنه که بهم می ریزم. و میدونم همه ی اینها از خستگی هست.  

کاش یه ذره کمکم میکرد . کاش. 

و خیلی چیزا که خیلی علاقه به گفتنش ندارم. 

دو ماهی هست لثه ام باد کرده و درد میکنه و موقع مسواک خونریزی داره چند روز پیش به همسرم گفتم با بی تفاوتی گفت منم همین شرایطو دارم دلم خیلیییییییییییییییی گرفت.  

خودم رفتم کلینیک نزدیک اداره که کلی واسم نسخه نوشت . اول جرمیگریش کن تمییز شه بعد جراحی و بعد پر . من گفتم من فکر کردم که یه عفونته که دارو میخورم خوب میشه حالا قرار شده که یه دکتر دیگه برم ببینم تشخیص اونا چیه. 

هنوز بعد از زایمانم که باید میرفتم چکاب زنان نرفتم و خیلی از کارهای عقب مونده.  

کلا این روزها خیلی عقب هستم.  

دلم خیلی سفر میخواد خیلی که موجودیمون اصلا واسه سفر رفتن کافی نیست. یه آب و هوای خوب میخوام اما اصلا هیچی اوکی نیست. دلم یه خرید خوشگل میخواد که اونم فعلا جور نیست. 

چند روز پیش با همسر قرار گذاشتیم و ظهر مرخصی ساعتی گرفتیم و با هم ناهار رفتیم بیرون خوب بود حال داد. خیلی وقت بود آروم غذامو نخورده بودم. 

دختر طلا اینقدر شیطونه و وروجک که نمی دونم کی زندگی بیفته رو نظم . بیشتر از همه این مترو خسته ام می کنه. خدا رو شکر که اداره خیلی باهام راه میان و حتی 3 روز تو هفته یک ساعت زودتر از پاس شیرم میرم. مرسی رییس عزیز. هنوز کار خاصی انجام نمیدم و فعلا نخودی اداره هستم. 

تو اداره خیلی وقت دارم که بیام نت اما این همراه اول کوفتی اصلا صفحه باز نمی کنه . فقط وایبر . 

خوب دیگه دخترم شام میخواد برم و بهش غذا بدم دوستتون دارم همیشه چون همراه های خوبی هستین.

تمام احساسم در۹۳/۰۹/۲۳نوشته دزیره

یکماهه ننوشتم.خانم طلا اینقدر مشغولم کرده که حتی نمیرسممم به خونه رسیدگی کنم همین که یه غذایی درست میکنم یعنی کار شاقی کردم. توی ماه گذشته به سر کار رفتم شب قبلش خونه مامانم خوابیدم که صبح دخترم بیدار نشه البته روسا باهام همکاری کردن و ساعت 12 برگشتم خونه.دختر نازم خوابیده بود و خدا رو شکر نا آرومی نکرده بود.البته همچنان من هر روز میرم خونه مامانم و میرم توی اتاق قایم میشم.

 دختر واکسن شش ماهگی رو زد و متاسفانه قطره استامينوفن نمیخوره و شربت استامینوفن هم نمیخوره و مشکل بزرگی که دارم از قطره آهن عم بدش میاد اگه راهکاری دارین بگین لطفا.

توی این مدت دختر که داره بزرگ میشه و کلی همه عاشقش شدن. نعمت بزرگی که خدا به من.داده دختر خوش خنده و.خوش اخلاقمه. توی ماه آذر تولد همسر بود که با دوستامون و.خواهرا رفتیم بیرون.دیگه شمع فوت نکرد.و به بیرون اکتفا کردیم.واسه همسر ادکلن خریدم. یه شبم ناپرهیزی کردیم و بعد از چند ماه دخترو گذاشتیم خونه مامانم و رفتیم سینمای نزدیک خونه فیلم شیار 143 رو دیدیم و می تونم به جرات بگم خیلی وقت بود فیلم به این خوبی ندیده بودم. 

بعد از دو روز سر کار رفتن دو هفته مرخصی گرفتم که بیشتر پیش دخترک بمونم. تقریبا از اول دی کار رسمی من شروع میشه.

دوست داشتم همیشه پیش خانم طلا می موندم اما باید رفت سر کاررررر. هر از گاهی به وبلاگتون سر میزنم اما دختر جان فرصت نوشتن رو از من گرفته.

دوستتون دارم که هیچوقت من رو.تنها نگذاشتید.